35 - زندگي موفق

از يارو مي پرسن : شما كه خير سرتون زندگي زناشويي موفقي دارين ، خوب ، خبر مرگتون به ما هم بگين رمز موفقيتتون چيه ؟

يارو ميگه : يازده ، دو صفر ، پنجاه و شش .

به يارو چپ چپ نيگاه مي كنن ، حساب كار مياد دستش و مي ره روي فركانس راستي و درستي و صداقت و اين حرفا و  مي گه : من و زنم از اول ازدواج قراری گذاشتیم که تا به امروز هم اونو انجام میدیم و اون اینه که هفته ای دو شب بریم به يك رستوران خوب با غذای خوب، رقص و موزیک عاشقانه. اون شب های دوشنبه میره و من شب های جمعه!!!

.•*..*•.•*..*•.•*..*•.•*..*•.•*..*•.•*..*•

 اين پست فقط يه نقل خاطره است .  یه حس کاملا متفاوت . یه چیزی توی مایه های بی خیالی محض . هیچ نتیجه ای هم نمی خوام ازش بگیرم . ولی شما که جای من نیستین که بدونین ، داشتن يه خيال راحت چقدر دلچسبه !! :

مدير جانِ محل کاری که قرار نیست دیگه از امسال باهاشون همکاری داشته باشم ، امروز همه ي خلايق را شرمنده فرمودند و جهت جلسه ي شروع به كار سال جديد ، با دعوت كردن دسته جمعي مان به رستوران زيتون !! (كه  البته ظاهراً سور زيارتشان هم بود ) و اجازه دادند تا من حس خيلي خوبي رو تجربه كنم امروز . حس قشنگ گلمراد بودن .

 دستمو گرفت توي دستاش و منو با خودش كشوند سمت يكي از ميزهايي كه خالي بود. ( همكار جان را عرض مي كنم )

نشستم درست رو به روش تا دوست جونش هم بياد كنارمون بشينه . خيلي برام مهم نبود كجا بشينم . چون با هيچ كدومشون آشنايي خاصي نداشتم . فقط مونده بودم كه من با اين قيافه ي مظلوم !! و ظاهر ساده چه سنخيتي با اين باربي قلمي دارم كه هفت قلم( به سبك يه مادربزرگ حرفه اي بخونين ) آرايش چشاشو همچين سنگين كرده كه به زور داره نيگام مي كنه ؟ S-:

نمي دونم چرا اينقدر استرس داشت . گوشي رو گرفته بود توي دستش و در حالي كه سعي مي كرد اداي جوونهايي رده ي سني خودم رو دربياره شروع كرد به پيدا كردن چند تا آهنگ جوون پسند توي گوشي . و رديف كردن عكسهاي مختلف خودش و دختر و پسرش در فرم هاي مختلف .

حنجره ي گوشي داشت پاره مي شد وقتي داشت دوپس دوپس مي كرد . و همكار جان با اون ناخنهاي محكم فوق العاده بلند مانيكور شده اش، ريتميك مي زد روي ميز و سرش رو هم خيلي هماهنگ به دو طرف تكون ميداد . و اون يكي هم دستامو گرفته بود توي دستش و با چشاي درشتش كه جلوي  اون سايه ي آبي رنگش  بدجوري خودنمايي مي كرد ،   و داشت  با همکار جان و موبايل جانش همسرايي مي كرد .و در آن واحد !! زل زده بود به من !

جل الخالق .

داشت با عجله دنبال آهنگ سوسن خانم مي گشت تا به اون خوشگل شهلاي بقل دستي اش نشون بده . زير چشمي نگاهي به من كرد و گفت : به نظرت قشنگه ؟

گفتم : چي ؟

- سوسن خانم ديگه .

فكر كرد الان تيريپ آدم همه چي دان خواهم اومد پيشش . ولي مثل يه خنگ حرفه اي گفتم : تا به حال نشنيدم .

فكر كرد اين آهنگشون رو نشنيدم و با تاكيد گفت : بر و بكس خوندنش .

