روزی دو نفر در جنگل قدم می زدند. ناگهان شیری در مقابل آنها ظاهر شد. یکی از آنها سریع کفش ورزشی اش را از کوله پشتی بیرون آورد و پوشید. دیگری گفت بی جهت آماده نشو هیچ انسانی نمی تواند از شیر سریعتر بدود.


مرد اول به دومی گفت : قرار نیست از شیر سریعتر بدوم. کافیست از تو سریعتر بدوم...

و اینگونه شد که شاخه ای از مدیریت بنام مدیریت بحران شکل گرفت !

.•*..*•.•*..*•.•*..*•.•*..*•.•*..*•.•*..*•

دو تا از زرنگ ترین ، سریع ترین ، باهوش ترین و درسخوان ترین عتیقه های رشته ی مان را  که فرستاده بودیم برای المپیاد ،تشریف مبارکشان را بالافاصله بعد از امتحان آوردند مدرسه ، آن هم در حالی که رنگ به سیما نداشتند .

پرسیدم : چطوردادین امتحانتون رو ؟

و در حالی که رمقی برایشان نمانده بود ، احتمالا پس از نبردجانانه شان با جناب شیر خان ، مأیوسانه گفتند : خانوم! تا امروز دعا می کردیم  از همه بهتر بزنیم . اما حالا دعا می کنیم دیگران از ما بدتر زده باشند . خیلی سخت بود .

دوست من !  در عرصه ی دعای خیر برای دیگران ، مدیرت بحران ، نتشریف مبارک را می آورد که لنگ بیاندازد پیش پای ما .

توضیم مترجم : گمونم به دعای گربه سیاهه بارون اومد D-: