65 - در گوش جانم می رسد طبل رحیل از آسمان
روز اول که پاموگذاشتم توی اداره ، چون تازه کار بودم ، بهم گفتن ، با خانم فلانی یه هماهنگی ای بکن .خودمم می خواستم همین کار رو بکنم . به راهنمایی های یه بزرگتر با تجربه احتیاج داشتم .هر دو مون قرار بود مسئولیت گروههایی با یه نام رو بر عهده بگیریم . منتها خانم فلانی کارودانش بود و من فنی و حرفه ای .
خودم هم می دونستم که ما اصلا هیچ ربطی به هم نداریم چون روش کار ، منابع ، دروس ،نحوه ی ارزیابی ، عناوین و ... همه اش با هم فرق داشت . فقط اسم رشته ها یکی بود . همین.
و از اونجایی که برام سخت بود ، کسی رو که تا به حال ندیدم ، تلفنی ازش راهنمایی بخوام ، از قبل در موردش از هر کی که می شناختش پرس و جو کردم . و جوابها این بود :
- فلانی ! .... وااااای . خدا به دادت برسه . یک آدم .... هست که نگو .
- خیلی .... بود . منو که دق داد تا وقتی همکارش بودم .
- فقط دوست داشت خودشو مطرح کنه . له کردن آدما براش ....
واینا باعث شده بود که نخوام بهش زنگ بزنم . تا اینکه توی دوره ی ضمن خدمت یکی از همکارای مدرسه شو دیدم ، از اونجایی که گروهها بهم تاکید کرده بود که باهاش تماس بگیرم ، می خواستم بابت زنگ زدنم یه دلیل داشته باشم که اون دوست جان با تعریف ناجوانمردی های فلانی ، آب پاکی رو ریخت روی دستم.
با این همه یه روز بعد از ظهر بهش زنگ زدم . گوشی رو که برداشت خودمو که عنوانی همطراز خودش داشتم ، معرفی کردم . و هدفم بیشتر عرض ارادت به یه پیشکسوت و آشنایی بود . یعنی دور از ادب می دیدم که بهشون زنگ نزنم که با شنیدن اسمم ، گفت : من الان سر کلاسم . بعدا تماس بگیر .
اونقدر سرد جواب داد ، که تقریبا گوشی توی دستم یخ زد . و تصمیم گرفتم به حرف سرگروه سازمان که گفته بود ما هیچ ربطی به کارودانش نداریم ، عمل کنم و گور مبارک رو از جلوی چشمان فلانی ، گم کنم .
...
سه شنبه ، درست موقعی که برای شادی روح همکارمون توی مدرسه ، یه مراسمی برپا کرده بودیم ، خبر دادن که فلانی توی یه تصادف از دنیا رفته .همکارای که قبلا در موردش با من حرف زده بودند ، مثل یا مادر بچه از دست داده ضجه می زند . چرا ؟ نمی دونم . شاید به خاطر از دست دادن کسی که می شناختن ، یا حرفایی که در موردش زده بودن و ناحق بود ، یا کارایی که اون کرده بود یا ... نمی دونم . نمی دونم . فقط من خودم دلم نمی خواست اولین و آخرین خاطره ام از یه نفر این طوری به سرانجام برسه .
و البته این پروژه ی خبرهای بد ، آخر هفته ، با شنیدن خبر درگذشت پدربزرگ ، کامل شد .
ظاهراً مرگ ، با سه سیمای مختلف ، به معرفی خودش پرداخته .
...
دوست من !این بانگها از پیش و پس بانگ رحیل است و جرس . هر لحظهای نفس و نفس سر می کشد در لامکان.
چهار شنبه - ۱۷ اسفند ۱۳۹۰