57 - باورهاي !! كودكي (-:
از يه مار ميپرسن نظرت در مورد عشق چيه ؟ ميگه : پدر عاشقي بسوزه ، هشت سال به پاي دختر همسايه نشستم ديروز فهميدم كه يه شيلنگه !!!
.•*..*•
.•*..*•
.•*..*•
.•*..*•
.•*..*•
.•*..*•![]()
بچه كه بودم ، كنار در بزرگ ، حياط خونه مون يه گل ياس بود كه شاخه هاش تموم سايبان روي در رو پوشونده بود و ازاونجا آويزون شده بود و يه چتر رويايي درست كرده بود كه با بچه هاي محل مي نشستيم زير سايه بونش و مست عطر گلهاش ، اونا رو ميچيديم و به هم هديه مي داديم . چقدر هم خاطره داشتيم با ياس و با عطرش و با شهد شيرين گلهاي شيري و سفيد و زردش .
بزرگتر كه شدم ، هر جا كه يه شعر درمورد ياس مي خوندم ، بوته ي ياس خونه ي قديمي مون پابرهنه مي دويد توي خاطرم و خودشو مي نشوند روي تخت خالي بدون تصوير همه ي شعراي ياس نشون .
پاي مونتاژ كه مي اومد وسط ، روي هر شعري كه مضمون ياس و پروانه و از اين حرفا داشت ، عكس همون ياسه رو مي چسبوندم توي خاطرم كه : ياسها پيغمبراي خونه ان !!
بزرگ كه شدم فهميدم اوني كه يه عمر بهش مي گفتيم « یاس » ، « پیچ امین الدوله !! » بوده .
دوست من ! پارادوكس كودكي ها را داريد ؟!!!
از شما چه پنهان ، می واهیم توی تراس نقلی خانه مان پیچ امین الدوله بکاریم . گمانم خفن ، درس توسعه و بهره وري را در زمينه ي استفاده از امكانات حداقلي ، پاس نموده ايم .