توي دلم گفتم : اين بروبكس همون بر و بچ خودمونن ؟؟؟؟

و كلي خنديدم به اطلاعات فرامدرنيته ام . همين طوري داشتم با مسخره كردن خودم حال مي كردم كه نگاه معاون ارشدمدير جان از پشت يكي ديگه از ميزاي سالن منو مجذوب محبتش كرد كه داشت با چشم و ابرو اشاره مي اومدكه : تواونجا چه غلطي مي كني ؟

گل مراد بودن كه حسابي چسبيده بود ، خودمو زدم به اون راه و خيره شدم به موج مكزيكي دوستان !!

و دوست جان  فرمود :  شماره ات رو بده سيوش كنم . راستي ! براي مهموني هفته ی بعد دعوتت كنم مياي ؟

جااااااان ؟؟!! من و شما الان چند ثانيه است با هم آشنا شديم ؟؟؟؟

در حالي كه تخليه ي اطلاعاتي شدنشان ، اصلا به من مربوط نمي شد ،همين طوري  با تيريپ سكوت آميخته  به لبخند ، كه داشتم كلي حال مي كردم از اين همه تفاوت در نگاه به زندگي ،   زل زدم بهش .

توي عالم خودم (از خدا كه پنهان نيست از شما چه پنهان ،توي نخ حركات موزون  دوستان !! ) بودم كه يك عدد  نيشگون آبدار ، همچون ريكاوري ما رو احيا نموده و متوجه ي معاون جان كرد كه غرغر كنان از پشت ميز ما ، به صورت كاملا اتفاقي ، رد شد و متعاقبش يه چند تا فحش آبدار رو هم مثل نقل و نبات پاشيده شد روي سر مباركمان كه از گوشهاي زيباي  دوست جانها ، پنهان ماند  . و اين يعني اينكه با يه عذر خواهي محترمانه بايد از جلوي اين دوست جانهاي سرخوش پاشي و به خيل بزرگان مجلس بپيوندي .

و مدير جان با آغوش باز ما رو پذيرفت : بيا دخترم . چرا رفتي اونجا ؟؟ ( و اين محترمانه ي چند تا حرف ... بود كه آدم رو وادار مي كرد فاصله ي بين شست و سبابه ي بي صاحابش را گازبگيرد )

و معاون جان خوش زبان دوست داشتني مان كه شهد و عسل است كه همين طور ، دريا دريا از كلامش فرو ميچكد در تاييد حرف مدير جان فرمودند : بميــــــــــــــري ! پيش اونا چه غلطي مي كردي ؟

اصولا معاون جان ، به اسلحه اي انفرادي شبيه است كه با ديدنمان خود به خود مسلح شده و تا نزند له و لورده مان نكند ، خنك نمي شود . و حتي خمپاره هاي ارسالي از گوشي عزيزمان كه گاهي شرح حالش را براي نامبرده ، پيامك مي نمايد( و خدا شاهد است كه نيت اينجانب هميشه در نوشتن آن بديهيات ، خير بوده و هست ) هم نمي تواند او را به عقب نشيني وادار نمايد  و كلا شرايط جوي ( حضور در محل كار يا يه همچين فضاي رمانتيكي ) به هيچ وجه در معاون جان  با قابليت ارسال  يك مليون فحش و ناسزا را در ثانيه ، اثر ندارد.

و ما هم كه  انسان جنگ زده اي هستيم ، لبخندي به پهناي گوش تا گوشمان زديم و كلا رفتيم توي كف اين همه محبت و خوش زباني معاون جان . و  از همان جا با انگشتان دست براي دوستان ناباب تازه آشنا شده مان دست تكان داديم . و آنچنان مسرور بوديم از سپري شدن اوقات گذشته  در غفلت و بي خبري كه يادمان رفت نبايد اينقدر  رك و راست جواب معاون جان را بدهيم كه وقتي فرمود : براي  فوق برنامه ها ي مهر روت حساب كنم ، ديگه ؟  ، وقتي كه در اوج شرمندگي عرض نموديم : خير . و ته دلمان گفتيم : ما غلط بنماييم ديگر خودمان را اينچنين با كار ، فتيله پيچ نماييم . هنوز داغ ارشد بر دلمان مانده ، دوست جان !

