سرخط ...................
61 - دگرگونی
.•*..*•
.•*..*•
.•*..*•
.•*..*•
.•*..*•
.•*..*•![]()
مي دانيد ، فرايند پيچيده اي است . اين تقسيم پست ها و سازماندهي منابع انساني . مثلاً همین گرين گيلبرز ما ، مدتي است استان شده . شما فكر مي كنيد چه چيزي بزرگترين دغدغه ي مسئولين در اين استان نوپا است ؟
خوب معلوم است . سپردن پست هاي كليدي به افرادي جديد كه بتوانند كشتي در گل مانده ي سازمانها را كه با سوء مديريت مسئولين و روئساي قبلي ، داشت سر از ناكجا آباد در مي آورد ، به سر منزل مقصود كه همانا مدينه ي فاظله است برساند . كه به حمدالله ، حالا كه دستم را حايل ابروهايم كرده ام و دارم خوب نگاه مي كنم ، مي بينم چيزي نمانده كه برسيم .
مدتی است سر و کارم افتاده با اداره ي مكرمه (دامت عليها بركاته ) . چشمتان روزگار بد نبيند . انگار كه خانه را داده باشند نازنين بانو تميز كند . همه چيز مرتب است ها . اما هيچ چيز سر جاي خودش نيست . مسئول كارگزيني ، شده كارشناس مسئول مقطع . معاون مالي ، شده رئيس حراست . مسئول رفاه و تعاون ، شده مسئول ارزيابي عملكرد . مسئولين ضمن خدمت ، شده اند مسئول تربيت بدني و ... و ...
خلاصه يك تنوع بازاري است كه بيا و ببين . آن تعداد انگشت شمار از دوستان مسئول كه سر جايشان هستند هم ، جسماً حضور دارند و روحاً جاي ديگري هستند . و اين را مي شود از فالگوش وايسادن در پي تماس هاي تلفني شان كه دارند سفارش خودشان را به بزرگتر از خودشان در اداره كل مي كنند ، فهميد .
مي داني دوستم ! آدم شرمنده مي شود اين همه دغدغه ي خدمت را مي بيند .و دلش می خواهد همه جوره به آب و خاک و هوایش افتخار کند .
دوست من ! اينجا پارادايز است . تبريك مي گويم . شما به مقصد رسيديد .
لطفاً براي پياده شدن عجله نكنيد . آن موجودات مفلوكي كه زير دست و پاي شما ، بزرگوارِ گرامي ، دارند له مي شوند ، آدمند( خير سرشان !! ) .
60 - ضمن خدمت
از یارو میپرسن تو كه همیشه لُپ لُپ میخری ، توش جایزه هم داره؟؟؟
میگه:نمیدونم . گمون نکنم. من لُپ لُپ رو به خاطر جایزه نمی خرم ، به خاطر کیفیتش می خرم .
.•*..*•
.•*..*•
.•*..*•
.•*..*•
.•*..*•
.•*..*•![]()
برایمان یک دوره ی ضمن خدمت گذاشته اند . ما مثل یک عدد انسان مثبت ( از همانها که مغز مبارکشان پر است از افکار هنجار ، سازنده و طالب صلح .از همان هایی که با دیدنشان آدم دلش می خواهد دست بکشد روی سرشان و بگوید : آخِی ی ی !!! )توی این کلاسها شرکت می کنیم .
و هیچ رقمه هم حاضر نیستیم قبول کنیم که افزایش حقوق به میزان سه هزار تومان در ازای هر سیصد ساعت ضمن خدمت ، ارزش ده هزار تومان پول آژانس دادن برای رسیدن به کلاس ، آن هم هر جلسه ندارد .
ملاحظه می فرمایید که : ما کلاً انسان های بی آزاری هستیم .
یک دوست جانی داریم که ازما هم بی آزارتر است . از همانها که هنوزفکر می کند ما ، در شونصد سال قبل زندگی می کنیم . چون دیروز تشریف مبارک را برده بود کارگزینی و قصد داشت در ازای ۱۷۶( شاید هم ۱۸۶ساعت ) ضمن خدمتی که گذرانده ، یک تعجیل درگروهی ، چیزی بگیرد که فهمید : گروه را خدا بیامرزد ، مدتهاست از بین رفته . طبقه ی شغلی هم با این جور جنگولک بازی ها افزایش نمی یابد . و آنجا بود که آن سوال تاریخی را مطرح فرمود ، دوست جانمان که : پس به چه دردي مي خورند این ضمن خدمتها ؟!
و پیامدش آن جواب تاریخی را شنیدند دوست جان که : شما ضمن خدمت را به خاطر اصل آموزش بايد بياييد .
و ما ياد شونزده ساعت ضمن خدمتي افتادیم كه اين اواخر گذرانده بودیمش !چه گذراندنی .
يك دوره ي غير حضوري بود كه با امتحان گرفتن از محتويات مجله ي رشد برگزار شده بود . و ما ( همگي آن دسته از انسانهايي كه اين دوره را با درجه ي ممتاز گذارنده و مدركش را در دستان مبارك خويش داشتيم ) نه تنها يك دور هم مطالب مشمئز كننده ي آن مرقومه ي متبرك را نخوانده بوديم ، بلكه حتي حاضر نشده بوديم سيصد تومان پول گرانقدر را صرف خريدش نماييم و در كمال متانت ( خداي نكرده اين رفتار را وقاحت تصور نفرماييد ) روز امتحان ، همه ي ما سوالات را از روي هم زديم و برگه هاي كاملا يك دست را ( از لحاظ پر شدن محتوايشان ) به مراقبيني كه داشتند توي دفتر طبقه ي پايين چايي ميل مي فرمودند ، تحويل داديم .
دوست من! حالا كه نگاه مي كنم مي بينم ، ما ضمن خدمت را فقط بابت بار آموزشي -علمي اي كه دارد مي گذرانيم .
یک پی نوشت بی ربط : در دنیای اینترنت آدم می نویسد که خوانده شود . و برای اینکه خوانده شود یک کاری می کند تحت عنوان سر زدن به وبلاگها. و البته به وبلاگها سر می زند که یک چیزهایی هم یاد بگیرد ... کسی می داند ما که وقت نداریم به وبلاگهای دوستان عزیزتر از جانمان سر بزنیم ، با چه رویی می نویسیم ؟
توضیح مترجم : خواستیم با زبان بی زبانی بگوییم که فقط به اندازه ی نوشتن یک درد دل ساده وقت می کنیم بیاییم این طرفها . نگذاریدش به حساب بی معرفتی مان .
59 - سین مثل سما
مردي به هنگام بازديد از يك بيمارستان رواني، از روان پزشك پرسيد: «شما چطور ميفهميد كه يك بيمار رواني به بستري شدن در بيمارستان نياز دارد يا نه؟»
روانپزشك گفت: «ما وان حمام را پر از آب ميكنيم و يك قاشق چايخوري، يك فنجان و يك سطل جلوي بيمار ميگذاريم و از او ميخواهيم كه وان را خالي كند.»
مرد گفت: «آهان! فهميدم. آدم عادي بايد سطل را بردارد چون بزرگتر است.»
روانپزشك گفت: «نه! آدم عادي درپوش زير آب وان را بر ميدارد... شما ميخواهيد تختتان كنار پنجره باشد؟»
توضیح مترجم : راه حل هميشه در گزينه هاي پيشنهادي نيست.در حل مشكل و در هنگام تصميم گيري هدفمان يادمان نرود. در حكايت فوق هدف خالي كردن آب وان است نه استفاده از ابزار پيشنهادي.
.•*..*•
.•*..*•
.•*..*•
.•*..*•
.•*..*•
.•*..*•
بعضی چیزها حکم کابوس را دارند . حتی دنج ترین جای خیالت هم ،آرامت نمی گذارند . یکی از همان بعضی چیزهای عزیز ، موجودی است به نام سما .
