16 – پررو بازي!
يه کلاغ و يه خرس سوار هواپيما بودن کلاغه سفارش چايي ميده چايي رو که ميارن يه کمي شو ميخوره باقي شو مي پاشه به مهموندار . مهموندار ميگه : چرا اين کارو کردي؟
کلاغه ميگه : دلم خواست . پررو بازيه ديگه پررو بازي!
چند دقيقه ميگذره باز کلاغه سفارش نوشيدني ميده باز يه کمي شو مي خوره باقي شو مي پاشه به مهموندار .مهموندار ميگه : چرا اين کارو کردي؟
کلاغه ميگه : دلم خواست . پررو بازيه ديگه پررو بازي !
بعد از چند دقيقه کلاغه چرتش ميگيره .خرسه که اينو مي بينه به سرش مي زنه که اونم يه خورده تفريح کنه ... مهموندارو صدا مي کنه و مي خواد كه يه قهوه براش بيارن . قهوه رو که ميارن ، يه کمي شو مي خوره باقي شو مي پاشه به مهموندار . مهموندار ميگه چرا اين کارو کردي؟
خرسه ميگه : دلم خواست . پررو بازيه ديگه پررو بازي .
اينو که ميگه يهو همه مهموندارا ميريزن سرش و کشون کشون تا دم در هواپيما مي برن که بندازنش بيرون . خرسه که اينو مي بينه ، شروع مي كنه به داد و فرياد. کلاغه که بيدار شده بوده بهش ميگه: آخه خرس گنده تو که بال نداري مگه مجبوري پررو بازي دربياري!!!!!!!!
.•*..*•
.•*..*•
.•*..*•
.•*..*•
.•*..*•
.•*..*•![]()
شده حكايت هزار باره ي ما .خنده ام مي گيرد وقتي مي خواهم از روزمرگي هايم بنويسم . خنده ام مي گيرد ، وقتي مي بينم ، يك روز بي هيچ دليلي نمي تواني وارد مديريت وبلاگت شوي و با سرچ بلاگفا ، اين عنوان قشنگ ، پا برهنه مي دود وسط همه ي خوش باوري هايت كه : بنا به دستور قضايي ...و تو مي نشيني با خودت دو دو تا چهار تا مي كني ببيني ، آن دستور ، جايي فراتر از نوك دماغ خود را هم ديده است ، در كل دوران زندگي اش ؟؟؟؟؟
و آيا اصلاً ... نه . بي خيالش . پرواز كه بلد نيستم ، چه فايده كه پررو بازي در بياورم ؟؟؟؟؟؟؟
وقتي مي گويم هزار باره ، نقش هزارينه ي چيزهايي توي فرش ذهنم ، بافته مي شود ، كه بارها با تبسمي ردشان كرده ام . مثل يك سكته ي خفيف ...
آي پي ايراني ات را كه مي بينند ، نمي گذارند وارد هيچ سايت علمي اي شوي ... آنها كه داعيه دار عدالت جهاني اند و حرف از حقوق بشر مي زنند ... و همين آي پي غرور انگيزت ، در آغوش گرم خانه ي خودت ، فقط چشمك مي زند براي رفتن زير فيل تر ها .... و تو مي ماني و لبخندي به وسعت دنيايي كه داري و داشتي و برايت ساخته اند .... و تو مي خواهي باز از روزمرگي هايت بنويسي ... لابد نتيجه ي اخلاقي بگيري و شايد كسي را بخنداني ! ....
طنز پيدا مي شود هميشه ... اما ... مسأله حل نمي شود ...
و من احساس حقارت نمي كنم اين لحظه ها ، از اينكه از روزمرگي هاي ساده ام بنويسم . درست مثل كاج كوچولوي داستان هانس كريستين آندرسن ، كه خرگوشها هم مي توانستند از رويش بپرند ....
درست به همان اندازه ، احساس حقارت نمي كنم ...
دوست من ! داشتم به پرواز فكر مي كردم اما ... لبخند مسخره ي زمين، پايم را ... زنجير كرده است...
15 - شير يا روباه
از يه بنده خدايي می پرسن شیری یا روباه ؟
می گه : مگه خر چشه ؟
.•*..*•
.•*..*•
.•*..*•
.•*..*•
.•*..*•
.•*..*•![]()
خوب دووم آورده بودها . خرابش كرد ديگه .
بعد از سي و پنج سال و نه ماه و هفده روز پايداري ، استقامت و دليري ، بالاخره جاي خالي ترين بله ي زندگي اش روگفت و رسماً به تاريخ پيوست . D-:
زين پس دوست جانمان ، به جاي سيو كردن جملات عشقولانه ، وقتش را صرف سرچ كردن قوانين خانواده خواهد نمود .
دوست من ! آدم با ديدن يك جعبه ي شيريني هشتاد كيلويي در دست دوست جان و اندازه گيري پهناي لبخندش ، متوجه مي گردد که از خودش خل تر هم وجود دارد و به آینده خود ، خوش بین می شود(-؛
14 - شاعر دزد
روزی انوری از محلی می گذشت ، سر و صدايي شنيد . بدانجا برفت تا ازآن آگاه گردد . بدید که شخصی اشعار وی را به نام خود می خواند و دیگران تحسینش می کنند . پیش مرد رفت و گفت : ای فلان، این اشعار کیست که می خوانی؟ گفت : انوری . بفرمود آیا او را می شناسی؟ مرد گفت : چه می گویی، انوری منم ! انوری بخندید و گفت: شعر دزد شنیده بودیم اما شاعر دزد ندیده بودیم .
.•*..*•
.•*..*•
.•*..*•
.•*..*•
.•*..*•
.•*..*•![]()
يادمه توي حقوق بازرگاني ، چيزي در مورد ثبت شركتها و حق و حقوق صاحبان كالا مي خونديم كه توي اون استفاده از اسمهاي هم آهنگ با يك نام كه تداعي گر اون نام باشه در مورد كالاهاي مشابه ، جرم محسوب مي شد . البته كي اهميت مي داد به نام ژاويز و ساويز كه هر دو توليدكننده ي وسايل بهداشتي بودند و به قول استادمون ،كي حوصله ي پي گيري شكايت رو داشت ؟
دنياي خنده داريه .
يك عمر بر قافله ي كپي رايت نان مي خورديم و در خجلت اين عمل ناجوانمرده بسي شرمگين بوديم كه ديديم دوستان ، دستان ما را تا آرنج بسته اند و روي سيه فام ما را چون برف سفيد نموده اند . عكس سايت روي نرم افزارها كيلويي چند است ؟؟ آش را با جايش مي برند ، اين همرزمان دهكده ي جهاني .
گمانم انوری عزیز ، شديداً دچار بحران هويت خواهد شد ، اگر گذرش بر انوری خوانهای زمان بيافتد .
دوست من ! طرفهای شما ، حق مؤلف كيلويي چند است؟
13 - بازه های بسته
نشستن پاي كامپيوتر همانا و تصميم نازنين بانو براي بازي كردن نقش يك عدد سايه ي كارشناس ، همان .
قبلاًها بهترين راه براي فرستادنش دنبال نخود سياه ، گوشزد كردن درساش بود ، اما حالا ... گمونم بايد پناهنده مي شدم به روش تحكّم و استفاده ي ابزاري از عنوان « مامان » ، براي جلوگيري از به هم ريختن تمركز فكري ام .
براي همين يه پيشنهاد چرب و چيلي بهش دادم : موافقي دو تا داستان از اينترنت برات بخونم ، بعد تو بري بشيني نقاشي بكشي ، منم كارام روبكنم ؟
در كمال ناباوري قبول كرد و در حالي كه داشت صندلي اش رو مي آورد كنار صندلي كامپيوترم مي زاشت گفت : به يه شرط !