و يك دنيايي را در غم از دست دادن خويش نشانديم . ( آيكون اعتماد به نفس ، در حد تيم ملي ! و ازاين حرفها )

دوست من ! بهترين كار ممكن ، تعيين همين محدوده ي جمعه ها و دوشنبه ها بود ، براي اينكه روابط موفقيت آميزم با مدير جان و معاون جان ،  همچنان ، حفظ بشه  !!

اين اولين « نه » زندگی من بود که از ته دل خوشحالم کرد . از ته دل که می گم ، باید جای من باشین که بدونین چه حسي دارم ..و انتظار ندارم هيشكي از اين پست هيچ رقمه سر در بياره .

32 - حالا كه تالان تالان است ...

 ساليان دور ، در اين سراي كهن ، بدبخت مادر مرده اي زيست همي كردي كه او را از مال دنيا بيش از صد تومن نبودي . و آن را نيز چون جان ، عزيز و گرامي داشتي . چندان كه  چون او راخواب همي در گرفتي ،  آن صد تومن را زير پالاني گذاشتي تا ،  كسان بر حضور آن شك نبردندي .

از قضا روزي دزدي به خانه اش زد .

بدبخت  را كه جسارت راندن دزد، بر اموال خويش نبود ، خود را بر خواب همي زد و دزد ناجوانمرد ،  كه دست از پا چلفت تر همي ، شرف حضور داشت ، براي يافتن دارايي بدبخت ، همه جاي را گشتي و به هر چيز كه رسيدي ، آنرا فروشكستي . چندان كه صداي تالان تالان شكستني ها گوش فلك را همي كر نمودي.

بدبخت جان ،  كه خود را كنون ، سياه بخت نيز  ملاحظه  فرمودي ، با خود انديشيد كه چه جاي شرمساري خواهد بود اگر صد تومن را نيز دزد عزيز با خود ببرد ، حالا كه همه ي زندگي اش را تباه نموده و وي  را به خاك سياه نشانده است ؛ پس  زبان گوياي مسئولين گشته و به افشاگري ، همي فرمود  :  «حالا كه تالان تالان است صد تومن  هم زير پالان است . »

و اين گونه خود و ملتي كه مشاهده اش نمودندي  ( شما بخوانيد  ما آيندگان  ) را به اوج خوشبختي رساندندي و مفتخر به سوژه شدن در تارنمای  ساده و بی ادعای ما گردیدندی .

.•*..*•.•*..*•.•*..*•.•*..*•.•*..*•.•*..*•

ما اصولاً توي خانه ي مان وقتي موضوع كم مي آوريم  رو مي كنيم به تقويت  پايه هاي زبانمان  . البته زبان شيرين پارسي . و هميشه با پرسيدن معني يك كلمه از طرف همسر جان شروع مي شود كه موقع نوشتن گزارشهايش  ، به ریخت زیبایشان بر می خورد .  

 مثلا همسر جان مي پرسند : محجبه درسته يا معجبه ؟ ما هم كه يك پا لغت نامه ايم و از غلط هاي تايپي اي كه در نوشته هايمان موج نمي زند مي توان اين را نشنيده هم فهميد ، عرض می نماییم : خوب معلومه ! محجبه! ( و کلی افتخار می نماییم به معلوماتمان ، لابد !! )

و همسر جان را هم كه خدا آفريده  ، تا استعدادهاي ما را شكوفا نمايد ، ول كن معامله نبوده و سلسله وار  رو مي نمايند به پرسش هاي چالش بر انگير كه  مثلاً  : اشتهار درسته يا اشتعار ؟

 و اين گونه است كه  يك ميليون سوال اين طوري خلق شده و رهسپارعالم خلقت مي شود .

 امروز هم ، همچنان توي گير و دار بحث در مورد اين كلمات بوديم كه نازنين بانو سر رسيد و با حالتي درمانده گفت : مامان ! Quadrennium يعني چي ؟

من و همسر جان نگاهي به هم انداختيم   و عرض نموديم  : دختر خوبم ! ما الان داريم در مورد ادبيات شيرين فارسي صحبت مي كنيم . الان وقت پرسيدن معني  لغات انگليسي نيست .

