دو تا لیوان چای داغ

نازنین بانوی بی حواس ما ، همه اش یادش می ره کلید خونه رو با خودش ببره ، برای همین می بایست ، تا ساعت دو خونه می موندم  که بعد ازتعطیل شدن ازمدرسه ، پشت درنمونه . و این درحالی بود که خودم ساعت دو و نیم ، توی آموزشگاه کلاس داشتم .چطور خودم رو رسوندم آموزشگاه توی این نیم ساعت ، خدا می دونه . اونوقت دکتر خانم جانم وقتی هر چهارشنبه منو وزن می کنه ، با افتخار به رژیمش که اجرا نمی شه می گه : دو کیلو کم کردی . آفرین !!!

وقتی رسیدم ، بهاره پشت در نشسته بود . گمونم بعد از سیانور ، آدم با یه تدریس فشرده ی آمار و احتمالات و ، پشت بندش حسابداری شرکتها ، به راحتی می تونه خودشو نابودکنه . کاری که امروز من کردم .

بعد از سه ساعت تدریس آمار اونم هر ساعت ، یه مبحث ، تازه بچه های کلاس شرکتها اومدن . که باید سهامی ها رو بهشون درس می دادم و بعد از اونا ، بچه های یه گروه دیگه که مبحث تعاونی رو داشتن .

امروز ،وقتی زینب ، یکی از بچه هاگفت که مادرش قبل ازخواب بهش گفته : «حس می کنم خانم «س» ( یعنی من رو ) خیلی دوست دارم ، » کلی تعجب کردم . از اینکه چرا مادرای بچه های امسال اینقده درجه ی تبشون نسبت به من بالا رفته .

آخه اون از فرزانه که مادرش اصرار داره برای عروسی دخترش ، حتما من هم برم . این از زینب و اون هم از کوثر  و شبنم که مادراشون هر چند وقت یه بار زنگ می زنن  و  درد دل می کنن .

برای نوشیدن آب ازکلاس بیرون رفته بودم که دیدم دو تا لیوان چایی که آقای «س.ک» از اول کلاس هی اصرار می کنه برام ریخته ، روی میزه .

از دیدن لیوانها که نصفه و ناقص پر شده بودن و نا فرم روی میز بودن ، خیلی دلم سوخت . طفلی ! خودش چایی ها رو ریخته بود ، بعد می گفت خانمم ریخته . نمی دیدشون که .

هرنیم ساعت یه بارهم می اومد می گفت : چایی تون رو نخوردین که .

ولی من واقعا وقت حتی نگاه کردن به ساعت رو هم نداشتم . خدا کنه از دستم ناراحت نشده باشه .

غروب که رسیدم خونه ، یه زنگ به آقای نقاش ( درست شنیدن ، آقای نقاش ! هنوز کلید خونه دستشه ) زدم که یادآوری کنم که به قول خودش : خونه پرش باید فردا خونه رو تحویلم بده . حالا قراره فردا صبح ساعت نه ، خونه مون باشه دیگه . قراره البته . کی حالا به این قرارها پایبنده . از اونجایی که این روزا اینقدر گرفتارم ، نمی تونم هی راه به راه بهش زنگ برنم که با کلی غر و غمیش ، یه کار کوچیک توی خونه انجام بده .

من که عجله ای برای اسباب کشی ندارم . بزار اینقده کلید دستش باشه ، تا خودش خسته بشه .

آدم مثبتی به نام خانم «م »

بهش زنگ زدم که بگم گواهی کارآفرینی اش رو امروز همراه مال خودم ، رفتم از خانم «ح» توی اداره کل گرفتم ، که دوباره خودش نره اونجا  . سال گذشته رابط گروههای آموزشی بود . خیلی خانم شیک و موئدبیه . و البته خیلی ساکت . همیشه هم وقتی می خواد با یکی حرف بزنه ، یه جوری با احترام کنارش می ایسته که انگار پیش اربابش وایساده . خیلی دوست داشتنیه . بماند که یه کم ناراحت شدم وقتی آقای «د.ک» موقع پیشنهاد دادن اینکه من بشم رابط گروهها ، گفت که درسته خانم «م » پارسال رابط بوده ، ولی خودت می دونی که ... ( و این می دونی که رو یه جوری گفت که انگار ما همه در جریانیم که اون طفلک آدم بی دست و پاییه و از عهده ی انجام کارها برنمیاد ، ولی من واقعا هیچ وقت نوی نخ این جور چیزا برای خانم «م» نبودم . یعنی تمام اون سالی که با هم توی گروهها بودیم ، من فقط سرم به کار خودم گرم بود . و حالا ، دلم نمی خواست یکی مثل آقای «د.ک» فکر کنه همه ی خانمها خاله زنک هستن و همیشه سرشون توی کار هم هست . شاید هم منظورش این نبود و یه جورایی منو هم قاطی شبنم و گروه تصمیم گیرنده شون حساب کرده بود .  ) ...

با این همه اجازه نداده بودم  آقای «د.ک»  حرفش رو در مورد خانم «م» تموم کنه و بحث رو کشونده بودم به کاری که داشتم .

 وقتی به خانم «م» گفتم که گواهی کارآفرینی اش رو گرفتم ، کلی تشکر کرد .

فقط یه سوال توی ذهنم بود که چرا «م» امسال نرفته اداره کل و «ش»  شده سرگروه اداره کل توی رشته ی خودشون . که با تعجب گفت : کی بهت گفته که اون سرگروه شده ؟ ( و اینو طوری گفت که انگار یه راز بزرگه )

گفتم :  خانم «ح» . مگه تو خبرنداشتی ؟

گفت : چرا ولی بهم گفته بودن که فعلا سیکرته .

وقتی خوب فکر کردم ، دیدم برای چی خانم «ح» اداره کل ، بی خود همه ی برنامه ی کاری امسالشون رو برای من تشریح کرد ؟

مثلا گفت «ش» دوشنبه ها اونجاست و «ر» بیست و چهار ساعتش رو قراره بره اداره کل ؟ در حالی که اصلامنو نمی شناخت .

و البته یه بدجنسی خاصی توی نگاه خانم «ح» اداره کل بود .

می دونین . دور و برای ما ، یهو می بینی در نبودت یه تصمیمایی میگیرن ، یه کارایی می کنن ، بعد می یان تلافی اون  ، یه کارای دیگه می کنن . بعد  ، تو نه می دونی چی بوده و نه چی شده و نه قراره چی بشه ، فقط پوزخندشون و اون خباثت توی نگاهشون می مونه برات که بعدها ،  آیندگان برات تفسیرش می کنن یا خودت به درک شهودی ازش نائل میای .  

خدا اون خباثت توی نگاه خانم «ح» رو به خیر بگذرونه . به خصوص که با یه لحن خاصی گفت : انشاء الله سال بعد ، بیشتر همدیگه رو توی جلسات می بینیم .

از تفسیر حرفا و نگاههای خانم «ح» که بگذریم یه حرف دوست جون «م» برام خیلی دلنشین بود . وقتی که فهمید «ش» ، دوست جونی که دیروز باهاش تلفنی حرف زده بودم ، یه جورایی به جای اون رفته اداره کل  ، گفت : آدما هیچ وقت جای هم رو نمی گیرن . چه عیبی داره . خوبه که همه ،  این جور  کارها رو تجربه کنن . شاید اون یه فکری بهتر ازمن داشته باشه و باعث ارتقای گروه بشه.

حتی در مورد «ش» گفت : پارسال که ما با هم توی اداره همکار بودیم ، من توانایی هایی ازش دیدم که مطمئنم به خوبی از عهده ی انجام این کار برمیاد .

و یادم اومد که «ش» دیروز که تلفنی با من صحبت می کرد درمورد همین دوست جون «م» گفت : اون نمی ره اداره ، چون امتیاز لازم برای رفتن به اداره کل رو بدست نیاورده .

و اینو در جواب من گفته بود که وقتی پرسید از فلانی («م» ) خبر داری یا نه ، گفته بودم ، امسال خودشو دوازده ساعته کرده تا به مزونش برسه . مزون درآمد بیشتری براش داره و اداره هم یه نیروی بیست و چهار ساعته می خواد .

 و مثلا خواسته بود بگه که اون صلاحیت رفتن به اداره کل رو نداشته . و خودش داشته . در حالی که هر کی ندونه ، من که می دونم ، رفتن به اداره کل ، اصلا امتیاز نمی خواد .