و وقتي منو مشتاق ديد ادامه داد : به شرطي كه هر دو تا داستان رو با هم نخوني!
خوشحالي من از راحت شدن از شر خوندن دو تا داستان ، هنوز چند ثانيه هم دوام نداشت كه گفت : يكي شونو همين اول كه كارات رو شروع نكردي بخون . اون يكي رو هم آخرش كه كارات تموم شد !!
توضيح مترجم : من موندم چه لذتي براش داره كه همين طوري بي تحرك بشينه پاي كامپيوتر و غلط هاي املايي منو بهم گوشزد كنه S-:
دوست من ! گمونم حضور ناظرين بين المللي شوراي امنيت ، هنگام به انجام رسوندن پروژه هاي ملي ، جزء مقدرات الهيه !
12 - فاصله هاي عزيز
بعضي از آدمها مثل خوشبختي اند؛ هر چي بهشون نزديكتر بشيم ، بهتره .
بعضي ها هم مثل آتش هستند؛ بايد فاصله مناسب رو باهاشون حفظ كنيم تا نه بسوزيم و نه يخ بزنيم.
بعضي هاي ديگه هم عين خودِ بدبختي اند؛ هر چي از اونها دورتر بشيم ، به نفع خودمونه !!
.•*..*•
.•*..*•
.•*..*•
.•*..*•
.•*..*•
.•*..*•![]()
فلاش بك : مادر جان در گوشه اي از خاطرات كودكي شان تعريف كرده اند كه : كودك كه بودند به همراه چهار برادرخود ، به شدت عاشق تمشك جنگلي بودند . و چون اين محصول كم ياب نمي توانست در نگاه عابران ، از خورده شدن محفوظ بماند ، اصولا به سختي گير مي آمد و همچون دستيابي به سايت آمار ايران براي اصلاح خوشه بندي ها ، ناياب بود .
بنابراين وقتي بر حسب اتفاق دست مبارك مادر جان به يك دانه ي ناقابل از تمشك هاي وحشي مي رسيد ، به جاي خوردن و نوش جان نمودن آن ، دست به اقدامات بشر دوستانه زده و از اين فرصت اندك ، بهينه ترين استفاده را براي آب كردن دل برادران عزيزتر از جانشان مي كردند .
و آن هم اينكه آن را در دست فشرده و مي گذاشتند تا خوب هر دو دست را رنگي نمايد . آن وقت بود كه با دستاني نيلي و يك دنيا خاطره از خوردن بي نهايت تمشك وحشي ، خدمت برادران شرفياب مي شدند. حالا چه اهميت داشت كه وجود داشته باشند آن خاطره ها يا در ذهن شكل گرفته باشند ؟ گير داده ايد به جزئيات ها !!
بي شك ديدن حسرت جا ماندن از خوردن آن ميوه هاي خوش مزه - كه در نگاه آن موجودات خبيث ( شما بخوانيد برادر ) موج مي زد - مي ارزيد به بلعيدن يك دانه تمشكِ شايد كال و نرسيده . حتماً . ( يك عدد آيكون كه دارد به خباثت اجداد آنتاگونیستش افتخار مي كند .)
فرم روايي : همكار جاني داريم كه كلهم اجمعين ما را ياد منشي فيفيل جان مي اندازد . بس كه حد و حدودش را نمي شناسد . و بس كه بيانيه صادر مي فرمايد و با دم شوراي حكام بازي ميكند . درس كه مي خواني ، با يك لحن عاقل اندر سفيهي به اين بشر خطا كار گوشزد مي فرمايد كه كلاف رسيدن به لقاء الله را گم كرده اي و داري در پيمودن راه كمال ، اشتباه مي روي . دو روز بعد ، سر نماز كه مي بيندت ، ترجيح مي دهد از تو استفاده ي بهينه كند و مي فرمايد : دعا كن ، كنكور قبول شوم !!
چشمهاي خسته ات را كه مي بيند مي نشيند كنارت و با لحني كه تمام وجودت را بسوزاند مي گويد :تو كه نياز مادي نداري . چرا با كار خودت را خفــــــــــــــــه مي كني ؟
و با وجودی که خودش هم نیازمادی ندارد ، تو را در لحظه اي كه - با سر ، حمله مي كند جهت به يغما بردن كوچكترين موقعيت هاي شغلي - مي گذارد در چند و چون صفا كردن با انواع علامت هاي سوال !!
نامه ي فدايت شوم بچه ها را كه دستت مي بيند ، رسماً بالا مي آورد . و اعلام انزجار مي كند از هر چه پاچه خواري . و يك روز مي بيني اش كه چسبيده روي كلاهك يك عدد آپولوي هوا شده - از اينكه يك نفر ، دورش گرديده - و تو مي ماني و تحسين قرص هاي اكس !!
مهر ارتداد را مي كوباندبر پيشاني ات كه چرا در يك وبلاگ فكسني ( كه بعدها لايق حذفش مي بيني تا دست از سرت بردارد ) جواب كامنت نامحرم را مي دهي . بعد يك روز صبح با چشمهاي باد كرده مي بيني اش كه از خستگي چت كردن تا صبحش با « مستر چرمنگ اف » از روسيه ، حرف مي زند و خدا را گواه مي گيرد كه هدف فقط تقويت زبان روسي اش بوده و لاغير . و تو خدا را شاكر مي شوي كه همه ي تحريم ها را فقط براي تو وضع كرده و در ميان روس ها هيچ بانويي خلق ننموده است .
وقتي خوشحالي ات را در كسب يك مقام ، اول شدن يا شنيدن تأييد شغلي مي بيند ، همچون يك آلفکس ، هنگام نمايش فيلم صامتتان ، انواع هنرها را از خود بروز داده و كوچك بودن دنيايت را به رخت مي كشد . و درست همان موقع كه هنوز در بازه ي حقارت ، داري خودت را به كروشه ها و پرانتزها مي زني ، يك تقدير نامه ي بي ارزش ، او را تا آسمان هفتم مي برد .
و با يك فنجان چاي داغ مي آيد كنارت مي نشيند و مي پرسد : چرا به اردوي تفريحي دو روز پيش با همكارا ، نيامده بودي ؟( آخر وکیل دنیا و آخرت توست . ) و آماده است كه بفهماند به تو كه چقدر دنياي مزخرفي داري كه همه نوع تفريحي را به واسطه ي كار ، بر خودت حرام كرده اي . و آنجاست كه روي مي آوري به پدافند خبيثانه ي اجداد آنتاگونیستت !!
مچ كات : به خاطر اينكه به نازنين بانو خوش بگذرد ، با خانواده ، رفته اي يك پارك زيباي آبي . كه هيچ چيز براي خوش گذشتن به تو ندارد ، جز دنبال دوچرخه ي بانو دويدن و مواظبت كردن از او كه موقع اسكيت نيافتد توي استخرهاي بدون حفاظ و خدا خدا كردن از اينكه موقع هدايت قايق پدالي ، قايق با آن همه سرنشين برنگردد و گشتن دنبال بستني سفارشي مخصوص بانو و ...
و توي آن آفتاب شديد ، دوربين را گرفته اي دستت و بدون اينكه بتواني صفحه اش را ببيني ، هي تند و تند از طبيعت عكس مي گيري . و وقتي مي آيي خانه ، با ديدن عكسها ، مي ماني توي كف آن همه منظره ي زيبا . كه كار مشتركي است ازمنظره يابي فوق العاده ي خودت و كيفيت فوق العاده تر دوربينت .
