نگاهم گره می خورد به فضای آن طرف پنجره . فکرش را بکنید ، درست وسط درس دادن . 

 رقص نرم و آهسته ی برف آنچنان هوش از سرم می برد که بی اختیار ، وسط توزیع شرطی متغیرها ، می گویم : بچه ها ! نگاه کنید ببینین چه برفی میاد !...

 حالا مگر می شد جمع اش کرد ؟ هوش و هواس بر باد رفته ی بچه ها را . گمانم این ایجاد انگیزه برای گوش کردن به درس و روشهای ممانعت از حواس پرتی که در موردش قصه ها گفته اند و ناله ها سر داده اند، یک چیزهایی توی مایه های رفتار من باشد .

 حالا هی من زیگمای فراوانی ها را بدست بیاور ، هی برف قر و غمزه بیاید . آخرش ، تیر خلاص را می زنم و می گویم : جهنم ضرر. اگه قول بدین دخترای خوبی باشین و تا آخر مطلب رو گوش کنین ، اجازه می دم ، آخر کلاس ، بیاین از پنجره برف رو تماشا کنین . ( اوج از خود گذشتگی رو دارین ؟ فقط یه سمرقند و بخارا را نبخشیدم که اونم دیدم در شأن بزرگواری چون حافظه) .

خلاصه بچه های شرطی شده ی بیگناه من ، با خوشحالی گفتن : راست می گین خانوم ؟!

و دل دادن به درس .

درس که تموم شد ، برف هم تموم شده بود .

دوست من ! این آخر صادق هدایتی قصه ربطی به من نداشت . طبیعته که بی رحمه  .