ولی امروز «م» درموردش طور دیگه ای حرف می زد . هر چند زهر خبر داشتن از زیر آب زنی های دوست جون «ش» رو می شد از پشت حرفای آرومش خوند .

وقتی بهش گفتم که به این صفت خوبش افتخار می کنم که تحت هیچ شرایطی پشت سر کسی حرف نمی زنه  و دلم می خواد اینو ازش یاد بگیرم ،  بهم گفت : من دوستام رو رده بندی کردم . به هر کس امتیازی دادم . یکی متوسط . یکی قابل تحمل . و تو از دسته ی دوستای خوب خوب من هستی که آرزو دارم خیلی چیزا رو ازت یاد بگیرم .

کلمه ی دوست ، برای من خیلی قداست داره و من به هر کسی ، دوست نمی گم . حس خوبی بهم دست داد، وقتی من رو دوست خودش خطاب کرد . برام مهم نیست که اون توانمند برای اجرای کارای اداری هست یانه . اصلامهم نیست که قابلیت پیشرفت و کسب موقعیت های بهتر شغلی ، یا پا گذاشتن روی گرده ی آدمای دیگه  رو داره یا نه . مهم اینه که توی چند بار برخورد باهاش فهمیدم ، بدِ هیچ کسی رو نمی خواد .

و من البته ، شیک بودن و رفتارای پرنسسی اش رو  هم دوست دارم .

آدمای قابل احترام

همین جوری خیلی خوشحالم . نمی دونم چرا . نشستم دارم خاطرات امروزم رو مینویسم و اسپیکر رو تا جایی که صدای همسایه ها درنیاد بلند کردم و آروم باهاش می خونم : حتی تماشا ، تاراج تیشه است . دیوار حاشا ، محتاج ریشه است ... دریا به دریا آیینه باشیم . بیش از همیشه بی کینه باشیم ...

بعضی ها رو اونقدر دوست دارم که وقتی می بینمشون ، نمی تونم تا مدتها از دیدنشون احساس شادی نکنم .

همون اندازه که نمی تونم به یکی که ازش متنفرم ، حتی شده زبانی و سرسری ، ابراز علاقه کنم ، امکان نداره بتونم خودمو کنترل کنم و کسی رو که دوستش دارم ، بهش نگم که چقدر برام قابل احترام و دوست داشتنیه .

به آقای «د.ک» هم اینو گفتم . بهش گفتم که هیچ وقت فرصت نشده بود ازش تشکر کنم به خاطر آرامش و اعتماد به نفسی که از دو سال پیش بهم داد . به خاطر اون همه تاییدهاش . پر از موج مثبه . با یه چهره ی بشاش ، که شادی و نشاط از چشماش می باره . و با ادب و احترام مثال زدنی اش . وقتی با یه همکار رو در رو هست .

رفته بودم گروههای آموزشی ، پیش آقای «ح» ،که ببینم می شه بهم برگه ی حضوردر جلسه ی اضافی بده . برای همکارام میخواستم . می دونستم آقای «د.ک» از گروهها منتقل شده مقطع متوسطه . برای همین وقتی آقای «ح» گفت که باید برم پیش «د.ک» چون باهام کار داره ، خوشحال شدم که به یه بهونه می تونستم ببینمش و حداقل بهش تبریک بگم . چون اصولا آدمی نیستم که برای پاچه خواری و عرض ارادت برم دیدن کسی . ولی «د.ک» واقعا آدم درستی بود . دلم می خواست به یه بهونه حتما پست جدیدش رو بهش تبریک بگم . و این اصلا ربطی به این نداشت که اون یه پست بالاترگرفته و بخوام هوای منو داشته باشه . چون اون رئیس مقطع متوسطه شده و ما مقطعمون فنی و حرفه ایه . یه اتاق اون طرف تر .

داشت دم در با یکی از همکارای باسابقه مون حرف می زد ،که با دیدنم ، با همون لبخند گرم ، بلند شد و تعارف کرد روی صندلی بشینم تا کارش تموم بشه .

اومده بودم که برای همکارامون گواهی حضور در جلسه بگیرم که دو امتیاز داشت . امسال برامون جلسه برگزار نکرده بودن . جز یه جلسه توی اسفند ماه که اونجا ،  همین آقای «د.ک» وقتی اومد برای سرگروههای هنرستان صحبت کنه ، منو با شازده کوچولو  به جمع معرفی کرده بود ،اونم بعد از اون همه تعریفش، چقدر  تحمل نگاه سنگین ( با تحسین یا با حسادت ) همکارا ، برام خیلی سخت شده بود . چون شازده کوچولو شده بود یه فلش برای نشون دادن من . وقتی آقای «د.ک»   با نشون دادنش گفت که : شاهدشم که همراهشه . ( در ادامه ی اینکه ، به سرگروههای بقیه ی رشته ها که گفته بودن ، سرگروه حسابداری مجرده و بیکار که می تونه این همه کار انجام بده  ؛ گفته بود نه تنها مجرد نیست که یه بچه ی کوچیک هم داره )

تعریفای «د.ک»  کلی به آدم اعتبار می داد . چون اداره مون هیچ کس به اندازه ی اون برای همه قابل احترام نیست .

حرفش که با همکارمون تموم شد ، گفت که یه تقدیر نامه از اداره کل برام گرفته . این سومین تقدیر نامه بود که امسال برام می گرفت. بهش گفتم که یه دونه از تقدیر نامه هایی رو که گروهها بهم داده گم کردم . کلی متاسف شد  . بهش گفتم که به امتیاز اون تقدیر نامه نیازنداشتم چون سقفش رو گرفتم . فقط چون از گروهها بود برام خیلی ارزشمندبود .

گل از گلش شکفت . همون طور که وقتی گفت که توی همه ی سالهای کاری اش کسی رو ندیده که به اندازه ی من به کار مسلط باشه و همیشه کارایی رو که اون یه سال من انجام دادم ، به معاونین اداره و بازرسین نشون داده ، به عنوان کاری که یه سرگروه ، فقط در طی یک سال انجام داده ، من خیلی خوشحال شدم . اگه آقای «ح» که الان جایگزین «د.ک»  توی گروهها شده و همیشه درحال تعریف کردن از آدمه این حرف رو می زد ، حتما توی دلم می گفتم اینقده حرف مفت نزن . اما «د.ک»  آدمیه که روی حساب و کتاب حرف می زنه . تعریفاش اعتبار و ارزش خودش رو داره .

مطمئن بودم که اگه ازش بخوام برای همکارام گواهی حضور در جلسه صادر کنه ، به من نه نمی گه . خودم که به این گواهی احتیاج نداشتم چون سقف امتیاز اون قسمت رو گرفته بودم . اما برای همکارام می خواستم .

با یه حالتی که توش می شد جمله ی  چون شما هستی ، رو خوندگفت : چند تا میخوای ؟ می دونستم که به دیگران همچین گواهی ای نمی ده . چون یکی از همکارا گفته بودکه در جواب اینکه برامون جلسه نزاشتین ، ما امتیاز این قسمت رو چه کار کنیم ، بهش گفته بودن  : نمی شه کاری کرد که .

منم همه ی همکارای گروه و مدیر جان و سه تا معاوناش رو که حساب کردم ،  گفتم : ده تا .

به نظرم ، وقتی می تونستم از اعتبارم استفاده کنم و برای همکارام که برای گرفتن گروه به امتیاز بالای 90 نیاز دارن ، امتیازی بگیرم ،  باید این کار رو می کردم .

سرش رو به نشونه ی تایید( که یعنی هیچ مشکلی نیست )  تکون داد و گفت : به آقای «ح» بگو که من گفتم براتون صادر کنه .

اصلا متاسف نشدم وقتی گفت که دلش می خواست من امسال رابط گروهها باشم اما مقطع ، یه خاطر کم بودن نیروی حسابداری  اجازه اش رو  نمی ده . چون من اون چیزی رو که توی بودن درگروهها می خواستم ، به لطف رفتارهای درست خودش و همکاراش توی گروهها بدست آورده بودم . اینو بهش گفتم . گفتم که من از شرایط سخت مدرسه ، در اصل به گروهها پناه آورده بودم . رفتار شما و بقیه ی همکاراتون طوری بود که تمام اون حس های بد که داشت منو از ادامه ی کار توی این سیستم ، دلسرد می کرد ، از بین برد .گروهها ، منو به خودم اثبات کرد . و اعتماد به نفس از دست رفته رو به همراه خلاقیت و نشاط و سرزندگی ، بهم برگردوند .  