و معني تحت الفظي اش اين بود كه : اين گل را مي بيني ؟!!  ما توي زبان خودمان مانده ايم  ، مادر جان .

نازنين بانو كه معلوم بوده ، استدلال ما را به شددددت هر چه تمامتر پذيرفته ، زير لب ، ثناخوان و دعا گويان  ، اورادي را زمزمه فرمود كه مؤيد همه ي نقل قولهاي اينجانب بوده و هست ، كه : اين چه جور فارسيه كه من تا به حال كلماتش رو نشنيدم ؟  

و لابد انتظار داشت Quadrennium را هم به فرزند خواندگي اش درجمع همان واژه هاي آشنا ،  بپذيرد این فارسی عزیز .

دوست من ! داريم حال می کنیم ، با این ادبیات شلم شوربای نامأنوسمان .

34 - برنامه نويس

براي یه هفته ی باقی مونده ار تعطیلاتش  دنبال يه برنامه ي خوب مي گرده . ديگه پيشنهاد شنا ، كنگ فو ، اسكيت  ، ارضاش نمي كنه ( اين آدرز ورد  ؛ ديگه نمي تونم از اين حربه ها استفاده كنم براي اينكه مجبورش كنم از كلاس زبان نمره ي زير  ۱۰۰ نگيره )  تا اينكه تازگي ها داره اصرار مي كنه براي رفتن به كلاس كامپيوتر. 

مدرسه شون دوره هاي آفيس رو گذاشته بود تابستونی .  ولي اونا رو وارده . امروز كه خواست مثل آدم بزرگا باهام مشورت كنه بهش گفتم :پژوهشسرا ، premier  و  visual basic  گذاشته ُ که تازه هم شروع شده و تا آخرای مهر هم ادامه داره . هر كدوم رو كه دوست داري مي توني بري .

يه قيافه ي متفكر به خودش گرفت و خواست در مورد هر كدومشون توضيح بدم . بعد كه توضيح منو شنيد ، گفت : نه ! حالاكه فكر مي كنم مي بينم ميكس فيلم با روحيه ي من سازگارنيست. من همون visual basic رو ترجيح مي دم .

توضيح مترجم : اميدوارم دوست عزيزي پيدا نشه و پيشنهاد بده سي دي آموزشي visual basic رو در اختيارش بزارم كه عمراً اين كار رو بكنم . ما رسماًترجيح مي دهيم سي دي مزبور را بياوريم سر گردنه ي كوهين تحويل ممالك دوست و همسايه دهيم یا از دوستانی که به فناوری پل فردیس !! دسترسی پیدا کردن بخوایم یه تک پا تشریف بیارن و از ما تحویل بگیرند ، اما دست به اين كار خطير (شما بخوانيد توضيح مفاهيم به نازنين بانوي بدون اعصابمان ) نزنيم . و از آنجايي كه ما - خانوادگي -كلاً اعصاب مصاب نداريم ،  با همه ي طرفداران حقوق كودك ، به شدت برخورد خواهيم نمود .

چه كار داري دوست عزيز . بزار يه كم بره مخ مربي تازه نفس پژوهشسرا رو پياده كنه !

دوست من ! با حضور پررنگ تر نازنين بانو در عرصه ي برنامه نويسي  ، به هيچ عنوان امنيت جاني و رواني شما كاربران عزيز را تضمين نمي نماييم .

ستاد اطلاع رساني پيش از موعد بلاياي طبيعي

28 - پشتيبان

مکالمه ی همسر جان با نازنین بانو ، حین بازی شطرنج :

نازنین بانو : کیش !

همسرجان که حوصله ی حرکت دادن هیچ مهره ای رو نداره : شاه من پشتیبان داره . اگه بزنی ، خودت هم می خوری !

نازنین بانو : آخه  وقتی شاه بخوره که بازی تمومه . پشتیبان ، بدون شاه می مونه که مدال افتخارش رو از كي  بگیره ؟؟!

همسر جان یه کم فکر می کنه و می گه : شاه من زرنگه ! قبلاً ولیعهدش رو انتخاب کرده بود !!!

