پرواز شاهین

پادشاهي دو شاهين كوچك به عنوان هديه دريافت كرد. آنها را به مربي پرندگان دربار سپرد تا براي استفاده در مراسم شكار تربيت كند. يك ماه بعد، مربي نزد پادشاه آمد و گفت كه يكي از شاهين‌ها تربيت شده و آماده شكار است اما نمي‌داند چه اتفاقي براي آن يكي افتاده و از همان روز اول كه آن را روي شاخه‌اي قرار داده تكان نخورده است.

اين موضوع كنجكاوي پادشاه را برانگيخت و دستور داد تا پزشكان و مشاوران دربار، كاري كنند كه شاهين پرواز كند. اما هيچكدام نتوانستند. روز بعد پادشاه دستور داد تا به همه مردم اعلام كنند كه هر كس بتواند شاهين را به پرواز درآورد پاداش خوبي از پادشاه دريافت خواهد كرد. صبح روز بعد پادشاه ديد كه شاهين دوم نيز با چالاكي تمام در باغ در حال پرواز است. پادشاه دستور داد تا معجزه‌گر شاهين را نزد او بياورند.

درباريان كشاورزي متواضع را نزد شاه آوردند و گفتند اوست كه شاهين را به پرواز درآورد. پادشاه پرسيد: «تو شاهين را به پرواز درآوردي؟ چگونه اين كار را كردي؟ شايد جادوگر هستي؟»

كشاورز كه ترسيده بود گفت: «سرورم، كار ساده‌اي بود، من فقط شاخه‌اي را كه شاهين روي آن نشسته بود بريدم. شاهين فهميد كه بال دارد و شروع به پرواز كرد.»

ادامه نوشته

مسافر اخترک ب 612

نشستم دارم کارامو انجام می دم که شازده کوچولو اومده سمت من و هی می پرسه : مامان ! آددی دایی ؟

نگاش می کنم و می گم : چی ؟

می گه : آددی . آددی دایی ؟

نمی دونم آددی چیه . اما دایی یعنی داری ؟ اون دنبال یه چیزی بود که می خواست ببینه من دارم یا نه . کلی به ذهنم فشار آوردم اما نفهمیدم چیه . آددی رو به هر چی که می تونست تلفظش شبیه باشه ، ربط دادم . اما مورد تایید جناب شازده کوچولو قرار نگرفت . خودش هم کلافه شده بود و پاشو یه بار هم به حالت اینکه خسته شده از نفهموندن منظورش ،کوبوند روی زمین . اما من واقعا نمی دونستم چی می خواد . هر چی هم می پرسیدم باز فقط تاکید می کرد : آددی دیگه . آددی دایی ؟

آخرش که کلافه شده بودم گفتم : نه . ندارم .

که شازده کوچولو دست از پرسش پی در پی و نق زدنش برداشت و  گفت : آددی ندایی ؟!خوب . خاس . (یعنی :  آددی نداری ؟ خوب . خداحافظ . )

و رفت .

من :     شازده کوچولو :     آژانس بین‌المللی انرژی اتمی

شاید وجود داره ، اما من ندیدم ...

توی تموم این سالهای زندگی ام ، هیچ وقت نشده یه خونواده ی فقیر ببینم که به خاطر داشتن گنج اخلاق و قناعت ، خوشبخت باشند . یه چیزی توی مایه های فیلم طلا و مس .

تمام آدمهای فقیری که من دیدم شون ، از نداشته ها ، پول و دارایی و ایمان و توکل نداشتند و از داشته ها ، صاحب اعتیاد ، جرم و زندان ، طلاق عاطفی ، افسردگی ، عصبی بودن ، بچه های بد ، پدر و مادرهای بدتر و هزار تا کوفت و زهرمار دیگه بودند ...

شاید برای همینه که خیلی وقت می زارم برای بچه ها تا در مورد اتوانایی شون برای ایجاد تحول توی زندگی شون حرف بزنم . خودم هم شاید سه سالی باشه که تغییرات اساسی توی زندگی ام دادم .

آدم بدی ام که دنیای من رو دیده های من تشکیل میده ...

+ بی ربط نوشت : اتفاقا باور می کنم .  گاهی فرار از جمع آدمهایی که غیر قابل تحمل اند به بازار آرامش بخشه . دلیلش رو نمی دونم اما چند روز قبل از این ، واقعا داشتم به این موضوع فکر می کردم . شاید به خاطر محبوبیت همین برترین جزء عبادت ، پیش خداست .

در مسیر آب نوشت !

من ، هیچ هدفی ندارم . جز اینکه فردا رو فقط به خاطر تو میام اونجا مهربان . اصلا ... تو برای چی اونجایی ؟!

سورپرایز

با چندتا از همکارا، توی دفتر بودیم که مدیر جان تشرف مبارک را آورد تو ی دفتر و طبق معمول در حالی که سعی می کرد وانمود کند کلا خسته است و عصبانی ، رو به جمع ما کرد و گفت : همکارا ! ما یه ماهه روی برد زدیم که مهلت تحویل سوالات دی ماه ۱۶ تا ۲۰ آذر ماهه . با این حال امروز که آخرین روزه ، هنوز خیلی ها نیاوردن ...

بعد شروع کرد به شاخ و شانه کشیدن برای آنهایی که سوالاتشان را تا ساعت ۲ نمی توانند بیاورند و اینکه از ارزشیابی شان کم می کند وگزارش علیه شان می فرستد اداره و از این حرفها ، بعد هم بدون اینکه نگاهی به من بیاندازد از خانم «غ»؛ معاون فنی ، نقل قول کردکه : خانم «س» ؛ یعنی من ،  سوالاتم را تمیز و مرتب قبل از دوازدهم تحویل داده ام و کلید سوالات هر هفت تا درسم را هم حتی تایپ کرده ام و چه و چه ... و آنهایی که نداده اند بروند یاد بگیرند از من !

جل الخالق ! این آدم دیوانه است گمانم . همین پریروز من را توی حیاط مدرسه دید با همکارا و  وانمود کرد ، من را نمی بیند . و من هم وانمود کردم دارم منظره ی پشت سرش را به وضوح می بینم . و کم مانده بود از توی هم رد شویم . حالا دارد ازمن تعریف می کند . پوزخندی زدیم و خواستیم برایش دست تکان دهیم . بعد گفتیم پیش ملت خوبیت ندارد . ( آیکون آدمی که می خواهد سر به بیابان بگذارد )

ساعت سه بعد از ظهر هم یک پیامک با این محتوا از ایشان دریافت کردم که : عزیزم ! تا شنبه یک نمونه سوال از کل کتاب برای غیر حضوری ها از درس فلان و فلان و فلان ، برایم بیاور و فقط به خودم تحویل بده . انشاء الله با تقدیر نامه جبران خواهم کرد .

توی دلم گفتم درست مثل همان تقدیر نامه هایی که قبلا برایم گرفتی و یک سال بعد دادی ؟ بعد دیدم ، یک وظیفه ی کاری را مطرح کرده که کلا انجامش ، وظیفه ی من بوده . احتمالا خواسته فقط یک جورهایی چیزی گفته باشد . هر چند امروز یک بار دیگر هم آمد سمت من و گفت که من را به عنوان رابط پژوهش معرفی کرده و باید توی دوره ی ضمن خدمتی که برای رابطین گذاشته اند شرکت کنم .و چقدر سعی کرد گرم و صمیمی باشد . ( خدایا ! ... چرا ما رو خلق کردی ؟!! ) 

*

گفته بودم ، آذرماه ، ماه سخت و پرکاری بوده و هست برایم . هر روز رفتن سرکار ، اونم تا ساعت دو ، بعد کارای خونه و بیدار شدن نیمه شب برای تایپ جزوه ها و نمونه سوالات و تنوع این همه درس ، رسما منو از پا در آورده بود . برای همین امروز ،  زنگ دوم ، در جواب بچه های سال دومی که می خواستن بدونن چرا دیگه نمی ریم سمعی بصری ،  گفتم که به خاطر فشرده بودن کارام تا قبل از دی ماه ، نمی تونم اسلاید جدیدی براشون درست کنم و این مدت رو  باید تا بعد از امتحانات تحمل کنند .

زنگ سوم که رفتم سرِ همین کلاس  ، دیدم با کمال تعجب همه شون توی کلاسند و خبری از دویدن دانش آموزان برای رفتن به کلاس ، قبل از معلم ، توی راهرو ها نیست  . وقتی رفتم توی کلاس ، دیدم همه شون بلند شدند و دارند یک صدا یه چیزی رو می خونن . خوب که دقت کردم دیدم دارند ، یک صدا ، شعری رو که با اسم زهرا و زینب ،نماینده های کلاس ، روی تخته نوشته شده بود ، همونوایی می کنند :

"شبا که ما می خوابیم ، خانم «سـ...» بیداره  . ما خواب خوش می بینیم  ، اون دنبال سواله . خانم «سـ...» زرنگه . با فرمولا می جنگه . با جزوه هاش چه آسون ، درس میخونیم فراوون .درسا رو آسون می کنه ، غم رو گریزون می کنه .  ما ایشونو دوست داریم ، بهش احترام می زاریم . اونم ما رو دوست داره ، واسه مون بیست می زاره ."

