26 - سرکار بودن ، اون هم همه جوره

 
چند قاشق از سحري اش مونده توي ظرف كه دست مي كشه از غذا خوردن . نگاه به ته مونده ي غذاي توي ظرف مي كنم و بهش مي گم :« اينا رو هم بخور ديگه . »
قيافه ي درمانده اي به خودش مي گيره و مي گه : «ديگه جا ندارم .»
محض خالي نمودن عريضه و فقط براي برانگيختن حس ترحم جهانيان ، بهش مي گم :« اينا تمام آرزوشون اين بود كه توسط تو خورده بشن !! ... )-: »
با اشاره به آخرين قاشق غذايي كه داره مي زاره توي دهنش مي گه : «عوضش اينا قول مي دن نائب الزياره ي اونا هم باشن D-:»

 

دوست من ! دوره ي سر كار گذاشتن ما را ديده اين نازنين بانو . آن هم به صورت فشرده . گوئيا !

25- تبرئه

يه بنده خدايي  می ره اداره پلیس ، می گه: اومدم بهتون بگم طوطی ام گم شده.
پلیسه  با تعجب می گه: ولی فکر نکنم ما بتونیم طوطی شما رو پیدا کنیم.
بنده خدا می گه:  نه اصلاً دنبالش هم نباشین. من فقط اومدم بهتون بگم که اگر تصادفاً اونو پیدا کردین، بدونین که من با عقاید سی اسیش موافق نیستم!!! به هر کسی که فحش بده، نظر شخصی خودشه!

 .•*..*•.•*..*•.•*..*•.•*..*•.•*..*•.•*..*•

برق از چشمان هر بني بشري خواهد پريد اگر پسر كوچك اين دوست جانمان را ببيند ، بس كه در زيبايي بي همتاست .

ديروز كه آمده بود ديدنم ، دسته ي گل سه ساله اش را هم آورده بود . مانده بودم از ديدن خودش خوشحال شوم يا طبق روال هميشگي ، حضورش را ناديده بگيرم و به چلاندن آن خلقت زيباي خدا مشغول گردم و بي خيال غر غرهايش شوم كه : هي ! فلان فلان شده ، ما هم آدميم ها !خير سرمان !

كه ناگهان كودك زيبا رو ،  موقع دويدن سمت اتاق و ديدن اسباب بازي هاي نازنين بانو شروع كرد به گفتن جملات .....و ..... وار ! و چه مسلسل وار هم رديف مي كرد همه را . و چه سنجيده براي هر عروسك مذكر و مونث ، واژه ي درخوري را مطرح مي نمود كه آدم مي ماند در كف اين همه توانايي چاله ميداني !

و ما كه هنوز مدهوش آن پريدن برق از كله مان بوديم ، مثل يك فيوز پرانده ي حرفه اي ، رو كرديم به مادر جانش كه : اين چي گفت ؟؟؟؟
و مادر جان يك لبخند زيبا ، درست به زيبايي واژگاني كه در دوران دانشگاه ، نثار ما خلق الله مي كرد ،  فرمود : مي دوني ! فلان فلان شده ي عزيز ! بچه ها ، خيلي چيزاي بدي از مهد ياد مي گيرند .

با چهره اي كه  كاملاً مدهوش اين همه فصاحت و بلاغت  گشته ،  نگاهش كردم كه حساب كار آمد دستش و گفت : خوب ! درسته كه تا به حال  مهد نرفته  . اما قراره از ماه بعد ببرمش . بچه ام استرس داره ديگه !

دوست من ! كسي يه نرم افزار  Safe families  software خوب سراغ نداره  كه  قابليت نصب روي زبون بزرگواراني چون پدر  و مادر خانواده رو داشته باشه ؟؟! 

24 - حق انتخاب

یاد یه خاطره از اواخر تابستون  پارسال افتادم که بی ربط به کاری که می خوام بکنم نیست .

یک عدد دوست جان داشتم که بعد ازمدتها دیده بودمش . تازه دانشگاه قبول شده بود و از شادی در پوست مبارک خودش نمی گنجید . البته حق هم داشت . کارشناس شیمی بود و تونسته بود ارشد مهندسی فناوری اطلاعات قبول شه . ملت همه ُ کفشون بریده بود .

سر صحبت رو که باز کرد، اومد یه راهنمایی هم  از من بخواد . نيست كلاًدست به راهنمايي ام خوبه ، از اون جهت .

