چه حکایتیست؟!! ...

حکایت محرم دل بودن!!

ستاره ی قطبی ...


می خواستم بگویم ، با او قهر نکن ...

بین آن همه که نوشتم و گفتم ، می خواستم جرأت پیدا کنم و این را بگویم ، ... اما رویم نشد ...

می دانم بیشتر از من دوستش داری . شاید برای همین است ، همه ی شادی هایت را به بهانه ای گره می زنی به اینکه او خواسته ... آخر هر کس که نداند ، من که خوب می دانم  آدمی که  در حرارت مهر  "او"  به پختگی برسد ، خام هیچ بی ربطی نمی شود ... دنبال عنایت ، مصلحت و حکمت نمی گردم . چشم های من فقط خیره ی زیبایی رشته های محبت و ارداتی  است که از آستان او آویخته و دور دستانت ، گره خورده  ...

هوایت را دارد ...

هوای بچه محلهایش را دارد ...

من به معجزه ی نگاهش ایمان دارم .

شده ایم پل ماکارانی ...

غیر منتظره ترین کابوس این بود که  عروس بزرگ خانواده ، زنگ بزند و بگوید : فلانی ! عروسی خواهرم به جای آبان ، افتاده وسط های مهر  . گفتم تا یک وقت شوکه نشوی .

و بعد با هم بنشینیم ، یک ساعتی حرف بزنیم درمورد اینکه چه کار کنیم ، حالا ؟!! آخر به خیال اینکه عروسی اش ماه بعد است ، کل دار و ندار این ماه را پیش خور کرده بودیم . ( شما بخوانید ، به نقاش جان سپرده بودیم هر کار دلش می خواهد بکند )

بعد از یک ساعت هم دردی کردن ، یادمان  آمد اصلا عروسی خواهرش را که می شود دختر خاله ی ما ، تبریک نگفته ایم . بعد برای اینکه سر و ته قضیه را هم بیاوریم ، رفتار زشتشان را یادآور شده و به عرض رساندیم  : ای بابا ! همین قدر به آن بچه ، وقتی زنگ زد خبر عروسی اش را داد ، غُر زدی ؟!! اصلا بهش تبریک گفتی ؟!!( که مثلا ما گفته بودیم ) و کلی به این همه اصل نگری و عدم توجه مان به جزئیات خندیدیم . ( اصولا این خندیدن به مشکلات آخرش گمانم ما را روده بر کند )

*

آقای نقاش امروز زنگ زده بود که کلید خانه ی رویایی را یه جوری برسانم دستش . شب یکشنبه هم زنگ زده بود که  بگوید کلید خانه ی رویایی را می خواهد . وقتی پرسیدم که بالاخره از مسافرت برگشته ؟ با تعجب گفت : مسافرت ؟!!

بعد یادش افتاد که به من گفته بود ده روزی می رود مسافرت .  ( ما هم گفتیم احتمالا یادش رفته که از مسافرت برگشته ) بعدگفت که فردا می آید سر خیابانمان کلید را ازمن بگیرد . قبلا یه چند باری حالیش کرده بودم که اگر کلید را می خواهد بیاید سر ساختمان ، من "سرخیابان ایشان را ببین" ، نیستم . اما دیدم توجیحش بی فایده است . از طرفی خودم فکر کردم ، زنگ زده ، همین طوری چیزی گفته باشد . نهایتا می ماند آنجا تا زیر پایش علف سبز شود دیگر.  و  وقتی از همان چهار روز پیش تا کنون ، سراغ کلید را نگرفت فهمیدم اشتباه نکرده ام . وگرنه الان می بایست  ، سر خیابان مان ، پارکی ، فضای سبزی ، گلراهی ، چیزی  می شد برای خودش .

امروزهم که زنگ زد ، گفت که کلید را بدهم به همسایه بقلی تا از آنها بگیرد( و البته یادش نبود که چند روز پیش هم زنگ زده بود و کلید را خواسته بود )  . و وقتی فهمید آنها مسافرت هستند ، گفت : کلید را بدهید به سوپر مارکت کنار الکتریکی ، سر خیابان . و تاکید کرد : بگویید یه آقای جوون  ( و پشت بندش خندید ) حدودا سی و پنج ساله می آید کلید را از شما می گیرد . و این گونه بود که فهمیدم ، آقای نقاش هم یک دهه پنجاهی است . ( فکرش را بکن !!!! ما دهه پنجاهی ها چه شاهکارهایی هستیم ؛ همه نوعمان یافت می شود  )

و امروز غروب زنگ زده می گوید ، سنگ ها را که تمام کرده ، به کابینت کارها هم اولتیماتوم داده تا دوشنبه ریزه کاری های جا مانده را انجام دهند ، با یک لوله کش هم هماهنگ کرده که بیاید ، شیر آشپزخانه  و آبگرمکن را وصل کند و ماشین ظرفشویی را هم توی کابینتش ، نصب نماید . ( این خیلی خوب است که ایشان خودشان نیازسنج سرخود هستند ،  می دانند خانه به چه چیزهایی احتیاج داردو لزومی ندارد ما برای فهرست کردن نیازمندی هایمان ، کالری بسوزانیم .؛ آیکونِ " ای خداااااااااا! " را واقعا بلاگفا کم دارد )

و حالا ، من مانده ام  و این فکر که : با احتساب این خرجهای اضافی  ، یک عدد تاپ هم بتوانم بخرم ، برای عروسی دختر خاله جان ، هنر کرده ام  ، کم کردن روی فک و فامیل ( یک کم خبیثانه بخوانید این را ) بماند پیشکش .یعنی  End رو داشتنم وقتی می خواهم با فک و فامیل میلیارد این دختر خاله جان رقابت کنم . در حالی که می دانم کلا منتظرند ببینند ما ( من و نازنین بانو ) با چه قیافه ای ظاهر خواهیم شد . ولی تجربه ثابت کرده برای این جور رو کم کنی ها سلیقه است که حرف اول را می زند نه پول . ( حالا ما هیچ کدامشان را نداریم ، چه گلی بر سر مبارک بگیریم ؟!! )

*

با نازنین بانو و شازده کوچولو  ، رفتیم دیدن  زهرا ( دوست آرایشگرم ) که جای جدیدی مشغول به کار شده .  تارا ( دخترش ) هم آنجا بود. کلی با هم حرف زدیم ، آخرش قرار شد یک چیزی را نشانش بدهم ، گفت : من هم مسیرم آنجاست بیا با هم برویم . با خودم دائم می گفتم : الان که نمی شود . الان تا دیر نشده باید بروم جایی کار دارم . بعد یادم آمد جایی که می خواستم بروم و کار داشتم دیدن همین زهرا بود . کلی به این استرسی که درجودم بود خندیدیم .

بعد پنج نفری  با هم رفتیم که چیزی را که می خواستن نشانش دهم ، ببیند .

نازنین بانو و تارا هم تا دلتان بخواهد از فرصت استفاده کردند و هی راه به راه لباسهای مجلسی پرو میکردند و آخرش تارا ، چیزی خرید و نازنین بانو هیچ چیز نپسندید .

*

کلا این خانم دکتر از من خیلی خوشش می آید . نمی داندکه من ذاتا همین طورم که . احساس میکنم لال از دنیا خواهم رفت اگر یکی راکه می بینم بهش نگویم چقدر لباسش به اومی آید . امروز چقدر قشنگ تر شده ، ماشاء الله قد کشیده ، رنگ لباسش چقدرجوانترش کرده و از این دست جمله ها ... برای همین گل ازگلش می شکفد من را می بیند . و یادش می رود به من بگوید ، چرا از هفته ی پیش تا به حال فقط نیم کیلو وزن کم کرده ای .

ولی تا دلتان بخواهد این جناب فیزیولوژیست ورزشی ، حالمان را می کند توی قوطی .  به قول یکی از مریض های قبلی که یک آقای صد و بیست کیلویی بود ، با دیدن ایشان ، از منشی پرسیده بود ، حربه ی این آقا برای لاغری ، ترسوندنه ؟!! آدم ده کیلو لاغر می کنه وقتی می بیندش.

ولی با وجودی که سعی می کند جدی باشد و اصلا لبخند نزند ، چشمهایش دارند میخندند . آخر خودتان را بگذارید جای من ، آدم می تواند جلوی خنده اش را بگیرد( کاری که من به زور انجام می دهم ) وقتی ، یک آدم با آن قیافه ،  دارد خیلی جدی ، می گوید ، یک ورزشکار اول آرام راه می رود ، بعد سریعتر و آخرش می دود . و برای توصیف بهتر ، انگشتش را روی میز شکل آدمک می کندکه دارد آهسته می رود ، بعد تند و آخرش می دود . ولی آدمک انگشتش تا بخواهد بدود رسیده ، آخر میز . و الان است که از آنجا سقوط کند . و انتظار دارد من خیلی جدی به حرفش گوش دهم و سرم را تکان بدهم  . و نگویم : مواظب باشید حالا نیافتد از روی میز .

که خیلی جدی می گوید : چی ؟

و می گویم : ورزشکارتون رو عرض می کنم .

یعنی احتمالا می خواشت من را با آن برگه های  محاسباتی اش پرت کند بیرون تا نفهمم که دارد به زور جلوی خنده اش را می گیرد . فیلمی هست برای خودش این آدم جدی عبوس . روشنک بیاید برود پیشش کلاس .

بعد به من می گوید ، شما باید وزنتان برسد به ۵۸ . من بیشتر از این دوست ندارم لاغر شوی . یعنی گمانم باید ذوق مرگ می شدم که از پافشاری بر کاهش بیست کیلویی  اش دست برداشت . بعد حالا خیال می کند ما ، ملاکمان را بر نظرات ایشان استوار کرده ایم . نازنین بانوی ما ۵۸ کیلوست که . حداقل یک کیلو بیشتر باشیم که بتوانیم سرمان را به افتخار بلند کنیم یا نه ؟!!

*

از مطب که برمی گشتم ، آقای «ش» زنگ زد . توی فاصله ای که گوشی را بردارم ، توی ذهنم دنبال صد تا راه فرار گشتم که حالاچی بگویم ، به ایشان ؟ اصلا بعد از آن روز که زنگ زده بودند و در مورد تدریس رافع و هلو توی آموزشگاه گفته بودند ، من اصلا به آموزشگاه زنگ نزده بودم . یعنی حوصله اش را نداشتم . بعضی روزها آدم این طوری می شود دیگر . حوصله ی خودش را هم ندارد. گفت که الان آموزشگاه بوده و با خانم «م» در مورد من حرف زده و تعجب کرده بود که چرا به آموزشگاه زنگ نزده ام . مجبور شدم مثل این تبلیغات بانکها ، فاصله ی بین مسافرتمان تا امرزوز را قیچی کنم و بگویم مسافرت بودم . این حرف را که شنید خوشحال شد که پشت گوش انداختن حرفش به خاطر بی احترامی به معرفی اش نبوده . حقیقتش قصد چنین کاری را هم نداشتم . واقعا  حالم خوب نبود .

اصرارکرد که همین الان به آموزشگاه زنگ بزنم .

وقتی رسیدم ، همین کار را کردم و با  خانم «م»  صحبت کردم . آنقدرها که فکر می کردم ، درس دادن از قبل برایشان مهم نبود . مهم این بود که کسی که می خواهد تدریس کند ، به کامپیوترر مسلط باشد و از حسابداری هم چیزهایی بداند . آن وقت با دیدن نرم افزار شاید کار کردن با آن دستش بیاید . فقط آدمی باشدکه نگوید نمی تواند .

که یک عدد مجسم شده ی خواسته ی آموزشگاه و خانم  «م»  ، این ور خط داشت با او صحبت میکرد .

به من گفت که آقای «ش» تمام دروس دفتری رشته را در آموزشکاه تدریس می کندو آنها مدرسی می خواهند که همان درسها را کامپیوتری تدریس کند . از تصور اینکه فرصتی پیش آید که بتوانم پشت سیستم ، به کسی چیزی یاد بدهم ، قند توی دلم آب می شود . آخر مدتهاست درسهای کامپیوتری مان رابه خاطر کم بودن ساعت تدریس برای نیروی رشته ی کامپیوتر ، مجبوریم بدهیم به روشنا و دار و دسته اش  و خودمان به درسهای دفتری اکتفا کنیم .

*

و خانم «ش»  ، غروب زنگ زد . داشتم قرآن می خواندم که نازنین بانو جوابش را داد . یک ساعت بعد که به او زنگ زدم ، گفت که فعلا جایی است که نمی تواند صحبت کند . فقط از من پرسید آقای «ز» را می شناسم یا نه ؟

اسمش که آمد ، با خودم گفتم ، دیدی کار به جاهای باریک کشید . با آقای «ز» چه کار دارد . آقای «ز» رئیس ... توی اداره کل گرین گیلبرز است .

می خواست بداند او چطور آدمی است. اینکه منصف است ؟ حرفش برو دارد ؟ چه شکلی است  و از این دست حرفها .

پرسیدم چه اتفاقی افتاده و چرا در مورد آقای «ز» می پرسد که گفت فعلا شرایطش را ندارد که حرف بزند . و بعدا همه چیز را تعریف می کند . خدا به خیر بگذراند این اوضاع و احوال را .

*

یکی نیست به من بگوید مرض داشتی به خانم «ل» ؛ مدیر اجرایی گروهها  گفتی که فردا می روی خانه شان که به نازدانه اش چند تا برنامه ، مثلا فتوشاپ و از این جور مزخرفات یاد بدهی ؟!! حالا خیلی ماهری ؟!!! می خواهی بروی رافع ۷ یادش بدهی ، بترکانی مغز بچه را بیایی ؟؟؟؟؟

آدم نمی شوی که !!!

بعضی ها آدمو مثل قرقره می بینن . می خوان باهات باشن که پرچمشون بره بالا

خوب ، حدس من کاملا درست بود . صبح ، هنوز توی خواب و بیداری بودم که صدای تلفن ، منو مثل موشک کشوند سمت خودش . اشتیاقی برای جواب دادن به تلفن نداشتم . دلم نمی خواست شازده کوچولو از خواب بیدار شه . از طرفی آقای نقاش ، دیشب زنگ زده بود وگفته بود امروز ساعت هشت میاد که کلید خونه ی رویایی رو ازم بگیره .

