امروز راضیه ، خطاب به لیلی در حالی که داشت حرفای بچه ها رودر مورد من نقل قول می کرد گفت : دیروز داشتم با خودم فکر می کردم چه خوب می شه من یه بار برم سر کلاس خانم «س» و ببینم چه طوری برخورد می کنه که بچه ها اینقدر دوستش دارن . و از امتحاناش طفره نمی رن .
کلی خندیدم به این حرفش . بیشتر به خاطر اینکه این فکری بود که مدتها پیش در مورد خانم حسینی ، دبیر ریاضی یکی از دبیرستانهای شهرمون به سرم زده بود . من مدتهاست توی تدریسم می بینم بچه هایی که سال اول شاگرد خانم حسینی بودن ، توی یادگیری مباحث ریاضی و آمار ، اصلا مشکلی ندارن . اون یکی ازموفق ترین و بهترین معلمهای ریاضی شهرمونه .با درصد قبولی بالا در دروس نهایی . بارها با خودم فکر کردم یه بار ازش بخوام اجازه بده ، برم سر کلاسش ببینم چه طوری درس می ده که بچه ها هم دوستش دارن و هم درسش رو خوب یاد می گیرن .
حالا برام جالب بود یکی عین فکر من رو درمورد خودم به زبون آورده بود . هر چند که به اغراق آمیز بودن تفکر بچه ها ، با تأکید بر بچه بودنشون ، اعتراف کردم و کلی با راضیه و لیلی ( همکارام ) خندیدیم .
*
اومدم درس بدم ،دیدم مهسا یه ماژیک گذاشته روی میزم که داره به سختی نفس می کشه . اعصابم خورد شد گذاشتمش روی میز و گفتم : آخه به تو هم می گن نماینده ؟! مگه نگفتم دفعه ی بعد یه ماژیک پر رنگ بگیر بیار ؟! من با این چطوری بنویسم ؟
مهسا ، یه قیافه ی مظلوم به خودش گرفت و نگاهی به فاطمه کرد که یعنی برو ماژیک پیدا کن .
فاطمه بلند شد و گفت : برم خانم ؟!
گفتم : باید بری دیگه . من که با این نمی تونم کاری بکنم .
که دیدم پشت بندش سحر هم با اشاره ی فاطمه بلند شد.
سحر دختر خاصیه . یه کم شلخته است . و یه وقتایی نظم کلاس رو به هم می ریزه .وقتی تصمیم بگیره چیزی رو برای بقل دستی اش تعریف کنه ، براش مهم نیست که معلم رو منتظر تدریس ببینه ، با کمال پررویی آدم رو دعوت به صبر می کنه تا حرفش تموم بشه !! همیشه ی خدا لباساش خاکیه ، به ظاهرش اهمیتی نمی ده و تقریبا بلندگو قورت داده .و به ندرت حرفی رو به جا می زنه . و همیشه حرف بی ربطی ، برای گفتن داره .و توی شرایطی که بچه ها بیش از اندازه به ظاهرشون اهمیت می دن ، کوچکترین اهمیتنی به ظاهرش نمی ده ، طوری که با آراستگی هم میونه ی چندانی نداره . بهش گفتم : تو کجا ؟!
که فاطمه تپلی ، مریم و مبینا گفتن : خانم بزارین با فاطمه بره . سحر دست خالی بر نمی گرده .
اجازه دادم برن. بیشتر به خاطر اطمینانی که به فاطمه تپلی با ادب و دوست داشتنی داشتم . ده دقیقه بعد فاطمه برگشت درحالی که دستش خالی بود : خانم ! هیشکی ماژیک نداشت . خانم فلانی ( معاون ) هم گفت نداره که بده . خانم اینقده التماس معاون کردیم ! باز نداد بهمون . گفت خودتون باید بخرین.
مآیوسانه برگشتم سمت همون شبه ماژیکمون و گفتم : سحرکو ؟ گذاشتیش برای مزایده که بلکه بتونی یه ماژیک بخری ؟
بچه ها خندیدن و فاطمه با حالتی مایوسانه که انگار چشمش آب نمی خورد گفت : سحر گفت بدون ماژیک بر نمی گرده .
فاطمه تپلی کلاس گفت : سحر با ماژیک بر می گرده خانم !
چند دقیقه بعد ، در حالی که سحر داشت نفس نفس می زد ، وارد کلاس شد . آن هم با سه تا ماژیک . همه نو و تازه . از هر رشته و کلاسی که می توانست ، ماژیک گرفته بود . بعد در حالی که ماژیک ها را مثل یک افتخار ، تحویلم می داد ، در میان سوت و کف و هورای بچه ها رفت که بنشیند سر جایش .
ماژیک ها را گرفتم و رفتم سمتش . دست گذاشتم روی شونه های سحر و با فیگور آدمی که با به عینیت رسیدن تلفیقی از داستان ریز علی و پتروس فداکار ، تحت تأثیر این همه مرام و معرفت ، قرار گرفته گفتم : بچه ها !...
و با چند ثانیه سکوت ، در میان انتظار شدیدکلاس برای اختتام مناسب آن خطاب قرار دادن احساسی ، ادامه دادم : کی فکر میکرد یه روزی ، سحرهم به درد بخوره ؟!!
شلیک خنده ی بچه ها ، کلاس رو توی کل مدرسه ، منفجر کرد . سحر هم دستش رو گذاشت روی سینه اش و گفت : ما مخلصیم خانم !
هنوز یک مساله را کامل حل نکرده بودم که دیدم خانم «خ» معاونیار مدرسه مان درحالی که ماژیکی توی دستش بود ، درکلاسمان را زد و با یک لحنی که انگار دلش را قبلا یک نفر به شدددت به درد آورده ، نگاهی به کلاس انداخت تا سحر را پیدا کند و گفت: خانم ! شرمنده ، اینو از توی فایلم پیدا کردم . گمون نکنم خیلی خوب باشه ، ولی شاید کار شما رو راه بیاندازه. اون دخترمون دنبال ماژیک می گشت . همینو فقط داشتم .
ماژیک را گرفتم و بعد ازتشکرگذاشتم کنار آن سه تای دیگرروی میز . و نگاهی به سحر انداختم و با جدیت کامل گفتم : من به تو ایمان آوردم سحر !
یعنی کلاس رفته بود روی هوا . به خاطر کاری که سحر کرد .
نتیجه ی اخلاقی : همه ی موجودات به یک دردی می خورند . حتی اگر سحر باشند . سحر را با همراهی آیکونی بخوانید که با جفت دستهایش دارد سعی می کند ، دانه دانه ی موهایش را بکند و بریزد کف پایش .بلکه هم بدتر . 