دستام رو گذاشتم روی صورتم و همین طوری با لبخند نگاشون کردم . منتظر واکنش من بودن . خندیدم و گفتم : نه دیگه ! حرف توی دهن من نزارین .

و با همراهی صدای خنده شون ، گفتم : شما ها دیگه کی هستین . آدم جرات نمی کنه حرف بزنه ، کلا شعار انتخاباتی براش می سازین .

صدای خنده شون توی کلاس پیچید .  . قبل از اینکه بخوام درس ساعت قبل رو تموم کنم ، در جواب زهرا که گفت : تخته رو پاک کنم خانم؟!

خطاب به زینب گفتم : اول اینی رو که نوشتی پای تخته ، برام بنویس توی کاغذ . حیفِ شاهکارهای ادبیِ جوجه هایِ من نیست که کلا ریموو بشه ؟

چشمای زینب برقی زدو گفت : واقعا خانوم ؟!

و این واقعا یعنی اینکه : شما نه تنها ازاین کار ما بدتون نیومد ، که دارین تعریف می کنید ؟!!

که با لبخند سرم رو تکون دادم . هنوز برق نگاه زینب توی ذهنمه . گمونم انتظار برخورد بدی رو داشت . طفلک !

عجب استعدادهایی هستند این جوجه ها . کلا غیر قابل پیش بینی اند . توی دلم ، کلی  به کارشون ، خندیدم . به هر حال غیر منتظره بود .   (-:

بهانه های کوچک

امروز راضیه ، خطاب به لیلی در حالی که داشت حرفای بچه ها رودر مورد من نقل قول می کرد گفت :  دیروز داشتم با خودم فکر می کردم  چه خوب می شه من یه بار برم سر کلاس خانم «س» و ببینم چه طوری برخورد می کنه که بچه ها اینقدر دوستش دارن . و از امتحاناش طفره نمی رن .

کلی خندیدم به این حرفش . بیشتر به خاطر اینکه این فکری بود که مدتها پیش در مورد خانم حسینی ، دبیر ریاضی یکی از دبیرستانهای شهرمون به سرم زده بود . من مدتهاست توی تدریسم می بینم بچه هایی که سال اول شاگرد خانم حسینی بودن ، توی یادگیری مباحث ریاضی و آمار ، اصلا مشکلی ندارن . اون یکی ازموفق ترین و بهترین معلمهای ریاضی شهرمونه .با درصد قبولی بالا در دروس نهایی .  بارها با خودم فکر کردم یه بار ازش بخوام اجازه بده ، برم سر کلاسش ببینم چه طوری درس می ده که بچه ها هم دوستش دارن و هم درسش رو خوب یاد می گیرن .

حالا برام جالب بود یکی عین فکر من رو درمورد خودم به زبون آورده بود . هر چند که  به اغراق آمیز بودن تفکر بچه ها  ، با تأکید بر بچه بودنشون ،  اعتراف کردم و کلی با راضیه و لیلی ( همکارام ) خندیدیم .

*

اومدم درس بدم ،دیدم مهسا یه ماژیک گذاشته روی میزم که داره به سختی نفس می کشه . اعصابم خورد شد گذاشتمش روی میز و گفتم : آخه به تو هم می گن نماینده ؟! مگه نگفتم دفعه ی بعد یه ماژیک پر رنگ بگیر بیار ؟! من با این چطوری بنویسم ؟

مهسا ، یه قیافه ی مظلوم به خودش گرفت و نگاهی به فاطمه کرد که یعنی برو ماژیک پیدا کن .

فاطمه بلند شد و گفت : برم خانم ؟!

گفتم : باید بری دیگه . من که با این نمی تونم کاری بکنم .

که دیدم پشت بندش سحر هم با اشاره ی فاطمه بلند شد.

سحر دختر خاصیه . یه کم شلخته است . و یه وقتایی نظم کلاس رو به هم می ریزه .وقتی تصمیم بگیره چیزی رو برای بقل دستی اش تعریف کنه ، براش مهم نیست که  معلم رو منتظر تدریس ببینه ، با کمال پررویی آدم رو دعوت به صبر می کنه تا حرفش تموم بشه !! همیشه ی خدا لباساش خاکیه ، به ظاهرش اهمیتی نمی ده و تقریبا بلندگو قورت داده .و به ندرت حرفی رو به جا می زنه . و همیشه حرف بی ربطی ،  برای گفتن داره .و توی شرایطی که بچه ها بیش از اندازه به ظاهرشون اهمیت می دن ، کوچکترین اهمیتنی به ظاهرش نمی ده ، طوری که با آراستگی هم میونه ی چندانی نداره .   بهش گفتم : تو کجا ؟!

