مادري  در حق فرزند ، دعا همي نمودي كه : اي فرزند ! خدا تو را به جايي رساند  و آنقدر داشته باشي كه در زندگي ، پول پارو كني .

دعاي مادر مستجاب گرديد و پسر ، كارمند قسمتي از بانك شد كه پولهاي كهنه و از رده خارج  ، را پارو مي كردند .

.•*..*•.•*..*•.•*..*•.•*..*•.•*..*•.•*..*•

مدتي بودكه درگير فروش خانه بوديم . و توي اين گير و دار ، از يك در مشتري مي  آمد و از در ديگر تشريف مبارك را مي برد . كم آورده بوديم و در اوج حسرت داشتن خانه ي رويايي ، دلمان به شدددددت براي روزهاي خلاص بودن از شر كاروانسراوار زندگي كردن ، تنگ شده بود . 

اين وسط دوست جاني به داد ما رسيد و فرمود : « فلاني ! چه كاريه، نكند خداي نكرده اعتقاداتت سست شده و لرزه بر ستون باورهايت افتاده ؟ مگر نمي داني اگر فلان دعا را بخواني و فلان كار را بكني ، خانه ات كه فروش مي رود ، هيچ . كاخي باشكوه نيز خواهي خريد!!»  و ما كه با شنيدن توصيفات دوست جان ، نهصد و پنجاه گرم قند در دلمان آب شده بود ، همچين زديم پس كله ي  آن قسمت از ذهن پويايمان كه داشت با شونصد عدد علامت سوال دنبال چنين دعايي در پستوي باورها مي گشت و دائماً تكرار مي فرمود«Error: The page you requested was not found»   كه بدبخت به كل  فاتحه اش خوانده شد  . و  ما  ، با خيالي آسوده ، رواني پاك  و ضميري آماده ، كمر همت بستيم بر اجراي فرامين دوست جان . 

هنوز چهار  دقيقه از اجراي مو به موي تعاليم دوست جان نگذشته بود كه سر و كله ي يك عدد مشتري پيدا شد . مشتري نگو  ، عاشق . هر گوشه ي خانه را كه مي ديد انگار كاخ آمالش را ديده باشد . خودش كه اين طور بود ، بچه هايش اصلا انگار وارد بهشت شده باشند ، آنچنان خود را از دست و پاي والدين محترم مي آويختند كه : «تو رو خدا اين را بخريم . تو رو خدا اين را بخريم ... »

يعني نه ايرادات خانه را مي ديدند ، نه از اينكه چرا مي خواهيم برويم سوال پرسيدند و نه از احوال همسايه ها و محل جويا شدند . و برعكس قبلي هاكه ميليمتر ميميليمتر طول و عرض كوچه و خيابان برايشان مهم بود و اگر يادشان مي رفت كه از جنوبي بودن خانه ايراد بگيرند ، حداقل انتظار يك سونا و جكوزي ناقابل !! را داشتند با يك عدد ويوي رو به دريا !!!!  اينها انگار نه انگار . فقط روي قيمت يك كمي مكث كردند و پدر خانواده در حالي كه چشمانش از خوشحالي مي درخشيد فرمود : «ما يك مقداري كم داريم كه اگر مهلت بدهيد دو سه روزه جورش مي كنيم . » 

 و ما كه گمان فرموده بوديم با اين تعاليم ،   بلفيساي عابدي ، چيزي شده ايم ، با اطمينان پرسيديم ، «چقدر كم داريد ؟ » ( لابد مي خواستيم براي جور شدن پول ايشان هم دعايي ، چيزي ، بنماييم )

مشتري جان فرمودند : «يكي دو تومني !»

و ما كه  تقريباً  جاي خود را بر چنان مقامي ، قرص و محكم مي ديديم، و در آن واحد ، داشتيم از ديدن چنين مشتري دست به نقدي ، در پوست خود نمي گنجيديم ، عرض كرديم : «مگر شما چقدر داريد؟»

و به خيال خودمان مي خواستيم از اين يكي دو تومن صرف نظر كنيم . كه با شنيدن مقدار پول آنها كه يك سوم قيمت خانه هم نبود ، رسماً ايمان آورديم به آغاز فصل سرد !!!

چند هفته بعد وقتي توي مراسم مولودي مادر جان ،  به صورت اتفاقي خانم آن مشتري را ديدم  ، گوش فرا داديم به   توصيف يكي از بانوان حاضر در وصفشان كه : « بنده ي خدا هم خودش هم شوهرش يه خورده شيرين مي زنن . گمونم هوش و حواسشان هم كمي مختل هست ، طفلي ها ... براي سلامتي اينها هم دعا كنيد ... »

 ما هم كه دست به دعايمان خوب ، رويمان را برگردانيدم طرف دوربين مخفي خدا  و در حالي كه حسابي لجمان درآمده بود ، زوركي لبخند زديم و دست تكان داديم .

دوست من !  به شدددددت مستعد ساختن يك عدد طنز فاخر از سر و ريخت اعتقاداتمان هستيم .