دوست من ! اميدوارم هيشكي پيدا نشه كه آداب و رسوم جهاني بازيِ زندگي  رو بهون يادآوري كنه . چون ما ، بدجوري به پشتيبانهايي كه گرفتيم ، تكيه داديم .

31- مثالهاي ماندگار من

ياد اون روزها بخير. وقتى من بچه بودم، مادرم يک تومن به من مى داد و مرا به فروشگاه مى فرستاد و من با ٣ کيلو سيب زمينى، دو بسته نان، سه پاکت شير، يک کيلو پنير، يک بسته چاى و دوازده تا تخم مرغ به خانه برمى گشتم. اما الان ديگه از اين خبرها نيست...  همه جا توى فروشگاه ها دوربين گذاشته اند !

.•*..*•.•*..*•.•*..*•.•*..*•.•*..*•.•*..*•

مکالمه ی من با یک عدد عاشق علم آمار که خیر سرش آمار و احتمالات را افتاده  :

( زمان ما مگر کسی ، درسی را می افتاد ؟؟؟؟!!!)  

من : ببین عزیزم ! آنالیز ترکیبی ، مثل شطرنج می مونه . باید  خوب  روي مسأله هاش تمركز كني .

 و با خودم مي گويم : چه اهميتي داره كه من چقدر از شطرنج متنفرم ، مهم اينه كه شطرنج يه جور بازيه ديگه . يه جور سرگرمي . بچه ها هم كه عاشق بازي ! 

و پيامد اين اهميت ندادن به موضوع ، نگاهي  به چهره ي دانش آموز جان مي اندازم كه لابد انتظار دارم از اين تشابه تفريح وار ، قند در دلش آب گرديده و رضايت از چشمانش ، فوران بزند  ؛ كه دانش آموز جان آب دهني را كه دارد به سختي قورت مي دهد ، فرو مي بلعد و مي فرمايد : كيش و مات ؟!!!!

و من مي فهمم كه مثال بسيار به جايي زده ام .

يك عدد آيكونِ آماري كه كلاً با زندگي ، دارد حال مي كند .

دوست من ! گيريم شاخ غول « نتوانستن » را شکستیم ، با قیافه اش چطور باید تا کنیم ؟

ستاد روحيه دادن به آدمهايي كه فكر مي كنند بعضي چيزها سختند و آنها از عهده شان برنمي آيند : متاسفانه  هميشه ، حق باشماست D-:

30 - وقتي ما دست به تفسير مي زنيم

 خداوند بی‌نهایت است و لامکان و بی زمان

اما به قدر فهم تو کوچک می‌شود
و به قدر نیاز تو فرود می‌آید، و به قدر آرزوی تو گسترده می‌شود،
و به قدر ایمان تو کارگشا می‌شود،
و به قدر نخ پیر زنان دوزنده باریک می‌شود،
و به قدر دل امیدواران گرم می‌شود…

.•*..*•.•*..*•.•*..*•.•*..*•.•*..*•.•*..*•

می خواستیم این ماه رمضانی یک سری هم به غار زده باشیم حداقل  اگر  نتوانستیم آدم شویم ، بلکه  به خلق الله  اجازه ی نفس کشیدن در محیطی امن و امان را بدهیم و ثوابي هر چند اندك ، از اين وادي ببريم . كه ديديم غارمان يك فرقهايي دارد با غار سوهان عزيز . و آن اينكه دقيقاً به سبك اخلاف چندين هزار ساله ي پارينه سنگيمان، فقط غار است و ازكتاب درش خبري نيست .

يعني كل زندگي مان را هم اگر بگرديد به جز كتابهاي الكترونيك چيزي پيدانمي كنيد ...  كه نازنين بانو‌،  ما را از اين سرخوردگي ناشي از يادآوري حقايق  ،بيرون آورد و با يك جلد نهج البلاغه ،  ما را به فيض رساند .

گمانم اين بچه از بس ما را در حال خواندن طنازجان ديده ، كلاً فكر كرده با يك عدد طناز نازنين  رو به رو است يا اصولاً تيريپ نو آندرستندي ما ، يه كمي سايه ي فرهيختگي مي زند كه هر از چند گاهي نمي دانم ازكدام سوراخ سنبه ي غارمان يك عدد كتاب كشف مي كند و مي آورد مي دهد برايش بخوانيم .

