اواخر ارديبهشت بود، درس ها ديگر تمام شده بودند. بچه ها را هم كه مي شناسيد، ماشالله يكي از اون يكي زرنگ تر و بهتر. واسه اين كه توي كلاس مساله حل نكنم شيريني خريده بودند و به اصطلاح خودشان جشن گرفته بودند. يكي از بچه ها دوربين آورده بود تا عكس دسته جمعي بگيرد، چند تايي از بچه ها هم نمي خواستند بيايند توي عكس دسته جمعي و مي گفتند ما مي خواهيم عكس تكي با شما بگيريم. من هم با توجه به محدوديت منابع عكاس بيچاره و ضيق وقت شروع كردم به تشويق بچه ها كه دور هم جمع شوند تا يك عكس دسته جمعي يادگاري با هم بگيريم، بهشان گفتم: ببينيد چقدر قشنگه سال ها بعد وقتي همتون بزرگ شديد به اين عكس نگاه كنيد و مثلا بگوييد: اين احمده الان دكتره، اين مهرابه الان وكيله، اين عليه الان مهندسه و ...
يكي از بچه ها از ته كلاس گفت: اين هم آقاي آردمه الان مرده.
.•*..*•
.•*..*•
.•*..*•
.•*..*•
.•*..*•
.•*..*•
فکر می کنم آدمها به اندازه ی سلامی که به هم می کنند و از کنار هم رد می شن ، به اندازه ي نگاهي كه از محبت به هم مي اندازند و دل هم رو شاد مي كنن ، به اندازه ي كلامي كه بينشون رد و بدل مي شه و گاهي آبي مي شه بر خاكستر يه غم ، به اندازه ي نظري كه در مورد مسائل مختلف مي دن و چشمهاي هم رو به روي واقعيات مختلف باز مي كنند ، نسبت به هم حق دارند . حقي كه نمي شه مثل بستن يه كتاب ، ناديده گرفتش .
اگر مي خواهيد حس من از خواندن داستان بالا را درك كنيد ، آخرين كامنت پست قبل را بخوانيد .
دوست من ! شما كه نمي شناختيدش حتما . اما اگر برايتان زحمتي نيست ، اين سفر كرده ي عزيز را به صلواتي و فاتحه اي مهمان كنيد .
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم مرداد ۱۳۹۰ ساعت 0:12 توسط « nairika »
|