طوری تک تک حرفام رو تایید می کرد ، به خصوص وقتی گفتم از شرایط بد مدرسه ، که انگار خبر داشت مدیرمون چه جور آدمیه . و دوباره همون چیزایی رو که توی جلسه ی اسفند ماه در حضور سرگروههای  همه ی هنرستانها گفته بود ، تکرار کرد .

خوشحال شدم وقتی دیدم برای مژده و آقای «م. ش » ؛ همکار مون توی هنرستان پسرانه ، هم که از اول سال درخواست داده بودم ، تقدیر نامه گرفته . بهشون گفته بودم که براتون درخواست تقدیرنامه دادم ، با این کار ، ضایع نمی شدم پیششون .

هر چقدر که از دیدن ریخت اداره کلی ها ، که امروز صبح قبل از رفتن به اداره مون ، رفته بودم اونجا برای دیدن خانم «ح»  ، حالم بد می شه ، با اومدن به اداره ی خودمون حس خوبی بهم دست می ده .

به هر حال آقای «د.ک» اگه همچنان توی گروهها بود ، درسته که خوشحال می شدم از اینکه بیشتر یه همچین آدمی رو می بینم ، اما امکان نداشت بهش بگم که چقدر در حق من خوبی کرده . اینا رو امروز بهش گفتم چون دیگه کار مون به هم گره نمی خوره . به هر حال ، من یه تشکر بهش بدهکار بودم . به آدمی که بابت انجام وظیفه ام ، نه تنها توی هر فرصتی  برام درخواست تقدیرنامه می کرد ، که توی هر موقعیت شغلی اداری ، اولین آیتم معرفی اش من بودم ( و البته مقطع همیشه مخالفت می کرد که ما نیروی جایگزین نداریم ) و گذشته از اون ، از گوشه و کنار همیشه می شنیدم که پشت سرم چقدر تعریفم رو کرده و کارام رو به دیگرانی که اگه اون نشون نمی داد ، اصلا دیده نمی شدن  ، نشون داده .

کاشکی بتونم مثل «د.ک» یه آدم مثبت باشم ،همون اندازه قابل احترام ، همون اندازه مقتدر  با یه عالمه انرژی مثبت برای اطرافیانم .

حافظه ی جانبی

تازگیها به یک نتیجه ی متاثر کننده رسیده ام : من بدون موبایلم قدرت شناسایی افراد را ندارم . به همین وحشتناکی .

چند وقتیه که گوشی موبایلم نابود شده ، من هم که این مدت گرفتار سمن هایی هستم که این طفلک، مقابلش یاسمنه . برای اینکه کارم راه بیافته ، توی انبار و سوراخ سنبه ها رو گشتم و یه گوشی از همونهایی که بهش میگن گوشت کوب پیدا کردم و سیم کارتم رو انداختم توش .

این گوشی بنده خدا اندرویدش !!P-: در حد ذخیره ی 4 تا شماره است . برای همین ، نه شماره ی کسی رو می تونم ذخیره کنم و نه می تونم پیامکی بیشتر از خیلی ( شما بخونین ده تا )  ذخیره کنم .

دیروز گوشی ام زنگ خورد و متعاقبش صدای جوون یه دختر خانمی که خودش رو موسوی معرفی کرد . هر چی فکر کردم یادم نیومد موسوی کیه . خیلی سرسنگین ازش پرسیدم : موسوی ؟!!

که بنده خدا روش نشد بگه سرگروه کارآفرینی اداره کله ،گفت : موسوی کارآفرینی .

باز ذهنم رفت دنبال شصت سال پیش که کارآفرینی درس می دادم یه سالی و گفتم : این بچه شماره ی  منو از کجا آورده ؟  خیلی خوشم می اومده از بچه های کار آفرینی ؟!!!

که بنده ی خدا وقتی من و من منو دید ، گفت : همونی ام که دیروز باهام تماس گرفته بودین ...

منو بگی ! داشتم از خجالت آب می شدم . حالا طفلک فکر می کرد لابد دارم براش کلاس می زارم .

که افتادم به ماست مالی کردن که : شرمنده به خدا . نیست صداتون مثل خودتون جوونه ! من واقعا فکر کردن از دانش آموزا هستین .

و توضیح دادم که گوشی ام نابود شده و الان جز سیم کارت هیچی توی این بدبخت مفلوک واترقیده ی فرا مدرن ! نیست . آخه طرفای ما ، ذخیره نبودن ، شماره ی طرف ،  توی گوشی نه تنها غیر قابل بخششه ، که ، معادل کفر محسوب  شده و رسما یه جور اعلام جنگ توام با نفرت  ، تلقی می شه .

دلایل من ظاهرا قانع کننده بود و  ایشون هم با بزرگواری ، تنها به اینکه ، تلافی (-؛ خواهند نمود ، اکتفاکردند .

سیف کنم ؟!!

خیلی بده آدم زبان ندونه ، بعد بی خود به یه چیزی مجوز انجام بده ها .

اینو یکی بیاد به نازنین بانو بگه .

شازده کوچولو یه پیچ گوشتی چهار سو گرفته بود دستش و درست کنار نازنین بانو نشسته بود که با اشاره به پای نازنین بانو بهش گفت : سیف (شما بخونین : Sif ) کنم ؟!!

نازنین بانو هم که نفهمیده بود چی می گه ، گفت : سیف کن .

چند ثانیه بعد صدای فریاد نازنین بانو بود که رفته بود آسمون . چرا ؟ چون شازده کوچولو با اجازه ی خواهرگرانقدرش ، پیچ گوشتی رو فرو کرده بود توی پای نازنین بانو .

بچه تقصیری هم نداشته . قبلش اجازه گرفته بوده که سیف  کنه . تقصیر ازنازنین بانو بود که نمی دونست منظور از سیف کردن ، نصف کردنه .

بعله . ما با یه همچین موجوداتی زندگی می کنیم . اجازه می گیرند پای خواهرشان را نصف کنند . خواهرشان هم اجازه می دهد . D-:

حاج اکبر آقا

یه وقتایی آدم یه کاری میکنه که خیلی شرمنده می شه ، دیگه نمیتونه یه ثانیه برگرده عقب و جبرانش کنه . یه وقتایی هم ، اونقدر همه چی با هم به آدم فشار میاره ، که زمام امور از دست آدم خارج می شه و کاری میکنه که نبایدبکنه .

توی یکی از این روزایی که پشت هم بد آورده بودم و در اوج خستگی ، وقتی داشتم شازده کوچولو رو که حاضر نبود یه قدم برداره ، به زور با خودم می کشیدم و التماسش میکردم که اینقده نگه بغلم کن و از طرفی خیلی هم عجله داشتم و نازنین بانو هم افتاده بود روی دنده ی غر ، یه پسر جوون بیست ساله ای که بنده ی خدا از لحاظ عقلی کم داره و از طرفی بچه ها رو خیلی دوست داره ( البته بعضی هاشونو ) یهو اومد طرفم و صاف ، رفت شازده کوچولو رو بغل کرد . شازده کوچولو یی که یه ساعت التماس میکرد بغلش کنم ،  هم که اصلا بغل غریبه ها نمی رفت ، بدون هیچ مقاومتی همین طوری بغلش بود و داشت باهاش می رفت . منم که کلی خسته بودم و کلی اعصابم خورد بود و از طرفی ترسیده بودم بچه ام رو نبره ، یهو ادب و احترام و همه چی از یادم رفت و در حالی که دیدم هر چی ، من دارم بازوی بچه رو می کشم ،اون بچه رو بهم نمی ده ، داد زدم سرش که : ول کن ! دیگه دیوونه . بچه رو بده !!!

بنده ی خدا هم اونقدر ترسید که شازده کوچولو رو ول کرد و داد به من و رفت .

بعد از رفتنش تا مدتها عذاب وجدان داشتم . چرا بهش گفته بودم دیوونه ؟

حتما دلش شکسته بود . نمی دونستم چه گلی باید به سرم بگیرم . نمی تونستم که ازش عذر خواهی کنم . حرفی بود که زده بودم . از همه بدتر خجالتم از خدا بود . اگه به یه آدم عاقل بد و بیراه گفته بودم اونقدر ناراحت نمی شدم . آدم عاقل می تونست ازخودش دفاع کنه و یه چیز بدتر بهم بگه . اما اون ، یه نگاه معصومانه بهم انداخته بود و رفته بود . با خودم می گفتم دیوونه ها ، صاحبشون خداست . من با چه رویی از صاحبش عذر خواهی کنم . ولی واقعا اون کلمه یهو ازدهنم در رفته بود . من نمی دونم چرا این حرف رو زده بودم .