اين بار هم نوبت خطبه ي ۱۹۳ نهج البلاغه ( خطبه ي همام ) بود كه دروصف پرهيزكاران است. اين توضيح را هم مي دهد كه :« هر جا را كه هم نفهميدم برايم توضيح بده . » و آن هرجا،  معني تحت الفظي اش مي شود : هر كلمه !

رسیده ام به نشانه های پرهیزکاران : « ... در سختی ها آرام ، در ناگواری ها بردبار و در خوشی ها سپاسگزار است . به آن که دشمن دارد ، ستم نکند و نسبت به آن که دوست دارد به گناه آلوده نشود . پیش از آنکه بر ضد او گواهی دهند ،  به حق اعتراف می کند و آنچه را به او سپرده اند ضایع نمی سازد . و آنچه را به او تذکر دادند ، فراموش نمی کند ... »

 مي گويد : « نسبت به آن که دوست دارد به گناه آلوده نشود » یعنی چی ؟ و منظورش از « پیش از آنکه بر ضد او گواهی دهند ،  به حق اعتراف می کند » چیه ؟

ما ، با اينكه كلاً دست به تفسیرمان توپ است ، اما مي مانيم كه چه گلي با اين سوال بر سرمان بگيريم، اين آدرز وردش مي شود : چه جوري حالي يك عدد بچه كنيم كه اين يعني چه ؟!!  و درنهايت استيصال ، با اولين كلماتي كه دم دستمان مي آيد، اولين جمله را مي سازيم و  عرض می کنیم : «یعنی وقتی خانم معلم برگه های بچه ها رو می ده تا اون تصحیح کنه ، برگه هاي دوستاشو ، دست بالا تصحيح نمي كنه .»

جمله ام كه تمام نشده ، نازنين بانو را مي بينم كه غرق در افكارش شده ، باخودم مي گويم : حتماً بچه فهميده كه اين مثال خيلي ساده تر از اين مفهوم است . و تا دهان باز مي كند ، خودم را آماده مي كنم كه در عالم جهان و جهانيان برايش دنبال مثال بگردم  كه بانو مي فرمايند : اين كه خيلي سخته !

و ما كه چشمانمان به بزرگي يك عدد بشقاب سحري ، گشاد شده ، هاج و واج به آن چهره ي درگيرش نگاه مي كنيم كه ناگهان راهكاري ارائه مي دهد و مي گذارد ما برويم سراغ تفسير بعدي : « به نظرم ، بهتره آدم براي اينكه به گناه نيافته ، برگه ي دوستاشو بده به يكي ديگه تصحيح كنه .»

 و پیامدش ، سري به تاييد تكان مي دهد و از همان تكانهايي كه انگار تا عمق مسئله را درك كرده باشد و ته ته ته دلش نشسته باشد .

و مي نشيند تا بقيه را برايش باز كنم .

و من با كمال جسارت : «اون دومي هم يعني اينكه وقتي تكليف مدرسه ات رو انجام ندادي اما خانم بهت خيلي اعتماد داره و نمياد نگاه كنه ، قبل از اينكه دوستات برن به خانم معلم بگن ، خودت مي ري و بهش مي گي . »

درست مثل اي كي يو سان نيم متر مي پرد هوا از حل اين ماتريس ۱۶ در ۱۶ مان !

حل نموديم ديگر !  نكند شما ، دور از جانتان ،  برداشت ديگري كرده ايد ، از فرمايشات مولا در اين خطبه ي گهربار ؟

توضيح مترجم : حيف كه به خاطر مصالح عمومي ملت هاي تحت ستمی  كه سرعت اينترنت شان اجازه ي ملاقات با شكلكها را نمي دهد ، خودمان را تحريم نموده ايم كه استفاده نكنيم از شكلكها . وگرنه اين پست دارد رسماً جان مي دهد براي شكلكهاي اين جوري:   و اين جوري:   . و باور كنيد اصلاً قصدمان متلاشي نمودن غار نبود . شد ديگر .  

دوست من ! هر چيز پيچيده اي را مي توان به راحتي ساده كرد . راهكار آن فقط يك عدد سيم چين است و بريدن سيمهايي كه به نظر مازاد مي آيند !

