تبليغاتX
ساده و بي ادعا ؛ مثل خودت
پروانه ی من در تاری افتاده است که عنکبوتش سیر است ؛ نه می تواند پرواز کند ، نه می میرد ...!

آیا می‎‏دانید که دلفین‏ها آن قدر باهوشند که در طی چند هفته می‏توانند انسان‏ها را طوری تربیت کنند تا روی لبه استخر بایستند و برای آن‏ها ماهی پرت کنند؟

.•*..*•.•*..*•.•*..*•.•*..*•.•*..*•.•*..*• 

حدس بزنید یه معلم وقتی نمی زاره بچه سر امتحان تقلب کنه اما خودش امکان نداره بدن تقلب چهار ساعت ضمن خدمت رو بگذرونه ، هدفش چیه ؟

تمام حدسایی که توی فاصله ی رسیدن از پاراگراف قبلی ، به این پاراگراف ، زدین ، اشتباهه . یه معلم جفت دستای بچه ها رو قلم می کنه ، چشاشونو از کاسه در میاره  ، روز و روزگار بچه رو به شکل شب برفی دی ماه می کنه ، تا به همه ی شومپت های کته کله  ، بفهمونه ، حتی برای تقلب هم باید خلاقیت به خرج بدن و از راهی این کار رو بکنن که عقل جن ( با همه ی امکانات مادی و معنوی اش ) هم بهش نرسه !

و این طوریه که با وجود معلمین خلاقی چون ما ، شاخه ای از علم خلاقیت به نام « خلاقیت در عمل »  در ایران شکل گرفته و با سرعت رو به رشدی مقابل چشمان از حدقه بیرون زده ی جهانیان ، در حال گسترش هست .

و البته خودمان در بروز هر گونه خلاقیتی ، طبیعتاً ، پیش قدم می باشیم . نمونه اش :

برادران گرانقدر ارتقا دهنده ی !! منابع انسانی ، بعد از اینکه در برگزاری دوره ها به شکل سنتی ، هیچ رقمه نتوانستند ، جلوی ،خروج لیست های تا لبه پر  را  از کلاسهایی با جمعیت زیر ده نفر بگیرند ، بر آن شدند که جلسات غیر حضوری را دایر بفرمایند ، که آن هم مزین گردید به خروج میلیاردها برگه از کلاسی که فقط چند نفر برای امتحان دادن واردش شده بودند . و این گونه بود که دوره های اینترنتی پایه گذاری شد .

اما خوب . یک نفر مگر چه مرگی دارد که به جای دیگران نتواند امتحان بدهد ؟!!!

و اینها زمینه ای شد برای پا به عرصه ی گیتی نهادنِ دوره هایی با مطالعه ی سی دی های آموزشی .

سی دی هایی که چون دو ساعت مطالعه ی آنها زمان می برد و سوالات هم متفاوت بودند ، کمتر کسی حاضربود با تلف کردن آن همه زمان ، جای دیگران امتحان بدهد . فقط بدی کار این بود که این سی دی برای جلوگیری از استفاده ی صرف از حافظه ی موقت ، پس از رسیدن به ۳۵ درصد مطاله ی اولیه ، اعلام می کرد که ۲۴ ساعت بعد شما قادر به ادامه ی مطالعه هستید . تا کاربر مجبور شود ۲۴ ساعت اطلاعات را همچنان نگه دارد . که دوستان در یک اقدام جوانمردانه ، ۲۴ که چه عرض کنم ۷۸ ساعت ، پراپرتیس زمان و تاریخ سیستم را می بردند جلو و همان لحظه کل مرحله را به پایان رسانده و پس از دادن امتحان نهایی ، چند ثانیه ای بر ریش مبارک شرکت فناوری رایانت می خندیدند .

تا اینکه نمی دانیم کدام شیرپاک خورده ای خبر را به گوش مبارک .lbm ی ها رساند که در یک اقدام ناجوانمردانه ، کاری نمودند که پس از گذراندن ۳۵ درصد ، باید وارد سایتشان شده ، کدی را که سی دی ارائه می داد ، وارد نموده ، ۲۴ ساعت بعد ، پس از گرفتن کد رهگیری آنها ، قادر به ادامه ی مطالعه باشیم .

بماند ، که پس از این برخورد ناجوانمردانه ، بسیار حالمان گرفته شد ، اما بسی خوشحال بودیم که رفتارهای اُلترا Creative مان ، باعث ارتقای سیستم برگزاری دوره ها ی آموزش نیروی انسانی مان گردید .