که فاطمه تپلی  ، مریم و مبینا گفتن : خانم بزارین با فاطمه بره . سحر دست خالی بر نمی گرده .

اجازه دادم برن. بیشتر به خاطر اطمینانی که به فاطمه تپلی با ادب و دوست داشتنی داشتم  . ده دقیقه بعد فاطمه برگشت درحالی که دستش خالی بود : خانم ! هیشکی ماژیک نداشت . خانم فلانی ( معاون ) هم گفت نداره که بده . خانم اینقده التماس معاون کردیم ! باز نداد بهمون . گفت خودتون باید بخرین.

مآیوسانه برگشتم سمت همون شبه ماژیکمون و گفتم : سحرکو ؟ گذاشتیش برای مزایده که بلکه بتونی یه ماژیک بخری ؟

بچه ها خندیدن و فاطمه با حالتی مایوسانه که انگار چشمش آب نمی خورد گفت : سحر گفت بدون ماژیک بر نمی گرده .

فاطمه تپلی کلاس گفت : سحر با ماژیک بر می گرده خانم !

چند دقیقه بعد ، در حالی که سحر داشت نفس نفس می زد ، وارد کلاس شد . آن هم با سه تا ماژیک . همه نو و تازه . از هر  رشته و کلاسی که می توانست ،  ماژیک گرفته بود . بعد در حالی که ماژیک ها را مثل یک افتخار ، تحویلم می داد ، در میان سوت و کف و هورای بچه ها رفت که بنشیند سر جایش .

ماژیک ها را گرفتم و رفتم سمتش . دست گذاشتم روی شونه های سحر و با فیگور آدمی که با به عینیت رسیدن تلفیقی از داستان ریز علی و  پتروس فداکار ، تحت تأثیر این همه مرام و معرفت ،  قرار گرفته گفتم : بچه ها !... 

و با چند ثانیه سکوت ، در میان انتظار شدیدکلاس برای اختتام مناسب آن خطاب قرار دادن احساسی ، ادامه دادم :  کی فکر میکرد یه روزی ، سحرهم به درد بخوره ؟!!

شلیک خنده ی بچه ها ، کلاس رو توی کل مدرسه ، منفجر کرد . سحر هم دستش رو گذاشت روی سینه اش و گفت : ما مخلصیم خانم !

هنوز یک مساله را کامل حل نکرده بودم که دیدم خانم «خ» معاونیار مدرسه مان درحالی که ماژیکی توی دستش بود ، درکلاسمان را زد و با یک لحنی که انگار دلش را قبلا یک نفر به شدددت به درد آورده ، نگاهی به کلاس انداخت تا سحر را پیدا کند و گفت: خانم ! شرمنده ، اینو از توی  فایلم پیدا کردم . گمون نکنم خیلی خوب باشه ، ولی شاید کار شما رو راه بیاندازه. اون دخترمون دنبال ماژیک می گشت . همینو فقط داشتم .

ماژیک را گرفتم و بعد ازتشکرگذاشتم کنار آن سه تای دیگرروی میز . و نگاهی به سحر انداختم  و با جدیت کامل گفتم : من به تو ایمان آوردم سحر !

یعنی کلاس رفته بود روی هوا . به خاطر کاری که سحر کرد .

نتیجه ی اخلاقی : همه ی موجودات به یک دردی می خورند  . حتی اگر سحر باشند  . سحر را با همراهی آیکونی بخوانید که با جفت دستهایش دارد سعی می کند ، دانه دانه ی موهایش  را بکند و بریزد کف پایش .بلکه هم بدتر .

من و ایدئولوژیهایم !

تاریخ از آدمهایی حرف زده و نشون اون دسته از نوابغی رو داده که خودکارشون تموم می شده و اونا ترک تحصیل می کردن .

باور بفرمایید.

الان یه نمونه اش جلوتونه .

یه هفته است تنظیمان Isp  اینترنتم به هم ریخته ، به بلاگفا دسترسی ندارم . عوض اینکه برم به پشتیبانی زنگ بزنم و تنظیمات Local Area Connection رو ردیف کنم ، دارم فکر می کنم ، بلاگفا چرا درست نمی شه ؟ تاااااااااااااازه ! توی ذهنم یه مقایسه ی تطبیقی هم ترتیب دادم بین ارائه دهنده های خدمات برون مرزی و درون مرزی ، و به نتایج بسیار خفنی هم دست یافتم .   p -:

یعنی اگه پیامک نبود ، کلا اینترنت برای من موجودی ناشناخته بود .

این نیز بگذرد ...