ستاد نابود كننده ي هر چي غاره در جهان .

33 - كاملا حرفه اي

یک روز یک هواپیما از ایران داشته به سمت پاریس می رفته. بعد از چند دقیقه خلبان از بلندگو می گه: خلبان اسپیکینگ مسافران لیسینینگ! موتور چپ هواپیما از کار افتاد ولی شما نگران نباشید من یک خلبان حرفه ای ام و شما رو سالم می رسونم.

دوباره چند دقیقه بعد خلبانه می گه: خلبان اسپیکینگ مسافران لیسینینگ موتور راست هواپیما هم از کار افتاد ولی شما نگران نباشید من حرفه ای ام و و فرودگاه هم نزدیکه.

باز بعد از چند دقیقه این بار می گه: خلبان اسپیکینگ مسافران لیسینینگ پلیز ریپید افتر می: اشهد ان لا الله الا الله.......

.•*..*•.•*..*•.•*..*•.•*..*•.•*..*•.•*..*•

به نظر شما كدام گزينه مناسبتر است ؟

 الف ) آدم دلش مي خواهد سرش را بكوبد به ديوار و يك اثرتاريخي از بقاياش درست كند همان گوشه موشه ها ؟

ب ) آدم دوست دارد همچين داد بزند با صداي بلند كه جيگرش حال بيايد و اصلا اهميت ندهد كه بعدش مثل نقل و نبات ، قابلمه و ديگ و كاسه بشقاب همسايه ها بر سرش چون باران رحمت الهي نازل شود ؟؟؟؟

ج ) آدم دوست دارد خودش را با همين جفت دستهايش خفه كند ؟؟؟؟؟

د ) يا اينكه لبخند بزند و به همه ي امورات پيش آمده و به سان افتادن تاريخ بر دور تكرار ، به قضايا نگاه كند و نتيجه بگيرد كه اصلاً ادم بشو نيست ، پس طبيعتاً  سه راهكار اول را براي او ننوشته اند !!!!! 

وقتي كه يك هفته ي تمام وقت مي گذارد براي انجام يك برنامه . و بعد در حالي كه مهر The End را آورده که بزند روی فک و سر و کله ی برنامه،  بفهمدکه همان اول ، یک اشتباه محاسباتی کوچک( در حد یک منفی و مثبت ) داشته و از بس که اطمینان داشته به کار ، آنها را وابسته به هم طراحي ننموده كه با تغيير در اول كار ، همه چيز برگردد به حال اولش .

دوست من ! شما راهكار بهتري سراغ نداريد كه مناسب یه حرفه ای !! ، مثل من باشه و روي اين چهار گزينه رو سفيدتر كنه ؟

29 - گناه  

يه دختر مسيحي ميره پيش کشيش که به گناهاش اعتراف کنه.
ميگه: من هر دفعه از جلوي آينه رد ميشم، به خودم ميگم من چقدر خوشگلم،
من گناه ميکنم؟
کشيشه ميگه: نه دخترم شما گناه نميکني، اشتباه ميکني .

.•*..*•.•*..*•.•*..*•.•*..*•.•*..*•.•*..*•

جلسه ي توجيهي مي گذارد  ، راه به راه برايمان كه از راز و رمز موفقيت هايش بگويد . نيست  تازه از همسر دومش جدا شده ، وقت آزاد زياد دارد براي تنوير افكار عمومي و رهايي انسانيت از بندهاي جهل و ناداني . و بالاخص بيرون كشيدن جمعيت بانوان مهجور و مظلوم تاريخ ،  از بند استثمار خانه و خانوده . كه البته به قول ايشان ، لفافه اي بيش نيستند اين واژگان . و نيست خيلي منور الفكر هستند  ، و اصولا ً فروتن ، همه ي ما جماعت  درس آموز ، تا دهان مي گشايد ،  مي فهميم كه بايد فقط تاييدشان نماييم.