دوست من !  به زودی به فناوری های جدیدتری دست خواهیم یافت .

منتظر بمانید !! (-:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 7:10  توسط « nairika »  | 

می آیم توی گزارش کاری ام ،درست مقابل بند مربوط به مسابقات علمی - عملی می نویسم : این مسابقات که به ما مربوط نمی شود، مربوط به مقطع است . نمی دانم کجا خواب نما شده ام که این یک قلم جزء حیطه های کاری ما نیست .

 بعد یک هو گوشی مبارک زنگ می خورد و مافوق جان ،آن طرف می فرمایند : پنج شنبه ها وقت داری با این نابغه ها ده ساعت کار کنی تا برای مسابقات آماده شوند ؟!!

و پیامدش یک دوجین درس ردیف می فرماید برایم .

و طوری می گوید که من ، به عمق فاجعه پی می برم و یواشکی می روم ، گزارشم را قبل از پرینت اصلاح کنم .

دوست من ! دارم آدم جالبی می شوم ...!

+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت 13:46  توسط « nairika »  | 

می دانی !

احمقانه ترین چیز این است که موقع تسلیت گفتن از دست دادن پدربزرگت از تو بپرسند ، جوان بود ؟

و تو بخواهی توی دلت پایین بالا کنی که بگویی بیست را ردکرده بوده یا نه .  

.•*..*•.•*..*•.•*..*•.•*..*•.•*..*•.•*..*•

پدربزرگ یعنی همه ی خاطرات خوب کودکی ، یعنی همه ی نخودچی کشمش هایی که بوی دست های پر از محبتش را می دهند ، یعنی بوی چوب سوخته ی بارون خورده ، یعنی بوی دیوار تازه کاهگل شده ، یعنی بوی چای تازه دم کشیده ، بوی نون و پنیر شور . یعنی بوی بنفشه های وحشی ، بوی سوت سوتکهایی که با ته ساقه ی شلتوک برنج درست می شد .

پدربزرگ ، یعنی صدای قشنگ قصه های انبیاء . امنیت ته مونده ی صدایی  که بعد از نماز صبح ، به گرمی می خوند : خداوندا تو ستاری ، همه خوابند تو بیداری ... و تو آوروم چشماتو رو هم می زاشتی ... که پدربزرگ بیدار بود .

یعنی مزه ی خوب توتهای سفید و سیاه روی شاخه ها وقتی با نوک داس مهربونی اش از بلندترین شاخه ها خم می شد که بیاد توی دستای کودکی هات .

 پدربزرگ ،  یعنی شوقی که شتابان پاهاتو می رسونه پای ایوون خونه ی قدیمی و ساده ای که حالا ، هیچ پدربزرگی نیست که محکم بگیردت توی بغلش و بگه : پیری برسه  ...

دوست من ! جای خالی پدربزرگ یعنی یه شکاف بزرگ بین تو و همه ی خاطرات خوش کودکی ات ...

چند سالش باشه ، ارزش یه تسلیت گفتن رو داره ، اونم بدون اینکه بگی : عمرش رو کرده بود که ! ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 16:0  توسط « nairika »  | 

دوستی می گفت : دوستای خوب مثل ستاره های آسمونند حتی اگه نبینی شون ، باز خیالت راحته که هستند .

.•*..*•.•*..*•.•*..*•.•*..*•.•*..*•.•*..*•

یه جایی امروز خوندم آدمای خوب مثل گلهای قالی اند  . نه انتظار بارون رو دارند و نه دلهره چیده شدن رو؛

          دائمی اند و موندگار ...

دوست من ! آبی نوشته هایمان که ادبیات سرشان نمی شود ، شما می توانید بگویید توی این جدی نوشت چه کار می کنند ؟!!! ... (-؛

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم فروردین 1391ساعت 0:25  توسط « nairika »  | 

یکی باید پیدا شود که به ساکنان گُل سرزمین من ، گرین گیلبرز، بفهماند که اگر تهران جای دیدنی داشت ، آزادراه تهران - قزوین ، از تراکم خودرو،شکل شیرینی ناپلئونی نمی شد ، تا تقی به توقی می خورد و تعطیلاتی ردیف می گردید !!! 

.•*..*•.•*..*•.•*..*•.•*..*•.•*..*•.•*..*• 

یک چیزی داریم به نام عقل. به ندرت از آن استفاده می شود طرفهای ما . مخصوصاً وقتی چشمانمان دوخته می شود به دهان این مجریهای تلویزیونی ، آن هم وقتی که می آیند شیش ساعت برنامه می سازند که تهران گردی هم بد زهرماری نیست ها .