شاید روزها و هفته ها بابت این موضوع ناراحت بودم و از خدا می خواستم منو ببخشه . و به خودم کلی لعنت فرستادم که چرا باید بار این همه مسئولیت رو به دوش بکشم که یهو این جوری کم بیارم ...

تا اینکه امروز ، وقتی داشتم با شازده کوچولو و نازنین بانو ، از سر خیابون می اومدیم تو ، یهو دیدم یه جوون ، خم شد درست جلوی پای شازده کوچولو و اونو محکم گرفت توی بغلش و چند تا حسابی بوسش کرد . نگاش که کردم ، دیدم همون جوونیه که دو سه ماه پیش اون طوری بهش گفته بودم . با نازنین بانو ، یه گوشه وایسادیم تا یه دل سیر شازده کوچولو رو بوس کنه . وقتی از جلوی پای شازده بلند شد ، ما هم دست شازده کوچولو رو گرفتیم و در حالی که من و نازنین بانو به روی هم می خندیدیم از اونجا رفتیم . و حرف یه آقایی که وقتی برای اولین بار آین جوون ، شازده رو می خواست بغل کنه ، توی ذهنم بود که : حاج اکبر آقا بچه ها رو دوست داره .

باید اعتراف کنم ، از اینکه دوباره حاج اکبر آقا رو دیدم از ته دل خوشحال شدم . از اینکه حاج اکبر آقا یادش رفته بود من بهش چی گفته بودم و شاید خدا ازش خواسته بود ، منو ببخشه .

خدایا ! هیچ وقت به من این امکان رو نده تا به کسی ظلم کنم که توان دفاع از خودش رو نداشته باشه .

گوشی من ، مرغ زیرکسار من ! ترجمان فکرت و اسرار من !!!!

نزدیکای ظهر  ، یه پیامک برام رسید که : سلام ، بعد از ظهر چه ساعتی میای ، بیام ؟!!!

منو بگی  چشام از حدقه زد بیرون . تنها کسی که امروز بعد از ظهر باهاش قرار داشتم ، بهاره بود اونم ساعت چهار و نیم ، توی آموزشگاه . قرار بود باهاش آمار کار کنم . و تصور اینکه اینقدر بی ادبانه از فعل اول شخص مفرد استفاده کرده بود ، باعث تعجبم شده بود .

و مطمئنا تدریس توی آموزشگاه برای من ارزش اینو نداشت که بخوام به یه نفر اجازه بدم بهم بی احترامی کنه . برای همین قبل از اینکه بخوام بی خیال شم و براش بنویسم : گفته بودم که ساعت چهار و نیم بیا .

گفتم یه زنگ بهش می زنم و می گم که کلاس رو کنسل کردم تا فرصت داشته باشه ، بره ادبیات یاد بگیره .

که وقتی طرف مقابل گوشی رو برداشت ، یه لحظه به ذهنم اومد که من شماره ی بچه های آموزشگاه رو به عنوان تنها شماره ها ، ذخیره کرده بودم .  و وقتی طرف مقابل که باید بهاره می بود ، گفت : عجب آدمی هستی ها ! یه ساعته منتظر جوابتم .

با خودم گفتم : چرا اینقدر پر رو شده ؟

و وقتی ازش پرسیدم که چرا با یه شماره ی دیگه پیامک داده و من شماره اش رو ذخیره کرده بودم بهم گفت : سارا !!!قاطی کردی ؟!!! شماره ی من از اول همین بوده . شماره ی کدوم ننه مرده ای رو جای من سیو کردی ؟

که تازه فهمیدم طرفم زهراست . دوست آرایشگرم که باهاش برای امروز عصر قرار داشتم ...

و از فکر اینکه اگه من براش پیامک می کردم چهار و نیم . اون موقع من آموزشگاه بودم . اونم آرایشگاه ، در حال فحش دادن به من ، کلی خنده ام گرفت .

خدا می دونه با چه بدبختی ای راضی اش کردم که هفته ی بعد برم دیدنش . با اینکه همه ی برنامه های کاری ام رو روی  تقویم دیواری اتاقم می نویسم ، اما باز یه چیزایی رو یادم می ره یادداشت کنم . این می شه که دو تا ازکارام می افتن روی هم .

توی همه ی این روزا ، باید دنبال یه جای خالی بگردم که بریم با نازنین بانو ، « هیس! دخترها فریاد نمی زنن» رو ببینیم .

یکی بیای بهشون بگه کار من نبوده !!!

سر کلاس بودم که همکارم خانم «ی» که دبیر کامپیوتره و فوق العاده دقیق و حساسه ، بهم زنگ زد که بپرسه بنر رو چطور درست کردیم . آخه اونا هم می خوان برای رشته شون درست کنن . وقتی بهش آدرس دادم که کجا بره و یه مقدار در مورد بنر گفتم  . بهم می گه : بنر که فقط کار خودت بود دیگه ؟ نه ؟ گروه تون که نقشی نداشته ؟!!

ای بابا ؟ تو هم شدی بدتر از مدیر جان . نه بابا . به پیر به پیغمبر . سیستم من هنگ کرده بود فتوشاپ روش نصب نمی شد ، به جز این ، سیم اتصال مانیتور به کیس ام مقاومتش رفته بالا ، مانیتورم قرمز شده . من چطور می تونستم توی شرایطی پوستر طراحی کنم که همه چی رو قرمز می بینم ؟

با این همه موقع خداحافظی و تشکر ، گفت : ولی من که می دونم خودت طراحی اش کرده بودی . به مشکل برخوردم کمکم می کنی دیگه ؟!!

یعنی من الان چه شکلی بشم خوبه ؟! تو به مشکل بر بخور . من حتما کمکت می کنم . ولی باور کن اون بنر رو من طراحی نکردم . ای بابا !

آدمهایی که پر از امیدند ...

گاهی اوقات با خودم فکر می کنم چقدر خوبه که آدم اونقدر کار داشته باشه ، که فرصت نکنه به چیزهای ناراحت کننده فکر کنه . وقتی برنامه ی کاری آدم اونقدر فشرده باشه که باید کلی با کاغذ و قلم ور بره تا یه کار اضافه رو به زور بچپونه وسط اون برنامه .

امروز هم یکی از همین روزا بود . از ساعت هشت صبح کلاس داشتم ، تا یک و نیم . یک و نیم یاید می رفتم دنبال نازنین یبانو که امروز سرویس نداشتن و بعد از رسوندنش به خونه دوباره خودم رو می رسوندم آموزشگاه برای کلاسای بعد از ظهر .

با این همه ، یه چیزی مثل کوه نشسته بود روی سینه ام . نمی تونستم با تمرکز درس بدم . مجبور شدم ، یه ربع آخر کلاسم ، با بچه ها در مورد کاری که شهرزاد کرده بود صحبت کنم . چقدر دلم سوخت وقتی فهمیدم سه تا شون قبلا بارها به خودکشی فکر کردن ...

آیا حرفای من ، هیچ وقت اون گوشه های ذهنشون ، خاطرشون می مونه که دست به همچین کار احمقانه ای نزنن ؟!!!

وسط حرفامون بودیم که آقای س . ک  مسئول آموزشگاه ، در حالی که عصای سفیدش زودتر ازخودش وارد کلاس شده بود اومد تو و با گفتن این که : این مهربونا کلاس شون تا کی ادامه داره ؟

بهمون فهموند که کلاس تموم شده .

مهربونا . کلمه ایه که برای خطاب به بچه ها به کار می بره .

وقتی ازکلاس رفت بیرون ، خطاب به فاطمه که گفته بود بارها به خودکشی فکرکرده گفتم : آدم به خوشگلی تو و به سلامت ما ، وقتی به خودکشی فکر کنه ، نباید پیش خدای مهربونی که حداقل این نعمت رو بهش داده شرمنده باشه ، وقتی در مقابلش همچین آدمایی رو می بینه که با وجودی که نا بینا هستن ، تا این حد سرشار از زندگی اند و پرند از نشاط ؟

و با هم حرفای س . ک رو مرور کردیم که امروز صبح داشت می گفت : به جز این آموزشگاه و اون آژانس مسافری که کنار آموزشگاه است ، داره دو تا خیابون پایین تر ، یه تعمیرگاه می زنه و می خواد نمایندگی ایساکو رو بگیره ... چه اشکالی داره آدم دست چهار نفر رو هم بگیره ؟ نه ؟؟؟

اینو خطاب به من گفت . و من کلی خوشم اومد از این همه تلاشش . و به بچه هاگفتم : اگه ما جای این آدم بودیم ، در شرایطی که خودمون ار دنیا چیزی نمی بینیم ، حاضر بودیم برای بهتر و زیباتر شدن دنیای اطرافیانمون ، این همه تلاش کنیم ؟!!!

