روز قسمت بود.خدا هستی را قسمت می کرد.خدا گفت: «چیزی از من بخواهید، هر چه که باشد، شما را خواهم داد. سهمتان را از هستی طلب کنید، زیرا خدا بسیار بخشنده است.»

و هر که آمد چیزی خواست.یکی بالی برای پریدن و دیگری پایی برای دویدن.یکی جثه ای بزرگ خواست و دیگری چشمانی تیز.یکی دریا را انتخاب کرد ودیگری آسمان را.در این میان کرمی کوچک جلو آمد و به خدا گفت: «خدایا من چیز زیادی از این هستی نمی خواهم. نه چشمانی تیز و نه جثه ای بزرگ، نه بالی نه پایی، نه آسمان نه دریا، تنها کمی از خودت تنها کمی از خودت به من بده

و خدا کمی نور به او داد. نام او کرم شب تاب شد.خدا گفت: «آن که نوری با خود دارد بزرگ است. حتی اگر به قدر ذره ای باشد. تو حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگی کوچک پنهان می شوی.»
و خطاب به دیگران گفت: «کاش می دانستید که این کرم کوچک، بهترین را خواست. زیرا که از خدا جز خدا نباید خواست.»

هزاران سال است که او می تابد. روی دامن هستی می تابد. وقتی ستاره ای نیست. چراغ کرم شب تاب روشن است و کسی نمی داند که این همان چراغی است که روزی خدا آنرا به کرمی کوچک بخشیده است.

.•*..*•.•*..*•.•*..*•.•*..*•.•*..*•.•*..*•

توی حیاتمان یک عالمه پله بود که تا به حال ندیده بودمشان .آدمهایی می آمدند و از این پله ها می رفتند پایین .  پله ها به جایی مثل صحن امامزاده ابراهیم کاشان وصل می شدند  .

با خودم گفتم بروم ببینم این پله ها به کجا می رسند . با سرعت پله ها را طی کردم  . هر چه که جلوتر می رفتم . آشنا تر می شد و روشنتر . دیگر چلچراغها بودند و آینه کاری های روی سقف و دیوار و بود وزمزمه هایی آرامش بخش که دل آدم را می کند از درون سینه اش و با خودش پرواز می داد . به خودم که آمدم توی صحن و سرای حرمت بودم .

با همان بوی خوش بهشتی اش .

همه نشسته بودند و قرآن می خواندند . بعضی ها هم به نماز ایستاده بودند و من با خودم می گفتم : چقدر از اینجا راحت می شود آمد به سوی تو .

و توی دلم می گفتم چرا من همیشه از همین راه نمی روم پابوسش . ( روحیه ی طنز را داری مولا ؟!) و انگار هزار کیلومتر بین ما هرگز فاصله نبود . دوری راه نبود . رزرو کردن بلیط و هتل و هماهنگی کارها نبود .  و من هی سینه ام را پرمی کردم از هوای کوی تو و هی خالی می شدم از همه ی غمهای عالم .

وقتی از خواب پا شدم هنوز آن حس پرواز را داشتم . آن حس خوش و نشاط آمیز حضورت را .

دوست من ! اگر خدا بخواهد چند ساعت دیگر می رویم به پابوس امام رضا .

نائب الزیاره ی همه تان هستم .