چتری برای باران

بعضی آدم ها مثل خورشیدند. گرمای وجودشان را حس می کنی. در روشنایی پر مهرشان غرق می شوی. و اگر بلغزی و راهت را گم كني ، مي تواني براي يافتن مسيرت ، روي آنها حساب كني . هيچ وقت راه را اشتباه نشانت نمي دهند . مي داني چرا ؟ چون دستهايشان را به دستهاي آسمان گره داده اند و شايد آن گوشه كناره ها ، تكيه شان را داده باشند به اريكه ي قدرت خداوندي . كسي چه مي داند .

بعضی آدم ها مثل خورشیدند اما نور تندشان  ، هرگز  چشم هایت را پر نمی کند. چون خورشيد را ،  فقط آدمِ قصه ي « آدم و خورشيد » است كه مي خواهد بگذارد توي كيسه و روي كولش بياندازد و با خودش ببرد . خوب اگر نگاه كني مي فهمي كه در پناه نور اين خورشيدهاي برآمده از  پشت قله هاي مهر خدا در زندگي ات ،  چقدر زيبا مي تواني دنياي اطرافت را ببيني  و به دور از جاده هاي تاريك و سرگردان ،  به مقصدت برسي .

 

مي تواني در روشنایی اش غرق شوي  ،بي آنكه چشم در چشمش بدوزی ،  اگر  فقط يكي از اين خورشيد ها در آسمان زندگي ات طلوع كنند .

تولدت مبارک 

ادامه نوشته

52 - ... و كتابي در راه

پسري از دست پدرش كه قصد تنبيه كردنش را داشت ، فرار كرد و وارد مسجد شد . پدر كه جلوي در مسجد ايستاده بود ، فرياد زد : « بيا بيرون پسر ! اجازه نده به خاطر تنبيه ات هم كه شده ، پايم را جايي بگذارم كه چهل سال است واردش نشده ام . »

.•*..*•.•*..*•.•*..*•.•*..*•.•*..*•.•*..*•

حالا شده حكايت ما .  خدا وقتي بزند پس كله ي آدم ، نتيجه اش اين مي شود كه بنشيند و براي نازنين بانو ، داستانهاي كتابهايي را تعريف كند كه در نوجواني خوانده و ناگهان دريابد كه چشمان اين بانوي گرانقدر ، دارد از خوشحالي برق مي زند وقتي كه مي خواهد التماس كند كه اين كتابها را هر طور شده گير بياوري تا او بخواند .

فكر خريدن كتابها را كه نمي شود حتي در در سر خطور داد با آن قيمت هاي سر به فلك زننده شان ! و از شانس بد ، كتابخانه ي محلمان همه ي اين كتابها را دارد . اما به شخصه حاضرم كتابخانه ي بهمن را به دريافت حقوق يك ماهم مستفيض نمايم تا اينكه پايم را بگذارم كتابخانه براي تمديد عضويت !

دوست من ! توي شرايطي كه در دنياي متمدن (؛ فِرت و فِرت وزير عوض مي كنند ، چرا متصدي كتابخانه ي محلمان ،هيچ وقت عوض نمي شود ؟!!