فاین کات : عكسهاي دوربين را رو مي كني ، درست همان موقع كه همكار جان ، تو را بابت نيامدن به اردو مورد شماتت قرار داده و دلش مي خواهد حسرت ناشي از ، از دست دادن آن لحظه ها را در سيماي تو ببيند .
و خيلي خونسرد ، شانه بالا مي اندازي و مي گويي : تو كه انتظار نداشتي من قيد رفتن به همچين بهشتي رو بزنم اون هم به خاطر اومدن به اون اردوي خسته كننده .( و فرشته ي خبيث وجودت دستي به تاييد مي زند روي شانه ات و برايت آرزوي موفقيت مي كند D-: )
فلاش فوروارد : حال همكار جان را خواهيم گرفت بيش از اينها . (در اين قسمت ، توضيح مترجم به شكل يك عدد آيكون اميدوار ، در حضور تعدادي آيكون كه دارند مي گويند : ما كه چشم مان آب نمي خورد ، متجلي شده )
دوست من ! چقدر خوبه كه خدا آگهي درخواست همكار نداده توي روزنامه ها . وگرنه ، پدر پدر جد ملت را مي آوردند جلوي چشمشان ، بعضي از اين خليفه هاي سرآمدِ خداوندگار !!
8 - تبریک تولد
شما هم اكنون شاهد يكي از دسته گلهاي نارنين بانوي ما هستيد . زين پس مي توانيد بقيه ي دسته گلهايشان را در آرشيو موضوعي با همين عنوان رويت بفرماييد .
توضيح : يك عدد مادر مستاصل D-:
بهش گوشزد مي كنم كه : عسل بانو ! يادت نره كه يه اس ام اس تبريك تولد براي زن عموي عزيز بفرستي !
يك لبخند موزيانه مي زند و مي رود سراغ گوشي موبايلش . كارش كه تمام مي شود مي پرسم : چي فرستادي ؟
با لبخندي به وسعت دسته گلي كه به آب داده مي گويد: اينو براش فرستادم : باد آمد و بوي عنبر آمد ...
نااميدانه مي گویم : آخه اين چيه دختر ؟ مگه از در اومده كه اينو براش فرستادي؟
در كمال مسرت لبخندي مي زند و مي گوید : ادامه هم داره ...
اميدوار مي شوم كه ادامه ي شعر را يادش نبوده باشد و يه چيز آبرومندانه نوشته باشد كه مي گوید : ... باد آورده را باد مي برد ...
واااااااااااي !
رنگ نداشته ، از رخسار نحيفمان مي پرد ، كه : دختر ! اين چه دسته گلي بود به آب دادي ؟؟؟؟؟
و مي مانم ثانيه ها را مي شمرم تا اس ام اس هميشگي زن عمو ي عزيزتر از جان ( شما بخوانيد جاري نازنين S-: ) برسد به دست مباركمان كه : سين جان ! اس ام اس شيرين عسلم ، ناقص رسيده . بهش بگو يه بار ديگه بفرسته !
و به خودم قول دادم بعد از رسيدن اين پيامك ، عمراً توي دلم ببرمش زير سوال كه چرا براي خود اين موجود نازنين نفرستادي و به من مي گويي . و كلاً دور اين اس ام اس بگردم ... كه قر و عشوه ي گوشي هميشه سايلنتمان ، توي دستان لرزانمان ،نويد همان پيامك هميشگي را داد ...
توضيح مترجم : زين پس به شدت كنترل خواهيم نمود اس ام اسهاي ارسالي اين بانوي anti hero را ... [يك عدد آيكون كه همين طوري يه حرف غير ممكن را زده تا عريضه خالي نماند.]
و يك توضيح ديگر از همان مترجم فلك زده : anti hero عنواني است كه دايي بزرگوار همين نازنين بانو ، ايشان را ملقب به دريافت آن نموده و از افتخارات عسل بانوي ما محسوب مي شود .
دوست من ! يك كودك ، چقدر مي تواند خبيث باشد ؟؟؟؟؟
11 - همدردي
يكي از خاصان و برگزيدگان درگاه باري تعالي ، داشته از اونجا رد مي شده ، ميگه: حالا من تنيس بلد نيستم، بايد داد بزنم؟
.•*..*•
.•*..*•
.•*..*•
.•*..*•
.•*..*•
.•*..*•![]()
معلوم بود خيلي حالش گرفته است . از صبح كه ديده بودمش يه جورديگه بود. وقتي خواستم به رسم همدردي سر صحبت رو باهاش باز كنم ، با ناراحتي گفت : ديروز سوار مترو بودم كه خانم «ب» بهم زنگ زد و با لحن خیلی سردی گفت : از گزینش زنگ زده بودن و در مورد تو می پرسیدن . بعد هم یه مکثی کرد و گفت : یه کم مراعات کن عزیز من ! می دونی همین آرایش شما می تونه برای استخدامت دردسر ساز بشه ؟!!
و بعد با یه بغضی که توی گلوش گیر کرده بود گفت : من خیلی ناجور میام ؟ من که یه مانتوی مشکی ساده می پوشم .
با دیدن ظاهر ساده اش که فقط جوون بودن و زیبایی ذاتی اش باعث می شد توی چشم باشه ، یه عالمه حس بد چنگ انداخت روی خاطرات فراموش شده ام . سعي كردم با تعريف اونا يه كم آروم ترش كنم . خانم «ب» لزوماً بدترين آدم ممكن نبود. اما نيازي نداشت من ، درست همون موقع كه يك دوست ، دلش از اون گرفته ، بخوام چشماي طرف دلشكسته رو ، به روي نيمه ي پر ليوان بازكنم و بخوام اداي آدمهاي مسلط بر امور و همه چي دان رو در بيارم .
دلخوري اش اونقدر زياد بود كه با ناراحتي گفت : خانم «ب» خيلي بد حرف زد . من كه به عمرم همچين برخورد بدي رو از كسي نديده بودم .
و سريعاً تعميمش داد به كل شرايط و گفت : ديگه داره حالم از اينجا به هم مي خوره .
هنوز حرفاش تموم نشده بود كه يكي ديگه از همكارا ي نور چشمي خانم «ب» ي عزيز ، كه شاهد حرفاي ما بود و الطاف خانم «ب» از زمين و آسمون براش مي باريد ، بايه لحن سرد بي تفاوت گفت : به نظر من خانم «ب»يه مدير ايده آل و فوق العاده است . شما بايد آستانه ي تحمل خودت رو ببري بالا . ابلاغ دستوراتي كه از بالا مي رسه ، از وظايف مديره .
و شروع كرد به برشمردن اقدامات بشر دوستانه ، اينتر نشنال و فرا جناحي خانم «ب» براي رشد و تعالي سيستم !!
حرفاش كه تموم شد ، مثل يه پي نوشت بي ربط گفتم : الهام جان ! هيچ دقت كردي ، ما آدما وقتي خودمون درگير مسئله اي نشده باشيم ، هيچ رقمه حاضر نيستيم خودمون رو توي شرايط طرف مقابل قرار بديم ؟
الهام هم با لحن همون پي نوشت بي ربط ادامه داد : و اگه با طرف مقابل همدردي نمي كنيم ، حاضر نيستيم ، حداقل سكوت كنيم !!
همكار جان ، كه انتظار شنيدن چنين حرفي رو از ما نداشت ، دم مبارك رو بر كول گرانقدرشون گذاشتند و ترجيح دادند ، ما را از فيض وجود خويش محروم نموده و جمع مستاصلان خبيث را ترك نمايند .