برنامه مراقبت های دی ماه را ریختند . برای هر همکار شش روزکاری . قرار شد هر کس از روی برنامه کلی ، برنامه ی خودش را یادداشت کند. هر چه گشتم برای من بیشتر از سه روز نبود .

رفتم پیش معاون جان و گفتم : احتمالا توی برنامه ی من اشتباه شده .

با حالتی خاص گفت : زیاده ؟!

خندیدم که یعنی خودت را نزن به آن راه و گفتم : کمه . چرا سه روز ؟!

گفت : در مقابل آن همه بی انصافی که موقع برنامه ریزی در حقت شده و در مقابل ناحق کردن های مدیر جان ، این تنها کاریه که از دست من برمیاد برات انجام بدم .

هر چه اصرار کردم در مقابلش کاری بدهند تا انجام بدهم ، قبول نکردند . به این سه روز کم کردن آنقدر نیاز نداشتم که با وجودشان بمیرم . اما این برخورد معاون جانها ، خستگی رفتار زشت دیروز مدیر جان را از تنم بیرون کرد . هر چد صبح اول وقت ، هم معاون جان با یک هم دردی کامل گفت که چقدر از رفتار مدیر جان به خاطر نگه داشتن تقدیرنامه ها و از ارزش انداختن آنها ، متاسف است . و آخرش هم ، بعد از اینکه گفت قصد دارد سال بعد این مدرسه را ترک کند ، یک توصیه ی دوستانه کرد : اینجا نمون . تو هر جا بری جای خودت رو پیدا می کنی ! با این آدم که وجودش سرشار از حسادته ، دست و پنجه نرم نکن ! به خاطر خودت می گم . یه چیزایی دیدم که اینو می گم .

و طوری کلمه ی حسادت را گفت که  وحشت کردم . انگار چیزهایی فراتر از آنچه من از مدیر جان دیده ام ، از او سراغ دارد ...

ماها نیازی به کتاب‌های «تعبیر خواب» نداریم .یا ترس‌های‌مان را خواب می‌بینیم . یا نداشته‌های‌مان را .

امروز دو تا دانش آموز ، تغییر رشته دادند و آمدند مدرسه ی ما . فکرش را بکنید . حالا که نزدیک امتحانات دی ماه است ، تازه فهمیده اند عاشق حسابداری اند ، از رشته ی ریاضی آمده اند اینجا . هر دو تایشان از بچه های معدل بالای درس خوان هستند .

با ذوق و شوق کتاب گرفتند و آمدند سر کلاس .

معاون فنی آنها را سپرد به من که یک کاری بکنم برای رساندن آنها به کلاس .

بهترین راهکار هم صحبت با خانم «د» نیروی آزاد ناحیه مان است که با آنها خصوصی کار کند . قرار شد شماره ی او را بدهم به بچه ها . حداقل ۵ تا از درسها را باید بخوانند. و از همه مهمتر اصول حسابداری است .

وقتی آمدند سر کلاس ، از آنها پرسیدم که از کجا می آیند . و وقتی محل سکونت شان را گفتند ، کلا پشیمان شدم از اینکه بفرستم شان پیش خانم «د» . که جلسه ای فلان قدر بگیرد و به آنها درس بدهد . اقتصاد و بازرگانی را گفتم خودشان بخوانند و توی فاصله ای که به بچه ها فرصت داده بودم تاقبل ازامتحان ،  مروری روی فصل داشته باشند ، آوردمشان که درس را خلاصه برایشان توضیح دهم .

زرنگتر از آن بودندکه مشکل یادگیری داشته باشند .

داشتم همین طور درس را دوره می کردم برایشان که بچه ها ، شادمانه گفتند : خانم !!! ببینین داره برف میاد !

ازخوشحالی کم مانده بود پروازکنم . رفتم سمت پنجره و زل زدم به برفی که به سرعت داشت می بارید .

بچه ها که خوشحالی من را دیدند ، گفتند : خانم ! پس امتحان نمی گیرین دیگه ؟

نگاهی بهشان انداختم و گفتم : امکان نداره . امتحان سر جاشه .

و آنها نمی دانستند برای چه خوشحال بودم . خوشحال بودم و از ته دل خدا را شکرمی کردم که خوابی که دیده بودم تعبیری غیر از این نداشت . شب قبلش خواب دیده بودم که دارم از پنجره ی همین کلاس به بارش برف نگاه می کنم و به بچه ها می گویم ، موافقند شمع روشن کنیم و ریاضی درس بدهم ؟

و همه اش نگران تعبیر دیدن خواب برف بودم . مرگ شهرزاد ، جلوی چشمهایم بود . قبل از مرگ او هم همین خواب را دیده بودم . و همه اش نگران آن پانزده نفر دانش آموز سال سومی ام بودم . نکند یکی شان طوری اش شود ؟ از بین ۱۲۴ تا دانش آموزم ، عاشق آن ۱۵ نفری هستم که ده ساعت در هفته با آنها کلاس دارم . و حالا برفی که می بارید و دو تا دانش آموز رشته ی ریاضی که آمده بودندو داشتم آمار را یادشان می دادم ... به دلم افتاده که تعبیر خوابم همین است .  

