21 - كدو تنبل

روزي روزگاري ، فرهيخته اي بيكار كه در خوشه ي يك همي جاي داشت ، زير درخت گردويي نشسته بود تا خستگي از تن خويش بزدايد واندكي در احوال جهان و جهانيان تأمل نمايد و از آنجا كه قرار بود زين پس ، نان همان شعور كامل خويش را بخورد و بر كارمندان بخت برگشته اي كه  از خروسخوان سحر تا بوق سگ ، به دنبال لقمه اي نان زمين را به زمان دوخت همي زنند ، فخر بفروشد ، چشمش كدوي تنبل تر از خودي را نظاره گر شد و با خود انديشيد : « خدایا! همه‌ی كارهایت عجیب و غریب است! كدوی به این بزرگی را روی بوته‌ای به این كوچكی می‌رویانی و گردوهای به این كوچكی را روی درخت به این بزرگی ! »

و همين كه كلامش بدين پند و اندرز بر خداي عالميان رسيد ، گردويي به ضرب ، از درخت بر سرش افتاد. مرد بلافاصله از جا جست و به آسمان نظر انداخت و گفت: « خدایا! خطایم را ببخش! دیگر در كارت دخالت نمی‌كنم چون هیچ معلوم نبود اگر روی این درخت به جای گردو ، كدو تنبل رویانده بودی الان چه بلایی بر سر من آمده بود . »

.•*..*•.•*..*•.•*..*•.•*..*•.•*..*•.•*..*•

وقتي گفتند رياست را ادواري واگذاركند به يك انسان جديد ، كلي حالش گرفته شد . اما خوشحال بود كه حق انتخاب جايگزين را برايش محفوظ داشته اند . پس عزمش را جزم كرد و بين زير دستانش دنبال يك كيس مناسب گشت .

گمانم آنتيك تر از اين تحفه ( رئيس جديد) عتيقه اي پيدا نمي كرد ، با آن قد دو متري اش . تنها چيزي كه خدا به او نداده ، عقل است . نه قدرت تصميم گيري دارد و نه توان مديريتي . نه حتي بلد است حرف بزند و نه آداب معاشرت را سرسري نگاه انداخته . فقط بلد است یک لبخندملیح بزند ،به پهنای همه ی صورتش .

و از همه لحاظ مناسب ترين گزينه اي است كه مي تواند بدون صاحب شدن كرسي رياست ، ميز رئيس جان قبلي را توي اين چهار سال كه قرعه ي فراق به نام رئيس جان افتاده ، برايش حفظ كند .

و حالا كه سه سال از چهار سال سپري شده ، هنوز مترسك گماشته ي رئيس قبلي ، مهر رياست  را موقع مهر كردن برگه ها از رئيس قبلي ( مشاور جان فعلي خودش)  مي گيردو با اجازه ي او آب نوش جان مي فرمايد . و البته گاهي هم گله مي كند كه چرا خلايق ، ملک زاده اي ذاتاً رئيس ، حسابش نمي كنند !!!

ما عوام الناس هاي عزيز ، همان موقع كه فكر مي كنيم ممكن است  وجدان دردمان عود كند  اگر پايمان را از صراط « وضوح » آن طرف تر بگذاریم ،روئسا همه گونه حركات ژانگولري ازشان ساتع مي شود كه در لحظه ،  مهر تأييدي است بر منورالفكر بودنشان !! 

 كدو تنبل را كاشته اند روي درخت ، اين رئيس جان .تا ملت ، دور گردوهاي روي درخت بگردند و موقعيت هاي ايجاد شده از برخورد گردو بر فرق سر هاي مبارك را - عند اللزوم - با رواني پاك و قلبي آرام  ، پذيرا باشند .