دوست من ! چطور مي شه كه مشكلات ديگران ، ما رو ، ياد لذت بردن از شادي هاي خودمون مي اندازن ؟
10 - سئوال آخر امتحان
دانشجويي تعريف مي كرد : روزي سر جلسه امتحان وقتي چشمم به سوال آخر افتاد، خندهام گرفت . فكر كردم استاد حتماً قصد شوخي كردن داشته است. سوال اين بود: «نام كوچك زني كه محوطه دانشكده را نظافت ميكند چيست ؟ »
من آن زن نظافتچي را بارها ديده بودم . زني بلند قد ، با موهاي جو گندمي و حدوداً شصت ساله بود . امّا نام كوچكش را از كجا بايد ميدانستم؟
من برگه امتحاني را تحويل دادم و سوال آخر را بيجواب گذاشتم . درست قبل از آن كه از كلاس خارج شوم دانشجويي از استاد سوال كرد آيا سوال آخر هم در بارمبندي نمرات حساب ميشود ؟
استاد گفت: «حتماً » و ادامه داد: «شما در حرفه خود با آدمهاي بسياري ملاقات خواهيد كرد . همه آنها مهم هستند و شايسته توجه و ملاحظه شما ميباشند ، حتي اگر تنها كاري كه ميكنيد لبخند زدن و سلام كردن به آنها باشد . »
و راویان اخبار و طوطیان شکر شکن شیرین گفتار ، روایت کرده اند که آن دانشجوي عزيز ، تا امروز ، اين درس را ، به سان درد حاصل از يك پس گردني آبدار ، هرگز فراموش نكرده است .
.•*..*•
.•*..*•
.•*..*•
.•*..*•
.•*..*•
.•*..*•![]()
نیست که با نرم افزار و سخت افزار، کلاْ تکلیفمان را روشن کرده ایم ،می خواهیم کمی هم به زندگی عادیمان برسیم .
و اما ....از آنجايي كه همسر محترم عادت داره هر چيزي رو كه ابعادي بزرگتر از ۱*۱*۱ نداشته باشه ، به نيت بازسازي داستان لوبياي سحر آميز «جک» عزيز ، بكاره توي خاك باغچه مون ، ما هم كلاً به ديدن همه نوع مناظر محيرالعقولي در اين كادر بسته ، عادت داريم . و خداي را شاكريم كه بقايي بر عمر محصولات دست پرورده ي همسر عزيز ، نيست و معمولاً بيشتر از دو سانتيمتر قد نكشيده ، به ملكوت اعلا مي پيوندند ، اين دوستان گرانقدر جمادي .
اما مدتي بودكه بر خلاف سياق هميشگي ، توي باغچه مون ، موجودات سبز رنگي جا خوش كرده بودند . و خشك شدن ، انگار اصلاً در مرامشان تعريف نشده بود . و با آن رشد وحشناكشان!! داشتند كم كم تداعي گر دستيابي همسر محترم به همان فناوري لوبياي سحر آميز مي شدند .
باغچه اي كه توي حياط جنوبي خانه باشد ، معمولاً به پاي موتور جستجوگر اعضاي خانواده گير نمي كند مگر زماني كه اعضاي خانواده بخواهند توي انبارِ ته حياط ، چوب جاديي ، جام جهان بيني ، زيجي ، رمل و اسطرلابي ، چيزي ، را سرچ نمايند .
هربار كه چشمم به اين موجودات مي افتاد ازخودم مي پرسيدم : اينها چي مي تونن باشن ؟
و تصميم مي گرفتم از خالق اين اثر هنري هم كمك بگيرم اما نميدانم چرا تا پايمان را مي گذاشتيم روي پله ها ، سوال هم مثل رنگ و روي آن موجودات گرانقدر از خاطرمان مي رفت.
آخرش نفهميدم كه از همسر محترم پرسيدم؟ ، خودم به كشف شهودي نايل آمدم ؟ يا سيب زميني هاي توي باغچه ، سيب زميني تر از خودشان را ديدند و به حرف درآمدند و خودشان را معرفي كردند ؟ ... كه بالاخره پي به ماهيت آن عزيزان برديم و فهميديم كلاً خيلي به جزئيات دورو برمان اهميت مي دهيم .
و با دانستن نام آن موجودات ، پرده از رازهاي بزرگتري هم در زندگي مان افتاد !! و آن اينكه فهميديم سيب زميني هايي راكه بعد از عيد خريده بوديم ، به صورت ناگهاني ناپديد نشده يا توسط اجرام آسماني ربوده نگرديده بودند ، بلكه كاملاً هدفمند ( به سبك يارانه اي ) مورد استفاده قرار گرفته و داشتند در باغچه به رشد و نمو خويش مي رسيدند .
توضيح مترجم : ما نيز از اين ماجرا درس بزرگي گرفته ايم . زين پس همچنانكه داريم به روي همه ي آن سبزينه هاي بي ارزش لبخند مي زنيم ، سعي مي كنيم جاي امن تري براي خريدهايمان پيداكنيم . به خصوص براي آن دسته از عزيزاني كه امكان رشد و نمو دارند . چرا كه همه ي آنها شايسته ي ملاحظه و توجه ويژه ي ما هستند . با آن قيمتهاي نجومي شان !!
دوست من ! اگر با همسر جان برخورد نكرديم ، احتمالاً مشتركاً خواهيم زد توي كار صادرات سيب زميني .
9 - مبانی کامپیوتر
آن بخش از یک سیستم را که میتوان با چکش خرد کرد، سختافزار و آن قسمت را که فقط میتوان به آن فحش داد، نرمافزار میگویند!
.•*..*•
.•*..*•
.•*..*•
.•*..*•
.•*..*•
.•*..*•![]()
بعد از قرني تصميم گرفتيم در زمينه ي دستيابي به فناوري نصب ويندوز و راه اندازي سيستم ، به خودكفايي برسيم و خير سرمان ، نيازمند رو انداختن به اين مراكز computer doctor با آن علامت صليب مسخره شان نباشيم .
بنابراين طي يك عمليات شهادت طلبانه ، اقدام به نصب ويندوز نموديم . آن هم با متعلقاتش .
اما هنوز نيشمان تا بناگوش باز نشده و وقت نكرده بوديم اساسي ، بزنيم توي دهن اين استعمارگران شرق و غرب كه فهميديم Internet Explorer مان هناق گرفته و به اينترنت وصل نمي شود .
بالافاصله جلسه ي سران در شوراي امنيت ملي تشكيل شد تا علل را بررسي نموده و نگذاريم ، روز ملي عدم وابستگي مان ، تنها به شكل يك عدد پاورقي خوشگل ، آن هم با رنگ قرمز ، زير تقويم روزهاي زندگي مان درآيد . و حقيقتاً مستقل شويم . ( توجه داشته باشيد كه هدف علاوه بر قرب الي الله بودن ، همان زدن مشت محكم بر دهان استكبار بوده و هست . آن هم به خاطر لذتي كه دارد !! )
بنابراين شونصد تا ويندوز مختلف را ظرف هشت روز نصب نموده و Internet Explorer شان را بررسي نموديم . و نتيچه ، تنها هنگ كردن سيستممان پس از ملاحظه نمودن سيماي دلرباي Ie مان بود . چنان كه تنها با يك پس گردني روي دگمه ي Restart مي شد به حالش آورد .