بهم گفت : مي دوني فلاني ، بهم پيشنهاد شده كه به عنوان كارشناس مسئول بخش آمار  و بودجه ، برم اداره . از طرفي ، تدريس توي ايثارگران رو هم بهم پيشنهاد دادن . موندم كدومشون رو انتخاب كنم . تو بودي كدوم رو انتخاب مي كردي ؟

تا اومدم دهن وا كنم ، دسته بندي شو از مشاوره هاي دريافتي هم ، رو كرد و گفت : اونايي كه آدماي جاه طلبي هستن ، بهم پيشنهاد مي دن كه برم اداره . اما اونايي كه تنبل و تن پرورن بهم مي گن دومي رو انتخاب كنم .

و بعد با يه لبخند زيبا به وسعت همه ي اعداد صحيح ، زل زد به صورت من كه ببينه ، من به عنوان يك عدد رفيق شفيق ، چه پيشنهادي بهش مي دم .

من كه درست مثل يه آدم كه قبل از رو شدن شخصيتش ، جواب تست هاي روانشناسي رو خونده باشه ، مونده بودم توي چند و چون  اينكه كدوم گزينه  رو انتخاب كنم تا فهميده تر ، فرهيخته تر ، كاردرست تر و  بزرگوارتر به نظر برسم ،  نشستم توي دلم به دعاي خير نثارش كردن كه :  خدا خيرت بده ، عزيز دل انگيز ! كه نزاشتي ، قبل از دهن وا كردن ، برم و توي يكي از اون بازه ها بشينم !!

بنابراين ايده ي خاص خودمو رو كردم و در حالي كه داشتم با چهره ي يك عدد ببو گلابي حرفه اي نيگاش مي كردم  ، با يه لحن بسيار جدي بهش گفتم : خوب ! شرايط سختيه . من اگه جات بودم ، اول يه نامه ي اعتراض آميز مي نوشتم براي آمارو بودجه كه سطح علمي منو ناديده گرفته و خودشون رو در حد من ديدن !

دوست جان كه جدي جدي تصور كرده بود يه توهيني در اين پيشنهاد نهفته است ، با دهن باز ،  زل زد به من و منتظر موند تا دليلش رو  ، رو كنم . و من هم خونسرد ادامه دادم : بعد هم  مي رفتم دانشگاه و برگه ي انصراف رو پر مي كردم . ( و توي دل به عرض رسانديم كه : شما را چه به اين رشته !! ) و دست آخر مي نشستم خونه و يه كتاب از استیون فانینگ و مارتا دیویس مي خوندم  . آخه با اون نامه ي اعتراض آميز ، حتماً ايثارگران  هم عذرم رو مي خواست . چون ممكن بود به وجود يه چيزايي در من ، شك كنه ديگه !

و بعد با  يه لبخند به وسعت همه ي اعداد حقيقي  ، زل زدم  به صورتش تا بازتاب قانون سوم نيوتن رو در چهره ي زيباش به نظاره بنشينم و البته نكات ايمني رو هم رعايت كردم ، و اون اينكه :  قبل از اينكه دستش بهم برسه ، سعي كردم خودمو برسونم به در خروجي اداره ! آخه عجله داشتم (-؛

دوست من ! يك اصل هست كه مي گه : هيچ انساني حق نداره ، انسان ديگه اي رو دست بياندازه . مگر اينكه اون  انسان اولي ، «خودش» باشه و اون ديگري ، ديگران !D-:

به كامنتها كه نگاه مي كنم ، ياد مشق هاي ننوشته مي افتم . و خودم را اين گونه توجيه مي كنم كه : به كامنتها جواب نمي دهم چون همه ي كامنتها برايم  قابل احترام و پذيرفتني اند . ( آيكون آدمي كه تحت تأثير تك تك كامنتها قرار گرفته )

و بعد به خودم مي گويم : چه كاريه ؟ فردا يه وقت ديدي حس و حال بيشتري براي حضور در اينترنت داشتي و خواستي به كامنتها جواب دهي ، جوابها را چطور توجيه مي كني ؟ و خودم كه با اين جمله،  حسابي قانع مي شوم كه : جواب مي دهم چون نويسنده هاي كامنتها برايم قابل احترامند .

و نتيجه ي اخلاقي مي گيرم كه : چه به كامنتها جواب دهم و چه جواب ندهم ، نويسنده ي همه ي كامنتها برايم قابل احترامند و روي همه ي حرفهايي كه مي زنند ، بي برو برگرد ،  فكر مي كنم .

خدا را چه ديديد ؟!!  شايد هم به واسطه ي يكي از همين كامنتها ، ما هم آدم شده و به راه راست هدايت گرديديم . ( آيكون يك عدد انسان اميدوار و تحول پذير !! )

و آخر كلام اينكه : يه مدتيه يه كم گرفتارم . وچون نمي خوام ارتباطم را با دوستان خوبي كه سرمنشاء يادگيري خيلي چيزهاي خوب براي من هستند ، قطع كنم ، سعي مي كنم ، كم رنگ تر ، اما ، همچنان موجود ، بنويسم . اميدوارم كوتاهي هاي به وجود آمده  رو بر من ببخشيد .

23 - كاملاً منطقي !!

داماد كه حسابي به مراد دلش رسيده بود و حالا دست عروس خانوم توي دستاش بود  ، بعد از خوندن خطبه ي عقد ، رو به پدر روحاني مي كنه و ميگه : پدر ! بابت زحمتي كه براي من كشيديد ، يك دنيا ازتون ممنونم . من چقدر بايد تقديمتون كنم ؟

پدر روحاني با لبخند ميگه : پسرم ! نرخ معمول من سي دلاره كه البته بستگي به زيبايي عروس خانم ، ممكنه بيشتر هم بگيرم .

داماد ، متواضعانه دست ميكنه توي جيبش و شصت  دلار درمياره و مي ده به كشيش.

پدر روحاني براي اطمينان از اينكه سرش كلاه نرفته باشه از داماد ميخواد كه خودش هم عروس خانوم رو ببينه . داماد هم شادمانه قبول مي كنه . و كنار زدن تور عروس همان و به  آسمون رفتن صداي كشيش همان كه : اوخ اوخ اوخ اوخ ! بيا پسرم ، بقيه ي پولت . گمونم همين دو دلار كافي باشه .  

 .•*..*•.•*..*•.•*..*•.•*..*•.•*..*•.•*..*•

يك ساعت وايسادن همديگه رو اتوجيه كردن : مهريه ي ۷۰۰ تا سكه ، خيلي غير منطقيه . آدم بايد يه حرفي بزنه كه نشد نباشه . آدم عاقل كه نمياد چيزي رو مطرح كنه كه همه بهش بخندن !!چه كاريه كه اول زياد بگيم ، بعد چونه بزنيم كم بشه ؟  براي يه خانواده ي خيلي متمول شايد اين مقدار مهريه منطقي باشه ، اما در حد معمول همين ۵۰۰ تا كافيه . آخه خدا رو خوش مياد آدم سنگ جلوي پاي يه جوون بزاره ؟ تازه ! طرف آدم بايد اخلاق داشته باشه . مهريه كه خوشبختي نمياره .

حرفا كه يكي شد ، داماد با خانواده رسيدن خدمت خانواده ي عروس . يه پسر سي ساله . كه تحصيلات دانشگاهي و كار و خونه و ماشين و زندگي خوبي داشت . و اومده بود خاستگاري دختر بيست ساله ي دانشجوي  فاميل ما . مهرسا .

همين كه خانواده ي عروس چشمشون به جمال بي مثال داماد روشن شد ، سريع تصميم گرفتند اجلاس دوازده منهاي يك ( متشكل از  سران كشورهاي عضو شامل : دايي ها و زن دايي ها ، داداشا و زن داداشا ، خواهر ، پدرو مادر عروس منهاي خودعروس ) را تشكيل دهند . و پس از شنيدن پاسخ حياتي اين سوال كه : مهرسا !! متولد چه سالي هستي ؟

 متفق القول بيانيه اي با اين عنوان صادر كنندكه  : مهريه همون ۱۳۶۸ تا ديگه ؟

بي برو برگرد قيافه ي فوق العاده ي داماد ، در اتخاذ اين تصميم سرنوشت ساز دخالتي نداشته . و اصولاً جمع ، هنگام برگزاري اجلاس سران ، به اين مسئله كه  اخلاق طرف مهمه  و مهريه خوشبختي نمياره ، كاملا ًتوجه ويژه  داشتند .

و البته ، راویان اخبار و طوطیان شکر شکن شیرین گفتار ، که این جور مواقع همیشه در مجالس حضور دارند ، معتقدند كه : احتمالاً  آقاي داماد شعر عمو زنجير باف رو مي خونده كه مهرسا جان ، بله گفته !

 دوست من ! از دير باز ، منطق توأم يا يك حس انسان دوستي فوق العاده لطيف ، در فاميل ما ، حرف اول را مي زده .