تصورش را بفرمایید آدم دو سال پیش توی یک مدرسه ی راهنمایی ، یک کلاس فوق برنامه ی ریاضی داشته باشدکه این کلاس ، مزین شده باشد به حضور دانش آموزی که رسماً معلمین آنجا را وادارکرده بود که با دیدنش ایمان بیاورند به آغاز فصل سرد . و آدم بعد از تمام شدن مدت تدریسش در آن صفر مرزی ، هر روز و هر ثانیه ، شاکر خدای متعال باشد که دیگر چشمش به جمال آن دانش آموز جان ، روشن نخواهد شد ، که بعد از دو سال ، اول مهری ، با رفتن به کلاس درس ، چشمش از حدقه بزند بیرون ، با رویت سمیای همان دانش آموز ، که با یک لبخند به پهنای گوش تا گوشش زل زده به فک چسبیده به زمین آدم ، آن هم در حال ادای کلمه ی مممممممم ...ماااااااااااااااااااااااااااااااااا!!!!!!!!
به گمانمان نوع بشر اگر عاقل باشد باید بنشیند و فاتحه ی کل سالش را همان اول روزی بخواند که یک وقت خدای ناکرده برای دفن ، نبرندش به قبرستان کفار .
یعنی از اول مهر ما نشسته بودیم به حالش را بردن و صفا نمودن در پی شنیدن پژواک همه ی حرکاتمان در کلاس که به طرز بسیار زیبایی با انواع متلک ها و تیکه های ناب این سما جانمان همراه می شد . و ما فی المجلس مانده بودیم درکف این همه روی این بچه که چرا اصلاً نمی توانست حتی از یک واو هم بگذرد .
و همین چهار تا زنگ تفریح از مهر تا به حالمان هم مزین شده بود به صحبت همکار جانها درباره ی این خلقت عجیب که دو روزنیامده جانهای مبارک را بر لبان گرانقدر رسانده و خلایق را آنچنان روی پل برده بود که هر آن انتظار فتیله پیچ شدنشان می رفت ( شما بخوانید ؛ کم مانده بود بزنیم این بچه را له و لورده کنیم )
که با خودمان گفتیم : فلانی ! روحیه ی معلمیت کجا رفته ؟ ناسلامتی انسان سازی ( شما بخوانید آدم کردن ) کار سه سوتت است !! بیا و چند تا روش از این روشهای تربیتی - آموزشی را امتحان کن بلکه روی این فلان فلان شده هم اثر کند .
و پیامد این تذکر آیین نامه ای به جا ، آمدیم شونصد تا روش را در ذهنمان مرو کردیم :
۱ - یک صندلی تکی بیاوریم این بچه را بنشانیم رویش ، آن هم پشت در کلاس ، با هدف اینکه نتواند کلاس را به هم بریزد ، و در اصل نگذاریم ریخت مبارکش با ما ، فیس تو فیس شود .
۲ - تا حرف زد آنچنان بزنیم توی دهان مبارکش که استخوانهای انگشتانمان را نتوانند موقع جمع کردن دندانهایش ، از آنها تفکیک نمایند .
۳ - ایشان را جزئی از فضای نامتناهی یک خلاء بیکران تصور نموده ، کلاً Removeاش کنیم از توی جمع حاضر در کلاس و وانمود نماییم که اشیاء پشت سرشان را به وضوح داریم می بینیم .
۴ - برایش یک عد کمیته ی انضباطی فوری - فوتی ( از همانها که پارسال هر روز توی یکی از آنها در حال جواب پس دادن بود ) برای شخص شخیص خودشان تشکیل دهیم ، حالمان جا بیاید ( لابد از دیدن قطر آن پرونده ی پت و پهنش !! ) .
۵ - با کلماتی که می گوید جمله بسازیم و تحویل خودش دهیم ، ابرویمان( همان چیزهایی که بالای چشمان مبارک قرار دارد ) را هم به سبک مهران مدیری بیاندازیم بالا و بشکن بزنیم.
۶ - برگه ی انتقالی فوری را بگیریم و اگر نشد ، یک عدد بلیط بخریم به مقصد دورترین جای ممکن این کره ی خاکی و گور مبارک را یک جایی زیر سنگی ، صخره ای ، چیزی ، گم کنیم برویم پی کارمان .