و در حال حاضر ، تنها كاري كه از دست ما ، دست يافتگان به استقلال سياسي بر مي آيد ، اين است كه يكي بر سر خويش كوفته و يكي بر سر سخت افزارمان . و همزمان ، زبان به گفتگوي دوستانه ( بر پدرت و از اين حرفها ) با اكسپلورر جان گشوده و فقط با موزيلاي موزي وارد اينترنت شويم . و حسرت بخوريم بر روزهايي كه اكسپلورر داشتيم ... ( آيكن آه و حسرت و از اين حرفها ) .
اين خاطره را نقل نموديم ، تا هم ( توانمندي هاي ذاتي خويش را D-: به رخ جهانيان بكشيم ) و هم عبرتي گرديم براي آيندگان . و هم راستا با اين اهداف بزرگ ، بدون ترديد ، راهكارهاي شما ، دوستان خوب نيز ، مي تواند يك عدد انسان سوار بر خرِ مانده در گل را ، از گرداب بزرگترين بحران زندگي اش D-: برهاند.
دوست من ! هم اكنون نيازمند ياري سبزتان هستم .
بنياد حفظ و تحكيم دوستي هاي اينترنتي .
7 - به بهانه ي روز مادر
دير مي كند . ساعت دوازده است اما هنوز پيدايش نشده . لباس مي پوشم كه تا مدرسه اش بروم . هزار جور توجيه مي كنم خودم را كه : حتماً امتحانش طول كشيده .
توجيه در دهانم مي ماسد ، وقتي حس تحليل گرم مي زند پس كله ام و مي گويد : كوه مگر دارد مي كند ، امتحان فيزيك كوآنتوم هم اگر داشت ، دو ساعت طول نمي كشيد ، دو تا پشت سر مادها و پارس ها نوشتن و برديا را به جان كمبوجيه انداختن هم مگر وقت مي خواهد ؟
شماره ي مدرسه را مي گيرم . كسي جواب نمي دهد . لباس مي پوشم كه بروم دنبالش و توي ذهنم اندازه ي قطعاتي را كه بايد ازش بسازم ، ترسيم مي كنم . حياط مدرسه خلوت است . گروه سوم دارند امتحان مي دهند . جرات نمي كنم بروم از معاون جان و مدير جانش كه از دوست جانهاي خودم هستند بپرسم كه كجا رفته ، درست است كه اگر پيدايش كنم خواهمش كشت اما آبرويش را كه نمي خواهم ببرم .
تمام خيابانها را مي گردم . قلبمم آمده توي دهانم . حالا وقت ساختن سكانسهاي مافيايي ، سيسيلي است ....
حتي نمي توانم بايستم . دست مي گذارم روي ديوار . و زل مي زنم به ساعت . شماره ي دوستانش هم يا اشغالند يا جواب نمي دهند . و ثانيه ها انگار دارند با ارابه ي جنگي ، از روي روح و روانم رد مي شوند (Tank Wallpaper ها هم كه جاده سرشان نمي شود !!! ) .
... دوباره ميروم خيابانها را بگردم . هنوز كفشم را نپوشيده ام كه كليد در قفل در حياط فرو مي رود و متعاقبش در باز مي شود ....
صداي نفس نفس زدنش را كه مي شنوم انگار كه همه ي مسيبر را دويده باشد ؛ خوشحال مي شوم و همه ي دعاهايي كه كرده ام براي سلامتي اش ، يادم مي رود و فقط آن قسمت از مغزم فعال مي ماند كه تصميم تكه تكه نمودنش را در آن پردازش نموده بودم .....
با دسته گلي سفيد ، كه با مهارت چسبانده شده به يك عدد كاوي ارغواني رنگ براق . مي پرد وسط دادگاه صحرايي مان . و بدون توجه به لحن مضطرب صدايم ، فقط دارد با هيجان تعريف مي كند كه گل فروشي چقدر شلوغ بوده و چقدر وايساده بالاي سر گلفروش ، كه آن طور كه خودش مي خواهد كادو را تزئين كند .... و لابه لايش بريده بريده تبريك مي گويد روز مادر را ....
دوست من ! روز مادر هم بهانه اي است براي چزاندن مادرها. باور كنيد .
6 - شباهت
می دونی شباهت پسر مجرد با ماشین لباسشویی چیه ؟
هر دو تاشون تو کفن.
.•*..*•
.•*..*•
.•*..*•
.•*..*•
.•*..*•
.•*..*•![]()
دخترا از راننده ي تاكسي پرسيدند: شما دورمي زنين ؟ يا مستقيم مي رين ؟
راننده که خطی بود و باید مستقیم می رفت با اشاره به من گفت : خوب باید مستقیم برم . می بینین که مسافر دیگه ای هم دارم .
و بعد در حالی که معلوم بود نمی خواست فرصت رو از دست بده ٬ رو به دخترا گفت : حالا ٬ شما مقصدتون کجا هست ؟می تونم بعد از ...
نزاشتم حرفش رو تموم کنه و چون دو قدم دیگه باید پیاده می شدم با گفتن اینکه: «مساله ای نیست ٬ من پیاده می شم » به گمانم آرزوی - خدا یک در دنیا و صد در آخرت بهت عطا کنه - رو در مورد خودم ٬ بر قلب راننده جان ٬ مهر نمودم .
اما پشت سر من ٬ اون دو تا دختر هم پیاده شدن و در حالی که سعی می کردن اصرارهای راننده روبرای اینکه برسوندشون نادیده بگیرن ٬ یکی شون گفت : از اون پدر سوخته ها بودها ! ندیدی چطور توی آیینه چشمک می زد ؟
و هنوز وارد پیاده رو نشده بودم که صدای بوق ممتد ماشینها و تیکه هایی که راننده ها و موتور سوارا می انداختن ( بلا ! بپر بالا ...شماره بدم ؟!! ...جیگرتو چند بخشه؟!! ) ٬ منو مجبور کرد برگردم و یه دور دخترایی رو که باهام سوار تاکسی بودن و من از زور خستگی و کار زیاد اون روزم حتی حوصله نگاه کردن بهشون رونداشتم ٬ نگاه کنم .
خدا وکیلی وقتی دیدمشون ٬ معادله های ذهنی ام کلاً کن فیکن شد . و موندم که آیا واژه ی زیبا و به جای پدرسوخته باید همون طرف تساوی ( کنار آقای راننده ی محترم تاکسی عزیز ) باقی بمونه ؟ یا اجالتاْ باید بیاریمش سمت معلوم معادله ؟!! كه به قول معروف ؛ آنجا که نباید بشود ، پیدا داشت!!
و من داشتم به آسيب رساني آزادي بيان (از طرف دوستان موتور سوار ) و انديشه( ازطرف بانوان مكرم)به بنيان اخلاق ، در اجتماع فكر مي كردم .
دوست من ! کلاْ همه چی قشنگه . باور کن .
5 - مرگ گربه
يك عدد حكيم ، روزي از سه راه گوهردشت مي گذشت . كودكي را ديدكه در جوي آبي كه به علت آثار به جا مانده از دوران حفر مترو ، بر زمين همي نقش گرديده و شهر داري محترم گوئيا قرار است آنها را جزء آثار ملي اعلام نموده و هرگز آن را پر نگرداند ، گربه اي را مي شويد . (توضيح مترجم : احتمالا اين چاله به علت تركيدن لوله ي انتقال آب طالقان بر اثر هواگيري مجدد ! مسئولان مكرم ٬ پر گرديده است .)
حكيم جان فرمودند : مغز خر ميل نموده اي آيا كه گربه را مي شويي ؟ اين كار را مكن كه گربه ، همي خواهد مرد !