و پیامدش ،  ما تصمیم می گیریم برویم  پرچم فتحمان را درست نصب کنیم وسط فرق سر هر چی موزه و کاخ وپارک ، هست توی تهران . (زهی خیال باطل را، علمای علم ادب ، برای چنین زمانی خلق فرموده اند )

دوست من ! برج میلاد جای مزخرفی است . اما ما که این کشف بزرگ را به دوست و آشنا ، لو نمی دهیم !! 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم فروردین 1391ساعت 0:47  توسط « nairika »  | 

گرگه میره درخونه شنگول ومنگول میگه بازکنید منم مادرتون !

خرسه میاد بیرون میگه : تو دهن ما رو آسفالت کردی ، اونا 10ساله از اینجا رفتن!!!

.•*..*•.•*..*•.•*..*•.•*..*•.•*..*•.•*..*• 

بچه كه بودم از اين برنامه عروسكي هاي مسخره زياد پخش مي كرد تلويزيون . از هادي هدي گرفته تا خونه ي مادر بزرگه و از اين حرفا . یكي از همينا هم دو تا عروسك به اسم« کار » و « اندیشه » بود . شروعش هم یه شعر می خوندن با این مضمون که : « ما ، كار و انديشه ... با هم هستيم هميشه »

و یه جایی هم « کار » خودشو معرفی می کرد و می گفت : « من ، كارم ، بازو و نيرو دارم ، هر چيزي رو مي سازم ... »

و من توي همون باورهاي بچگي ام هميشه از خودم مي پرسيدم : « ماکارو » یعنی چی ؟ چرا می گه « ماکارو ... اندیشه ؟!!! »

و بعد خودم رو توجیه می کردم که در باب سجع کلام و واج آوایی و انواع و اقسام مشنگیات ادبی،  لابد برای جوردرآمدن قافیه و وزن شعر،این کلمه ی بی معنی را گذاشته اند اول این بیت . ولی هر کاری می کردم ، هيچ توجيه علمي - عملي اي نمي توانستم پيدا كنم براي كلمه ي اول معرفي  « کار » . و از خودم مي پرسيدم :  «منکالم» دیگه چیه ؟!!

توضیح مترجم : دنیای کودکی های من همواره  عجین بوده با چالش های جامعه شناختی و مباحث عمیق فلسفی . و این اصلاً ربطی ندارد به اینکه چقدر صداگذاری افتضاحی داشتند عروسکهای آمالی مان در آن کودکی های پرفراز و نشیب !!  

دوست من ! چه کسی به این صدا و سیمایی ها گفته که کاراتون پسر شجاع همانقدر برای بچه های غرق شده درMonster Rancher  و    Might & Magic: Heroes VI و Cities XL 2012  جذاب است که برای ما از مهجورین و مقهورین دهه ی پنجاهی  ، خاطره انگیز ؟!!!

 هیچ حس نوستالوژیکی در دنیا وجود ندارد که من را یاد مشق های ننوشته ام نیاندازد)-:

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 19:11  توسط « nairika »  | 

خواب ، رویای فراموشی هاست

خواب را دریابیم ، که در آن دولت خاموشی هاست

من شکوفایی گلهای امیدم را در رویاها می بینم .

و ندایی که به من میگوید ،گر چه شب تاریک است ،

دل قوی دار ، سحر نزدیک است .

.•*..*•.•*..*•.•*..*•.•*..*•.•*..*•.•*..*•

چقدر خوبه ، آدمهایی رو که  جبر موقعیت نمی زاشت توی بیداری ببینیمشون ، گاهی به خواب می بینیم ...

کاش یکی رفتن رو برای من معنی می کرد .

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 9:9  توسط « nairika »  | 

امیرمومنان حضرت علی ( علیه السلام ) :

زمانه عمر را از شما می گیرد؛

شما از زمانه چه می گیرید ...؟!

.•*..*•.•*..*•.•*..*•.•*..*•.•*..*•.•*..*•

عزیزی توی وبلاگش ، چیزهایی را نوشته بود که به قول چارلی چاپلین ، باعث شادی بود ...

امروز داشتم به چیزهایی فکر می کردم که توی اوج غم هم باعث آرامش آدم هستند ...

سلام دوستی که پاورچین پاورچین ، تا پشت پرچین های وبلاگ میاد و آروم رد می شه تا اون چینیه ... ترک نخوره ...

تبریک تولد ، اونم از طرف عزیزی که آدم انتظارش رو نداره ...