خدایا ! به بزرگیت قسم ، هیچ وقت اون روز رو برای ما نیار که چشممون رو  به روی همه ی نعمت هایی که به ما دادی ببندیم و کفران نعمتت ، فقط سختی ها رو ببینیم .

مثل قند وعسل

توی تاکسی بودم که یه پیامک برام اومد با این مضمون : سلام خانوم س . من دلم میخواد کلاس شرکتها رو بیام ولی بابا اینجا نیست که ازش پول بگیرم .

این پیامک مثل کارد ، فرو رفت توی قلبم . با عجله و هل و هلکی براش نوشتم : سلام عزیزم . خودت رو معرفی می کنی ؟

که جواب داد : زهرا ب       .

می شناختمش. هم خودش رو هم خانواده اش  رو . وضع مالی خوبی نداشتن . چقدر خوشحال شدم که منو اونقدر محرم دونسته که مشکلش رو بهم بگه . من واقعا به خاطر پولش حاضر نشده بودم برم آموزشگاه . من می خواستم یه دور دیگه این درس مشکل رو تدریس کنم ، قبل از باز شدن مدرسه ها . و فوری براش پیامک کردم : الهی قربونت برم . فدای سرت . فردا صبح بهت زنگ می زنم بابت کلاس هماهنگ می کنم . پول نمی خواد . فقط گوشیت رو خاموش نکن .

که جواب داد : قربونتون بشم الهی . به مامانم گفتم . خیلی خوشحال شد . گفت ایشااله هر چی از خدا می خواد بهش بده . واقعا سپاسگزارم .

اصلا انتظار این همه خوشحالی از طرف این دختر و مادرش رو نداشتم . انگار بابت یه تدریس چند ساعته چند میلیارد گرفته باشم . فراتر از حد انتظارم بود . براش نوشتم : قبولی و خوشحالی تو و مامانت خیلی بیشتر از پول برام ارزش داره عزیزم . به مامان سلام برسون .

به نظرم واقعا خوشحال شدن . چون موج شادمانی شون اونقدرخوشحالم کرد که روی  غم و غصه ای رو که این چند روز تمام وجودم رو گرفته بود ، حسابی پوشوند .

خدای خوبیها !  اگه این نسیم های بهشتی ، گاه و بی گاه  ، از جانب تو  ، نوزند ،  هُرم داغ جهنم ،چیزی از ما باقی نمی زاره . 

یک جمعه ی تلخ

دلم نمی خواد از مراسم تدفین شهرزاد و مبینا چیزی بنویسم . خاطره ی تلخی که برای همیشه توی ذهن من خواهد ماند ...

خدایا ... ای کاش سر از حکمت کارهای تو در می آوردیم ...

توی راه برگشت ، یه سر رفتم دیدن باباو مامان ، ماجرا رو که براشون تعریف کردم ، خیلی متاسف شدن ، اما حتی دیدن باباو مامان هم نمی تونست حس بدی رو داشتم از بین ببره ،و هم دردی مامان که : « آدم مگه این همه سر به سر یه بچه می زاره ؟!! » وقتی اومدم خونه ، تمام مدت در حال جواب دادن به تلفن همکارا بودم . اعضای خانواده هم شرایط رو درک کی کردن ، مدیر جان حالش خیلی بد بود. اونقدر بد که نمی تونست حرف بزنه ، از من خواست با همکارا هماهنگ کنیم بریم خونه شون . خانم «ش» پای تلفن گریه کرد. اما هیشکی حالش به اندازه ی خانم «ق» بد نبود . آخه اون 12 ساعت در هفته با این بچه کلاس داشت . اونم در شرایطی که کلاساشون 20 نفره بود . مثل من کلاسای 40 نفره شون رو سه ساعت در هفته نداشت . برای همین باهاشون خیلی صمیمی بود . اونقدر حالش بد بود که تا بخوایم ساعت شش عصر ، بریم خونه شون ده بار دیگه بهم زنگ زد و گریه کرد .می گفت:« من این داغ رو سی سال کاری چطور به دوش بکشم ؟»و حق داشت .  

عصرکه رفتیم خونه شون ، مادرش بود . وقتی دسته گل هنرستان و پارچه نوشته رو دیدن ، فهمیدن ما شش نفر ، از معلماش هستیم ، چه حرفایی که مادرش در عزای بچه ها نمی گفت ، می گفت : « پاشو معلمات اومدن ، پاشین پذیرایی کنین معلمای دخترم اومدن ... » ما که دلمون خون بود ، با دیدن مادرش بدتر شدیم .

اون موقع تنها سوالی که توی ذهنم بود این بود که بچه ها موقع خودکشی ، حتی به این مادربدبخت فکر نکردن ؟ اونا که می دونستن رفتنشون ، مادرشون رو از پا در میاره . مادری که به خاطرشون حتی طلاق هم نگرفت . چقدرخوب مزد فداکاری یه مادر رو گذاشتن کف دستش.

و چرا این زن ، حاضر نشد ، انگشت نما شدن رو تحمل کنه و در عوض بچه هاش رو به دندون بگیره و از این ورطه ی هلاکت نجات بده ؟ کاش فرار می کردن . کاش می رفتن یه جایی که کسی نشونی ازشون نداشت . گور بابای رای دادگاه ، حرف مردم ، خط قرمز ها .

شاید چون فکر نمی کرد بچه ها همچین کاری بکنن . شاید چون منبع درآمدی نداشت و می ترسید با طلاق گرفتن ، دادگاهی که حضانت بچه های زیر 18 سال رو به مادری که درآمد نداره نمی ده ، بچه ها رو با همون پدری تنها بزاره که به خاطرش خودشونو کشتن .

این تنها کاری بود که از دست های خالی این مادر بر می اومد ... خدایا ... چرا خالی دستاش رو با همچین مزدی پر کردی ؟....مرگ حقه . اما این جوری ؟.... وقتی طهورا بچه ی خانم حیاتی ( همکارمون ) مرد ، گفتیم امتحان الهی بود  . وقتی خانم حیاتی چهار ماه بیشتر دوم نیاورد و رفت گفتیم امتحانش رو با صبر پس داد ، رفت که بره پیش دخترش توی بهشت .

اما حالا ، این مادرکه داغ مایوس شدن از رحمت الهی رو پیشونی دسته گلهاشه ، به چه امتحانی و به چه لبخندی از جانب خدا دلش رو خوش کنه ، به کدوم نگهداری از امانت ؟؟؟؟

خدایا ... با این داغ چطور می شه سر کرد ؟

می دونم . زمان می بره تا یکی مثل من راز حکمت های خدا رو بفهمه . اما اون چیزی که هست اینه که این روزا خیلی داغونم . اما اونقدر توی این یکی دو سال ، با انواع چیزها امتحان شدم که حالا ، محکم ترین عضو گروه منم . بدون اینکه اندازه ی بقیه فرو برزیم و بدون اینکه کمتر از اونها ، داغ دیده باشم و  دلم بسوزه .

وقتی ، مرگ ، یه فانتزی بچه گانه ، به نظر بیاد ...

صبح به ما خبر دادن ، که مبینا ، خواهر شهرزاد هم فوت کرد . با همکارا قرار گذاشته بودیم که ساعت 5 عصر بریم خونه شون . اما دلم طاقت نمی آورد . داشتم خفه می شدم ، آدرس و نشونی اش رو از زهرا ( دوست و هم کلاسی اش ) گرفتم و ساعت یازده رفتم خونه شون .

خاله اش روی پله ها نشسته بود . ماتم کده ای بود خونه شون ، همه ی عمه ها و خاله هاش و زن عموها و زن دایی ها و همه ی دخترای فامیل ، توی خونه بودن ...

مادر و پدرش رو برده بودن کلانتری . و از قرار جسد بچه ها رو هم منتقل کرده بودن پزشکی قانونی .