گوشی رو که برداشتم خانم«ش» بود. بعد از یه سلام و احوالپرسی که نشون می داد ، داره به زور سعی می کنه خونسرد باشه ، پرسید : ابلاغت رو گرفتی ؟

خوب ، می دونستم که منظورش از این سوال این نیست که بدونه ابلاغم رو گرفتم یا نه . چون ما اصولا اصلا ابلاغ نمی گیریم . همیشه همون جایی هستیم که بودیم مگه اینکه شرایط  تغییر کنه . ولی چون مطمئن بودم بازی مدیرجان برای پخش کردن ف.ر.م ی.ک.آ.م.و.ز  حذف خانم«ش» هست ، و اینو دیروز به روشنا هم گفته بودم ، شصتم خبردار شد که مدیرجان قدمهای اول رو برداشته و احتمالا عذرش رو از مدرسه خواستن . اما نامردی بود که بگم : نه عزیزم . من همون مدرسه ام .

برای همین با احتیاطی که یه وقت ناراحت نشه گفتم : من تازه از مسافرت برگشتم . از چیزی خبر ندارم .  ( البته چه مسافرتی . من فقط دو روزی رو که اداره ها تعطیل بودند ، نبودم . همین ) 

که بی توجه به اینکه  ، قصدم که فقط ناراحت نکردنش بود ، گفت : مطمئن باش اگه قرار بود اون مدرسه نباشی ، به موبایلت زنگ می زدن .

بهش گفتم : موبایلم تعمیرگاهه . ولی مگه به تو زنگ زدن؟

یه بله ی کش دار آمیخته به تمسخری گفت و ادامه داد: دیروز از مقطع تماس گرفتن و گفتن چون شما کمترین امتیاز بین همکارای هم رشته تون رو دارید باید برید .... ( یه کاردانش توی منطقه محروم )

ادامه نوشته

آشنا

دلم خیلی گرفته بود . اونقدر که حتی حوصله نداشتم به شماره ای که همکارم ؛ "روشنا" برام پیامک کرده بود زنگ بزنم . یه پیامک برام فرستاده بود با این مضمون : « سلام . عزیزی با شما کار داره . نپرسید کیه که نمی گم . یه زنگ بزنید خیلی خوشحال خواهید شد . لطفا سلام منو هم برسونید : ۰۵۱۱۲۰۰۳۳۳۴ »

داشتم می رفتم خونه ی رویایی که روشنا بهم زنگ زد ، ازش خواستم اجازه بده برسم خونه و خودم بهش زنگ بزنم . آخه باز قضیه ی اسپیکره بود و گوشی ام که هنوز از تعمیر گاه نگرفتم .

بهش که زنگ زده ، با عصبانیت گفت : هیچ معلومه تو کجایی ؟ به خونه ات زنگ می زنم جواب نمی دی . به موبایلت زنگ می زنم ، ور نمی داری . پیامک ها رو هم که اصلا انگار نه انگار ؟!! نگران شده بودم .

راستش این روزا ، این تنها جمله ای بود که انتظار شنیدنش رو از هیچ کس نداشتم . "نگران "

با اینکه فکر نمی کردم هیچی بتونه ، اون کوه سنگین ناراحتی رو که روی دلمه سبک کنه ، احساس کردم یه نسیم خنکی  داره از روی دروازه های قلبم عبور می کنه .

روشنا . دوستش داشتم . ولی فکر نمی کردم ، حالا که اینقدر دلم گرفته ، اسمش و صداش و حرفاش ، بتونه حالم رو یه کم بهتر کنه . بهش قضیه ی گوشیمو گفتم و اینکه رفته بودیم مسافرت و من گوشی ام رو با خودم نبرده بودم .

نمی دونم چقدر با هم گفتیم و خندیدیم و از هر دری حرف زدیم . حتی تمام اون چیزایی رو که از نقشه ی مدیر جان برای «ش» حدس می زدم ، همه و همه رو براش گفتم . روشنا از حدس هایی که با دلیل و مدرک داشتم ، یه کم دلش پر از آشوب شد . از اینکه آدما چطور برای اینکه از هم انتقام بگیرن ، یا به اهدافشون برسن  ، دست به هر کاری می زنن . و البته به حدس های من اطمینان داشت . چون همیشه درست از آب در می اومد . و حرفامون  از سیستم مزخرف نخودی مون که تموم شد ، پرسید  : به شماره ای که دادم زنگ زدی ؟

گفتم : نه هنوز . تازه دیدم .

بعد ازش پرسیدم که کیه ؟ خوب جوابش معلوم بود . نیلوفر بود دیگه . تنها کسی که هر دو مون می شناسیم و هی راه به راه حال منو از روشنا می پرسه و اینقدر ابراز لطف می کنه که حد نداره . لابد مستقر شده ملایر و شماره شو داده به روشنا که بده به من . چرا به خودم نداده ؟ لابد روشنا بهش زنگ زده .

بهش گفتم : نیلوفره ؟

گفت : نمی تونم بگم کیه . تو زنگ بزن . منتظرته .

گفتم : سر کاریه ؟

هر چند می دونستم امکان نداره روشنا با احساس کسی حتی به شوخی بازی کنه . و مثل منه و  عادت زشت سر کار گذاشتن کسی رو نداره . که خندید و گفت : نه . مطمئن باش سر کاری نیست . خیلی خوشحالت می کنه .

گفتم : هیچی منو قدر شنیدن صدای مسخره ی تو خوشحال نمی کنه .ولی اگه سرکاری باشه ، هیچی منو اندازه ی کندن کله ی تو خوشحال نخواهد کرد .

خندید . از ته دل خندید ؛ بیشتر به خاطر اینکه بهش گفتم که چقدر از شنیدن صداش خوشحال می شم . و گفت : مطمئن باش ، صداش رو که بشنوی ، میای منو ماچم می کنی  .

و باز از ته دل خندید .

گوشی رو که قطع کردم ، زنگ زدم ... صدای تلفن گویا بود . چرا من به صفرهای توی شماره تلفن دقت نکرده بودم ؟ارتباط مستقیم با روضه ی منوره ی امام رضا ... و من خشکم زد ...

تمام امروز داشتم با خودم تکرار می کردم که چرا توی این روزایی که تولد امام مهربونیهاست ، من باید اینقدر دلم گرفته باشه . چرا من باید تمام شادی هام ، داشتن اونقدر کار و کار و کار باشه ، تا به هیچی فکر نکنم ... داشتم توی دلم صداش می کردم و شکایت می کردم .... صدای جمعیت زائرایی که توی روضه ی منوره بودن ، توی گوشم می پیچید . و این حرف آروم از توی ذهنم رد می شد که : زیارت امام رضا ، غم رو از دل آدم می بره . اصلا خاصیت زیارت امام الرئوف اینه که دل آدم رو شاد می کنه ... تکیه دادم به دیوار و نشستم .

دونه های اشک روی گونه هام می چکید و دلم آروم آروم سبک و سیک و سبک تر شد . شازده کوچولو ، با ترس از اتاق اومد بیرون و خودشو انداخت توی دامنم . با دستای نرم و کوچیکش ، اشکام رو پاک کرد . هیچی نمی گفت. خندیدم به روش . و برای روشنا نوشتم : روشنا ی ناز من  ... هدیه ی قشنگی بود . بهش خیلی احتیاج داشتم ... و به تو ...

و با همون مهربونی بی حدش برام نوشت : انشاءالله امام رئوف به لطف پروردگار حاجات دلت رو خیلی زود برآورده کنه ...

و حالا که اینو می نویسم ، همین آرزو رو از ته قلبم ، برای تو می کنم . روشنا .

مثل هر روز

زنگ زدم به آقای«ش» ، گفت که تدریس رو برای  آموزشگاه «م»که درست روبه روی هنرستانشونه ، می خواد . خانم «م» رو می شناختم ، یه سال با هم همکار بودیم . و یه سال هم توی گروههای آموزشی . البته ، آشنایی مون در حد یه سلام علیک ساده بود.

بهم گفت که خودش هم توی اون آموزشگاه تدریس می کنه و تاکید کرد که حتما به خانم «م» بگم که اون معرفم بوده . یه جورایی مدیون کردن دو طرف . یا بهتر بگم ، تلافی کردن . حسش رو نداشتم امروز به آموزشگاه «م»  زنگ بزنم . البته یکی از درسایی رو که می خواست ، رایانه کار بود که حداقل اونو نیاز ندارم دوره اش رو ببینم . ولی امروز کلا یه حس رخوت دارم . دلم نمی خواد کاری بکنم .

عصر که رفتم دکتر ، خانم دکتر رفته بود مسافرت . منشی اش که یه خانم سانتی مانتال لاغریه که کلی هم به خودش می رسه ، وزنم کرد . بعد با دیدن وزنم با تعجب گفت : شما فقط چهار کیلو از من وزنت بیشتره ؟

گمونم انگار ، عدد ترازو رو یه توهین به خودش محسوب کرده بود . یه چیزایی توی مابه های انحصار یه وزن و از این حرفا . که اون یکی منشیه با گفتن :« لاغر شده . تازه قدش هم از تو بلندتره . » انگار رسما گرفتش به باد فحش و ناسزا . یه همچین چیزی نشون می داد ظاهرش .

ولی خیلی زود خونسردیش رو بدست آورد و در حالی که  با تحیر نگام  می کرد و سری به تایید تکون داد . بعد با خودم فکر کردم ؛ واقعا اون باید می گفت تا تو می فهمیدی که چه قد رعنایی داری ؟ یعنی واقعا  تا به حال ، گمون می کردی داری از بالا ، به من نگاه می کنی ؟  هه .

تقریبا با وزن ایده آلم ، سه کیلو فاصله دارم . سه کیلویی که هرگز آب نمی شه . دکتر جون هم که با شوهر جانش رفته مسافرت .

نزدیکای غروب ، یکی از دانش آموزام که شاگرد زرنگ کلاس بود بهم زنگ زد و با من و من گفت : خانم ! پسر عمه ی من ، قبلا رشته اش حسابداری بوده ، حالا یه مشکلی داره ، برای من توضیح داده ها ولی من نفهمیدم ، ببخشید که به شما زنگ زدم  ، آخه من فقط شما رو می شناسم . کس دیگه ای رو ندارم که اطلاعات کافی داشته باشه  .

و من که منتظر بودم سوالش رو بپرسه تا اگه بتونم کمکش کنم ، با کمال تعجب دیدم گفت : می شه شماره ی شما رو با اجازه تون بدم بهش تا خودش ازتون بپرسه ؟

خوب توی کلاس زیاد پیش اومده بود که حرف نامربوط بزنن و من در جا دندوناشون رو بریزم توی دهنشون ، چون آدمی ام که تربیت بچه هام برام مهم تر از یاد گرفتن درساشونه .  ولی انگار اهمیت قضیه ی تکرار و تمرین ، همیشه باید در اولویت باشه . برای همین با جدیتی که توش کوچکترن چشم پوشی ای نبود گفتم : مگه من دفتر دارم که شما از من بپرسین ؟ یا نکنه من واحد پاسخگویی به سوالات اداره ام و خودم خبر ندارم .

افتاد به من  من که :  فکر نمی کنم دفتردار مدرسه مون بدونه ، آخه مشکل پسر عمه ام واحدیه که نگذرونده و می خواد بدونه اون واحد الان هم جزء درسایی هست که باید بگذرونند ؟ یا نه ؟

که گفتم : چی باعث شده،  فکر کنی من  ، قوانین جدید و قدیم رو از برم ؟!!!

که با خجالت گفت : نمی دونستم باید چی کار کنم ؟

گفتم :خوب ، این شد یه حرفی . اگه می خوای بدونی چی کار باید بکنی ،  بهش بگو ، زنگ بزنه ۱۱۸ ، شماره ی اداره رو بگیره ، هر سوالی داره از واحد فنی و حرفه ای بپرسه .

در حالی که مطمئن بودم داره سعی می کنه یه جورایی گندی رو که زده ماست مالی کنه ، گفت : آخه پسر عمه ام کاردانشی بوده .

که با جدیت بیشتر و تاکیدبر کلمه ی کاردانش ، گفتم : از واحد کارودانش !! بپرسه .

مطمئنم تا عمر داره به من زنگ نمی زنه . مهم نیست که به من زنگ نزنه و خاطره ی بد از من بمونه توی ذهنش .مهم اینه که می فهمه یه چیزی به نام حریم وجود داره و حداقل با مراعات بیشتری با استادای دانشگاهش ، برخورد می کنه . و البته کماکان در شگفتم از این بچه که چطور توقع نسنجیده شو به زبون آورده . آخه من هیچ وقت آدمی نبودم که عدم شأنیت موقعیت ها و آدمها و حرفها رو زیر سیبیلی رد کنم و نسبت بهشون بی اهمیت باشم .

 و اما خانه ی رویایی . کلیدش یه هفته ایه که دست منه . آقای نقاش ، چهارشنبه ی هفته ی پیش داد به من . توی این مدت ، هر روز که وقت میکردم می رفتم و تمیزش می کردم . البته قراره از شنبه دوباره کلید رو بدم بهش که فاصله ی بین کابینت ها رو با همون سنگ آنتیکی که روی شومینه و دیوار پشت تلویزیون رو کار کرده ، تزئین کنه .

توی این یه هفته ، چون داشتم اساسی همه جا ( جز آشپزخونه رو که قراره دوباره کار کنه ) تمیز می کردم ، دیدم که چطور با جون و دل کار کرده توی خونه . یعنی یه ظرافت هایی به خرج داده ، یه کارایی کرده که اصلا تصورش رو هم نمی کردم .

اینکه پایه های چهارپایه رو با پارچه بسته بود تا پارکت اتاق نازنین بانو رو خش نیاندازه ، اینکه چهارچوب آهنی هواکش سرویس بهداشتی رو که برقکار نتونسته بود جا بیاندازه ، چطور بریده بود و نصب کرده بود ، اینکه زیر در حیاط خلوت ( به قول نازنین بانو  لندری روم  ) رو با سنگ فرز بریده بود تا موقع باز شدن گیر نکنه و اینکه در جعبه فیوز رو  که شکسته بود ، با آنچنان سلیقه ای درست کرد و جا زد و کلیدها رو توش چید که واقعا دهن آدم باز می موند .  و خیلی کارای دیگه که موقع تمیز کردن دونه دونه می دیدم و اصلا جزء وظایفش نبود . تازه تخفیفهای اساسی هم داده بود و ...

ولی با همه ی این حرفا ، دلم می خواد کارش زودتر تموم شه و بره .

خوب ، ما فردا و پس فردا به یه مسافرت دو روزه می ریم . می ریم دیدن اقوام مدیر عامل خانه ی رویایی . نازنین بانو از الان ، راکت بدمینتون  و توپ والیبال و اسکیت هاش رو گذاشته کنار . ولی من ، دلم یه مسافرت شمال می خواد . و یه خلوت ، کنار قبر بابابزرگ . توی صحن امامزاده ای که می گن برادر امام رضا ست . دلم می خواد توی ایوون امامزاده بشینم و آفتاب بخوره توی صورتم و گوش بدم به صدای جیرجیرکهایی که می خونن و دست آروم و لطیف نسیم رو روی گونه هام حس کنم و برای بابابزرگ ، قرآن بخونم . هر چندکه توی تمام ختم قرآنهایی که امسال داشتم شریکش کردم .

با یک همچین انسان خجسته ای طرف هستید شما .

سر شام ، گوشی ام زنگ خورد ، بدون اینکه شماره اش رو ببینم قصد داشتم جواب ندم . احتمالا بچه ها بودن . اما وقتی شماره رو دیدم ، مطمئن شدم که جواب ندم . آقای «ش» بود . همکار هم رشته ام . دلیل جواب ندادنم هم این بود که هنوز گوشی ام رو از تعمیرگاهش نگرفتم و این گوشی زاغارت ، تنها در صورتی کارایی داره و صدای طرف مقابل رو منتقل می کنه که صداش روی بلندگو باشه .

و این کارم به خاطر حساسیت احتمالی مدیر عامل نبود . چون من همیشه تلفن هام رو جلوی خودش جواب می دم . بیشتر به خاطر این بود که خودم از جمله ی اونایی هستم که اصلا خوشم نمیاد کسی صدای منو بزاره روی بلندگو که همه بشنون ، وقتی با همه کار ندارم . واحتمال می دادم همکارم هم از این کار خوشش نیاد . علاوه براین ، مدیر عامل هم خوشش نمی اومد . گذشته از همه ی اینا ، هیچ حدثی نمی تونستم بزنم که چه کار می تونه داشته باشه ، مگر اینکه اشتباهی توی تصحیح برگه هام شده باشه ( که در صورت باید حوزه ی تصحیح بهم زنگ می زد نه ایشون ) یا اینکه بابت تقدیر نامه اش زنگ زده که احتمالا دستش نرسیده . و خودم رو آماده کرده بودم که فردا به آقای «د.ک» زنگ بزنم و پی گیرش بشم .

که یه ساعت بعد یه پیامک از طرفش اومد با همون ادب و نزاکت همیشگی اش و پرسیده بود که آیا حاضرم توی یه آموزشگاه دخترانه رافع ۶ یا نرم افزار هلو رو درس بدم ؟
و من ؛   D- :

البته الان احتمالا شما D- : شکلی می شین اگه بفهمین ، چه رویی دارم که می خوام صبح بهش زنگ بزنم و بگم اگه آموزشگاه از اول مهر بخواد،  حاضرم درس بدم ولی تا قبل از اون می خوایم بریم مسافرت و نمی تونم . و توی دلم دعا می کنم که از اول مهر بخواد . برای اینکه من وقت کنم  ، بعد از مسافرتم ، برم ذوره ی  هر دو تا یا یکی شونو ببینم .   D- :

یعنی آخر رو داشتنم . مگه نه ؟

تااااازه ! از سر شب که پیامکش رو دیدم سه نسخه آموزش تصویری رافع ۶ رو دانلود کردم ، یکی شونم تا ته خوندم . کاری نداره که .( آره جون خودم )

همه اش فکر می کنم یعنی آموزشگاه شاگرد خصوصی داره ، یا کلاس عمومیه  ؟ استاندارد خاص برای تدریس داره ؟ کتابای روزبهانیه یا می شه یه جزوه ی شخصی داد ؟  سیستمش شبکه است ؟ هنرجوهاش بچه اند یا بزرگسالند ؟ و اصلا اصلا اصلا فکرش رو هم نمی کنم که من که تا به حال رافع ۶ ندیدم ، می تونم درس بدم یا نه ؟

ولی امشب که به برنامه اش نگاه کردم خیلی ساده بود . نرم افزار حاضر و آماده ایه . مثل اکسل نیست که خودمون باید ترازها و کاربرگها رو بسازیم . خودش داره . تازه با خودم فکر کردم که اگه آموزشگاهه قبول کنه از اول مهر باشه ( و من فرصت کنم یه جزوه بنویسم و یه دور خودم مرورش کنم ) برم کتابای کلید و آموزشش روهم بگیرم . اگه لازم شد ، خودم هم کلاس برم . تازه اگه کلاسش جور نشد ، برم پیش مژده ، مبادله ی پایاپای ، بهش ویندوز و ورد و اکسل و فتوشاپ و اینترنت  یاد بدم  ، رافع ۶ رو یاد بگیرم .

حالا خوبه فردا آقای «ش» بگه آموزشگاهه برای هفته ی بعد می خواد . تمااااااام رویاهای یک عدد دانش پژوی عاشق یادگیری رافع ۶ به دست باد سپرده می شه . چه شبها و روزهایی که در رویای یادگیری این نرم افزار سپری نشد !!!. بعد شما می تونین با افتخار بیاین برای این پست کامنت بزارین بگین : ها ها ها ها ! ضایع شدی !!!

دسته گل

دیشب خواب دیدم ، مدیر جان می خواد سی دی ای رو که به عنوان نمونه کار الکترونیک دادم برای ارزشیابی ام باز کنه و من مونده بودم چه گلی به سر مبارک بگیرم .

خدا همچین روزی رو نیاره . حالا نمی گم که چی کار کردم که . باید خره از روی پل رد شه یا نه ؟

خدایا ....
ادامه نوشته

یک روز معمولی

مثل بچه های خوب ، وقتی از سر جلسه ی امحان آمد بیرون ، مستقیما برخورد کرد با یک عدد لبخند من و یک نگاه سر تا پا تحسین که داشت قد و بالایش را برانداز می کرد .

با همان معصومیتش آمد جلو که جواب سلامم زرا بدهد و چقدر سرخ و سفید شد وقتی فهمید ما اصلا توی این مدرسه ، چیزی به نام مراقبت شهریورنداریم . و البته ، حرف من را هم قبول داشت که به هرحال ، سالهای اول باید سخت گیری ها را تحمل کرد و نظم و انضباطی حتی بیشتر از حدمعمول داشت ، تا آدم را بشناسند . وقتی دستشان بیاید که با یک همکار زیز کار در رو و کم توان طرف نیستند ، حتما با آدم راه می آیند .

از این همکار خوبا  هم داریم !...

زنگ زده به من و بعد از کلی تشکر که مجال دفاع ، را هم از من گرفته بود  ، می گوید : فردا رو دیگه مزاحم شما نمی شم . خودم می رم مدرسه . زنگ زدم که بگم یه وقت صبح زود مجبور نشی بچه رو بزاری جایی و بری مدرسه ، جای من مراقبت . بابت همان سیزدهم هم که جای من رفتی یک دنیا ممنون . انشاء الله جبران می کنم . اصلا هر وقت کاری داشتی ، بگو حتما جای تو می روم ...

و فرصت نمی دهد که بگویم ، من اصلا یادم نبوده که باید فردا جای تو بروم مدرسه . و اصلا زحمتی نیست . من خودم فردا مدرسه کار دارم و باید بروم . اصلا اصلا اصلا سیزدهم هم جای تو مراقبت نرفته ام .

و باز نمی گذارد که بگویم : همکار جان مهربان مشهدی من ! شما خیلی مانده با لیانشانپوی ما اخت شوی . همین هنرستان جان را می گویم .

ما از وقتی خدا توی این هنرستان ، آفریدمان ، به خاطر نداریم تابستانها ، برای مراقبت رفته باشیم مدرسه . امتحان شهریور هم مگر با چند تا کله گچی انگشت شمار ، مراقبت می خواهد ؟ فقط باید کلید را به موقع ( شما بخوان قبل از امتحانات )داده باشی تا مراقبین هر وقت دیدن بچه ها مثل یک عدد چهار پای "زیبا صدا " مانده اند توی گل ، کلید را بدهند که از رویش بنویسند . تازه !!!!اگر ما افتاده ای داشته باشیم که تغییر رشته نباشد . چون از این لطفها برای تغییر رشته ای ها ، کسی نمی کند . ( دودش می رود توی چشم خوشان وقتی سال بعد معلمهای پایه سومی را دیوانه کنند )

بعد ،  از وقتی شما نازنینِ مهربانِ وظیفه شناس ، طرفهای ما پیدایت شده ،ما عذاب وجدان گرفته ایم وقتی دیدیم شما برای هر یک ثانیه تاخیرت هم زنگ می زنی به معاون جانها خبر می دهی ، برنامه ی مراقبت شهریور (!!!!) از آنها می گیری و بابت دیر کرد یک روزه تحویل سوالهایت ، ختم قران نظر می کنی که بخشیده شوی . تازه ، رفتارهای ناشایست مدیر جان ، در حق خودت را حق مسلم او تصور می کنی و او را همچنان "خانم" صدا می کنی که "خانمی" از خودت است .

با این همه ، آنقدر ختم خبائث نشده ام که وقتی یک روز قبل از سیزدهم به من زنگ زدی که جایت بروم مراقبت ، حرفت برایم بی ارزش شود . خواستم بروم ، ولی قبلش زنگ زدم به معاون جان که : فلانی عزیز! دوست جان نازنینمان خواستند ما جایشان بیاییم مراقبت ، بیاییم ؟

( می دانی دیگر ! خوب بودن را از تو یاد گرفته ام که اول اجازه بگیرم . وگرنه خودت که خوب می دانی ، اصلا چشمداشتی برای شنیدن جواب نه ، نداشتم . و خدا را شکر که بلاگفا دروغ سنج ندارد )

که ایشان فرمودند : نه دلبندم . تشریف نیاور . یک وقت ممکن است گرد راه بنشیند به پای مبارکت ، خسته شوی .

ما هم نرفتیم . حالا ، تو دوست جان نازنین ، زنگ می زنی و از زاغارت بودن گوشی من که نه می گذارد صدا برود و نه می گذارد بیاید ، سو استفاده می کنی و یک نفس تشکر می کنی و ما را می گذاری تا توی عذاب وجدان ، بسوزیم و نیست و نابود شویم که چه ؟ من که نتوانستم پای تلفن به شما بگویم که اصلا جایت نرفته ام . و خودت که می دانی خوشم نمی آید این طوری زیر بار خجالت کار نکرده ؛ له شوم . فردا انشاء الله حضوری برایت توضیح می دهم و یک جلسه فشرده  ی خباثت ، تحت عنوان دوره ی «طرز زندگی در لیانشانپو» را برایت می گذارم .

ولی ... خدا وکیلی ... مراقبت ؟!!! ... آن هم تابستان ؟!... کوتاه بیا دوست جان ...

گمونم حق من نبود ...

صبح زنگ زدم به آقای «ش» که به همکار جوانش بگوید برود برگه هایی را که او تصحیح کرده ، تجدید نظر کند . کلی بدبختی کشیدم که قانعش کنم ، دلیلش این نیست که من نمی توانم بروم . دلیلش این است که ایشان حتما باید بروند . اگر نمی تواند برود و مشکلی دارد من می روم .

و کلی بدبختی کشید تا اینکه نتوانست قانعم کند که برودم ، وقتی می گفت : به نظرم خودتون برید بهتره . تجدید نظر حق شماست . شما یه دسته تصحیح کردین . یه دسته هم باید تجدید نظر کنید .

و فکر می کرد که دار قانعم می کند وقتی می گفت : تجدید نظر راحت تر از تصحیحه .

چرا فکر می کرد من نمی توانم به همان دلیلی بخواهم آقای «ح» برگه ها را تجدید نظر کند که او برگه های من را( که به قول خوش حق خودش بود تجدید نظر کند ) داده بود او تجدید نظر کند ؟

همکار جان ، درست است نمی توانم اندازه ی تو خوب باشم ، اما قدر خودم که می توانم . من اگر می دانستم «ح» یک همکار جوان کم سابقه است ، و اگر می دانستم این همه راه را آمده برای تصحیح ، امکان نداشت دست به برگه ها بزنم . ما همیشه قرارمان توی گروه ، بعد از ور افتادن نسل کوالاهای پر ادعا ، احترام گذاشتن به جوان تر ها بود .

چرا فکر کردی که باید از من تشکر کنی ، وقتی دیدی ، بعد از آن همه اصزرارت ، نظر من تغییر نکرده . و با تاکید گفتی : آقای «ح» اصلا ناراحت نشده بود ... پس احتمالا باید ناراحت می شد ، مگر نه ؟ و من کار درستی کرده ام .

امیدوارم موقعی که به او گفتی ، برود برای تجدید نظر ، بهش فهمانده باشی که چون وقتش را ندارم یا راه دور است یا سختم است ، نخواستم که ایشان بروند . ایشان باید بروند برای تجدید نطر ، چون اگر از اول هم می دانستم همکاران هنرستان پسرانه ی مان ، قرار است بیایند برای تصحیح ، محال بود به اصرار مدیر جان ، پایم را بگذارم حوزه ی تصحیح .

جوجه کوچولو

خوب ، ما معمولا ، برگه ها رو سوال به سوال تصحیح می کنیم . این طوری هم دقت میره بالا هم سرعت . اما اونقدر نگران بچه ها بودم که اول گشتم و از توی برگه ها ، برگه های اونا رو با شناختی که از دست خط هاشون داشتم ، پیدا کردم .

تا آخرین برگه از برگه هاشون رو تصحیح کنم ، نصف عمرم نیست و نابود شد. فقط تا آخرین سوال رو تصحیح می کردم و و جرات شمارش نداشتم .  ده تا برگه ی اینا رو که تصحیح کردم ، اومدم سراغ شمارش . باورم نمی شد ، کمترینش ۱۶ بود و بالاترینش نوزده و نیم .

یعنی از شادی توی پوست خودم نمی گنجیدم . اسم که نداشتن برگه های بدون سربرگ . ولی مطمئن بودم خودشونن . البته تا یکی دو هفته ی دیگه که نتایج بیاد دیگه مطمئن می شم .  برگه های اینا که تموم شد ، برگه ها ی بقیه رو تصحیح کردم . همه رو برگه به برگه ، چون تصحیح ده تا برگه ی کامل ، باعث شده بود سوالها رو حفظ کنم . هنوز نصف برگه ها رو تصحیح نکرده بودم که آقای «ش» از جلوی در صدام کرد . رفتم دم در و گفت که برگه هاش تموم شده و برای تجدید نظر نمی تونه بمونه . اگه مشکلی نیست ، برگه های من رو آقای «ح» تجدید نظر می کنه .

