ياد اون روزها بخير. وقتى من بچه بودم، مادرم يک تومن به من مى داد و مرا به فروشگاه مى فرستاد و من با ٣ کيلو سيب زمينى، دو بسته نان، سه پاکت شير، يک کيلو پنير، يک بسته چاى و دوازده تا تخم مرغ به خانه برمى گشتم. اما الان ديگه از اين خبرها نيست...  همه جا توى فروشگاه ها دوربين گذاشته اند !

.•*..*•.•*..*•.•*..*•.•*..*•.•*..*•.•*..*•

مکالمه ی من با یک عدد عاشق علم آمار که خیر سرش آمار و احتمالات را افتاده  :

( زمان ما مگر کسی ، درسی را می افتاد ؟؟؟؟!!!)  

من : ببین عزیزم ! آنالیز ترکیبی ، مثل شطرنج می مونه . باید  خوب  روي مسأله هاش تمركز كني .

 و با خودم مي گويم : چه اهميتي داره كه من چقدر از شطرنج متنفرم ، مهم اينه كه شطرنج يه جور بازيه ديگه . يه جور سرگرمي . بچه ها هم كه عاشق بازي ! 

و پيامد اين اهميت ندادن به موضوع ، نگاهي  به چهره ي دانش آموز جان مي اندازم كه لابد انتظار دارم از اين تشابه تفريح وار ، قند در دلش آب گرديده و رضايت از چشمانش ، فوران بزند  ؛ كه دانش آموز جان آب دهني را كه دارد به سختي قورت مي دهد ، فرو مي بلعد و مي فرمايد : كيش و مات ؟!!!!

و من مي فهمم كه مثال بسيار به جايي زده ام .

يك عدد آيكونِ آماري كه كلاً با زندگي ، دارد حال مي كند .

دوست من ! گيريم شاخ غول « نتوانستن » را شکستیم ، با قیافه اش چطور باید تا کنیم ؟

ستاد روحيه دادن به آدمهايي كه فكر مي كنند بعضي چيزها سختند و آنها از عهده شان برنمي آيند : متاسفانه  هميشه ، حق باشماست D-: