یاد یه خاطره از اواخر تابستون پارسال افتادم که بی ربط به کاری که می خوام بکنم نیست .
یک عدد دوست جان داشتم که بعد ازمدتها دیده بودمش . تازه دانشگاه قبول شده بود و از شادی در پوست مبارک خودش نمی گنجید . البته حق هم داشت . کارشناس شیمی بود و تونسته بود ارشد مهندسی فناوری اطلاعات قبول شه . ملت همه ُ کفشون بریده بود .
سر صحبت رو که باز کرد، اومد یه راهنمایی هم از من بخواد . نيست كلاًدست به راهنمايي ام خوبه ، از اون جهت .
بهم گفت : مي دوني فلاني ، بهم پيشنهاد شده كه به عنوان كارشناس مسئول بخش آمار و بودجه ، برم اداره . از طرفي ، تدريس توي ايثارگران رو هم بهم پيشنهاد دادن . موندم كدومشون رو انتخاب كنم . تو بودي كدوم رو انتخاب مي كردي ؟
تا اومدم دهن وا كنم ، دسته بندي شو از مشاوره هاي دريافتي هم ، رو كرد و گفت : اونايي كه آدماي جاه طلبي هستن ، بهم پيشنهاد مي دن كه برم اداره . اما اونايي كه تنبل و تن پرورن بهم مي گن دومي رو انتخاب كنم .
و بعد با يه لبخند زيبا به وسعت همه ي اعداد صحيح ، زل زد به صورت من كه ببينه ، من به عنوان يك عدد رفيق شفيق ، چه پيشنهادي بهش مي دم .
من كه درست مثل يه آدم كه قبل از رو شدن شخصيتش ، جواب تست هاي روانشناسي رو خونده باشه ، مونده بودم توي چند و چون اينكه كدوم گزينه رو انتخاب كنم تا فهميده تر ، فرهيخته تر ، كاردرست تر و بزرگوارتر به نظر برسم ، نشستم توي دلم به دعاي خير نثارش كردن كه : خدا خيرت بده ، عزيز دل انگيز ! كه نزاشتي ، قبل از دهن وا كردن ، برم و توي يكي از اون بازه ها بشينم !!
بنابراين ايده ي خاص خودمو رو كردم و در حالي كه داشتم با چهره ي يك عدد ببو گلابي حرفه اي نيگاش مي كردم ، با يه لحن بسيار جدي بهش گفتم : خوب ! شرايط سختيه . من اگه جات بودم ، اول يه نامه ي اعتراض آميز مي نوشتم براي آمارو بودجه كه سطح علمي منو ناديده گرفته و خودشون رو در حد من ديدن !
دوست جان كه جدي جدي تصور كرده بود يه توهيني در اين پيشنهاد نهفته است ، با دهن باز ، زل زد به من و منتظر موند تا دليلش رو ، رو كنم . و من هم خونسرد ادامه دادم : بعد هم مي رفتم دانشگاه و برگه ي انصراف رو پر مي كردم . ( و توي دل به عرض رسانديم كه : شما را چه به اين رشته !! ) و دست آخر مي نشستم خونه و يه كتاب از استیون فانینگ و مارتا دیویس مي خوندم . آخه با اون نامه ي اعتراض آميز ، حتماً ايثارگران هم عذرم رو مي خواست . چون ممكن بود به وجود يه چيزايي در من ، شك كنه ديگه !
و بعد با يه لبخند به وسعت همه ي اعداد حقيقي ، زل زدم به صورتش تا بازتاب قانون سوم نيوتن رو در چهره ي زيباش به نظاره بنشينم و البته نكات ايمني رو هم رعايت كردم ، و اون اينكه : قبل از اينكه دستش بهم برسه ، سعي كردم خودمو برسونم به در خروجي اداره ! آخه عجله داشتم (-؛
دوست من ! يك اصل هست كه مي گه : هيچ انساني حق نداره ، انسان ديگه اي رو دست بياندازه . مگر اينكه اون انسان اولي ، «خودش» باشه و اون ديگري ، ديگران !D-:
به كامنتها كه نگاه مي كنم ، ياد مشق هاي ننوشته مي افتم . و خودم را اين گونه توجيه مي كنم كه : به كامنتها جواب نمي دهم چون همه ي كامنتها برايم قابل احترام و پذيرفتني اند . ( آيكون آدمي كه تحت تأثير تك تك كامنتها قرار گرفته )
و بعد به خودم مي گويم : چه كاريه ؟ فردا يه وقت ديدي حس و حال بيشتري براي حضور در اينترنت داشتي و خواستي به كامنتها جواب دهي ، جوابها را چطور توجيه مي كني ؟ و خودم كه با اين جمله، حسابي قانع مي شوم كه : جواب مي دهم چون نويسنده هاي كامنتها برايم قابل احترامند .
و نتيجه ي اخلاقي مي گيرم كه : چه به كامنتها جواب دهم و چه جواب ندهم ، نويسنده ي همه ي كامنتها برايم قابل احترامند و روي همه ي حرفهايي كه مي زنند ، بي برو برگرد ، فكر مي كنم .
خدا را چه ديديد ؟!! شايد هم به واسطه ي يكي از همين كامنتها ، ما هم آدم شده و به راه راست هدايت گرديديم . ( آيكون يك عدد انسان اميدوار و تحول پذير !! )
و آخر كلام اينكه : يه مدتيه يه كم گرفتارم . وچون نمي خوام ارتباطم را با دوستان خوبي كه سرمنشاء يادگيري خيلي چيزهاي خوب براي من هستند ، قطع كنم ، سعي مي كنم ، كم رنگ تر ، اما ، همچنان موجود ، بنويسم . اميدوارم كوتاهي هاي به وجود آمده رو بر من ببخشيد .