حس ناامنی یهو بهم دست داد . البته من برگه ها رو دقیق تصحیح می کنم . اما یاد آقای «ک» توی تصحیح اوراق خرداد افتادم که چون سی سال سابقه داشت ، با من مثل یه بچه ی پررویی برخورد می کرد که پاش رو از حریم خودش فراتر گذاشته و داره هم تراز با یه همکار با سابقه ، ارز اندام می کنه . هر چند که آخرش هم کلی گفت که : «من برای همکارای جوون ، جدا از کم سابقه بودنشون ، ارزش زیادی قائلم . چون شما ها ، به اینترنت تسلط دارین و به روزین . » ولی اون خستگی نداشتن حوصله ی ورود جوون تر ها به حریم بزرگترها رو می شد از نگاش خوند . هر چند اون هم از ته دل خندید ، وقتی در شگفتی از گرفتن جواب سئوالم برای شنیدن سابقه ی کارش گفتم : خیلی جوونتر از این حرفها به نظر می رسین . ( همون عادتی که نمی تونم سکوت کنم و حرفی نزنم ، به خصوص اگه بدونم  یه حرف می تونه طرف مقابل رو خوشحال می کنه )

حالا نگران بودم آقای «ح» ،  آدمی باشه  سخت تر از اون همکار باسابقه مون . احتمالا خسته تر ، عصبی تر ، بد اخلاق تر . که راه به راه برگه ها رو بگیره دستش و از صدم صدم نمره هام ایراد بگیره  . به هر حال قسمت ما بود دیگه . هی برخورد داشتن با همچین همکارایی .

سی تا از برگه ها رو تصحیح کده بودم که معاون اونجا صدام کرد که : اگه برگه هات تصحیح شده ، بده آقای «ح» تجدید نظر کنه .

گفتم بیست تا مونده . که طفلکی گفت : خوب اونایی رو که تصحیح کردی بدی تجدید نظرکنه .

خوب من هنوز همه رو شمارش نکرده بودم . گفتم بیام بیرون به آقای «ح» توضیح بدم که اگه می خواد نمره هاشو بزاره تا من بعدا خودم نمره ی تصحیح اول رو وارد کنم . که دیدم جلوی در اتاق تصحیح آقایون همکار ، یه پسرکوچولو وایساده که داره بیسکوییتش رو می خوره . به همین نازی .

یه بچه ی بیست و شش ، هفت ساله . نه بیشتر .

با حالتی که به زور می تونستم جلوی خنده ام رو بگیرم ، از اون فکری که در مورد آقای «ح» توی ذهنم بود ، گفتم : شما آقای «ح» هستین ؟

در حالی که هل شده بود و لابد اون هم فکر نمی کرد اون خانم«س» که حتما آقای «ش» که هنوز منو به عنوان سرگروه می شناخت ، معرفی اش کرده بود ، من باشم ، در حالیکه بیسکوییتش گیر کرده بود توی گلوش و به سرفه افتاده بود ، گفت : بله . خودمم .

خیلی خونسرد بدون اینکه به روش بیارم که چقدر از شنیدن ناگهانی اسم خودش  هل شده ، توضیح دادم که برگه ها در چه وضعی اند و برگه های تصحیح شده رو دادم بهش که بره تجدید نظر کنه .

البته معلومه اوضاع حوزه ی تصحیح چه خر تو خری بوده که ما به درخواست معاون مدرسه ، حق انجام همچین کاری رو داشتیم .

برگه ها که همه شون تمام شد ، قبل از اینکه همه رو به این جوجه کوچولوی همکار تحویل بدم ، بهش گفتم : شما چند سال سابقه داری.

البته جمله ی «آخی ... نااااازی ! »  از سر تا پای سوالم می بارید .

که کوچولو هم که اینو انگار از سئوالم خونده بود با جدیتی که پشتنش یه دنیا دنبال ابهت گشتن و دلیل برای بزرگ بودن پیدا کردن بود ، گفت : پنج سال .

پنج رو  ، با  همچین افتخاری گفت انگار پنج سال داوطلبانه توی جبهه های حق علیه باطل بوده و دو سه بار هم به مقام رفیع شهادت رسیده .  

و البته دلخوری از نگاش موج می زد وقتی لبخند و سکوت منو دید که پشت بندش فوری گفت : از همون سال اول هم توی تصحیح اوراق بودم ...

طفلی .. نمی دونست تصحیح اوراق برای ما همچین کار شاقی نیست . و البته اونو به عنوان یه اعتبار چسبونده بود به سابقه اش . که دیدم داره زیادی اذیت می شه ، یه پس گردنی به خودم زدم که : چرا داری مثل کوآلاهای گنده ی گروه مون  ، خباثت به خرج می دی ؟ اون طفلی که نمی دونه تو برای چی این سوال رو پرسیدی ، فکر کرده داری اعتبارش رو زیر سوال می بری .

که سریع به راه راست هدایت شدم و گفتم : بابت این پرسیدم چون فکر می کرد م آقای «ح» سابقه ی بیشتری داشته باشه .

و بهش نگفتم که این به خاطر اشتباه برداشت من بوده و گفتم به این خاطر بوده که همیشه ازش با اقتدار ، توی گروهها اسم برده شده .

البته دروغ هم نگفتم . که کلی خوشحال شد .

وقتی اومدم خونه ، یه نگاه به مشخصات همکارا توی فایل ذخیره ی سیستمم انداختم . آره . آقای «ح»  توی اون فایل سابقه اش چهار سال بود . ولی من بیشتر از اینکه به مدارک توجه کنم ، ذهنیت هام رو باور داشتم .

ولی خیلی خوشم ائومد از رفتار آقای «ش»  همکار با تجربه مون که با وجود اون همه سابقه ای که داشت ، همچین از آقای «ح» حرف می زد که انگار مغز متفکر و نبض تصمیم گیرنده ی گروهشونه .

شاید هم همین طور باشه . این جوجه کوچولو ، با وجود سن کمش ، حرف زیادی برای گفتن داشته باشه . ولی هر چی هم که باشه ، برخورد احترام آمیز افراد باسابقه توی گروهشون و این طور پرو بال دادن به یه نیرویجوون ، واقعا ارزشمنده .

خوب که فکر می کنم می بینم ، همکارای باسابقه ی گروه ما هم ، همین کار رو با ما - یا حداقل من - می کن . برای همینه که هر وقت اسمشون هم که میاد ، قند توی دلم آب می شه .

جوجه کوچولو موقع تحویل گرفتن برگه هام ، انگار توهم بزرگ بودن زده بود به سرش ، یه درسی هم بهم داد و رفت .گفت که : شما می دونین چرا برگه هاتون طول می کشه؟ واسه اینه که شما برگه به برگه تصحیح می کنین . ولی ما سوال به سوال . الان همین آقای «ش» برگه ها رو سوال به سوال تصحیح می کنه . برای همینه که ما زود صحیح میکنیم ، مال شما طول می کشه .

با یه لبخند گذاشتم حرفش تموم بشه . همکار کوچولوی من ، منو کم سابقه تر ازخودش فرض کرده بود و فکر می کرد من اینو نمی دونم . اون نمی دونست چرا من برگه به برگه صحیح کردم . دلیلی هم نداشت براش توضیح بدم . فقط ازش تشکر کردم و بهش گفتم که چقدر از دیدن همکارم که توی درس شرکتها ، استاده خوشحال شدم .

ولی واقعا دیدن یه همکار کم سابقه تر از خودم ، برام از دیدن یه دهه پنجاهی هم جذاب تر بود (-:

تصحیح اوراق بچه ها جان خودمان ...

صبح زود ، در حالی که از شدت دل پیچه به خودم می پیچیدم ، از خواب بلند شدم . حالت تهوع ، مزید بر دل پیچه اوضاع خیلی وحشتناکی برام درست کرده بود . خودم می دونستم چه مرگه . نگران بودم . نگران بچه هایی که این همه وقت و سرمایه رو هزینه کرده بودند برای گرفتن یک نمره ی خوب از شرکتها . و نمی دونستم که از عهده ی امتحان دیروز  برآمده اند یا نه .

مدرسه ای که حوزه ی تصحیح بود ، فاصله ی خیلی زیادی با خونه داشت ، با این همه آنقدر نگران بودم که زودتر از هر همکار دیگری که بخواد برگه ها رو تصحیح کنه ، رفتم اونجا .

آماده نبودن برگه ها و ۴۵ دقیقه معطل شدن من ، حال خیلی بدی برام رقم زده بود . نصف زمان انتظار سپری شده بود که خانم «ج» رو در حالی دیدم که داشت وارد مخزن  آماده سازری برگه ها می شد .

خانم «ج» مدیر مدرسه ای بود که اولین سال تدریسم ، رو اونجا خدمت می کردم . یه مدرسه توی منطقه ای محروم ، حالا شده بود مدیر این دبیرستان نمونه دولتی . از دیدنش خوشحال شدم . گمونم اون هم خوشحال شد . توی اون دو سالی که معلم مدرسه اش بودم ، خیلی نسبت به من لطف داشت .

صداش رو از توی اتاق آماده سازی برگه ها می شنیدم که داشت خطاب به معاوناش که احتمالا در مورد من چیزی بهش گفته بودن ، می گفت : می شناسمش . دبیر ریاضی خودم بود ...

آنقدر زمان آماده سازی برگه ها طول کشید که  تصمیم گرفتم یه سر برم اتاق تصحیح برگه ها ببینم کی اونجاست . دو تا همکار باسابقه ی نا آشنا اونجا یودن که جواب سلامم رو ، با نگاه متعجبشون ،  به گرمی دادن .

وقتی برگشتم توی راهرو ، در حالی که نگام به کف راهروبود ، دیدم یکی ازهمکارا، رفت توی اتاق برگه ها و اسم شرکتها رو آورد . صدای معاونای دبیرستان از اونجا می اومد که می گفتن خانم «س» ؛ یعنی من ، هم اومده برای همین برگه ها .

اسم شرکتها ، گوشم رو تیز کرد . آقای «ش»  ، همکارمون توی هنرستان پسرانه بود . از من سر به زیر تر ، از جلوی من رد شده بود و منو نشناخته بود . منم البته نگاش نکرده بودم ، اما وقتی اسم من رو از معاونا شنید ، اومد بیرون که احوالپرسی ای داشته باشه . منم به همین نیت بلند شدم و بعد از سلام و احوالپرسی گفتم که اگه بخوان ، من برگه ها رو تصحیح کنم و ایشون تجدید نظر کنه . یا بالعکس  . که گفت تعداد برگه ها زیاده و صد تا برگه است . فکرش رو بکنین صد نفر فقط توی یه ناحیه افتاده بودن .

بهش گفتم که با توجه به مشکلی که آموزشگاه «ا» برای بچه های ما ایجاد کرده ، الان در شرایطی بچه ها این درس رو افتادن که احتمالا کنکور قبول می شن . و اگه امکان داره با دست باز تصحیح کنه .

که آقای «ش»  حرفم رو تایید کرد و اطمینان داد که همین کار رو می کنه . و در ادامه گفت که : از بس این آموزشگاه برای ما مشکل ایجاد کرده که من خودم به بچه ها اصلا اجازه ی اسم نویسی در این آموزشگاه رو نمی دم . بهشون هم گفتم که اگه بفهمم کسی توی این آموزشگاه اسم نوشته ، من خودم میاندازمش .

این حرفش به نظرم بهترین راهکار بود . خیلی خوشم اومد از حرفی که زد . گذاشتم تا توی سال تحصیلی ، به موقع ازش استفاده کنم .

آقای «ش» گفت که قرار بوده اقای «ح» هم بیاد برای تصحیح که بهش زنگ می زنه و می گه که نیاد .

من تا به حال اقای «ح»  رو ندیده بودم . و خوشحال شدم که جای اون آقای «ش» اومده برای تصحیح . آخه «ح»  ، به نظر یه همکار با سابقه ی متکی به نفس می اومد . از اونایی که تا توی گروهها ، همون سالی که سرگروه بودم ، یه برنامه ای می زاشتیم ، همه می گفتن باید قبلش با اقای «ح»  هماهنگ کنن . و تقریبا بدون اینکه چیزی رو بهش اطلاع بدن ، کاری نمی کردن . و با توجه به اینکه من اولین سال تدریس شرکتهام بود و این درس یه ابرغول توی رشته ی ما بود ، و اسم این همکار رو از اول به عنوان مدرس همین درس می شنیدم ، تقریبا مطمئن بودم که با یه همکار در حد «ا» مولف کتاب شرکتها طرفم .

البته بدم هم نمی اومد از دور یه جوری ببینمش که بدونم این ابرغول هنرستان ... ( هنرستان پسرانه ی ناحیه مون ) کیه .

قبل از اینکه برگه ها آماده شه ،  باز رفتم توی اتاق تصحیح . و یه خسته نباشیی با چاشنی لبخند همیشگی ام تحویل همکارا دادم که یکی شون که با سابقه بود بهم گفت : تو دانش آموز من نبودی ؟

خوب مطمئنا نبودم . بهش گفتم که اون هر چقدر هم تجربه داشته باشه ، محاله معلم من بوده باشه . ولی اصرار داشت که بگم از کدوم مدرسه ام . منم اسم هنرستانم رو گفتم و بهش گفتم برای تصحیح شرکتها اومدم . که یهو هر دو تاشون گفتن : مگه همکاریم ؟

با تعجب گفتم : خوب همکاریم دیگه .

که دنبال هم هی جملات را کامل کردن که : ما فکر کردیم دانش آموزی ... و اون یکی گفت: آخه قیافت کم سن به نظر میاد . بعد این یکی گفت : شاید واسه اینکه خیلی شاد و با انرژی هستی . یه جورایی انرژی مثبت داری ...

من که از شنیدن حرفاشون کلی سر ذوق اومده بودم ، با خنده نگاشون کردم که یکی شون ، خطاب به اون یکی  گفت : می دونی چهره اش یه جوریه ...  

که اون یکی کامل کرد و گفت : معصومه . یه معصومیت خاصی داره  ...

و خودش ادامه داد : آره یه چهره ی بی گناهی داره ...

به عمرم همچین تعبیری از خودم  نشنیده بودم . مونده بودم که چه جوری به محبتشون جواب بدم که معاونا صدام زدن برای گرفتن برگه ها ...

رفتم برگه ها رو گرفتم و امدم توی اتاقشون که تصحیح کنم ، یهو دیدم گوشی ام زنگ می خوره . همون مزاحمه بود . گفتم قبل از اینکه قطع کنم ، یه اتمام حجتی باهاش بکنم . اما جلو همکارا نمی شد ، رفتم بیرون که مثلا برم توی اتاق یغلی که خالیه جواب بدم ، البته بیشتر برای اینکه این گوشی زاغارته ، اسپیکرش خرابه  باید روی بلندگو صدار رو شنید که یهو ، چشمتون روزگار بد نبینه ، همکار زیرآب زن جانمان رو توی اتاق در حال تصحیح دیدم ...

