71 - چله های بی باور ...
می دانی !
احمقانه ترین چیز این است که موقع تسلیت گفتن از دست دادن پدربزرگت از تو بپرسند ، جوان بود ؟
و تو بخواهی توی دلت پایین بالا کنی که بگویی بیست را ردکرده بوده یا نه .
.•*..*•
.•*..*•
.•*..*•
.•*..*•
.•*..*•
.•*..*•![]()
پدربزرگ یعنی همه ی خاطرات خوب کودکی ، یعنی همه ی نخودچی کشمش هایی که بوی دست های پر از محبتش را می دهند ، یعنی بوی چوب سوخته ی بارون خورده ، یعنی بوی دیوار تازه کاهگل شده ، یعنی بوی چای تازه دم کشیده ، بوی نون و پنیر شور . یعنی بوی بنفشه های وحشی ، بوی سوت سوتکهایی که با ته ساقه ی شلتوک برنج درست می شد .
پدربزرگ ، یعنی صدای قشنگ قصه های انبیاء . امنیت ته مونده ی صدایی که بعد از نماز صبح ، به گرمی می خوند : خداوندا تو ستاری ، همه خوابند تو بیداری ... و تو آوروم چشماتو رو هم می زاشتی ... که پدربزرگ بیدار بود .
یعنی مزه ی خوب توتهای سفید و سیاه روی شاخه ها وقتی با نوک داس مهربونی اش از بلندترین شاخه ها خم می شد که بیاد توی دستای کودکی هات .
پدربزرگ ، یعنی شوقی که شتابان پاهاتو می رسونه پای ایوون خونه ی قدیمی و ساده ای که حالا ، هیچ پدربزرگی نیست که محکم بگیردت توی بغلش و بگه : پیری برسه ...
دوست من ! جای خالی پدربزرگ یعنی یه شکاف بزرگ بین تو و همه ی خاطرات خوش کودکی ات ...
چند سالش باشه ، ارزش یه تسلیت گفتن رو داره ، اونم بدون اینکه بگی : عمرش رو کرده بود که ! ...