دوست من ! سازمان هاي پويا به شايسته سالاري اهميت زيادي مي دهند . براي همين هم اكثر سازمانها در صدد استخدام خانمي به نام شايسته ي سالاري!! در بافت مديريتي خود هستند (-؛

20 - یک الگوی مناسب

فرصت امتحان كردن لباسايي رو كه تازه خريدم هم بهم نمي ده . گرفته جلوي آيينه و داره سعي مي كنه خودشو توي آيينه با پوشيدن اونها برانداز كنه . وقتي نگاه منتظر و كلافه ي منو مي بينه با يه زبون چرب و نرم مي گه : مامان ! يه پيشنهاد برات دارم . مي خواي براي اينكه تو حوصله ات سر نره ، بري خونه رو تميزكني ، ظرفا رو بشوري ، غذا درست كني ، لباسا رو اتو كني و همه جا رو گردگيري كني ؟

و اين يعني اينكه حالا حالا ها قصد نداره لباسها رو تسليم كنه . بهش مي گم : اونوقت تو چي كار مي كني ؟

كفشامو هم پاش كرده و داره جلوي آيينه ادا در مياره و مي گه : خوب منم اينا رو مي پوشم و سعي مي كنم تمرين كنم تا بدونم چه جوري در آينده يه خانم متشخص باشم .

توضيح مترجم : خنده بر لب ، مشت بر ديوار مي كوبيم ، ما !...

دوست من ! نمرديم و بازسازي سيماي يك انسان متشخص را ، آن هم در آينه ديديم !!

ستاد تقويت روحيه ي  تيم هايي كه نفهميدند كي ، كجا و چطور بازي را واگذار كردند . 

اگر مي خواهيد ، برچسب نخوريد!...

بي مزه ترين جك عالم رو برات تعريف ميكنم تا فقط لبخند بزني :

ترياكيه پيغام‌گير ميخره، پيغامشو ميذاره: هَشتم... ولي خَشتَم!!!

دور از جونت ، خسته كه نيستي ، دوستم ؟!!

ادامه نوشته

18 - آئین مسلمانی

مسلمانی در ماه مبارک رمضان گوشت بریان کرده ای را می خورد ، یهودی از راه رسید و با او شریک شد . مسلمان گفت: ای یهودی ذبیحه ی ما بر یهود حرام است .
یهودی گفت: ای مرد!  همانا من در مرام یهودی گری همانند توام در آیین اسلام .

.•*..*•.•*..*•.•*..*•.•*..*•.•*..*•.•*..*•

عكساي روز خواستگاري اش رو آورده بود تا به همه نشون بده . البته توي دوربين . ظاهرش براي هيچ کس عجيب نبود . چون به هرحال ، همه  مي شناختنش و كلاً خانواده ي مقيدي نداشت .  اما يهو يه حرفي زد كه تعجب جهانیان رو برانگیخت  .

وقتي دوربين توقف كرد روي عكس دست خودش كه آقا داماد داشت انگشترِ نشون رو مي زاشت دستش ، با يه قيافه ي  سرشار از حس گناه گفت : وااااااااااي ! نمي دوني از ديروز تا به حال چه حس بدي دارم . آخه ماهنوز با هم محرم نبوديم كه  دستم رو گرفته بود .

يه نگاه به شينيون موهاش در حضور حداقل 15 مرد از خانواده ي داماد و لباس دكلته ودامن كوتاهش و اون حلقه ي محبتي كه از بازوهاي پسر عمه جان دور شانه هاش ايجاد شده بود ، انداختم وتوي دلم گفتم (You're joking . )  و چون نمي تونستم از خباثت پيش آمده پرده برداري نكنم ، گفتم : اي جان ! اين توجه به جزئياتت منو كشته . نكن اين كارا رو !با اين همه پرهيزت ، به زودي به درجه ي اجتهاد مي رسي ها !! گفته باشم !!!

و دوست جان كه  ما ، جمعیت مدهوش ، را کم هوش تراز اين حرفها تصور فرموده بود  و هنوز داشت روي پروژه ي شاس زدن ملت و گاگول فرض نمودنشون  ، براي باز سازي قديسه ي كاترين كبير  ، در امپراطوري روس ، كار مي كرد ،  گفت : يعني شرعاً ايرادي نداره ؟ 

خنديدم و گفتم :  تو يك پديده اي ! من واقعا به داشتن دوستي با اين همه روحيه ي طنز افتخار مي كنم .

گمانم دو زاري دوست جان افتاد . آخر درد نشستن اين دوزاري عزيز ،  بد جوري پيچيد پس كله مان !! 

توضيح مترجم : دوست جان  ، الان اگر اين را نمي گفت ، ممكن بود ما گمان كنيم ، خداي نكرده  ، شرعيات مد نظرشان نبوده و از راه راست منحرف گشته است D-: 

دوست من ! صرف نظر از عقيده اي كه هر كس مي تونه داشته باشه ، شاسكول فرض كردن ملت ، اصلاً كار قشنگي نيست !