گوشی که جای خود داره ، توی اون شرایط خودم رو هم حتما خفه می کردم که با یه نیش تا بناگوش باز شده ، اومد کلی روبوسی و چاق سلامتی که : از کجا می دونستی من اینجام ؟

خوب . بهم الهام شده بود دیگه . و این الهام همانا و اساب کشی اجباری از کنار همکارایی که آخر روحیه دادن به آدم بودن ، به کنار این همکار جان همان .

درسته پشت دستم رو داغ کردم و یه تعهد کتبی اینجا دادم اما نمی شه که با طرف قهر باشم . سلام علیک سر جاش اما اعتماد دیگه تعطیل .

ارزیابی

گوشی نازنینم را دام تعمیرکنند . یک پا عصای دست است برایم . درست است که تعمیر کار به اندازه ی قیمت یک گوشی معمولی بابت تعمیرش ، قرار شد از من بگیرد ، اما ارزشش را دارد . حافظه ی جانبی و قوای تجزیه تحلیل من است این بخت برگشته.

داشتم خودم را با کارهای خانه مشغول می کردم که گوشی بی حافظه ی مدل گوشت کوبی ام زنگ خورد . زینب بود . کلی تشکر کرد بابت تدریس تابستانم و از من خواست تا چندکلمه ای با مادرش صحبت کنم . حرفهای مادر زینب ، خستگی تمام روزهای تابستانم را از تنم بیرون کرد . می گفت همیشه توی خانه ، صحبت از من است . ( حالا همیشه اش را که حتما اغراق کرده ، اما گاهی هم ،  صحبت یک معلم خاص باشد ، کلی جای خرسندی است برای آن معلم خاص ) می گفت که توی تمام سالهای تحصیل دخترش ، او هرگز معلمی نداشته که به اندازه ی من برایش تاثیر گذار بوده باشد ، و اینکه حرفهایی که من همیشه کنارتدریسم می زدم و گوش شنوایی که برای درد دلها و مشکلاتشان بودم ... خودم که همه ی اینها را در حد اغراق می دیدم . اما کلی شگفت زده شدم وقتی گفت که زینب هر شبی که روز قبلش با من کلاس داشته ، همه ی حرفهایمن را مو به مو برای پدر و مادرش نقل می کرده ... و دعاهای یک جمله در میانش برای عاقبت به خیری ام ، کلی مرا آورد سر ذوق .

اصلا حتی تصورش را هم نمی کردم که امسال هم روی دانش آموزانم اثری مثبت گذاشته  باشم . آخر سالی که گذشت ، من آنقدر درگیر درس جدید و مشکل شرکتها بودم که کمتر از همیشه برایشان وقت گذاشته بودم .

حرفهای امروز مادر زینب و چند ساعت قبل از او ، مادر هانیه و قبلا ترها ، مادر شبنم ، کوثر ، مهنوش و فرزانه ، درست مثل بارقه هایی بودندکه خاکستر رو به خاموشی اشتیاقم را فروزان کردند . باید اعتراف کنم که بعد از آن درگیری آخر سالی با آموزشگاه «ا» کلا حالم دیگر داشت از سیستم آ . پ به هم می خورد . حتی تصمیم جدی گرفته بودم که پیشنهاد اداره کلی ها را قبول کنم و قید تدریس را بزنم .

امروز الهام هم توی دبیرستانی که حوزه ی نهایی بود ، با دیدنم و یادآوری خاطره ی بحث های ما با آموزشگاه «ا» گفت : خانم! ، آقای الف ، آن روزهای اول آنقدر از دست شما عصبانی بود که نگو . ولی این اواخر در مورد شما ، توی کلاس گفت که معلمتان کار اشتباهی نکرده  . اتفاقا شمامعلم مسئول و متعهدی دارید که پی گیر مسائل شما بوده . باید قدرش را بدانید .

البته ، شنیدن این حرف در مورد خودم از زبان الهام به نقل از آقای الف ، ذوق مرگم نکرد . باید بگویم هیچ حس خاصی به من دست نداد . فقط خوشحال شدم درمورد خودش . به اینکه ته مانده های انصاف در وجود همکاری که تا آن اندازه توانمند است ، ازمیان نرفته .

مطمئنا بعد از اینکه کلا بچه های ما آبشان از آسیاب این آموزشگاه گذشت ، با خودش یک گفتگوی دوستانه خواهم داشت .

در هر صورت حرفهای امروز مادر زینب ، یک بازخورد زیبا و غیر قابل انتظار بود برایم و یک نمره ی بیست غیر قابل پیش بینی ، بعد از بی توجهی به حرفهای همکار زیرآب زنم که می گفت اینقدر لوسشان نکن این بچه ها را ، ارزشش را ندارند .

دیدی ارزشش را داشتند «ش» جان !!

لیلی عزیز من ...

ساعت هشت ، توی حوزه ی امتحان نهایی بودم . من را  یاد  دوران دبیرستانم می انداخت . زمانی که حوزه ی امتحان نهایی ما همین دبیرستان بود . با مرجان و لیلا ، هر روز یک عالمه راه را پیاده می آمدیم که امتحانات نهایی را بدهیم . ولی هرگز ، اینجا برای من نوستالوژیک نبوده و نیست .  

بچه ها چند دقیقه ای زودتر از من آمده بودند . توی فاصله ای که امتحانشان شرع شود ( ساعت ده ) برایشان نمونه سوال حل کردم و اشکالاتشان را رفع کردم .

زینب دائم میگفت : خانم ! من قبول می شم اما اگه نمره ام زیر هجده شد ، از من دلخور نمی شین ؟

باید بگویم این حرفش قند توی دلم آب می کرد و من تنها به رویش لبخند می زدم . با اینکه دیدن بچه ها خوشحالم می کرد اما از اتفاق دیروز ، آنقدردلم گرفته بود که به سختی می توانستم فشار زیادی را که به مغزم می آمد تحمل کنم . و حل سوالات مشکل شرکتها ، مزید بر این فشار بود  .

معاون دبیرستان ، معاون سابق هنرستان ما بود ، کسی که توی دوران پاره وقتی ، به شدت دوستم داشت . هنوز حرفهای فریده توی ذهنم است که می گفت : خانم «س» تو رو خیلی دوست داره ها . آخه وقتی تو بهش سلام می کنی ، لپت رو می کشه بهت می گه سلام عزیزم . اما به  بقیه خیلی خشک و رسمی جواب می ده .

و من همان موقع از ته دل خندیده بودم به این همه دقت فریده .

راست می گفت . لیلی ، خیلی دوستم داشت . من هم دوستش داشتم . وقتی دخترش به دنیا آمده بود ، رفته بودم دیدنش . و دلش می خواست بعد از تولد شازده کوچولو بیاید دیدنم که نشد . توی دنیای علاقه های زنجیره وار ، همیشه آرزو داشت برای پسرش علی ، همسری پیدا کند که شبیه من باتشد و چه کسی بهتر از دختر من بود .  می گفت : «دخترت اگه شبیه تو باشه ،  امکان نداره عروس بدی بشه » و من همیشه خنده ام می گرفت از اینکه برای صد سال بعدش نقشه می کشید . وقتی هم که من را دید ، با همان محبت قلبی اش ، پرسید : نازنین بانو چه می کند ؟

خیلی تعجب کردم از اینکه فهمیدم علی سال چهارم ریاضی است . او هم انگار از بزرگ شدن نازنین بانو تعجب کرده بود . و کلی احسنت و آفرین گفت وقتی فهمید نازنین بانو کجا درس می خواند .

باید بگویم که امروز حالم آنقدر بد بود که دیدن لیلی هم آرامم نکرد . یعنی درست تا همین الان که کامنت طناز و سما را نخوانده بودم . دارم حس می کنم چقدر کار خوبی می کنم که حرفهایم را اینجا می زنم . این طوری حداقل ، کمی سبک تر می شوم .

بچه ها توی جلسه ی امتحان ، با دیدنم که روی سکو ، کنار منشی و ناظر ایستاده بودم ، انگار جرات پیدا کرده بودند . چیزی مثل وجود یک حامی و پشتیبان ، به آنها آرامش می داد . مطمئنا اگر لیلی ، من را نمی شناخت امکان نداشت اجازه دهند ، من وارد حوزه ی امتحانی شوم . و وقتی ناظر با دیدنم که گوشه ی سالن ، روی سکوی پهن و بزرگشان ایستاده بودم ، گفت : « دخترم ! چرا نمی ری سر جات بشینی ؟!!!» این لیلی بود که با  لبخند ، جلو آمد و من را معرفی کرد و گفت که از همکارا هستم و ناظر عذر خواهی کرد و دعوت کرد که کنارشان بنشینم .

و من تا وقتی که یک دور سوالها را ببینم و تنها مورد ابهام را برای بچه ها شرح دهم ، گوشی ام را سایلنت کردم تا صدای زنگ «خانم زیرآب زن »  اذیتم نکند.

بیشتر از ده بار زنگ زده بود که بچه ها را ول کن بیا مدرسه ، که با هم برویم حوزه ی تصحیح .

آنقدر حالم بد بود که نمی خواستم با دیدنش ، بدتر شوم . اصلا تقلاهایش برای ماندن توی همان خراب شده ای که هستیم ، حالم را به هم می زند . و می خواهد یک شریک پیدا کند برای دست و پا زدن . که هی می گوید : تو اولویت دومت را زده ای فلان جا. آن جا شاهد نیست . بزرگسالان است . بیا اصلاح کن و ...

حالا انگار ، من مشکل امتیاز های او را دارم . درست است که سابقه ام کم است اما به خاطر تقدیر نامه هایم ،  بعد از دو تا همکار باسایقه ام بالاترین امتیاز را توی گروه دارم . اگر قرار باشد من را بفرستند ،  بعدی های من که دوست جانهای مدیرند هم که باید بروند . بعد ، اصلا بفرستند جای دیگر . مگر چه می شود ؟ آن جا را هم تجربه می کنم . آنجا هم کلی دوست و آشنا پیدا می کنم . این همه اصرار برای ماندن و راکد ماندن برای چه ؟

توی راه برگشت ، آقای نقاش زنگ زد و خواست توضیح بدهد که چرا کابینت سازها ، فردا را هم مهلت گرفته اند برای اتمام کارشان .  خودشان که دیروزگفته بودند که در اندازه گیری یکی از درها اشتباه کرده اند . اما آقای «الف » داشت یک توضیح مجدد می داد . که وقتی به او گفتم ، دوستانش در ازای اینکه متری فلان قدر دارندگرانتر از تعاونی ما می گرند ، باید حداقل کار قشنگ و تمیزی ارائه دهند . درحالی که آقای «ز » گفته است در صورتی که بتواند ، درز بین کابینت و دکور را پر میکند ، با لحنی طرفدار مشتری گفت : بی خود کرده ، شهرام این حرف رو زده ؟ وقتی کار تموم بشه ، تا دقیقا همونی که شما می خواین بهتون تحویل نده ، من یه ریال هم بهش پول نمی دم .

 و وقتی گفتم که آنها گفته اند که تا دو هفته ی دیگر نمی توانند  برای دکور بالای کاغذ دیواری پوستری ، کاری بکنند ، با عصبانیت گفت : به جهنم که درست نمی کنن . مگه کابینت کار قحطه ؟ همین الان میرم یکی دیگه رو میارم که اون بالا رو درست کنه .

نمی دانم چرا وقتی این حرف را شنیدم ، یه چیز سنگین از روی قلبم برداشته شد .

تازه اون موقع بود که فهمیدم علت ناراحتی ام چه چیزی بوده . می گویم با خودم رو در بایستی دارم ، همین است .

از دیروز وقتی آقای «ز » کابینت کار ، گفت که اگر عجله ندارم ، تا و هفته دیگرمی تواند آن دکور را درست کند و پشت بندش یه لبخند معنی دار تحویل همان جوانک عوضی داد ، حس کردم واقعا نمی توانم تا دو هفته ی دیگر ، درگیر بودن با این موجودات عوضی را تحمل کنم . و مانده بودم واقعا برای آن کار کوچک چند دقیقه ای که تمام زیبایی پوستر و نورپردازی را تحت شعاع قرار داده ، من چطور می توانم کسی را بیاورم ، در حالی که هیچ کس حاضر نیست برای یک کار به آن کوچکی ، از یک روزکارش بزند . و ازاینکه این آدمهای عوضی ، با علم به این موضوع ، از قصد ، درست حیاتی ترین و کوچک ترین جزء کار را می خواهند دو هفته طول بدهند ، حس بد خفگی ، حس بد نداشتن هیچ راه چاره ای بهم دست داده بود . اما وقتی آقای «الف » این حرف را شنید و با عصبانیت گفت : شما اصلا خودت رو ناراحت نکن . کار رو من باید به شما تحویل بدم دیگه . همین فردا می رم یکی رو میارم درستش کنه .

انگار یک کم خیالم از بابت اینکه دیگر با آنها طرف نیستم ، راحت شد . البته میدانم آقای «الف » فقط حرف می زند و حالا تا بیاید درستش کند ، دو هفته ای وقت می برد . ولی حداقل خوشحالم که مجبورنیستم با « ز » و همکارش طرف باشم .

به نظرم توهم قوم و خویش بودن این آدم باز شرف دارد به رفتارهای دور از شرافت آن دو نفر که خیر سرشان تحصیلکرده ی معماری اند . حتی وقتی مثل بچه های کوچک می گوید : لازم باشه ، باهاشون درگیرمی شم . والله به خدا ...

دم خروس ...

توی این همه گیر و دار و اعصاب درب و داغانم ، به من  زنگ زده و می گوید : فردا هماهنگ کن ساعت نه با هم برویم حوزه ی تصحیح .

همین خانم زیرآب زن را می گویم .

گفتم : من به بچه ها قول دادم فردا ساعت هشت حوزه ی نهایی باشم و تا ساعت ده که امتحانشان شروع می شود ، برایشان نمونه سوال حل کنم .

می گوید : بچه ها را ولش کن . چرا اینقدر لوسشان میکنی ؟

می گویم : لوسشان نمی کنم ، به خاطر آن همه دلی که به درسم دادند و یک تابستان به یاد ماندنی و شیرین از تدریس را برایم رقم زدند ، می خواهم تلافی کنم ...

آخرش می گوید : پس آدرس حوزه ی تصحیح را برایم پیدا کن و پیامک کن .