بعد از ساعتي ٬ حكيم باز از آن مسير گذشت و گربه را ديد كه مرده و پسرك را كه به عزاي او نشسته . پس همي خواست كه اداي دين نموده و بسي ايشان را سرزنش نمايد . ( توضيح مترجم : گوئيا براي اين كار ثوابي بس عظيم درنظر گرفته اند ، همانجا كه حورالعين خيرات مي كنند. ) پس لب به سخن گشود و گفت : فلان فلان شده ! نگفتم گربه را نشور ، ميميرد ؟؟؟؟؟
پسرك نگاه عاقل اندر سفيهي به حكيم انداخت و گفت : از شستن كه نمرد . موقع چلاندن مرد!
.•*..*•
.•*..*•
.•*..*•
.•*..*•
.•*..*•
.•*..*•![]()
پرده ي اول :
مثل دزدا ، يواشكي از در مياد تو و داره پشت سرش رو نگاه مي كنه كه كسي نبيندش . و در حالي كه نفس نفس زنان سلام مي كنه ، كاغذ مچاله شده اي رو مي گيره جلوم و مي گه : يه جا توي فرهنگسرا پيدا كردم . گفته حاضره دو نفرمون رو قبول كنه . ولي گفتن فقط در شرايطي ما رو مي پذيرن كه شما باهاشون صحبت كنين .
و بعد براي اينكه خيالش راحت شه مي گه : مواظب باشين بقيه نفهمن . وگرنه مي رن اونجا رومي گيرن و ما بدبخت مي شيم ها !!!
مي خندم و مي گم : باشه !!
و نگاه به كاغذ مي كنم و شماره آقاي ...
هنوز چايي مو نخوردم كه يهو در باز مي شه و شونصد نفر مثل راهزنها مي ريزن تو و دورم حلقه درست مي كنن كه : كو ؟ كو ؟ كجاست ؟ خانم ... ! ما شنيديم دو تا جا پيدا شده !!!
از شدت خنده دارم روده بر مي شم و مي گم : كه چي ؟
يكي شون چشاشو مي كنه عينهو گربه ي شرك و زانو مي زنه و مي گه : چون هر كي دوست دارين بزارين من برم !!
پيامدش بقيه مي ريزن سرش و مي گن : خانم .... ما !!
نگاهي بهشون مي اندازم و به جمع همكارا كه دارن از تعجب شاخ درميارن و مي گم : اولاً كي گفته جا پيدا شده ؟ دوماً خودتون مي گين دو تا . شما الان چند نفرين ؟ سوماً كي گفته اونجا مورد تاييد منه ؟ چهارماً اونايي كه اون جا رو پيدا كردن خودشون دو نفرن . به شماها كه نمي رسه !
و با انگشتم بيرون رو اشاره مي كنم و اونا در حاليكه مي دونن ديگه نبايد پاشونو از آستانه ي در اين ورتر بزارن ، همون جا پشت در شروع مي كنن به چش و ابرو اومدن كه معني تحت الفظي اش اين مي شه كه توي اين يه ماه احتمالاً به هر دري زدن بسته بوده و اونا واقعاً براي كارورزي شون جايي ندارن .
طفلي ها .
پرده ي دوم :
با خوشحالي مياد مي گه : مانتو فروشي پريسا مي شه ؟ مسئولش بهم گفته كه يه فروشنده مي خواد ولي قول داده برگه مو تحت عنوان امور مالي امضا كنه .
حرفش كه تموم مي شه ، دلم يهو مي گيره . عجب نامردي ؟ داره از بچه رسماً سوء استفاده مي كنه و مي خواد جاي فروشنده ازش بهره كشي كنه و حقوق هم بهش نده . مي دونم كه پيدا كردن جا براي كارورزي شون به من هيچ ربطي نداره اما اين برخوردايي كه با اين بچه ها مي شه واقعاًدل آدم رو به درد مياره .
پرده سوم :
اشك توي چشماش جمع شده و مي گه : يكي از بچه ها باباش توي زامياد آشنا داره . با كلي التماس حاضر شده پارتي من هم بشه . اما خيلي دوره ... كیلومتر 15 جاده قدیم .
ديگه هيچي نمي گه . اما مي دونم مشكلش نامزدشه كه اجازه نمي ده بره اون شركت . از طرفي مدرك فارغ التحصيلي رو بهش نمي دن اگه اين دوره ي مسخره رو نگذرونه .
پرده چهارم :
به چشماي باد كرده اش كه نگاه كردم پرسيدم : گريه كردي ؟
با يه لبخند قشنگ گفت : نه . ديشب تا ساعت 12 سر كار بودم . ( كارورزي اش رو يه كم زودتر شروع كرده )
مي پرسم : چرا الان ؟ خسته نمي شي ؟
يه لبخند مسئولانه مي زنه و مي گه : راهي ندارم خانم ! 15 مرداد عروسيمه . بعد هم قراره بريم تبريز . اگه الان نرم ، بايد قيد درس خوندن رو بزنم .
پرده پنجم :
زن ، با چهره اي مظلوم ايستاده پشت در كه در مورد كارورزي دخترش صحبت كنه . داره برام از اين در و اون در زدنهاش حرف مي زنه . اينكه به چه جاهايي سر زده اما نشده . يا نخواستن ، يا محيطش مناسب نبوده . هنوز نگفته كه: شما رو به خدا ! يه جايي رو شما براش پيدا كنين ... كه يكي از بچه ها با لحن كودكانه اي مي پره وسط حرفامونو و دستاشو ميگيره جلوم و ميگه : خانم !! ببينين چه كارايي مي كنيم !!!
دستش زخمي شده .
مي پرسم : اين چه بلاييه سر خودت آوردي ؟
هنوز بچه تر از اونيه كه بفهمه نبايد از اين موضوع خوشحال باشه . بچه تر از اونيه كه بفهمه نبايد به خاطر مدركي كه ارزش انسانيت اونو نداره ، تن به هر كاري بده . براي همين مي گه : ديشب ساعت 10 كه كارمون تموم شد ، مسئول كارورزي بهمون گفت بايد زمين رو طي بكشيم و بريم .
داره با اشتياق از نحوه ي حمالي اش ( به قول خودش ) يه ماجراي طنز مي سازه . حواسش نيست كه تصميم دارم به مسئول كارورزي اش زنگ بزنم و پدر پدر جدش رو بيارم جلوي چشماش . آدم عوضي !!!
پرده آخر :
همه ي اونايي رو كه شرايط ناامني داشتن يا جا پيدا نكرده بودن ، جمع مي كنم توي سايت . با يه تلفن به همسر محترم ، قول يه جاي فوق العاده توي يه جاي امن ، بدون امكان سوءاستفاده ازشون رو براي همه شون گرفتم .
از خوشحالي مي پرن هوا . مكالمه ي دوستانه ي من و همسر جان با اين مضمون كه : «يا براي 20 تا از بچه هاي من به عنوان كارورز توي اداره كل ، جا پيدا مي كني ، يا تشريف نمياري خونه ! » جواب مي ده و چند دقيقه بعد ، يه پيامك افتخار آفرين از ايشون دريافت مي كنم كه : حله !
توضيح مترجم : به نظر شما چقدر احتمال داره اينايي كه در طي سال براثر شستشوهاي مكرر با انواع و اقسام وسايل شستشو ( شما بخونين امتحانات ، درساي سنگين و فرستاده شدن دنبال همه رقم نخود سياه ) نمردن ، از چلانده شدن در كارورزي هم جان سالم به در ببرن ؟
دوست من ! زياد فكرش رو نكن ! مادر صاحب گربه را به عزايش خواهند نشاند . اين موجوداتي كه من مي شناسم .