خلاصه با اینکه هر کدام از این گزینه ها یک جورهایی دنیایی بودند برای خودشان، خواستیم موردی یکی یکی شان را اجرا کنیم که مبادا خدای نکرده قصوری از ما سرزده باشد ، در این مقوله .
از خدا که پنهان نیست ، از شما چه پنهان ، یک بار هم به سر مبارکمان زده بود ، همان لحظه ای که ما با مشقت فراوان جزوه ی درس حاضر را خلاصه نموده و روی تخته نوشته ایم و این بچه به بهانه ی انداختن چیزی توی سطل آشغال ، می رود و موقع برگشت دستش را می کشد روی وایت برد و همه ی دسترنج مان را می دهد به باد فنا ، تله ی انفجاری ای ، مینی ، چیزی بکاریم سر راهش ، پودر شود برود هوا . دلمان خنک شود . اما وجدانمان اجازه نداد ، تا آن شش مورد را رویش امتحان ننموده ایم یک راست برویم سراغ آخرین گزینه . ( این وجدان گمانم آخرش کار دستمان دهد. )
کاپشن های دو را دیده اید ؟ از همانها که وقتی طرف ، برعکس هم می پوشدشان ، همه خیال می کنند یک کاپشن تازه است . ما معلمها از همین نوع خلایق به حساب می آییم .
و ما در نمایاندن آنروی همیشه تازه ی مان ، دنبال سوژه بودیم که دم دست ترین ابزار برای مراسم بالماسکه ی لبخند زدن و به روی خود نیاوردنمان ، خودش را به ما نشان داد . و آن چیزی نبوده و نیست جز تنها تکنولوژی همیشه یار و یاورمان در عصر جلوه گری Smart School ها ، « کتاب »!!
و البته از همان زمانها که آدمها توی غار ، ارتباطات را خلق کردند ، همیشه دانش آموز جماعتشان ، از اینکه معلم موقع درس دادن ، صاف برود سمتش و کتاب نازنینش را بردار برای تدریس ، در پوست خود نمی گنجیده و عصر تمدن!! هم از این قائده مستثنی نبوده و نیست .
و درس تحمل بود ، سعی من برای نادیده گرفتن آن همه کلماتی که لایق آبا واجداد خودش بود وسما بانو حاشیه ی کتابش نوشته بود و ایضاً لبخند زدن به روی مبارک این بانو ، آن هم در شرایطی که آدم سعی می کرد به زور هیکل مبارکش را بچپاند توی سنگر مقابل . و ماجرایی داشت برای خودش وقتی از شانس خوش ما نماینده ی کلاس غایب بود آنروز . و لابد تنها گزینه ای که توی کلاس درسخوان و با ادب و با مسئولت جلوه میکرد سما بانویمان بود که ایشان را کردیم نماینده ی کلاسمان . ( پارادوکس افکارو رفتارمان را دارید؟!! کشیش قصه ی ژان والژان کیلویی چند است ؟!)و آخر خنده بود تهدید های سما ، وقتی که بعد از نوشتن مطالب روی تخته ، و شنیده شدن صدای زنگ ، نصف درسمان ماند برای زنگ بعد ، که : هر کی تخته رو پاک کنه ، با من طرفه !!
یعنی به زور داشتم جلوی خنده ام را می گرفتم وقتی واکنش سما را می دیدم که چطور در مقابل هم کلاسی اش که دو دقیقه قبل از زنگ ، خسته نباشید را بر زبان آورد ، جبهه می گرفت .
و پریروز وقتی بعد از یک ماه تأخیر فرم مشخصات را دادم بچه ها پر کنند ، جمله ی سما ، توی جای خالی ای که داده بودم تا اولین جمله ای را که به ذهنشان می رسد بنویسند ، برایم مثل یک برد بود توی یک بازی سخت . نوشته بود : دوستت دارم خانم س . شما منو نه تنها به این رشته ، که به زندگی علاقمند کردید .
هه؟!! ( ه اول و آخرش را با فتحه بخوانید ، کلهم اجمعین .
)
دوست من ! ه اول و آخرش را که با فتحه خواندید ، یک فاتحه هم نثار روح و روان ما بنمایید .
هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم.