کوچه های بن بست
بچه هاکه خوابیدند ، آمدم سراغ گوشی همراهم که به سودابه زنگ بزنم ، بیشتراز یک ساعت ، مداوم به خطش که شماره اش را مادرش داد ، برادرکوچکش برایم بخواند ، زنگ زدم . اماجواب نمی داد.
آمدم سیستمم را روشن کردم که برایش از طریق سیستم پیامک بفرستم و پشت بندش ، اینجا بنویسم که حال خیلی بدی دارم وقتی می بینم سودابه اصلا حاضر نیست حتی حرف هیچ کس را برای رفتن به مدرسه بشنود . می خواستم بنویسم که نتوانستم با سودابه صحبت کنم و پیامک ها را پشت سرهم برایش فرستادم تا دعوتش کنم اگر اشکالی ندارد ، فقط به تلفنم جواب بدهد .
پیامکم که ارسال شد ، هنوز دگمه ی ثبت این پست را نزده بودم که به تلفنم جواب داد .
داشت ادای آدمهای شاد و خوشحال را درمی آورد . و پای تلفن گفت : خانم ! یه چیزی بگم قول می دین به مامانم نگین ؟ حقیقتش ، ... من ازدواج کردم و الان هم کرمانشاه هستم .
با تعجب گفتم : واقعا ؟ ( یک لحظه حرفهایش باورم شد ، آخر قرار نیست کسی به کسی دروغ بگوید ، به هیچ دلیلی ) و ادامه دادم : پس چرا مادرت گفت که قضیه ی ازدواج منتفی شده و گفت تو خونه ی برادرت هستی ؟
من و من کنان پاسخ داد : خانم دیروز عقد کردم و همسرم اجازه نمی ده بیام مدرسه .
باید یک دستی می زدم شاید می گرفت . گفتم :دختر ! منو سیاه نکن . مدرسه رو کمتر از لوله بخاری دیدی؟!( از قصد این را گفتم که جو برایش صمیمانه تر شود . )
خندید و گفت : خانم ! الان نمی تونم صحبت کنم .
بهش گفتم که فردا باهاش تماس می گیرم .
می خواهم اگر مشکلش مالی باشد کمکش کنم که بیاید مدرسه . حتی اگر مشکلش جریحه دار شدن غرورش باشد ، باز ، می توانم روی این بچه کار کنم . ولی اگر ازدواج کرده باشد ، دیگر ما نمی توانیم هیچ مسئولیتی درقبالش داشته باشیم. یعنی حقش را نخواهیم داشت .
ولی اگر بخواهد یک دندگی کند ، از فردا تلفنش را خاموش کند که ما نتوانیم با او تماس بگیریم ، حتی اگر برویم در خونه شان ؛ در را به روی ما باز نکند ، چه کار باید کرد ؟
یک عالمه شهرزاد ، هی دارند جلوی چشمانم انگار باز ، خودشان را می کشند ...
نمی خواهم به این راحتی ها با ترک تحصیل این بچه کنار بیایم .
به قول روح سفید «دوباره زنان رختشویخانه دربار ناصری آمدهاند توی دل من و هی چنگ میزنند به رختهای کثیف... »
*******************************************************
بعدا نوشت : حدسم کاملا درست بود . امروز ؛ دوشنبه ، تمام مدت تلفن سودابه و مادرش خاموش بود . چقدر بد است که ما نمی توانیم به بچه هایمان یاد بدهیم که اینقدر زود تسلیم نشوند . و چقدر بد است که حتی به ما فرصت نمی دهند کمکشان کنیم .
به زور می شود کسی را نجات داد؟
دلم می خواهد این را به راضیه ؛ همان همکار جان مشهدی ام بگویم که هراز چند گاهی یک پیامک خون به جگر شده می فرستد برایم و خودش را به خاطر مرگ شهرزاد ملامت می کند . این آخرین پیامکش را دیروز ، پریروز فرستاد که : « سلام س جون ! قلبم می سوزه . من نتونستم کمکش کنم . نفهمیدم اینقدر تنهاست . نفهمیدم خدا رو گم کرده . دعا کن خدا منو ببخشه . »
اما ... خودم با این حرفها قانع نمی شوم .
من که هنوز تمام سعیم را برای سودابه نکرده ام ...