نارسیس(نرگس)جوان زیبایی بود که هر روز میرفت تا زیبایی خود را درون دریاچه ای تماشا کند

نارسیس چنان شیفته خود شده بود که روزی درون دریاچه افتاد و غرق شد.در جایی که به آب افتاد گلی رویید و نارسیس نام گرفت.وقتی نارسیس مرد اوریادها(الهه های جنگل) به کنار دریاچه آمدند و دیدن که دریاچه آب شیرین به دریاچه سرشار از اشکهای شور تبدیل شده است

اوریادها پرسیدند چرا میگریی؟؟

دریاچه گفت:برای نارسیس میگریم

اوریادها گفتند:اووووه شگفت آور نیست که برای نارسیس گریه میکنی و ادامه ادامه دادند هر چه بود با آنکه همه ما همواره در جنگل در پی او می شتافتیم ولی فقط تو فرصت داشتی از نزدیک زیباییش را تماشا کنی

دریاچه پرسید مگر نارسیس زیبا بود؟!!

اوریادها جواب دادند:چه کسی بهتر از تو میتواند این حقیت رو بداند او که همیشه در کنار تو مینشست

دریاچه بعد از مدتی سکوت پاسخ داد:من برای نارسیس گریه میکنم ولی هرگز زیبایی او را ندیدم !،برای نارسیس میگریم زیرا هر بار که بر رویم خم میشد تا خودش را ببیند من میتوانستم بازتاب زیبایی خود را در چشمانش ببینم .