4 - اينم ديگه خودكشي داره ؟
يه جايي خونده بودم كه يه بنده خدايي يه مدتي توي ژاپن كار مي كرد ، يه روز داشته مي رفته سر كارش كه مي بينه خيابون پر از پليسه و همه جا شلوغ پولوغه .
مي ره جلو مي بينه يكي خودكشي كرده . پرس و جو مي كنه ببينه قضيه چيه . مي فهمه طرف ، مهندس پيمانكار يه ساختمان بوده. قرار بود روز جمعه ساختمان رو طبق قرارداد تحويل صاحب اش بده. روز جمعه ساختمان كارش تموم نشده بود. مهندس پيمانكار از صاحب ساختمان دو روز مهلت مي خواد كه ساختمان رو ساعت هشت روز دوشنبه اول روز كاري بهش تحويل بده. تو اين ۴۸ ساعت مهندس و تيمش هر كاري مي كنند نمي تونند كارهاي نيمه تمام ساختمان رو تمام كنند . روز دوشنبه كه صاحب ساختمان براي تحويل خونه مياد با جسد حلق آويز شده مهندس پيمانكار مواجه مي شه. حالا نكته جالب اش اين بود كه اين ساختمان فقط نصب پريز و برق و نظافت اش مونده بود!
اين بنده ي خدا شگفتي اش مي گيره و به دوستاي ژاپني اش مي گه : «اين ديگه چه آدمي بود . خب چرا خودكشي كرده براي همچين موضوع كوچيكي. اين ديگه خودكشي نداره كه! »
ژاپنيها هم كه نمي تونستن چشاشونو از تعحب گشاد كنن (متوجه ي محدوديت امكانات و منابع هستين كه !) با دهان باز نيگاش كردن و گفتن : «خودكشي نداره؟ اين آينده شغلي اش به پايان رسيده بود. دو بار زير قولش زده . ديگه كسي بهش كار نميداد ...»
.•*..*•
.•*..*•
.•*..*•
.•*..*•
.•*..*•
.•*..*•![]()
آدم خيلي خوبي نبود . تقريباً كسي رو نمي شناختم كه با يه دلخوش ازش صحبت كنه . تا وقتي كه مدير بود ،با خلق الله بسان نوكران خانه زاد كه خداوند خلقشان كرده تا اريكه ي حكمراني اش را بر دوش بكشند و اصولاً يه همين اندازه مهمند ، نگاه مي كرد . و وقتي هم منتقل شده بود مقطع ، از هيچ كوششي جهت به نابودي كشاندن خلايق فروگذار نمي نمود.
اما مدتي بود كه خبري ازش نبود . ملت از خدا بي خبر شايعه ساز (!!) مي گفتند كه منتقلش كرده اند فلان اداره در تورقوزآبادتپه كه عبرتي گردد براي همه .
براي همين وقتي به طور اتفاقي توي حياط اداره ديدمش كه دارد با دم مبارك گردو هم مي شكند ، يك لحظه گمان فرموديم كه يا انفاس قدسي يافته ايم و به طرفه العيني از سري به ثريا مي رويم و لابد الان اينجا همان مدينه ي فاظله ي تبعيدي هاست ، يا اينكه باز پايمان گير كرده به اين چاله چوله هاي مترو و با مخ رفته ايم توي تونل زمان و الان سده ي پنجم هزاره ي قبل از ميلاد مسيح است و لابد دوران حكمراني ايشان !!
كه با كلام گهربار و مهربانانه شان به خود آمديم . و فهميدم كه اصولاً دربِ اين دنياي وامانده ي ما روي پاشنه ي ديگري مي چرخد و ايشان مي توانند بعد از آن افتضاح اخلاقي - مالي اي كه بار آورده اند ، باز هم در مقابل روئسا و عوام الناس ، به صورت علني در اداره ي مكرمه ، خود نمايي كنند.
اما با خودمان عهد بستيم كه تا گور مبارك را از جلوي ديدگان از حدقه بيرون زده ي ما ، گم نكرده ، به روي خود نياوريم كه تبعيد شده و دل خلق الله از اين اتفاق خجسته ،چقدر شادمان است . آخر انساني گفته اند و يك حس انسان دوستي اي . شايسته نبود از اسب افتاده را لگدي بيش از اين زنيم .
حرفهايش كه تمام شد ، موقع خداحافظي فرمود :هي فلاني ! گهگاهي يادي از ما بكن .
و اسباب آن ياد كردن را هم با دستان حويشتن فراهم نموده و شماره ي يكي از بخشهاي مهم سازمان را بر تكه كاغذي مرقوم نموده و به ما دادند .
و وقتي كه با قدمهاي مستحكمشان مسير خروج را در پيش گرفتند ، چشممان هنوز بر شماره و عنوان پست جديدشان بود !!!
دوست من ! گمونم آينده ي شغلي اين بنده خدا هم به پايان رسيده بود ، در اين پستهاي دون شأن شان . لازم بود ترقي كنند !
3 - محبوب ترین عدد در اینترنت!
شخص دانایی را پرسیدند: چیست محبوب ترین عدد در اینترنت! فرمود: 18{+} چرا که وقتی خلایق آن را بینند بی اختیار عنان از کف دهند و چشمها را گشاد گردانند و آب از دهانشان چکه نماید و دست هایشان همی لرزد و در صورتی که لازم باشد از مرزها گذر کنند و در آخر نیز یا دست از پا درازتر باشند و یا احساس دست از پا درازتری نمایند و من همچنان در عجبم از راز این عدد!
.•*..*•
.•*..*•
.•*..*•
.•*..*•
.•*..*•
.•*..*•![]()
برای انجام کاری که خواسته بودم ٬ براشون ٬ بازه ی زمانی تعیین نکرده بودم . چون می خواستم مطمئن بشم که زمان تعیین شده از طرف من ٬ باعث نمی شه که سکینه هم جزء اونایی قراربگیره که باید توبیخ بشن . ولی یه هفته گذشته بود و من هنوز ایمیلی ازش دریافت نکرده بودم . برای همین مجبور بودم در جواب هر کی که می گه :« تا کی مهلت داریم ؟ » بگم : هنوز وقت هست !!
تا اینکه یه روز با چهره ی معصوم و دوست داشتنی اش اومد جلوم و در حالی که صورت قشنگش به شدت از خجالت سرخ شده بود شروع کرد به آوردن دلیل برای انجام ندادن کاری که می بایست خیلی زودتر ازاینها انجام می داد . چون اون بهترین بود . و من خودمو آماده کرده بودم که درمقابل هر دلیلی که آورد ٬ فقط یه لبخند بزنم و بگم : «هیچ عیبی نداره . تو هنوز مهلت داری .» که یهو حرفی زد که چشمام از تعجب گرد شد و یه لبخند از ته دل ٬ روی لبم نشست .
- آخه می دونین ٬ من هر چی که از اینترنت بخوام رو توی گوگل سرچ می کنم .اونجا رو هم که دیدین ! یه صفحه ی سفید بدون تصاویر مبتذله ... ولی یاهو ... راستشو بخواین ... من از صفحه ی یاهو می ترسم .
و سرش رو انداخت پایین .
با اینکه وقتی دهن یاز کرد ٬ من فهمیده بودم که چی می خواد بگه ٬ اما گذاشته بودم تا آخر حرفاشو بزنه . خوشم مي اومد از حرف زدنش . از سرخ شدنش از اون همه حيا و احترامي كه توي كلمه كلمه ي حرفاش موج مي زد و از دقتي كه در انتخاب كلمات داشت . ولي بي انصافي بود اگه بيشتر از اين اذيتش مي كردم ٬براي همين ،خيلي عادي تاييدش كردم و گفتم : خوب ! چرا زودتر نگفتي ؟ تو مجبور نيستي حتماً توي ياهو ٬ پست الكترونيك بسازي. جي ميل هم مي توني ...