انگار با ۱۱۸ طرف است . من با این همه گرفتاری و بچه ی کوچک و این همه کار بروم نقشه را زیر و رو کنم آدرس برایش پیدا کنم ، یک ساعت بنشینم تایپ کنم که یک وقت خانم توی خیابانهای گرین گیلبرز سرگردان نشود !!! . بس که انسان دوست و رئوف است این آدم .

بمیرم هم برایش آدرس را نمی فرستم . اصلا شاید تا وقتی او برود حوزه ی تصحیح ، آن طرفها پیدایم نشود . اصلا شاید بروم بمیرم .  

آدم هم اینقدر بی شرم و حیا ؟!...

زندگی من شده مثل سریالهای ایرانی . وقتی قراره آدم بد بیاره ، پشت هم بد میاره و وقتی که قراره یه چیزی درست شه ، همه چی با هم و درست اون آخر قضیه درست می شن .

فقط من الان نمی دونم اون آخر قضیه کی می رسه .

پدیده ای به نام مزاحم تلفنی ، چیزی بود که من هرگز نداشتم وباهاش درگیر نبودم . البته الان هم که یه مدت کوتاهیه ( شاید یکی دو هفته ) گرفتارش شدم ، اصلا برای من یک درگیری ذهنی نبوده و نیست . چون خرجش یه جواب ندادنه . اونم برای من که گوشی ام همیشه سایلنته ، یه کار عادیه که جای بحث نداره . اما اون چیزی که به شدددت اعصابم رو خورد کرده ، بار توهینیه که این وسط وجود داره و هیچ رقمه نمی تونم خودم رو قانع کنم که بی خیالش شم . شاید اگه بدونم سکوت و بی خیالی بهترین راهه ، حداقل بار عذاب اینکه من بهترین راه رو انتخاب نکردم ، روی مغزم سنگینی نمی کنه .  

ادامه نوشته

این یک تعهد کتبی است : پشت دستم را داغ می کنم ...

چیزهایی است که ملت سالهاست به آن پایبندند . و من تا از مد نیافتد که نمی روم سمتش . از جمله ی آن چیزها ، حذف افراد است .

یکی نیست به من بگوید : آخر بشر ! مگر تو مجبوری همه ی آدمها را حفظ کنی ؟

بعضی ها لیاقتشان نیست که فکر و ذهن آدم را مشغول کنند.

بعضی ها ، هیچ چیز به تو اضافه نمی کنند . مگر قرار نیست هر کاری که می کنی یک قدم تو را به کمال خودت نزدیکتر کند ؟ وقتی یکی تو را هی می کشاند پاین و پایین و پایین تر ، مگر مجبوری حفظش کنی ؟

آدم باش . بیا این خودکار قرمز را بگیر و حسابی رویشان خط بکش .

ادامه نوشته

از تعارفات ما ...

نمی دونم چرا همکارام اینقدر استرس ارزشیابی شونو دارن . حتی خانم«ظ» که خودش قبلا مدیر همین جا بوده و کلی سابقه داره . واقعا هیچ اتفاق خاصی نمی افته . اونقدرکه بخوان یک ماه از سال ذهنشون رو درگیر کنن .  

من به سختی تونستم ، از پس تلفن هاشون ، امروز یه زمانی رو پیدا کنم که حداقل بتونم توی فاصله ای که شازده کوچولو خوابیده ، چند دقیقه ای رو به خودم اختصاص بدم و چیزی بنویسم . و البته پخش کردن فرم یک آموز ( گمونم همچین چیزی باشه ؛ چون ما تا به حال نداشتیم ) توسط مدیر جان ، بین همکارا مزید بر علت بود. که باز به نظرمن یه بازی مسخره ی بی اهمیته .

فقط به خاطرکم کردن استرس همکارا ، امروزقبل از اینکه برم مدرسه که اون فرم یک آموز رو ( که ظاهرا فقط برای مدرسه ی ما در نظر گرفته شده ) بگیرم ، با شازده کوچولو رفتم اداره تا از آقای «ح» توی گروههای آموزشی برای همکارا  برگه ی حضور در جلسه بگیرم . هر ده تاشون رو که مهرکرد ، ازش پرسیدم با فتوشاپ چه کار کرده ؟

آخه یکی از دغدغه های بزرگ زندگی اش فتوشاپه . از بس  پارسال بهم می گفت که فتوشاپ رو یادم بده که کتاب کلید آموزش فتوشاپ مبتدی ام رو دادم بهش . اما گفت که از کتاب نمی تونه چیزی یاد بگیره و حتی پسرش رو فرستاده کلاس تا با یاد گرفتنش ، به اون هم یاد بده . اما پسره خودش هم چیز زیادی یاد نگرفته ، آموزشش هم بمونه پیش کش .

شاید اگه خانم «ل» مدیر اجرایی گروههامون ، تابستونا اداره بود ، به خاطر دیدن اون هم که شده ، می رفتم و به «ح» فتوشاپ یاد می دادم . اما ، واقعا زور داره ، به خاطر  چیزی که وابسته به زمان نیست برم اداره . اونم حالا که اونجا واقعا سوت و کوره . با این همه بهش قول دادم که یه وقت که سرش خلوت تر باشه ، بیام و براش حداقل یه برنامه ی خوب فتوشاپ نصب کنم . ( البته حرف مفت زده بودم . چون همون موقع  اش هم داشت از بی کاری مگس می پروند )که اونم نه گذاشت و نه برداشت  و خیلی ذوق زده گفت : من همین الان هم سرم خلوته .

به زور تونستم جلوی خودم  رو بگیرم که نخندم و گفتم : خوب من الان که برنامه همرام نیست .

ولی کلا منظورم بعد از مهر بود . که خانم «ل» باشه و ما با هم یه دل سیر حرف بزنیم . ولی مثلا خواسته بودم براش کلاس بزارم و بگم به عنوان تنها بازمانده ی گروهها ، سرش شلوغه .

این هم از حرف زدن من .

فعلا که به خیر گذشت ...

خسته و خواب آلود نشستم پای سیستم تا برای بچه ها سوال طرح کنم . بهشون قول داده بودم که قبل ازامتحان شهریورشون ، یه امتحان مشابه امتحانات نهایی ازشون بگیرم تا خودشون رو محک بزنن . اما واقعا خسته تر ازاون بودم که سوال طرح کنم .

از طرفی دلم می خواست این کار رو حتما براشون انجام بدم . بچه هایی که توی تمام این مدت کلاس تابستونی ، با آنچنان علاقه ای به درس گوش می دادن که واقعا از تدریسم لذت می بردم .

توی همین گیر و دار بودم که پیامک فاطمه نجاتم داد : خانم ! می شه یکشنبه امتحان بگیرید ؟

آخیش ! خدا خیرت بده . الان واقعا نمی تونستم سوال طرح کنم .

بهش جواب دادم که : «باشه عزیزم . فقط خودت به بچه ها خبر بده .» و یک تشکر الکی ازش دریافت کردم . D-:

وقتی آدم را شاسکول فرض می کنند .

دیروز ، آخرای کلاس ، وقتی داشتم جمع بندی می کردم ، احساس کردم صدام داره ضعیف تر می شه ، به جز اون ، هر کلمه ای که می گفتم ، مثل تیغه ی تیز چاقو ، که توی گلوی آدم فرو بره ، حنجره ام رو به درد می آورد .

صرف نظر از تجربه ی لذت بخشش ، به تارهای صوتی حنجره ام خیلی آسیب رسونده بودم . وقتی رسیدم خونه ، از شدت خستگی حتی نمی تونستم بخوابم .

تنها کاری که کردم این بود که چند تا لیوان شیر داغ بخورم تا ، کارم به سرکشیدن نشاسته ی مذاب  نرسه . آخه به مادر هانیه قول داده بودم که جمعه ( امروز )  حسابداری شرکتهای تضامنی رو به دخترش یاد بدم .

همونی که آقای الف ، مولف کتاب ، بهش میگفت «خانم دورو!»  . یعنی دیروز وقتی بچه ها گفتن آقای الف ،بهش همچین لقبی داده ، از ته دل خندیدم و به انتخاب کلمات به جا و درستش احسنت گفتم . (درسته باهم یه درگیری جانانه داشتیم ، اما دلیل نمی شه  دادن این لقب واقعا درخور از جانبش به این دختر ، رو  ، درست مثل توانمندی های غیرقابل اغماضش در تدریس ، نادیده بگیرم ).

ساعت نزدیکای هفت بود ، که یادم افتاد ، هنوز به هانیه زنگ نزدم که با آموزشگاه هماهنگ کنه ، گوشی توی دستم بود که دیدم داره زنگ می خوره . خوب ، من هم هیچ شماره ای رو توی گوشی ذخیره نداشتم ، حتی نگاه به ۹۱۲ بودنش هم نکردم و فکرکردم شماره بچه هاست ، که دیدم صدای یه آقایی ، کاملا ادبی و رسمی از اون ور خط می گه : سلامٌ علیکم ...

من که انتظار شنیدن صدای دخترونه و ظریف بچه ها ، یا نهایتا ( باز هم ظریف ) همکارا یا مادر بچه ها رو داشتم ، یه لحظه ، مثل کسی که شاهد شنیدن پخخخخ از پشت دیوار باشه ، چسبیدم به دیوار . که صدا بی توجه به شوکه شدن من ، ادامه داد : ایمیل شما در اسپم های ایمیل من بوده ...

بعد من ، در حالی که چسبیده بودم به دیوار پشت سرم ، چشمام در اومد و چسبید به دیوار رو به رو . ( یک همچین اوضاع اسفناکی رو تصور کنین ) ، ظرف چهار ثانیه ، تمام جاهایی رو که می تونن ایمیل من با  شماره همراهم  رو با هم داشته باشن ، از فرهنگسرای ولا گرفته تا اداره و گزینش و حراست ( با اون صدای خفن )  مرور کردم  ولی از اونجایی که آدم شنیداری ای هستم نه دیداری ( یعنی تصویر آدمها توی ذهنم نمی مونه اما صدا و اسمها رو محاله فراموش کنم ) در جا فهمیدم  انسان ، آن سوی گوشی ، جناب آقای دکتر «ش» داور جشنواره ای بوده که صد و پنجاه سال پیش ( شما بخونین  شش  سال پیش ؛ درست سال ۸۶  ) من اونجا ،  مقاله ای مسخره ( درحد در پیت ) رو ارائه داده بودم . یعنی اصلا تصورش رو نمی کردم الان ایشون پشت خط باشن . و جالب اینکه با زنگ زدن به من و گفتن اینکه ایمیل من ( ایمیلی که توش چکیده ی مقاله رو براشون ارسال کرده بودم ) توی اسپم هاشونه ، انتظارداشت خودمو معرفی کنم . که  پیامدش با گفتن : « بعـــله ! خانم «س» عزیز ! حال شما چطوره؟!! » انتظار داشت من باور کنم که ایشون تا الان نمی دونسته داره با کی حرف می زنه .

یعنی من باید مرید فرزاد حسنی بشم وقتی با همون ریخت مسخره اش ، می گه : تعجب منو بگیرین .

آخه دکتر جان ! مگه من پیامک فرستاده بودم برات که حالا با همون شماره تماس گرفتی که بگی خودت رو معرفی کن ؟!! بهونه ی شما برای زنگ زدن به من ، که از بهونه ی من برای ملاقات رئیس گروههای مان به منظور تبریک گفتن به ایشان ، هم زاغارت تر است ، عزیز دل برادر .

من برات ایمیل فرستاده بودم ( اونم واقعا  یکی دو قرن پیش )  و هر کی منو نشناسه ، خودم می شناسم جنس خودم  رو که امکان نداره به بنی بشری اعتماد کنم ، یاهو  و جی میل که دیگه جای خود دارن و من اونجا اصلا اطلاعات شخصی رو وارد نمی کنم که بگم شما با اون هوش فراوان و به روز بودن و عمق اطلاعات آی تی ات اومدی شماره موبایلم رو ازتوی ایمیلم در آوردی !!!

بعد مثلا ، الان واقعا ذوق زده شدی ، انتظار نداشتی این ور خط من باشم ؟ و شماره ی من توی گوشی شما ذخیره نبود دیگه ؟ عیدها هم واسه سند تو آل کردن تبریک عیدتون ، به صورت خودجوش  ، یه پیامک از گوشی تون ارسال می شه ، به یک گوشی  هم نوع  دیگه ،درسته ؟!

حالا چی شده ؟ باز تلویزیون اعلام کرده اساتید باید برای حفظ رتبه ی علمی خودشون تالیفات تخصصی داشته باشن و شما فکر کردی که من می تونم نقش جمع آورنده ی اطلاعات رو در ازای اینکه مثلا داری روش تحقیق رو یادم می دی براتون بازی کنم ؟ نون بگیرم ؟ نفت بگیرم ؟ زمین رو هم طی بکشم ؟

 یه چیزی هم بگم که نگفته یه وقت از دنیا نرم جناب دکتر ! شما که الان منو نمی شناختی و تیری در تاریکی  ، زنگ زدی . ولی ماشاء الله حافظه ی شنیداری ات از من توپ تره ها .  که حتی تک تک عناوین اون مقاله در پیته ی من یادتونه .

یه چیز دیگه . قبلا ها که فقط می گفتی «قربان شما » به نظرم بسیار زشت و زننده می اومد . حالا که پیشرفت کردی و می گی : « قربون تو برم من ! »  کلا حال به هم زن می شی . ببخشید که اینو می گم . اما ما معلم جماعت ، کلا زیادی پاستوریزه ایم دیگه . حالمون بد می شه . حالمون هم که بد بشه ، یه صفر به طرف می دیم ، از لیست مون حذفش می کنیم .

یه همچین موجودات ظریف و شکننده ای هستیم ها . ( بی زحمت اون چماق آماده برای فرود آمدن رو توی دستمون نبین !)

و آخرش اینکه من اصلا نفهمیدم اینکه شما حاضری به من کمک کنی تا من ارشد قبول شم ، یعنی چی ؟ مثلا جای من کتاب می خونی ؟ یا وای می ایستی بالای سرم تا هر وقت حواسم از درس خوندن پرت شد با همون چماقه که توی دست مون بود ، بزنی توی ملاجم ، تمرکز فکری ام به هم نخوره ؟!!

بعد کلا : « تو استعدادت خوبه و حیفه ارشد نگیری »  یه فحشه ؟ جدیدا هر کی به ما می رسه می گه ؟ قضیه چیه ؟

می دونم اعصاب ندارم . ولی . من روی ادبیات خیلی حساسم . و روی  شأنیت داشتن حرفهای آدما با موقعیت هاشون  .و همچنان اعصاب ندارم .

فقط اینکه وقتی گفتی ، سه روز در هفته کرجی و این دفعه که اومدی بهم زنگ می زنی که  اگه بتونم ، بیام دانشگاه ( وگرنه خودتون تشریف میارید هنرستان ما ؟!!! یعنی چی اونوقت ؟!! )، رویای دانشگاه خوارزمی دوباره پابرهنه ، دوید توی خیالم . چقدر من اونجا رو دوست دارم .

آره بهارک پیانیست ! اونجایی رو که تو توش درس خوندی ، من خیلی دوست دارم .

ما همچنان هستیم ، اینترنتمان رفته بود مرخصی !

می گن چاه کن همیشه ، ته چاهه ، بی خود نمی گن . حالا خوبه چاه نکندم ، این جوری موندم توی گل ...

اومدم ، مثلا به پیشنهاد نازنین بانو جامه ی عمل بپوشونم که می گفت :  مامان ، سیم مودم رو بردار ببر که من ، وقتی خونه نیستی ، وسوسه نشم برم اینترنت.

ما هم از همه جا ( علی الخصوص وضعیت هوش و هواس خودمان )بی خبر . سیم اتصال مودم به کیس رو که تنها سیمی بود که مشابه نداشت و می شد برد ، جدا کردم و با خودم بردم خونه ی رویایی که موقع تمیز کردن کف خونه  ، دست نازنین بانو از اینترنت کوتاه باشه و بتونه درساشو بخونه .

اما ... بردن همانا و تا امروز دست ما کوتاه ماندن و سیم بر نخیل همانا ...

آخه یکی نیست که بگه : دوست جان ، تو که نتونستی دست نقاش جان رو ازخونه کوتاه کنی ، چی خیال کردی که یه چیزی رو. توی خونه جا گذاشتی ؟

بعد به من می گه : خوب شما از این کلید یه دونه تکثیر کن که خودت هم داشته باشی . (یعنی رو داره در حد تیم ملی ، همینه دیگه )

آخه نمی فهمه ، من که بالاخره بعد از تعمیر ، کلید ساختمون رو عوض می کنم ، دلیلی نداره ، تکثیرش کنم ، به خصوص اینکه می خوام مطمئن باشم ، وقتی من توی اون خونه ام ، یکی دیگه  نمیاد به بهونه ی تعمیر در رو باز کنه ، بیاد اونجا .

خلاصه اینکه ، من سیم مودمم رو اونجا جا گذاشتم و ایشون غروبش به بهونه ی درست کردن سقف اتاق نازنین بانو اومدن کلید رو گرفتن و رفتن که حاجی حاجی مکه . و تا همین امروز که زفتن برای رنگ کردن سقف ، ما دستمون به خونه ی رویایی نرسید که سیم رو برداریم .

البته بماند که امروز هم تا همون غروبش که زنگ زدیم ، کار تموم شده یا نه ، فرمودند که فردا صبح اونجا هستند .

و این طوریه که تمام این روزها ، خاطرات روزانه ام که بنا به دلایلی می خوام حتما بنویسم ، توی محیط ورد نوشتم و حالا با تاریخ و ساعت همون روز ، از چهارشنبه ی هفته ی پیش تا به حال گذاشتم توی وبلاگ  .

دو تا لیوان چای داغ

نازنین بانوی بی حواس ما ، همه اش یادش می ره کلید خونه رو با خودش ببره ، برای همین می بایست ، تا ساعت دو خونه می موندم  که بعد ازتعطیل شدن ازمدرسه ، پشت درنمونه . و این درحالی بود که خودم ساعت دو و نیم ، توی آموزشگاه کلاس داشتم .چطور خودم رو رسوندم آموزشگاه توی این نیم ساعت ، خدا می دونه . اونوقت دکتر خانم جانم وقتی هر چهارشنبه منو وزن می کنه ، با افتخار به رژیمش که اجرا نمی شه می گه : دو کیلو کم کردی . آفرین !!!

وقتی رسیدم ، بهاره پشت در نشسته بود . گمونم بعد از سیانور ، آدم با یه تدریس فشرده ی آمار و احتمالات و ، پشت بندش حسابداری شرکتها ، به راحتی می تونه خودشو نابودکنه . کاری که امروز من کردم .

بعد از سه ساعت تدریس آمار اونم هر ساعت ، یه مبحث ، تازه بچه های کلاس شرکتها اومدن . که باید سهامی ها رو بهشون درس می دادم و بعد از اونا ، بچه های یه گروه دیگه که مبحث تعاونی رو داشتن .

امروز ،وقتی زینب ، یکی از بچه هاگفت که مادرش قبل ازخواب بهش گفته : «حس می کنم خانم «س» ( یعنی من رو ) خیلی دوست دارم ، » کلی تعجب کردم . از اینکه چرا مادرای بچه های امسال اینقده درجه ی تبشون نسبت به من بالا رفته .

آخه اون از فرزانه که مادرش اصرار داره برای عروسی دخترش ، حتما من هم برم . این از زینب و اون هم از کوثر  و شبنم که مادراشون هر چند وقت یه بار زنگ می زنن  و  درد دل می کنن .

برای نوشیدن آب ازکلاس بیرون رفته بودم که دیدم دو تا لیوان چایی که آقای «س.ک» از اول کلاس هی اصرار می کنه برام ریخته ، روی میزه .

از دیدن لیوانها که نصفه و ناقص پر شده بودن و نا فرم روی میز بودن ، خیلی دلم سوخت . طفلی ! خودش چایی ها رو ریخته بود ، بعد می گفت خانمم ریخته . نمی دیدشون که .

هرنیم ساعت یه بارهم می اومد می گفت : چایی تون رو نخوردین که .

ولی من واقعا وقت حتی نگاه کردن به ساعت رو هم نداشتم . خدا کنه از دستم ناراحت نشده باشه .

غروب که رسیدم خونه ، یه زنگ به آقای نقاش ( درست شنیدن ، آقای نقاش ! هنوز کلید خونه دستشه ) زدم که یادآوری کنم که به قول خودش : خونه پرش باید فردا خونه رو تحویلم بده . حالا قراره فردا صبح ساعت نه ، خونه مون باشه دیگه . قراره البته . کی حالا به این قرارها پایبنده . از اونجایی که این روزا اینقدر گرفتارم ، نمی تونم هی راه به راه بهش زنگ برنم که با کلی غر و غمیش ، یه کار کوچیک توی خونه انجام بده .

من که عجله ای برای اسباب کشی ندارم . بزار اینقده کلید دستش باشه ، تا خودش خسته بشه .

آدم مثبتی به نام خانم «م »

بهش زنگ زدم که بگم گواهی کارآفرینی اش رو امروز همراه مال خودم ، رفتم از خانم «ح» توی اداره کل گرفتم ، که دوباره خودش نره اونجا  . سال گذشته رابط گروههای آموزشی بود . خیلی خانم شیک و موئدبیه . و البته خیلی ساکت . همیشه هم وقتی می خواد با یکی حرف بزنه ، یه جوری با احترام کنارش می ایسته که انگار پیش اربابش وایساده . خیلی دوست داشتنیه . بماند که یه کم ناراحت شدم وقتی آقای «د.ک» موقع پیشنهاد دادن اینکه من بشم رابط گروهها ، گفت که درسته خانم «م » پارسال رابط بوده ، ولی خودت می دونی که ... ( و این می دونی که رو یه جوری گفت که انگار ما همه در جریانیم که اون طفلک آدم بی دست و پاییه و از عهده ی انجام کارها برنمیاد ، ولی من واقعا هیچ وقت نوی نخ این جور چیزا برای خانم «م» نبودم . یعنی تمام اون سالی که با هم توی گروهها بودیم ، من فقط سرم به کار خودم گرم بود . و حالا ، دلم نمی خواست یکی مثل آقای «د.ک» فکر کنه همه ی خانمها خاله زنک هستن و همیشه سرشون توی کار هم هست . شاید هم منظورش این نبود و یه جورایی منو هم قاطی شبنم و گروه تصمیم گیرنده شون حساب کرده بود .  ) ...

با این همه اجازه نداده بودم  آقای «د.ک»  حرفش رو در مورد خانم «م» تموم کنه و بحث رو کشونده بودم به کاری که داشتم .

 وقتی به خانم «م» گفتم که گواهی کارآفرینی اش رو گرفتم ، کلی تشکر کرد .

فقط یه سوال توی ذهنم بود که چرا «م» امسال نرفته اداره کل و «ش»  شده سرگروه اداره کل توی رشته ی خودشون . که با تعجب گفت : کی بهت گفته که اون سرگروه شده ؟ ( و اینو طوری گفت که انگار یه راز بزرگه )

گفتم :  خانم «ح» . مگه تو خبرنداشتی ؟

گفت : چرا ولی بهم گفته بودن که فعلا سیکرته .

وقتی خوب فکر کردم ، دیدم برای چی خانم «ح» اداره کل ، بی خود همه ی برنامه ی کاری امسالشون رو برای من تشریح کرد ؟

مثلا گفت «ش» دوشنبه ها اونجاست و «ر» بیست و چهار ساعتش رو قراره بره اداره کل ؟ در حالی که اصلامنو نمی شناخت .

و البته یه بدجنسی خاصی توی نگاه خانم «ح» اداره کل بود .

می دونین . دور و برای ما ، یهو می بینی در نبودت یه تصمیمایی میگیرن ، یه کارایی می کنن ، بعد می یان تلافی اون  ، یه کارای دیگه می کنن . بعد  ، تو نه می دونی چی بوده و نه چی شده و نه قراره چی بشه ، فقط پوزخندشون و اون خباثت توی نگاهشون می مونه برات که بعدها ،  آیندگان برات تفسیرش می کنن یا خودت به درک شهودی ازش نائل میای .  

خدا اون خباثت توی نگاه خانم «ح» رو به خیر بگذرونه . به خصوص که با یه لحن خاصی گفت : انشاء الله سال بعد ، بیشتر همدیگه رو توی جلسات می بینیم .

از تفسیر حرفا و نگاههای خانم «ح» که بگذریم یه حرف دوست جون «م» برام خیلی دلنشین بود . وقتی که فهمید «ش» ، دوست جونی که دیروز باهاش تلفنی حرف زده بودم ، یه جورایی به جای اون رفته اداره کل  ، گفت : آدما هیچ وقت جای هم رو نمی گیرن . چه عیبی داره . خوبه که همه ،  این جور  کارها رو تجربه کنن . شاید اون یه فکری بهتر ازمن داشته باشه و باعث ارتقای گروه بشه.

حتی در مورد «ش» گفت : پارسال که ما با هم توی اداره همکار بودیم ، من توانایی هایی ازش دیدم که مطمئنم به خوبی از عهده ی انجام این کار برمیاد .

و یادم اومد که «ش» دیروز که تلفنی با من صحبت می کرد درمورد همین دوست جون «م» گفت : اون نمی ره اداره ، چون امتیاز لازم برای رفتن به اداره کل رو بدست نیاورده .

و اینو در جواب من گفته بود که وقتی پرسید از فلانی («م» ) خبر داری یا نه ، گفته بودم ، امسال خودشو دوازده ساعته کرده تا به مزونش برسه . مزون درآمد بیشتری براش داره و اداره هم یه نیروی بیست و چهار ساعته می خواد .

 و مثلا خواسته بود بگه که اون صلاحیت رفتن به اداره کل رو نداشته . و خودش داشته . در حالی که هر کی ندونه ، من که می دونم ، رفتن به اداره کل ، اصلا امتیاز نمی خواد .

ولی امروز «م» درموردش طور دیگه ای حرف می زد . هر چند زهر خبر داشتن از زیر آب زنی های دوست جون «ش» رو می شد از پشت حرفای آرومش خوند .

وقتی بهش گفتم که به این صفت خوبش افتخار می کنم که تحت هیچ شرایطی پشت سر کسی حرف نمی زنه  و دلم می خواد اینو ازش یاد بگیرم ،  بهم گفت : من دوستام رو رده بندی کردم . به هر کس امتیازی دادم . یکی متوسط . یکی قابل تحمل . و تو از دسته ی دوستای خوب خوب من هستی که آرزو دارم خیلی چیزا رو ازت یاد بگیرم .

کلمه ی دوست ، برای من خیلی قداست داره و من به هر کسی ، دوست نمی گم . حس خوبی بهم دست داد، وقتی من رو دوست خودش خطاب کرد . برام مهم نیست که اون توانمند برای اجرای کارای اداری هست یانه . اصلامهم نیست که قابلیت پیشرفت و کسب موقعیت های بهتر شغلی ، یا پا گذاشتن روی گرده ی آدمای دیگه  رو داره یا نه . مهم اینه که توی چند بار برخورد باهاش فهمیدم ، بدِ هیچ کسی رو نمی خواد .

و من البته ، شیک بودن و رفتارای پرنسسی اش رو  هم دوست دارم .

آدمای قابل احترام

همین جوری خیلی خوشحالم . نمی دونم چرا . نشستم دارم خاطرات امروزم رو مینویسم و اسپیکر رو تا جایی که صدای همسایه ها درنیاد بلند کردم و آروم باهاش می خونم : حتی تماشا ، تاراج تیشه است . دیوار حاشا ، محتاج ریشه است ... دریا به دریا آیینه باشیم . بیش از همیشه بی کینه باشیم ...

بعضی ها رو اونقدر دوست دارم که وقتی می بینمشون ، نمی تونم تا مدتها از دیدنشون احساس شادی نکنم .

همون اندازه که نمی تونم به یکی که ازش متنفرم ، حتی شده زبانی و سرسری ، ابراز علاقه کنم ، امکان نداره بتونم خودمو کنترل کنم و کسی رو که دوستش دارم ، بهش نگم که چقدر برام قابل احترام و دوست داشتنیه .

به آقای «د.ک» هم اینو گفتم . بهش گفتم که هیچ وقت فرصت نشده بود ازش تشکر کنم به خاطر آرامش و اعتماد به نفسی که از دو سال پیش بهم داد . به خاطر اون همه تاییدهاش . پر از موج مثبه . با یه چهره ی بشاش ، که شادی و نشاط از چشماش می باره . و با ادب و احترام مثال زدنی اش . وقتی با یه همکار رو در رو هست .

