سعي مي كنم به مناسبت اينكه غذاشو كاملا خورده يه صحنه ، احساس و عاطفه بيام كه بفهمه  چقدر كار بزرگي انجام داده ، و پيامد اين تصميم بهش مي گم : الهي قربونت برم .

هيچي نمي گه و فقط يه پوزخند مي زنه . بهش مي گم : چرا مي خندي ؟

 در كمال خباثت ماجرايي رو كه يادش اومده ، برام تعريف مي كنه كه :« يه روز يه پيرزنه ، يه چراغ جادو پيدا مي كنه ، دست كه مي كشه روش ، غوله مياد بيرون و بهش مي گه : من غول مهربون چراغ جادو ام. يه  آرزو بکن تا اونو توي یک چشم به هم زدن برات برآورده کنم. امّا یادت باشد که فقط یک آرزو . پيرزنه هم كه ذوق مرگ شده بود ، با خوشحالي از جا پريد و گفت : "الهی فدات بشم مادر"!»

لبخند خبيثانه اي روي لبهاي نازنين بانو مي شينه و مي گه : « و فداي غول چراغ جادو شد و به آرزوش رسيد ديگه !! »

داره با همون پوزخند نگام مي كنه ، نمي دونه كه زندگي بدون بعضي چيزا اصلا معني نداره ، فدا شدن براي اونا كه ديگه جاي خودشو داره .

دوست من ! حقشه ، وقتي خودش دارد به شازده كوچولو مي گويد :«الهي قربونت بشم »،ما يكي از همان لبخندهاي خبيثانه را نثارش كنيم !!