خاله اش برام تعریف کرد که پدر شهرزداد ، سه سالی می شد که به شیشه اعتیاد پیدا کرده بود و این اعتیاد ، باعث توهم زیادش شده بود و به خانواده گیر می داد . اونا بارها از مادر شهرزاد ( شراره ) خواسته بودن طلاق بگیره . اما اون گفته بودکه عاشق زندگی اش و فرامرز ( پدر شهرزاد ) و بچه هاشه .

حتی به خاطر رفتارای پدرش که بیش از حد شکاک بود ، افسردگی گرفته بود . برای اینکه بتونه تحمل کنه ، و کنار بچه هاش بمونه ، تحت نظر روانپزشک ، دارو مصرف می کرد. اما حواسش نبودکه بچه ها تحمل ندارن و اونا توی خلوت خودشون که کم کم افسرده شده بودن ، دست به همچین کاری زدن .

شهرزاد و مبینا که هفده و چهارده سالشون بود ، روز قبل ، می رن حموم ، وصیت شون رو می نویسن و بعد هر کدوم چهار تا و سه تا قرص برنج می خورن و ...

خاله اش می گفت : بیمارستان قائم رو خون برداشته بود بس که این بچه ها هر چی توی شکمشون بود رو بالا آوردن ... دکترها و پرستارها همه شون به حال این بچه ها زار زارگریه می کردن ...

اما قلبم از یادآوری آخرین حرف خاله ی شهرزاد ، به شدت به درد میاد ، وقتی گفت : شهرزاد ، توی راه پشیمون شده بود و به پدرش التماس می کردکه «بابا  ، کمکم کن .اشتباه کردم .  من نمی خوام بمیرم . »

حتم دارم ، شهرزاد واقعا نمی دونست داره چه کار می کنه . نمی دونست با مادرش و با امانتی که خدا بهش داده ، داره چه کار می کنه . برای اون خوردن قرص برنج ، فقط مثل تموم کردن تراژدیک یه رمان بود. با گلهایی که دور قبر عاشقانه و معصومانه ی شخصیت اصلی داستان ، فضایی رومانتیک به سیه پایان سوزناک می دن . پایانی که توی ذهن خواننده بمونه . غافل از اینکه زندگی و مرگ  ، جدی تر از اینی هستن که به یه بچه ، فرصت تکرار دوباره روبدن ...

 و این روزا ما موندیم و یه داغ بزرگ ... و حسرت یک ثانیه ای که اگه به عقب برمی گشت ... اگه به عقب برمی گشت ...

آدم  های بی غل و غش

برگشتنی ازمطب دکتر با اینکه سخت بود ، سعی کردم به روی خودم نیارم تا به نازنین بانو بد نگذره ، کتاب مورد علاقه اش رو براش خریدم و همه ی مانتو فروشی ها و موبایل فروشی های مسیر رو هم زیر و رو کردیم . دلم خون بود اما باید زورکی لبخند می زدم . دلم به حال شهرزادی که هم سن نازنین بانو بود ، می سوخت . و تمام مدت دائم به تلفن همکارا جواب می دادم که چه کار کنیم ، فردا رو ... دیدن خانواده ی این دختر ... وحشتناک ترین چیز عالمه ...خدایا ...

توی تاکسی برای برگشت بودیم که گوشی ام دوباره زنگ خورد ، گوشی رو که برداشتم یه صدایی از اون طرف گفت : خوبی عزیزم . من حرم امام رضا هستم . دارم برمی گردم . گفتم اگه دعایی چیزی داری بگی ...

نیلوفر بود .

همکار تربیت بدنی مون که انتقالی گرفته به شهرشون ملایر ...

سال اولی که توی این هنرستان پاره وقت بودم ، با هم همکار بودیم اما بعد از هفت ، هشت سال ، امسال دوباره با هم همکارشده بودیم . ازش خوشم می اومد. ازلبخندش. ازمهربونیش . از جک های بی مزه ی تکراری ای که می گفت . و از اینکه چقدر اصرار داشت برای من و رزا تعریف شون کنه . من که ایرادی نداشت . چون زورکی لبخند می زدم و سعی می کردم بگم اولین باره که شنیدم . اما رزا بدجنس ، هنوز طفلی شروع نکرده ، می گفت : شنیدم .اونم اخم می کرد و منو می کشید سمت خودش که : «این جنبه نداره . بیا برای تو بگم ». منم همیشه می گفتم : «رزا چرا می زنی توی ذوق بچه ! بزار بگه» . اما نیلوفر عین خیالش نبود و با اعتماد به نفس کامل جوک هایی رو تعریف می کردکه من و رزا همه اش رو توی اینترنت خونده بودیم .

امسال موقع خرداد پدرش در حالی که خیلی جوون بود ، یهو مرد . من وقتی شنیدم بهش زنگ زدم و تسلیت گفتم و ظاهرا تنها همکاری که این کار رو کرد من بودم ، اخه مدرسه مون طوریه که همکارای جدید ، باید سه چهار سالی توی نوبت باشن ، تا همه باهاشون دوست بشن .

وقتی هم که برای مراقبت هاش به مشکل برخورد ، من حاضر شدم جاش برم . البته این کار خیلی کوچیکی بود و من این کار رو قبلا برای خیلی ها کرده بودم . اما نیلوفر آنچنان بعدها تشکر کرد و هی می گفت انشاء الله توی شادی ها تلافی کنم که من واقعا شرمنده شدم . بعد از اینکه انتقالی گرفت ، اونم برای اینکه بره پیش مادرش که از داغ پدرش بی تابی می کرد ، بارها بهم زنگ زد که با خانواده ( حتی پدرو مادر ) بریم ملایر ، خونه شون .

اینو هم اصلا درحد تعارف نمی گفت . واقعا از ته دل و با یه محبت بیش از حد . چند بار هم زنگ زد و طوری قول گرفت برم دیدنش که انگار تا روز و تاریخ رو مشخص نمی کردم ول کن نبود .

 و حالا ، اونی که توی مشهد اونقدر زیارتش قبول امام الرئوف بود که موقع یاد کردن من ، خواب زیارت کردن رو ببینم ، همین نیلوفر بود . باورتون نمی شه اگه بگم ، آبیِ آسمون ، از قلب این آدم پیداست .

و باز هم پای تلفن قول گرفت که برم ملایر دیدنش . و من ، اونقدر شهرزاد ، فکرم رو مشغول کرده بودکه نتونستم اون طورکه باید ،  محبتش رو جوابگو باشم . یکی از همین روزا بهش زنگ می زنم و بهتر از امروز ، از لطفش تشکر می کنم .

توی این همه تضاد بین خوبی و بدی ، امروزم رو به آخر رسوندم . امروزی که تقریبا هیچ دغدغه ای بیشتر از روزای دیگه نداشت . روزایی که بیشتر اوقات ازخودمون می پرسیم، مگه چی کار داریم که به بقیه ی کارا نمی رسیم ...

یعنی داغونم . داغون .

 داشتم بانازنین بانو که به بهونه ی خستگی ، کلاس موسیقی اش رو کنسل کرده بود ، می رفتیم مطب دکتر تغذیه که هم ببینم تونستم توی این یه هفته وزن کم کنم یا نه ، و بعدش بریم یه دوری توی خیابونا بزنیم و طبق معمول مانتو ببینه و کتاب بخریم و یه گوشی مدل جدید پیدا کنیم .و خلاصه اون کارایی رو بکنیم که نازنین بانو دوست داره .

که وسط راه ، بعد از اینکه مسافر جلویی پیاده شد ، یه نگاه به کیفم انداختم دیدم ؛ بله !! کیف پولم رو جا گذاشتم . اینو که به نازنین بانو گفتم ، رنگش پرید .

نه پول داشتم و نه کارتم همراهم بودکه حداقل یه جا نگه دارم از عابر بانک پول بگیرم . مونده بودم که به راننده چی بگم که برداشت بد نکنه ، که دیدم تا مسافر سوار نکرده بهترین زمان برای گفتن این مطلبه که : آقا ، براتون امکان داره دربست برین ؟

راننده ازخداش بود .

ما هم دور زدیم و اومدیم خونه و کیف پولم رو برداشتم و دوباره با همون تاکسی رفتیم سمت مطب دکتر . توی راه بودم که گوشی ام زنگ خورد . خانم «ق» بود . همون همکار مشهدی حسابداری مون .

با حالتی زارو پریشون یه چیزی گفت که من یک ساعت بعد تازه به عمق فاجعه پی بردم .

حالا هم که دارم اینو می نویسم اینقده داغونم که حد نداره ...

دو روز پیش ، بعد از نماز صبح خواب دیده بودم که دارم با شازده کوچولو و خانم «ظ» ؛ همون مدیر جان سابقمون ، می ریم مدرسه ، دم مدرسه داره برف خفیفی میاد . من یه راست رفتم کلاس دوم حسابداری ب  که برف داشت با شدت از پشت پنجره هاش می بارید . خواستم به شازده کوچولو نشونش بدم که برف تموم شد .

از خواب که پا شدم یه صدقه دادم و گفتم خدایا خودت به خیر کن . برف همیشه برای من معنی یه سختی و یه مشکل بغرنج رو داشت . هر چند که کم بود . امروز که با شازده کوچولو و خانم «ظ» که تقریبا هیچ وقت با هم نمی رفتیم ، رفتم مدرسه ( یعنی شرایط طوری شد که من مجبور شدم به اصرار خانم «ظ» باهاش برم مدرسه و وقت نشد شازده کوچولو رو بزارم خونه ی مادرم ) فکر کردم اون برف تعبیرش بحث و دعوا با مدیر جان خواهد بود . و داشتم فکر می کردم ممکنه به چه چیز ما گیر بده و دعا می کردم  که همه چی ختم به خیر بشه .

اماوقتی امروز توی تاکسی ، خانم «ق» زنگ زد و گفت که شهرزداد ، دانش آموز کلاس دوم حسابداری ب دیشب  همراه خواهرکوچکترش ، با خوردن قرص برنج ، خودکشی کرد و خواهرش توی کما ست و خودش رو قراره فردا دفن کنند ، تمام بدنم یخ کرد .

کاش تعبیر اون برف یه درگیری کاری بود .

به خاطر سخت گیری های یه پدر بی فکر که به هر چیزش کار داشت ، و به قول خودش برای پنج دقیقه دیر کردن از مدرسه ، باید پنج ساعت جواب پس می داد ، کسی که در رو به روی خانواده قفل می کرد عرصه رو برای همه شون تنگ کرده بود و دائم با زدن تهمت هایی درمورد ارتباط داشتن با جنس مخالف ، موجب آزار و اذیت شون می شد ، خودش رو کشته بود . و قبل از این کار زنگ زده بود به نزدیک ترین دوستش که : به نظرت آدم چند تا قرص برنج بخوره میمیره ؟اگه من بمیرم تو چی کار می کنی ؟ کاشکی منو توی امامزاده محمد دفن کنند . دور قبر من گل بزارن ...

و دوستش فکر کرده بود این حرفا جدی نیست ...

خدای من .

چرا این دختر با خودش و خانواده اش ، با دنیا و آخرتش این کار رو کرد ؟

چرا پدرش با خودش و خانواده اش و با دنیا و آخرت خودشون این کار رو کرد ؟

چه طور می شه ، آدم یه همچین جهنمی برای خودش یا خانواده اش درست کنه ؟؟؟؟؟

خدایا ! مگه نگفتی لایکلف الله نفس الا وسعها ؟ پس چرا وسع تحمل این بچه کمتر از باری بود که بر دوشش گذاشته شد ؟ مگه بلا همیشه اندازه ی صبر آدم نازل نمی شه ؟

خدایا !!!!با کوتاهی هامون چه کار کنیم ؟

با دستهای بسته مون که به هیچ کجا بند نیست ؟؟؟؟؟

با خانواده ای که به حرف هیچ کدوممون گوش نمی دن . با قوانینی که خارج از اجازه ی پدر ، حقی برای اعضای خانواده قائل نمی شن . 

یه چیزی مثل یه تلنگر توی ذهنم ، نشست . حمزه پور. دانش آموزی که همه ی همکارا می خوان سر به تنش نباشه و می گن باید برای سال سوم اخراج بشه . و فقط من می دونم که اون چه مشکلی داره ، وقتی پای درد دلش نشستم . خدایا ، فرصت کمک کردن به این یه دونه بچه رو ازمن نگیر .   

یک زنگ تفریح کوچک

داشتیم می اومدم خونه که صدای مریم که داشت منو صدا می کرد ، منو کشوند سمتش. با پسرش که چهارماه از شازده کوچولو بزرگتره اومده بود مدرسه که کلید سوالا رو تحویل بده ، کلی از دیدنش خوشحال شدم . بعد از دیدن خوابهای خوب ، و البته بعد از دیدن داداش کوچیکه ، هیچی نمی تونه منو بیشتر از دیدن همین مریم عتیقه و البته لیلا و رزای عتیقه تر از همه ی اینا ، خوشحالم کنه .

توی راه ماجرای مدیر جان و خانم «قـ » رو براش تعریف کردم . گفت : از مدیر جان چه انتظاری داره . اون همین طوریه دیگه .

البته گمونم منظورش این بود که از شعورش چه انتظاری داری ؟!!

که رسیدیم به یه مغازه که توی راه مدرسه است و همیشه توی جوجه گردانش چند تا مرغ برشته در حال سرخ شدنند . و همیشه شازده کوچولو با دیدنش داد می زنه که : کا می خوام . کا قابایی !! ( یعنی کباب می خوام . کباب قهوه ای ؛ که البته منظورش از قهوه ای یعنی مطلوب و خواستنی !! )

 تو دلم گفتم کنه الان جلوی مریم و پسرش از این الم شنگه ها به پا نکنه ، که دیدم شازده بی خیال از جلوی کباب قهوه ای گذشت و ... پسر عسلی مریم شروع کرد به غر زدن که :  کباب مرغ می خوام !!!

بعد هم که دید کسی اهمیتی به خواسته های بزرگ و کوچک یه مسافر اخترک نداره ، رفت جلو و دست شازده رو گرفت و گفت : موافقی با هم بریم ، کباب مرغ بخوریم ؟!!!

خنده مان گرفته بود . مریم که پشت سرش بود گفت : اونوقت تو حساب می کنی دیگه ؟!!!

کلی خندیدیم به حرفهای گنده تر از دهان ابن مسافر اخترک ها !!!و پر بودن جیب هایشان (-:

یعنی دلیل دارم برای این همه علاقه !! ام دیگه .

اومدیم برگه ی ارزشیابی رو پر کنیم ، که دیدیم ، برگه عوض شده ، دو تا از همکارا برگه ی جدید رو داشتن ، اما پرش کرده بودن نشد که کپی بگیریم . خانم «ق» که پارسال از مشهد اومده و همکار جدیدمونه و خیلی هم خانم و مظلومه ، رفت که بره از مدیر یه برگه بگیره و بیاد . یعنی اونم خواست یه سرِ کار رو بگیره ، چون یکی رفته بود برای همه ،  دفتر گروهها رو کپی بگیره ، یکی رفته بود فرم ارائه ی پیشنهاد رو بده ، یکی هم دنبال پرسیدن آیتم های امتیاز بود و ... که اونم گفت می ره فرم رو برای بقیه ی اعضا که ندارن بگیره ، منم بابت یه کاری رفتم دفتر مدیر که دیدم اون طفلک جلوی میز مدیر وایساده و مدیر با یه عصبانیت توام با خستگی داره بهش می گه : من الان فرم رو از کجا بیارم ؟!!! برو از همکارا بگیر . من که نمی تونم هر دقیقه کارم رو تعطیل کنم ، براتون دنبال فرم بگردم .

که طفلک دست از پا درازتر برگشت و به همکارا گفت : خانم فرم رو نداشتن که بدن .

که لیلا ، یکی از همکارامون و یکی از دو نفری که مدیر جان دوستش داره ، گفت : می رم الان فرم خودمو لاک می گیرم براتون کپی می کنم .

چند دقیقه بعد برگشت و ما درحال انجام کارامون بودیم که دیدیم ، مدیر جان با یه لبخند که اصلا هم توش خستگی جایی نداشت ، در حالی که سه تا از فرم کپی کرده و منگنه شون هم کرده ، فرمها رو گرفته توی دستش و خودش شخصا زحمت کشیده ، اومده دفتر معلمها و دو دستی داده دست همکار جانی که دوستش داره . و پیامدش : عزیزم ! همینا رو فقط می خواستی دیگه !!!

و لابد اصلا براش مهم نبودکه الان من چه فکری در موردش خواهم کرد وقتی  برخوردش با آن همکار مون رو دیده بودم . خدا را هم که ناظر نمی بینند ایشان ، حتی لای قلبهایی که با جزئیات ، راحت تر و ساده تر می شکنند .