17 - قوانين  موفقيت  ، در یک اجتماع موفق!!

1- هميشه اوضاع رو به راه است .

2- اگر زماني متوجه شديد كه واقعاً اوضاع روبه راه نيست ، به قانون 1 مراجعه كنيد !

.•*..*•.•*..*•.•*..*•.•*..*•.•*..*•.•*..*•

خانم دکتر دستش رو می زاره زیر چونه اش ومی گه :اينا همه اش طبيعيه .  باید باهش بسازی دیگه . کاریش که نمیتونم بکنم .

و بعد انگاربخواد از یه پرده ی قشنگ  دیگه رو نمایی کنه ، با افتخار مي گه : و احتمالاً احساس افسردگي مي كني ؟

گفتم : اصلاً !

ادامه داد : خستگي مفرط ، از زندگي ، يه جور يأس ....

بازم گفتم : نه !

وبا يه لحن جدي تري كه مطمئن بود جواب مثبت مي شنوه گفت : و غروبا ، حس مي كني انگار ، دنيا به آخر رسيده ....

و با يه لبخند كه منتظر بود بپرم هوا و بگم :« اي ول از كجا فهميدي ؟» زل زد به من .  و من مأيوسانه سر تكون دادم و گفتم : اصلاً .  اتفاقاً غروبا رو دوست دارم ....

برق از چشاش پريد و رفت سمت نسخه اش و گفت : نه ! اين ديگه اصلاً طبيعي نيست . بايد برات دارو بنويسم !!!....

دوست من ! همچنان مي زنيم توي كار نوشتن پست هاي شاد . بگذار  دكترِ طبيعت نسخه اش را بپيچد ! (-؛

19 - الگوهاي سياسي

این روزها هیچ کس دم دستمان نیست تا سوژه اش کنیم ، جزنازنین بانو . و نازنين بانو هميشه كه يك بانوي بي نقص نيست . گاهي بچه مي شود . گاهي حرفهايي مي زند كه نبايد بزند و گاهي چيزهايي رقم مي خورد كه نبايد بخورد .

داشتيم با هم در مورد يكي ازممنوعيت هايي كه خانوادگي ( شامل اعضايي كه در جمع صميمي خانواده ، حق وتو دارند ، يعني ؛ من و پدر گرامي ) برايش صادر نموده و به تصويب شوراي عالي وجدان خودشان هم رسانده ايم صحبت مي كرديم كه به سبك خبيثانه اي فرمودند :« نمي شه حالا يه كم زودتر ازگرفتن ديپلم من اين كار رو بكنم ؟ »

ما هم كه كلاً اعصاب مصابِ توجيه ، نداريم،  رك  و راست رفتيم سراغ حق وتو و عرض نموديم : «يه بار ديگه اصرار كني ، حتي اون موقع هم اجازه شو بهت نمي دم .»

و توي همين گير و دار  توجیه باید ها و نباید ها بودیم که نازنين بانو گفت : «شما كي چي هستين كه اجازه ندين ؟ اصلا شما چي كي هستين كه ... »

هنوز حرفش تموم نشده بود كه با ديدن رنگ پريده و چشماي از حدقه بيرون زده و دهان باز من ،  كه مونده بودم اين ديگه چه حرفيه و چطور جرات كرده از اين حرفها بزنه و ... ، خودش فهميد چيكار كرده و با رنگ چهره اي كه از خجالت به كبودي زده بود ، شروع كرد به عذر خواهي . حالا عذر خواهي نكن ، كي عذر خواهي كن .

من كه تصميم گرفته بودم به خاطر اين حرف نا به جا چند ساعتي باهاش سرسنگين باشم ، يهو با شنيدن اين جمله كه :« مامان ! مي خواستم يه جواب سي.اسي داده باشم» ، با یک دنیا شرمندگی ، گرفتم که از کجا خوردم !

دوست من ! سكان ترتبيت ، در دست ماست اما  نمي دانم چرا  در اين ميان ، فقط سايه ي دستهاي ماست كه بر ملا مي شود ، وقتي قرار است ديگران ، بي هيچ دغدغه اي ، دستي بر اين آتش داشته باشند .

امضاء : يكي از اعضاي مهجور  سيستم مرحوم مغفور ؛ آ . پ ( دامت ذله العالي)