اصلا معامله می کنم . به این بچه ها بدون چشم داشت مادی درس می دهم ،مبانی کامپیوترشان را هم خودم تدریس می کنم .  در عوض خدا همه شان را حفظ کند . هیچ اتفاقی برای بچه ها نیافتد . شهرزاد هیچ وقت تکرار نشود .

البته نه به این وخیمی (-؛

به جای پاک کردن اشک هایتان ،  آنهایی را که باعث گریه تان می شوند را ، پاک کنید ...
ادامه نوشته

بچه ها ! ساکت !!!

صدایم مدتی است گرفته ، دکتر می گوید تارهای صوتی ام آسیب دیده . و خلاصه اش اینکه ، حرف زدن برایم از یک ساعت دویدن ، سخت ترشده .

می خواستم درس بدهم که دیدم ، بچه ها ساکت نمی شوند . البته ساکت ، که منظورم سکوت مطلق است . آنقدر که صدایم به ته کلاس هم برسد . وگرنه کلا بچه های بدی نیستند ، آنقدر جنبه دارند که بفهمند ، مبحث احتمالات  ، با آن زمان کمی که به آن اختصاص پیدا کرده ، جای بازیگوشی ندارد  .

برای اینکه ساکتشان کنم ، به شوخی ، تنها ابزاری که جلویم بود ( یعنی ، یار مهربان را  ) گرفتم دستم و در حالی که ادای نشانه گیری را در می آوردم ، گفتم : هر کی حرف بزنه با این ته کتاب می زنم توی پیشونیش .

و در مقابل نگاه ساکت مرضیه ، با لبخندی که نشان دهد ، چقدر پشیمان نیستم از حرفی که زده ام گفتم : تنها کاریه که از دستم برمیاد . ( و سرم را به تایید تکان دادم . مرضیه غش کرده بود ازخنده ، گمانم تنها عنصر ساکت کلاس را هم واردار به ایجاد اختلال کردم )

فاطمه ، دختر تپل خوش زبان کلاسم ، نگاه عمیق و معنی داری به من انداخت و گفت : آخ! چه دردی هم داره . ( و کلا رفت توی حس درد کشیدن و از این حرفها )

با لبخند و اشاره ی انگشتم به سمتش ، که یعنی آفرین ! درست گفتی ،  تاییدش کردم .

سپیده به ابزار دیگری که دسترسی به آن هم داشتیم اشاره کرد و به تایید گفت : خانوم ! با کاغذ انگشتای هر کی رو که حرف زد ببرین . دردش بیشتره !

این بار به جز فاطمه ، چهار پنج نفر دیگر هم همراه شدند و حرف از درد شدید بریده شدن انگشت با کاغذ ، زدند .

مهدیه گفت : برایش سیبیل آتشین بکشید خانوووم !

هفت ، هشت نفر دیگر هم به جمعمان اضافه شدند . قبل از اینکه چیزی بگویم ، ساناز گفت : لوله پولیکا بیارین باهاش بکوبین توی سر هر کی که حرف می زنه . تا آمدم چیزی بگویم ،  مبینا که مشکل قلبی دارد ، با اشاره به ماژیکی که روی میز بود ، گفت : خانوم ! مازیک را پرت کنید سمتش .

به تایید اشاره کردم به مبینا و گفتم : آفرین به نکته ی ظریفی اشاره کردی .

و خطاب به ساناز گفتم : لوله پولیکا از کجا بیاریم ؟

که مریم و مهسا هم به جمع ما اضافه شدند و گفتند : راست می گه خانوم !

و خطاب به ساناز ، ادامه دادم :  اصلا دقتت خوب نیست ها ! باید از منابع موجود استفاده کنیم .

و دوباره خطاب به مبینا که حالا با تمام وجود چشمهایش می خندید  ، گفتم : آفرین ! به  استفاده ی کاربردی و بهینه ای اشاره کردی ، دخترم  .

نصف بیشتر کلاس همراه شده بودند با من جهت ارائه ی راهکار ، آن هم برای نیست و نابود کردن کسی که حرف می زند و نمی گذارد ، من درس را شروع کنم .

بعله .

ما موجوداتی هستیم بسیار مستعد ،  برای به هلاکت رسانیدن دشمن فرضی . البته اگر شهید نشویم .

خخخ

مریم نازنین من

امروز ، لیلی ، آمد سر کلاسم که به بچه ها بگوید برای فردا باید از فلان مبحث اصول حسابداری امتحان بدهند . حرفش که تمام شد و نشد ، صدای اَه و آه بچه ها بلند شد .

لیلی که عذر خواهی کرد و رفت ، هر کدامشان یک چیزی گفتند . از اینکه چرا همه اش امتحان می گیرد و چرا باید فلان کار را بکنیم و هزار تا چرای دیگر . آخرش هم چند تایی شان تصمیم گرفتند فردا غیبت کنند .

مریم ، که سر دسته ی شورشی هاست و مثل مبینا قلبش مشکل داردگفت : خانوم ! اصلا من نمیام مدرسه فردا .

بعد وقتی نگاه ساکت من را دید ، گفت : ولی شنبه رو اگه بمیرم هم میام مدرسه ، چون با شما شرکتها دارم .

و یادم افتاد که شنبه ، وقتی به خاطر گرفتن وقت دکتر ، پدرش آمده بود دنبالش ، و ما به خاطر تخته ی نامناسب کلاس ، رفته بودیم کلاس نقشه کشی ها ، تازه درس را شروع کرده بودم که دیدم این دختر ، در حالی که نفس نفس می زند ، آمد توی کلاس و با حالتی بین گریه و خوشحالی گفت : شما کجایین پس ؟ می دونین چثقدر دنبالتون گشتم ؟

یعنی دلم به اندازه ی همه ی دنیا برای این بچه سوخت . که چطور خودش را رسانده به کلاس .

دلم یک بار برای مهرانه هم سوخت که از خواب جمعه اش زده بود و با حالتی قهر آمده بود سر کلاس جمعه مان که از درس عقب نماند .

و یادم افتاد که پارسال با همه ی حربه های قانونی و اقتداری نتوانسته بودیم جلوی غیبت های بچه ها را بگیریم . اما حالا ، من که حتی توان داد زدن هم ندارم ، توان حرف زدن عادی را هم ندارم ، بدون اینکه مجبورشان کنم ، غیبت نکنند ، حتی یک جلسه غیبت از هیچ کدام اینها نداشتم .

بچه های من به تعهد درونی رسیده اند . باور کنید . اینقدر علاقه و عشقشان به این درس سنگین ،  زیاد است و اینقدر با انگیزه سر کلاس می آیند که بی نهایت لذت می برم .

یک بار الهه گفت : خانوم ! شما یه چیزی اول سال گفتین ، دیگه ما نمی تونیم غیبت کنیم .

و وقتی نگاه منتظر من را دید( آخر من حرف خیلی زیاد می زنم )  گفت : گفتین اگه شما رو دوست داریم غیبت نکنیم .

البته یادم نمی آید از این حرفهای عاطفی زده باشم P -:  ولی بچه اند دیگر . تخیلاتشان را بر زبان می آورند . خخخخخخخ

اینم دنیاست که این روزا داریم ؟!

دو هفته ی خیلی شلوغ ، دو هفته ی خیلی پر کار ، دو هفته ی پر از مشغله ...

یعنی اینکه تو دلت بخواد کاش واقعا شبانه روز سی ساعته بود .

بعد یه عالمه حرف گیر کنه توی گلوت که ندونی نمی تونی بزنی اون حرفا رو از خستگی ، یا اینکه نمی دونی چه مرگته .

و کلهم اجمعین ، همه ی اینا یعنی : بی صبرانه منتظر فرا رسیدن دی ماه هستم .

من یه خواب بلند زمستونی می خوام .

ادامه نوشته

چه شتابیست به راه ؟! شاید آن نقطه نورانی دشت ، چشم گرگان بیابان باشد !!!

همیشه یکی از دلخوشی های من نوشتن بود .اما ...

چند وقتیه هنگ کردم . دلم می خواد بنویسم اما نمی تونم .

دلم می خواد آرزوهای خوب داشته باشم ، خیالات قشنگ ، هدف های بزرگ ، دلم حتی آرامش می خواد . اما همه ی اینا رو گم کردم .هیچ کدومش رو ندارم .  

دلم خیلی چیزا می خواد . اما وقتی بهش می گم چه مرگته ، سرش رو می اندازه پایین و می گه : هیچی .

بعد یهو سرش رو میاره سمت گوشم و آروم می گه : مطمئنی داری کار درستی می کنی ؟

ازش می پرسم : کار دیگه ای هست که بتونم انجام بدم ؟

بی تفاوت می گه : یعنی فردا ، متفاوت تر از هفته ی پیش نخواهد بود ؟

گمونم ، لوس بازیش گل کرده . دیوونه شده . باید حذفش کنم . همه ی آشفتگی ها رو با ظرفشون .  

کلا صفا می کنیم با نوابغمان .

دارم درس می دم ، توی درس ریاضی امور مالی ، بعد از محاسبه ی قسط السنین ها ، می رسم به محاسبه ی استهلاک . به بچه ها می گم : دومین روش محاسبه ی استهلاک ، روش "مجموع سنوات " هست .

همین طور که دارن گوش می دن ، فاطمه می پرسه : خانوم ! سنوات یعنی چی ؟

تا بیام جواب بدم ، سحر از اون خنده های مسخره کننده اش سر می ده و می گه : بی سواد ! تو نمی دونی سنوات یعنی چی ؟ سنوات یعنی نوبت ها دیگه !

تا بیام چیزی بگم ، الهه از اون ته می گه : نوبت ها چیه ؟ سنوات یعنی دفعه ها . یعنی چند بار .

یه نگاه به الهه می اندازم که ساناز می خنده به هر دو تاشون و خیلی محقانه می گه : اینا اصلا انگار به درس گوش نمی دادن . سنوات یعنی مجمع قسط ها . مگه نه خانوم . درس قبل بود دیگه ؟!

و من  یه نگاه به کل کلاس می اندازم و می گم : سنوات یعنی همون صلوات !

یهو همه ی کلاس صلوات می فرستند .

دانش آموزه ما داریم ؟! نه واقعا . اینا دانش آموزن ؟! خوبه تکبیر ندادم .

آدمها همیشه نمی مانند ... یک جا در را باز می کنند و برای همیشه می روند ...

آدمها ...

می دانید ، تیتر این پست بخشی از کتاب "گریز دلپذیر اثر آناگاولدا" ست . و به طرز بسیار دلچسبی ، با آن هم دل شده ام . و به یک جور حس آرامش رسیده ام . نمی دانم چرا ...

شازده کوچولو ، یک مجموعه ای از سیبل و  دارت مگنتیک دارد که از نازنین بانو به او رسیده . امروز شافت دو تا از دارت ها را توی دستم گرفته بودم و داشتم به زور سعی می کردم نوک مغناطیسی شان را هم وصل کنم . قطب شان هم جهت بود و با آن چنان قدرتی دستم را پس می زدند که حد نداشت. تمام مدت سعی می کردم به زور دو تا قطب همنام آهن ربا ها را به هم وصل کنم و محو قدرت بی نظیر رانش شان شده بودم و با خودم فکر می کردم ؛ آدمها هم می توانند طوری باشند که قدرت جذب هم را نداشته باشند . آدمها هم می توانند طوری طراحی شده باشند که فقط همدیگر را دفع کنند .

دو تا نوک آهنرباهای هم نام برای یک لحظه ، در مقابل فشار دست من طاقت نیاورد و به هم چسبید . اما تا فشار دستم را کم کردم ، همدیگر را رها کردند و به بخشهایی از هم چسبیدند که همنام نبود ...

و من همچنان فکر می کردم چرا دارم اینقدر زور می زنم که بمانم . وقتی قطب احمقانه ی وجود مدیر جان ، نمی تواند حضورم را تحمل کند و آن را پس می زند . اصلا چه کسی گفته  نماندنم معنی جا زدن دارد . چه کسی گفته که من خلق شده ام برای اینکه مبارزه کنم . پس زندگی راگذاشته اند برای کی ؟

وقتی به روشنا گفتم که ترجیح می دهم هر سمتی داشته باشم اما دیگر رفتارهای به دور از عقلانیت مدیرجان برایم نشود مایه ی حرص خوردن ، گفت : یعنی می خواهی میدان را خالی کنی ؟

به جز روشنا ، خیلی های دیگر هم این را می گویند . خیلی های دیگر که نظر ارشد جان را ندارند . نظری که امروز تمام ذهنم را در فشار قطبهای آهنربا به خودش مشغول کرده بود .

بعد با خودم فکر کردم " اصلا تعریفی برای این میدانی دارم که خالی نکردنش اینقدر رنگ و بوی تقدس گرفته ؟!" مگر من گلادیاتورم که با جنگیدن و زخمی شدنم موجبات فرح و شادمانی تماشاگران را فراهم کنم ؟! باور کنید ، باورهایم رنگ باخته توی رفتارهای  پارانویای  این زن .  

ادامه نوشته

گمانم یک  سرما خوردگی ساده  هم بتواند آدم را از پا درآورد .