امیدواریم همکار جانمان ناراحت نشده باشند . ما که مدیر جان را هیچ وقت عددی حساب نمی کنیم که ازشان چیزی بخواهیم ، کما اینکه همیشه  ، همه کار هم برای همین مدیر جان نابغه ی مان ، در حیطه ی انجام وظایف سازمانی ، انجام داده ایم !!!

یه همچین علاقه ی وافری ، ما به هم داریم ! بعله !!

همکارا همه شون اومده بودن . بنر رو بردم بدم به مدیر جان که توی دفترش بود . با دیدن بنر ، که پایینش ، عکس مدرسه رو گذاشته بودیم و حاشیه ی سمت چپش کادر بیضی چند  رنگی بود سمت راست هم تمام کتابای درسی رشته ی حسابداری ،با بک گراندی از ماشین حساب  دفتر کل و اون بالا چند تا تصویر از بورس و یه متن کوتاه ،  چشاش برقی زد و با رضایت لبخندی بر لبان مبارک آورد و گفت : کار گروهتونه ؟ یا فقط کار خودته ؟!

گفتم : کار همه ی اعضای گروهه .

پوزخندی زد و گفت : من که می دونم این فقط کار تو هستش . خدا وکیلی بقیه هیچ نقشی داشتن ؟ فقط خودت تنهایی انجام دادی می خوای به اسم همه ی گروه تموم بشه دیگه . مگه نه ؟

فکر کرد الان تیریپ آدمایی که با یه تعریف خام می شن و می رن توی زمین حریف و بعد پشت خودی ها صفحه می زارن میام و می گم : خوب دیگه . چی کار کنم اونا که چیزی بلد نیستن !!!

یعنی دقیقا منتظر همین جمله بود که با شنیدن این حرف، اونم کاملا قاطعانه ،  که : « نه ! همه ی اعضا ،  تک تک کار کردن . و من ، همون اندازه توی ارائه ی کار نقش داشتم که بقیه داشتن »، اخماش توی هم رفت و یه کمی سر سنگین شد .حتما یه « آره !! خودتی !!! » هم گفت . اما من حقیقت رو گفتم . واقعا همه توی ارائه ی کار نقش داشتن . می خوای باور کن  ، می خوای نکن . مدیر جان  !!

موج مثبت

ما یه همکار داریم که یه زمانی مدیر جان سابق ما توی همین مدرسه بود . من خیلی دوستش دارم . اون هم گمونم از من بدش نمیاد . یه بار توی جمع همکارای گروهمون ، در مورد مدیریتش گفتم : خانم «ظ» مدیر خوبی بود اما وقتی مدیر بود من به زندگی ام نمی رسیدم .

یهو سرخ شد و یه نگاه زیر چشمی به من انداخت . که گفتم ک آخه آدم اینقدر دوستش داشت که تقریبا راضی نمی شد بره خونه . من حتی روزای بی کاری ام هم می اومدم مدرسه .

که یه لبخند رضایت نشست روی لبهاش  و تو دلش گمونم دو تا فحش آبدار هم بهم داد .

ولی من واقعا حقیقت رو گفته بودم . اونقدر مدیریتش خوب بود که من عاشق کارم بودم . امروز اومده بود که بنری رو که چاپ شده بود بگیره ، زنگ زد به من که : اگه می ری مدرسه بیام دنبالت .

توی راه ، درست مثل زمان مدیریتش ، اونقدر از کار و توانایی های نداشته ام تعریف کرد که یه لحظه یاد اون روزایی افتادم که حاضر بودم به خاطرش حتی توی شیفت مخالف معاونتم بمونم توی مدرسه و کمکش باشم ... بایت هر موقعیت خوب و پیشرفتی هم منو معرفی می کرد .

بر خلاف مدیر جان فعلی که توی تعریفاش زهر تلخ نفرت هست ، توی تعریف های مدیر جان سابق ( همکار جان هم گروهی فعلی ) یه دنیا محبته .

و من برخلاف اینکه نمی تونم به مدیر جان فعلی ، حتی یه کلمه ی تملق آمیز بگم ، بهش گفتم که چقدر سال تحصیلی گذشته ، با حضورش و حضور چهار تا همکار دیگه مون ( که جانشین قبلیها شدن )، احساس آرامش داشتم . گمونم توی سالی که گذشت ، من همه ی کلمات مثبت و تعریف های عالی رو، از توانمندی کاری گرفته تا هوش و خلاقیت ( ی که توی خودم اصلا سراغ نداشتم و ندارم )  از زبان همین همکار جان که می شه مدیر جان سابق مون ، توی برخوردهای روزانه مون شنیدم  . و ... امروز هم .

خدایا شکرت

امروز با همکارا قرار داشتیم ، ساعت ده ، یازده بریم برای تحویل دادن ارزشیابی ها ، و من تا اون موقع کار خاصی نداشتم . اونقدر پاهام درد می کردند که تصمیم گرفتم بعد از نماز صبح  ، تا ساعت نه ، ده بخوابم . دلم می خواست وقتی پا می شم ، تمام درد پاهام خوب شده باشه ، بس که این چند روز ، فشرده از ساعت هفت و نیم سر پا بودم تا ده یازده شب . از کلاس شرکتهای صبح بچه های غیر انتفاعی گرفته تا کلاسای عصر بچه های مدرسه ی خودمون توی آموزشگاه و اون وسط  بین کلاسا هم شازده کوچولو رو بر می داشتم می بردم خونه رویایی تا کف و شیشه هاشو بسابم .

وقتی پا شدم ، رفتم حیاط ، هنوز چند تا خوشه انگور رسیده ی قرمز توی حیاط بود ، دستم رو بردم برای چیدن یه دونه اش که یاد خوابی افتادم که امروز صبح دیدم . خواب همین خوشه ها بود . اونقدر بزرگ و قشنگ و شیرین بودن که آدم از دیدنشون هم لذت می برد چه برسه به خوردنشون . انگار با خودم می گفتم : توی این چند روز که نبودیم و کسی انگورا رو نچیده ، چه بزرگ شدن !!! و انگار تازه همین الان از زیارت امام رضا برگشته بودم .

با یادآوری خوابم ، یه حس شادمانی آمیخته به آرامش توی قلبم ساکن شد . دلم میخواست خستگی جسمی ام با خوابیدن از بین بره . اما یه آرامش روحی اونم تا این حد ، واقعا فراتر از انتظارم بود .

بالا که اومدم ، یه نگاه به گوشی ام انداختم .  پیامک باز نشده  . بازش کردم .یه شماره ی ایرانسل بود که شماره اش رو ذخیره نداشتم ،  بود . اینو نوشته بود : سلام. خوبین ؟امروز حرم امام رضا براتون دعا کردم . دو رکعت نماز حاجت هم به نیابت شما خوندم .

خشکم زده بود . یکی که نمی دونستم کیه ، توی حرم امام رضا یاد من بود ،ودرست همون موقع ،  من خواب دیده بودم که رفتم زیارت .

همه ی خستگی های این چند وقت از تنم در رفت . حتی بحث هایی که با مولف کتاب شرکتها داشتیم .

 تموم خستگی های دنیا از تن آدم به در می ره  ، وقتی  یه فرشته ، توی بهشت خدا ، یاد آدم باشه .

یه چیزی توی دلم میگه این پیامک اشتباهی ارسال نشده .

باز کار و کار خستگی ...

آدم یاد خر شیر شکار می افته ، اونم درست زمانی که هنوز فکر پناهندگی به جنگل ، به سرش نزده بود . وقتی می بینه این روزا حتی فرصت سر خواروندن نداره . و شبها از شدت کار ، خوابش هم نمی بره .

همه ی  این روزای من خلاصه شده توی : کلاسای تقویتی ، دنبال خرید وسایل خونه بودن ، تمیز کردن خونه ی رویایی ، پی گیری کارورزی اونایی که جا موندن ،درست کردن اسلاید معرفی رشته و طراحی پوستر . کارهای روز مره ی خونه هم که تفریحات قابل اغماضند .

اما خدا می دونه  ، با وجودی که وقت کم میارم ، اصلا از شرایط موجود ناراضی نیستم . خدا رو شکر می کنم که امسال تابستون هم مثل یکی دو سال گذشته ، اونقدر کار داشتم که اوقات فراغت برام معنی نداشته باشه .