من مي گفتم و سكينه در حالي كه برق شادي توي نگاهش موج مي زد چيزايي رو كه در مورد ساخت جي ميل بهش مي گفتم ، يادداشت مي كرد .
وقتي رفت ، من هنوز غرق در معصوميت اين دختر بودم . و به مورچه هايي فكر مي كردم كه نرم و آهسته ، توي دل تاريك شب ، روي تخته سنگهاي صيقلي و صاف وجودمون پا مي زاشتن . و ما بهشون عادت مي كرديم . بدون اينكه ببينيمشون يا حتي حسشون كنيم ...
دوست من ! آدم رو ياد تصوير خودش مي اندازن اين معصوميت هاي بكر . تصوير لحظه هايي كه هنوز با اولين قدم بر زمين ، گرد زميني شدن ، به پاهاي فرشته ي وجود هيچ كدوممون ننشسته بود .
2 - باور
مادر ، با حسرتي موهاي طلايي اش رو بافت و اونا رو انداخت پشت سرش ، روسري اش رو سرش كرد و دستاي سفيد بلوري اش رو گرفت و آروم آوردش كنار در . و گذاشت كه مثل هميشه ، مسير خلوت خيابون رو خودش تنهاي تنها ٬ طي كنه تا برسه به پارك سر كوچه و روي همون نيمكنتي بشينه كه هر روز مي نشست .
و اجازه داد اشكاش آروم و بي صدا بریزن روی گونه هاش . به خاطر شوق دخترك كه مي دونست بي جواب مي مونه .
چه اهميتي داشت صبور بودن و مانع شدن از این بارش همیشگی . دختر كه نمي تونست اشكهاي مادر رو ببينه .
سالها گذشت . دخترك ، شده بود يه زن ميانسال . اما هر روز مي اومد و روي همون نيمكت مي نشست . به اميد مردي كه بهش گفته بود : قراره بره و يه نقاشي از جنگل بكشه . و وقتي برگرده ، حتما مياد و ازش خاستگاري مي كنه .
با اينكه بيشتر از سي سال از اون روز گذشته بود اما هنوز نتونسته بود حرف مادرش رو باور كنه كه هيچ مردي حاضر نيست با يه دختر نابينا ازدواج كنه .
نشسته بود وگوش سپرده بود به صداي پرنده ها ، وزش نسيم و خنده ي بچه ها . كه صداي مردي كه ازش اجازه مي خواست روي نيمكت بشينه اونو به خودش آورد : شما هميشه اينجا مي شينين ؟
و مرد ادامه داد : من گاهي به اين پارك ميام . به ياد عزيزترين دوستم . اون يه نقاش بود. ما زياد با هم به اينجا مي اومديم . بهم گفته بودكه همين جا عاشق يه دختر زيبا شده . قرار بود بعد از كشيدن آخرين نقاشي اش از جنگل ، ازاون دختر خاستگاري كنه . اما وقتي رفت ديگه برنگشت . توي جنگل هدف گلوله ي اسلحه ي يه شكارچي قرار گرفت و ...
اين دفعه اشكهاي دختر بود كه بي صدا فرو مي چكيد . و هيچ كس پشت قاب سياه عينكش اونها رو نمي ديد .
.•*..*•
.•*..*•
.•*..*•
.•*..*•
.•*..*•
.•*..*•![]()
بعد از قرني اومده بود ديدنم . بايد اعتراف كنم كه ازديدن اين اعجاز بزرگ بشري ( شما بخونيد : دوست جان ) خيلي خوشحال شدم .
گمونم حرفامون ته كشيده بود كه زد توي فاز رونمايي از سكانس هاي ملودرام گذشته . ته مونده هايي از عشق و نفرت .
با آرامشي كه ناشي از فرو رفتنش توي عمق خاطرات گذشته ( با آميزه اي از يك نگاه اكپرسيونيستي ) بود ، گفت : يادته ؟ آخرين باري كه ديدمش ؟!...( جميعاً ، چند ثانيه به احترام همون آخرين لحظات ، سكوت كرديم ؛ من و دوست جان و زمين و زمان :-) ... گفت كه مريضه ...
و پوزخندي زد و ادامه داد : گفت لوسمي داره ...
طبيعتاً بايد فقط گوش مي كردم . آخه غم و غصه داشت از چشمهاي دوست جان فوران مي زد . صحبت از عشق اول و آخرش بود . كسي كه هيچ وقت نتونسته بود فراموشش كنه . حتي بعد از يه ازدواج فرمايشي ...
همين طور طيف اندوه بود كه از نگاه دوست جان ساتع مي شد : شماره ي بيمارستان رو داده بود تا به قول خودش ، حداقل تا زماني كه زنده است ، بهش زنگ بزنم ...
ادامه اش گفتن نداشت كه ... دوست جان تصميم گرفته بود رابطه اي رو كه خراب شده ، تمومش كنه ...
با تأثُّر پرسيدم : هنوز پشيموني ؟
اين دفعه ديگه پوزخندش واقعاً پوزخند بود : ديروز ديدمش .
با تعجب شروع كردم به شمارش تعداد سالهايي كه از آخرين ملاقاتشون مي گذشت ... تا الان چند تا كفن بايد پوسونده( قابل توجه دوستان فرهنگستاني : اين يه اصطلاح جديده D-: ) باشه ؟
و دوست جان ، با لحن يك عدد آتشفشان عزيز كه همين طور دارد خشم و نفرت از كله ي مباركش سرازير مي شود ،فرمود : مارمولك !!! ...داشت توي شيطان بازار ، ماشيناي قراضه رو قالب مردم مي كرد ...
دوست من ! من چي كاره بيدم ؟!! دوره و زمونه عوض شده خُب !!...
1 - بهانه ای برای شروع
چند هفته ای می شد که یه بنده خدایی رو توی یه شرکت تبلیغاتی استخدام کرده بودن که یه روز مدیر منابع انسانی شرکت عشقش مي كشه که بره و یه کمی حال این بدبخت مادر مرده رو بیاره سر جاش و اصولاً حاليش كنه كه دنيا دست كيه ٬ برای همین هم با عصبانیت بهش می گه : «این یعنی چی ؟ تو موقع استخدام گفتی که ۵ سال سابقه ی کار داری . اما حالا فهمیدم که این اولین کارت هست و اصلا هم سابقه نداری ؟؟؟؟؟ »
بنده ی خدا هم که گوئیا از اون بندگان خاص ( كه بر و بچ بهش مي گن هفت خط) بوده یه لبخند ژکوند بر لبان مبارک میاره و می گه : « خب ! شما توی آگهی استخدام گفته بودین که یه نفر با قوه ی تخیل بالا نیاز دارین »
.•*..*•
.•*..*•
.•*..*•
.•*..*•
.•*..*•
.•*..*•![]()
یه بهونه برای شروع می تونه یه قوه ی تخیل بالا باشه . مبنی بر اینکه ٬ گمان فرمودیم ٬ بدون ما اساساْ یه گوشه ی بزرگی از دل این اینترنت خالیه . اومدیم که مبادا خدای نکرده این جهان مجازی از فیض وجود ما بی بهره بمونه .
به همین سادگی . به همین خوشمزگی !!
دوست من ! سلام !!