ايشان يك سي اسي به تمام معنا هستند و كاملا مسلط به اقتصاد داخلي و خارجي و بين الملل . نمي فهمم چرا آنهايي كه تازه با ايشان آشنا مي شوند از تحصيلات آكادميك و تجربيات عملي ايشان سوال مي كنند ، اين چيزها كه مدرك نمي خواهد ، از وجنات طرف پيداست  .

به گور پدر ناپلئون بناپارت ، خواهد خنديد ، هر كس كه انديشه ي بيان عقايدي مخالف  ، به ذهن مباركش خطور نمايد و بخواهد دوست جان را از اشتباهی گناه آلود ، در بياورد  . آخرين كسي كه با ايشان بحث مخالف نمود ، هنوز دارد با لبهايش ور مي رود و  بندري مي زند ...

توضيح مترجم : خوشمان آمد ناپلئون را هم دعوت كنيم به جمع دوستانه مان . كسي case بهتری سراغ دارد ؟؟؟ و هیچ ربطی هم به این ندارد که وقت گرانبهایمان را با خواندن دزیره ی دوران کودکی مان ، هدر داديم .( آيكوني كه اگر رو به روي خودش بود ، حتماً خودش را خفه مي نمود !!!‌)

دوست من ! تمام سخت افزار دهان طرف مقابل را ارتقاي معكوس خواهد داد  ، كسي را كه درس روباه و خروس را فراموش كرده باشد و آن لعنت تاريخي را ....

27 - اثر انگشت

خیلی خنده داره. خیلی بی ربطه اما گاهی بدليل غير قابل تصور و درك بودن شواهد بهشون توجه نمي‌كنيم .

 گاهی بی راهه می ریم .

Do not look where you fell, but where you slipped.

.•*..*•.•*..*•.•*..*•.•*..*•.•*..*•.•*..*•

با يه قيافه ي غمگين و متأثر  ، نگاهم كرد و گفت : نمي دونم چرا ديگه يه مدتيه داداش نمياد خونه ي ما . هي بهونه هاي الكي مياره و حرف گرفتاري مي زنه . چطور قبلاً ها گرفتار نبود .

بعد مي شينه از بدبختي هاش مي گه : اين  كيوان كه اصلا  اهل زندگي نيست . هر چي در مياره دود مي كنه . خسته شدم بس كه خرج زن و بچه هاش و كرايه ي خونه اش  رو دادم . نگاه كن ديگه دست برام نمونده . از بس روي  زمين مردم جون كندم .

اونم از كيارش . هر روز بايد از يه كلانتري جمش كنم . آخه من نمي دونم چه گناهي به درگاه خدا كردم كه همچين بچه هاي ناخلفي گيرم اومده .

بعد مي شينه  به پاك كردن سبزي افطار . همين طوري كه داره ريحونها رو پاك ميكنه مي گه : عجب سبزي اي اون دفعه فهيمه برام آورده بودها . مي گفت طرفاي خودشون مي كارن . احمد آقا همسايه شون براشون آورده بود از باغش .

و بعد يادش مي افته كه از داشته هاي حسرت برانگيز فهيمه تعريف كنه . از خونه  و زندگي اش گرفته  ، تا كار و موقعيت اجتماعي اش . و حتي خانواده ي خوب و همسايه هاي عالي اش . و آخرش يه آهي مي كشه و مي گه : خيلي زن خوبيه ها . اما حيف . بچه نداره . آدم حرف گوش كني هم نيست . اون دفعه كشيدمش يه گوشه اي و بهش گفتم : زن داداش ! تو كه بچه دار نمي شي . خدا رو خوش مياد اين داداش من يه عمر به پات بسوزه ؟ تو كه دختر عاقلي هستي يه فكري بكن . گمونم بهش برخورد .

يادم اومد كه فهيمه چقدر عاشق شوهرشه . و چند بار گفته اگه اون بخواد زن بگيره بايد از روي جنازه ي من رد شه . و نمي دونم چرا اين قدر بي ربط ، يادم اومد كه امروز هم ،  مريم – خواهر شوهر فهيمه -  قراره كلانتري داره براي كيارش .

و بعد به خودم نهيب مي زنم كه : اي بابا ! اين افكار بي ربط چيه ؟ چند دقيقه بيشتر نمونده تا افطارها ! ... و اصل ، لابد همينه .