22 - دنده عقب

طرف داشته دنده عقب با ماشين از كوه مي رفته بالا ، بهش ميگن :  چرا دنده عقب مي ري ميگه :  آخه مي ترسم بالا جا نباشه نتونم دور بزنم  . نيم ساعت بعد ،  وقتي مي خواسته پايين بياد باز مي بينن داره دنده عقب مي ياد .  ميگن : الان چرا دنده عقب مي ياي ؟ ميگه :  آخه بالاي كوه جا بود ،  تونستم دور بزنم .

.•*..*•.•*..*•.•*..*•.•*..*•.•*..*•.•*..*•

سياستمدار جماعت ، وقتي فيلشان ياد هندوستان مي كند ، و مي خواهند كه  ننويسند ، يك عدد پست آبكي مي نگارند  ، بعد مي روند چهار روز رژيم لاغري مي گيرند و دست آخر با برادران مسلمانشان در اوين يك عدد عكس يادگاري مي اندازند و مي گويند : ما توبه كرديم ، تا بلكه ملت بيافتند به صرافت اينكه : مگر اينها حرف سياسي زده بودند ؟ و بيايند پستهايشان را تند تند بخوانند و آمارشان برود بالا در عالم پيج رنگ و از اين حرفها !

سياست هم حاليمان نشد كه چند بخش است .

رمانتيك جماعت هم  سيماي يك آه جگرسوز را باقدرت هشت ريشتر به تصوير مي كشند و پيامدش تعداد كامنتهاي نه ! نرو! چرا رفتي ! ... را مي شمارند و كلي حالش را مي برند ...

به خودمان كه آمده بوديم ديديم ، اسم عواطف را كه مي آوريم ، خودِمسخره اش ،  مي نشيند در سايه وبه رويمان پوزخند مي زند ...

و

حداقلِ حداقلش در عالم وبلاگستان رسم است كه وقتي مي خواهند يك مدتي ننويسند ، اوقات گرانقدر  را صرف می کنند  و يك عدد لوگوي انتحاري را طراحي مي كنند و مي كوبانندش پاي چشم باباقوري وبلاگشان و مي نويسند : تا اطلاع ثانوي : تعطيل !!!

آدم هم نشديم كه حداقل پايبند اين رسومات باشيم ...

يك عدد آيكون كه ديگر ، راستي راستي بايد بنشيند و براي خودش تاسف بخورد !!

خلاصه ي اين حرفها اينكه الان مجبورم به خاطر رعايت نكردن هيچ كدام از سه بخش فوق ، مثل آدمي زاد بنشينم و صادقانه اعتراف كنم كه ننوشتم چون :

۱ - درگير كارورزي جمع كثيري از جوانان اين مرزو بوم بودم . ( در يك بازه ي زمانيِ كوتاه ،  شامل خروس خون سحر تا بوق سگ !! ) كه پيامدش اين بود كه به جاي داشتن يك اپسيلون ايده براي نوشتن ، يك عدد آيكون توي ذهنمان شروع مي كرد به بندري زدن و ور رفتن با لبهايش يك چيزي توي اين مايه ها :

( خداوكيلي ، اين خدا به دورش را خوب آمديد (-؛  )

۲ - و تابستان را خداوند خلق نمود كه آدمي زادگان بروند دور جهان را بگردند و كلي حسرت بخورند كه چرا خودشان  در محل سكونتشان از زيبايي هايي برخوردار نيستند كه مردم شهرهاي ديگر برخوردارند . و ما نيز با خانواده ي عزيزتر از جان ، از اين قائده مستثني نبوديم !

يك عدد آيكون كه الان فقط يك پس گردني ، حالش را جا مي آورد .

۳ - و خلاصه اينكه ،  هر وقت از اين دو آزمايش سخت الهي !!! جان سالم به در مي برديم و مي خواستيم بنويسيم ، بلاگفاي عزيز ، با يك پوزش ساده ، چند دقيقه اي !!!! سيستمش دچار اخلال مي شد . منتهي تنها گير اين چند دقيقه اين بود كه پيوسته نبودو گسستگي اش هم لامصْب  طوري بود كه هر وقت انگيزه اي براي نوشتن پيدا مي شد ، با برخوردن به همان دقايق پوزش طلبانه ، تمامي استعدادمان در نطفه خفه مي گشت !!!

و آخر كلام اينكه :

دوست من ! يك وقت هايي بلاگفا خراب است  ، و ما توجيه علمي داريم براي ننوشتن . يه وقت هايي اين خراب شده ،  خراب نيست و ما توجيه منطقي داريم براي ننوشتن .

و توضيح مترجم اينكه : كلاً ما بايد دنده عقب برويم . شما زياد حرص نخوريد . D-:

ادامه نوشته