یه همکار خوب و مهربون  که آدم از دیدنش هم سرشار از آرامش می شه ...

یه برق شادی توی چشای یه دانش آموز یتیم وقتی فکر می کنه اونو به دیگران ترجیح دادی که شماره ات رو بهش دادی  ...

یه فایل و یه کتاب هم هست که یه روز باید ازشون بنویسم .

و هزار تا چیز خوب دیگه ...

دوست من ! از صمیم قلب ،آرزو می کنم  ، در سال جدید ، مایه ی آرامش خیلی ها باشی و دور و برت پر باشه از چیزهای آرامش بخش .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 22:0  توسط « nairika »  | 

روز اول که پاموگذاشتم توی اداره ، چون تازه کار بودم ، بهم گفتن ، با خانم فلانی یه هماهنگی ای بکن .خودمم می خواستم همین کار رو بکنم . به راهنمایی های یه بزرگتر با تجربه احتیاج داشتم .هر دو مون قرار بود مسئولیت گروههایی با یه نام رو بر عهده بگیریم . منتها خانم فلانی کارودانش بود و من فنی و حرفه ای .

خودم هم می دونستم که ما اصلا هیچ ربطی به هم نداریم چون روش کار ، منابع ، دروس ،نحوه ی ارزیابی ، عناوین و ... همه اش با هم فرق داشت . فقط اسم رشته ها یکی بود . همین.

و از اونجایی که برام سخت بود ، کسی رو که تا به حال ندیدم ، تلفنی ازش راهنمایی بخوام ، از قبل  در موردش  از هر کی که می شناختش پرس و جو کردم . و جوابها این بود :

- فلانی !   .... وااااای . خدا به دادت برسه . یک آدم .... هست که نگو .

- خیلی .... بود . منو که دق داد تا وقتی همکارش بودم .

- فقط دوست داشت خودشو مطرح کنه . له کردن آدما براش ....

واینا باعث شده بود که نخوام بهش زنگ بزنم . تا اینکه توی دوره ی ضمن خدمت یکی از همکارای مدرسه شو دیدم ، از اونجایی که گروهها بهم تاکید کرده بود که باهاش تماس بگیرم ، می خواستم بابت زنگ زدنم یه دلیل داشته باشم که اون دوست جان با تعریف ناجوانمردی های فلانی ، آب پاکی رو ریخت روی دستم.

با این همه یه روز بعد از ظهر بهش زنگ زدم . گوشی رو که برداشت خودمو که عنوانی همطراز خودش داشتم ، معرفی کردم . و هدفم بیشتر عرض ارادت به یه پیشکسوت و آشنایی بود . یعنی دور از ادب می دیدم که بهشون زنگ نزنم که با شنیدن اسمم ، گفت : من الان سر کلاسم . بعدا تماس بگیر .

اونقدر سرد جواب داد ، که تقریبا گوشی توی دستم یخ زد . و تصمیم گرفتم به حرف سرگروه سازمان که گفته بود ما هیچ ربطی به کارودانش  نداریم ، عمل کنم و گور مبارک رو از جلوی چشمان فلانی ، گم کنم .

...

سه شنبه ، درست موقعی که برای شادی روح همکارمون توی مدرسه ، یه مراسمی برپا کرده بودیم ، خبر دادن که فلانی توی یه تصادف از دنیا رفته .همکارای که قبلا در موردش با من حرف زده بودند ، مثل یا مادر بچه از دست داده ضجه می زند . چرا ؟ نمی دونم . شاید به خاطر از دست دادن کسی که می شناختن ، یا حرفایی که در موردش زده بودن و ناحق بود ، یا کارایی که اون کرده بود یا ... نمی دونم . نمی دونم . فقط من خودم دلم نمی خواست اولین و  آخرین خاطره ام از یه نفر این طوری به سرانجام برسه .  

و البته این پروژه ی خبرهای بد ، آخر هفته ، با شنیدن خبر درگذشت پدربزرگ ، کامل شد .

ظاهراً مرگ ، با سه سیمای مختلف ، به معرفی خودش پرداخته .

...

دوست من !این بانگ‌ها از پیش و پس بانگ رحیل است و جرس . هر لحظه‌ای نفس و نفس سر می کشد در لامکان.

 ای دل سوی دلدار شو ای یار سوی یار شو ،ای پاسبان بیدار شو خفته نشاید پاسبان.

+ نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1390ساعت 13:24  توسط « nairika »  | 

.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1390ساعت 6:45  توسط « nairika »