رفته بودم گروههای آموزشی ، پیش آقای «ح» ،که ببینم می شه بهم برگه ی حضوردر جلسه ی اضافی بده . برای همکارام میخواستم . می دونستم آقای «د.ک» از گروهها منتقل شده مقطع متوسطه . برای همین وقتی آقای «ح» گفت که باید برم پیش «د.ک» چون باهام کار داره ، خوشحال شدم که به یه بهونه می تونستم ببینمش و حداقل بهش تبریک بگم . چون اصولا آدمی نیستم که برای پاچه خواری و عرض ارادت برم دیدن کسی . ولی «د.ک» واقعا آدم درستی بود . دلم می خواست به یه بهونه حتما پست جدیدش رو بهش تبریک بگم . و این اصلا ربطی به این نداشت که اون یه پست بالاترگرفته و بخوام هوای منو داشته باشه . چون اون رئیس مقطع متوسطه شده و ما مقطعمون فنی و حرفه ایه . یه اتاق اون طرف تر .

داشت دم در با یکی از همکارای باسابقه مون حرف می زد ،که با دیدنم ، با همون لبخند گرم ، بلند شد و تعارف کرد روی صندلی بشینم تا کارش تموم بشه .

اومده بودم که برای همکارامون گواهی حضور در جلسه بگیرم که دو امتیاز داشت . امسال برامون جلسه برگزار نکرده بودن . جز یه جلسه توی اسفند ماه که اونجا ،  همین آقای «د.ک» وقتی اومد برای سرگروههای هنرستان صحبت کنه ، منو با شازده کوچولو  به جمع معرفی کرده بود ،اونم بعد از اون همه تعریفش، چقدر  تحمل نگاه سنگین ( با تحسین یا با حسادت ) همکارا ، برام خیلی سخت شده بود . چون شازده کوچولو شده بود یه فلش برای نشون دادن من . وقتی آقای «د.ک»   با نشون دادنش گفت که : شاهدشم که همراهشه . ( در ادامه ی اینکه ، به سرگروههای بقیه ی رشته ها که گفته بودن ، سرگروه حسابداری مجرده و بیکار که می تونه این همه کار انجام بده  ؛ گفته بود نه تنها مجرد نیست که یه بچه ی کوچیک هم داره )

تعریفای «د.ک»  کلی به آدم اعتبار می داد . چون اداره مون هیچ کس به اندازه ی اون برای همه قابل احترام نیست .

حرفش که با همکارمون تموم شد ، گفت که یه تقدیر نامه از اداره کل برام گرفته . این سومین تقدیر نامه بود که امسال برام می گرفت. بهش گفتم که یه دونه از تقدیر نامه هایی رو که گروهها بهم داده گم کردم . کلی متاسف شد  . بهش گفتم که به امتیاز اون تقدیر نامه نیازنداشتم چون سقفش رو گرفتم . فقط چون از گروهها بود برام خیلی ارزشمندبود .

گل از گلش شکفت . همون طور که وقتی گفت که توی همه ی سالهای کاری اش کسی رو ندیده که به اندازه ی من به کار مسلط باشه و همیشه کارایی رو که اون یه سال من انجام دادم ، به معاونین اداره و بازرسین نشون داده ، به عنوان کاری که یه سرگروه ، فقط در طی یک سال انجام داده ، من خیلی خوشحال شدم . اگه آقای «ح» که الان جایگزین «د.ک»  توی گروهها شده و همیشه درحال تعریف کردن از آدمه این حرف رو می زد ، حتما توی دلم می گفتم اینقده حرف مفت نزن . اما «د.ک»  آدمیه که روی حساب و کتاب حرف می زنه . تعریفاش اعتبار و ارزش خودش رو داره .

مطمئن بودم که اگه ازش بخوام برای همکارام گواهی حضور در جلسه صادر کنه ، به من نه نمی گه . خودم که به این گواهی احتیاج نداشتم چون سقف امتیاز اون قسمت رو گرفته بودم . اما برای همکارام می خواستم .

با یه حالتی که توش می شد جمله ی  چون شما هستی ، رو خوندگفت : چند تا میخوای ؟ می دونستم که به دیگران همچین گواهی ای نمی ده . چون یکی از همکارا گفته بودکه در جواب اینکه برامون جلسه نزاشتین ، ما امتیاز این قسمت رو چه کار کنیم ، بهش گفته بودن  : نمی شه کاری کرد که .

منم همه ی همکارای گروه و مدیر جان و سه تا معاوناش رو که حساب کردم ،  گفتم : ده تا .

به نظرم ، وقتی می تونستم از اعتبارم استفاده کنم و برای همکارام که برای گرفتن گروه به امتیاز بالای 90 نیاز دارن ، امتیازی بگیرم ،  باید این کار رو می کردم .

سرش رو به نشونه ی تایید( که یعنی هیچ مشکلی نیست )  تکون داد و گفت : به آقای «ح» بگو که من گفتم براتون صادر کنه .

اصلا متاسف نشدم وقتی گفت که دلش می خواست من امسال رابط گروهها باشم اما مقطع ، یه خاطر کم بودن نیروی حسابداری  اجازه اش رو  نمی ده . چون من اون چیزی رو که توی بودن درگروهها می خواستم ، به لطف رفتارهای درست خودش و همکاراش توی گروهها بدست آورده بودم . اینو بهش گفتم . گفتم که من از شرایط سخت مدرسه ، در اصل به گروهها پناه آورده بودم . رفتار شما و بقیه ی همکاراتون طوری بود که تمام اون حس های بد که داشت منو از ادامه ی کار توی این سیستم ، دلسرد می کرد ، از بین برد .گروهها ، منو به خودم اثبات کرد . و اعتماد به نفس از دست رفته رو به همراه خلاقیت و نشاط و سرزندگی ، بهم برگردوند .  

طوری تک تک حرفام رو تایید می کرد ، به خصوص وقتی گفتم از شرایط بد مدرسه ، که انگار خبر داشت مدیرمون چه جور آدمیه . و دوباره همون چیزایی رو که توی جلسه ی اسفند ماه در حضور سرگروههای  همه ی هنرستانها گفته بود ، تکرار کرد .

خوشحال شدم وقتی دیدم برای مژده و آقای «م. ش » ؛ همکار مون توی هنرستان پسرانه ، هم که از اول سال درخواست داده بودم ، تقدیر نامه گرفته . بهشون گفته بودم که براتون درخواست تقدیرنامه دادم ، با این کار ، ضایع نمی شدم پیششون .

هر چقدر که از دیدن ریخت اداره کلی ها ، که امروز صبح قبل از رفتن به اداره مون ، رفته بودم اونجا برای دیدن خانم «ح»  ، حالم بد می شه ، با اومدن به اداره ی خودمون حس خوبی بهم دست می ده .

به هر حال آقای «د.ک» اگه همچنان توی گروهها بود ، درسته که خوشحال می شدم از اینکه بیشتر یه همچین آدمی رو می بینم ، اما امکان نداشت بهش بگم که چقدر در حق من خوبی کرده . اینا رو امروز بهش گفتم چون دیگه کار مون به هم گره نمی خوره . به هر حال ، من یه تشکر بهش بدهکار بودم . به آدمی که بابت انجام وظیفه ام ، نه تنها توی هر فرصتی  برام درخواست تقدیرنامه می کرد ، که توی هر موقعیت شغلی اداری ، اولین آیتم معرفی اش من بودم ( و البته مقطع همیشه مخالفت می کرد که ما نیروی جایگزین نداریم ) و گذشته از اون ، از گوشه و کنار همیشه می شنیدم که پشت سرم چقدر تعریفم رو کرده و کارام رو به دیگرانی که اگه اون نشون نمی داد ، اصلا دیده نمی شدن  ، نشون داده .

کاشکی بتونم مثل «د.ک» یه آدم مثبت باشم ،همون اندازه قابل احترام ، همون اندازه مقتدر  با یه عالمه انرژی مثبت برای اطرافیانم .

حافظه ی جانبی

تازگیها به یک نتیجه ی متاثر کننده رسیده ام : من بدون موبایلم قدرت شناسایی افراد را ندارم . به همین وحشتناکی .

چند وقتیه که گوشی موبایلم نابود شده ، من هم که این مدت گرفتار سمن هایی هستم که این طفلک، مقابلش یاسمنه . برای اینکه کارم راه بیافته ، توی انبار و سوراخ سنبه ها رو گشتم و یه گوشی از همونهایی که بهش میگن گوشت کوب پیدا کردم و سیم کارتم رو انداختم توش .

این گوشی بنده خدا اندرویدش !!P-: در حد ذخیره ی 4 تا شماره است . برای همین ، نه شماره ی کسی رو می تونم ذخیره کنم و نه می تونم پیامکی بیشتر از خیلی ( شما بخونین ده تا )  ذخیره کنم .

دیروز گوشی ام زنگ خورد و متعاقبش صدای جوون یه دختر خانمی که خودش رو موسوی معرفی کرد . هر چی فکر کردم یادم نیومد موسوی کیه . خیلی سرسنگین ازش پرسیدم : موسوی ؟!!

که بنده خدا روش نشد بگه سرگروه کارآفرینی اداره کله ،گفت : موسوی کارآفرینی .

باز ذهنم رفت دنبال شصت سال پیش که کارآفرینی درس می دادم یه سالی و گفتم : این بچه شماره ی  منو از کجا آورده ؟  خیلی خوشم می اومده از بچه های کار آفرینی ؟!!!

که بنده ی خدا وقتی من و من منو دید ، گفت : همونی ام که دیروز باهام تماس گرفته بودین ...

منو بگی ! داشتم از خجالت آب می شدم . حالا طفلک فکر می کرد لابد دارم براش کلاس می زارم .

که افتادم به ماست مالی کردن که : شرمنده به خدا . نیست صداتون مثل خودتون جوونه ! من واقعا فکر کردن از دانش آموزا هستین .

و توضیح دادم که گوشی ام نابود شده و الان جز سیم کارت هیچی توی این بدبخت مفلوک واترقیده ی فرا مدرن ! نیست . آخه طرفای ما ، ذخیره نبودن ، شماره ی طرف ،  توی گوشی نه تنها غیر قابل بخششه ، که ، معادل کفر محسوب  شده و رسما یه جور اعلام جنگ توام با نفرت  ، تلقی می شه .

دلایل من ظاهرا قانع کننده بود و  ایشون هم با بزرگواری ، تنها به اینکه ، تلافی (-؛ خواهند نمود ، اکتفاکردند .

سیف کنم ؟!!

خیلی بده آدم زبان ندونه ، بعد بی خود به یه چیزی مجوز انجام بده ها .

اینو یکی بیاد به نازنین بانو بگه .

شازده کوچولو یه پیچ گوشتی چهار سو گرفته بود دستش و درست کنار نازنین بانو نشسته بود که با اشاره به پای نازنین بانو بهش گفت : سیف (شما بخونین : Sif ) کنم ؟!!

نازنین بانو هم که نفهمیده بود چی می گه ، گفت : سیف کن .

چند ثانیه بعد صدای فریاد نازنین بانو بود که رفته بود آسمون . چرا ؟ چون شازده کوچولو با اجازه ی خواهرگرانقدرش ، پیچ گوشتی رو فرو کرده بود توی پای نازنین بانو .

بچه تقصیری هم نداشته . قبلش اجازه گرفته بوده که سیف  کنه . تقصیر ازنازنین بانو بود که نمی دونست منظور از سیف کردن ، نصف کردنه .

بعله . ما با یه همچین موجوداتی زندگی می کنیم . اجازه می گیرند پای خواهرشان را نصف کنند . خواهرشان هم اجازه می دهد . D-:

حاج اکبر آقا

یه وقتایی آدم یه کاری میکنه که خیلی شرمنده می شه ، دیگه نمیتونه یه ثانیه برگرده عقب و جبرانش کنه . یه وقتایی هم ، اونقدر همه چی با هم به آدم فشار میاره ، که زمام امور از دست آدم خارج می شه و کاری میکنه که نبایدبکنه .

توی یکی از این روزایی که پشت هم بد آورده بودم و در اوج خستگی ، وقتی داشتم شازده کوچولو رو که حاضر نبود یه قدم برداره ، به زور با خودم می کشیدم و التماسش میکردم که اینقده نگه بغلم کن و از طرفی خیلی هم عجله داشتم و نازنین بانو هم افتاده بود روی دنده ی غر ، یه پسر جوون بیست ساله ای که بنده ی خدا از لحاظ عقلی کم داره و از طرفی بچه ها رو خیلی دوست داره ( البته بعضی هاشونو ) یهو اومد طرفم و صاف ، رفت شازده کوچولو رو بغل کرد . شازده کوچولو یی که یه ساعت التماس میکرد بغلش کنم ،  هم که اصلا بغل غریبه ها نمی رفت ، بدون هیچ مقاومتی همین طوری بغلش بود و داشت باهاش می رفت . منم که کلی خسته بودم و کلی اعصابم خورد بود و از طرفی ترسیده بودم بچه ام رو نبره ، یهو ادب و احترام و همه چی از یادم رفت و در حالی که دیدم هر چی ، من دارم بازوی بچه رو می کشم ،اون بچه رو بهم نمی ده ، داد زدم سرش که : ول کن ! دیگه دیوونه . بچه رو بده !!!

بنده ی خدا هم اونقدر ترسید که شازده کوچولو رو ول کرد و داد به من و رفت .

بعد از رفتنش تا مدتها عذاب وجدان داشتم . چرا بهش گفته بودم دیوونه ؟

حتما دلش شکسته بود . نمی دونستم چه گلی باید به سرم بگیرم . نمی تونستم که ازش عذر خواهی کنم . حرفی بود که زده بودم . از همه بدتر خجالتم از خدا بود . اگه به یه آدم عاقل بد و بیراه گفته بودم اونقدر ناراحت نمی شدم . آدم عاقل می تونست ازخودش دفاع کنه و یه چیز بدتر بهم بگه . اما اون ، یه نگاه معصومانه بهم انداخته بود و رفته بود . با خودم می گفتم دیوونه ها ، صاحبشون خداست . من با چه رویی از صاحبش عذر خواهی کنم . ولی واقعا اون کلمه یهو ازدهنم در رفته بود . من نمی دونم چرا این حرف رو زده بودم .

شاید روزها و هفته ها بابت این موضوع ناراحت بودم و از خدا می خواستم منو ببخشه . و به خودم کلی لعنت فرستادم که چرا باید بار این همه مسئولیت رو به دوش بکشم که یهو این جوری کم بیارم ...

تا اینکه امروز ، وقتی داشتم با شازده کوچولو و نازنین بانو ، از سر خیابون می اومدیم تو ، یهو دیدم یه جوون ، خم شد درست جلوی پای شازده کوچولو و اونو محکم گرفت توی بغلش و چند تا حسابی بوسش کرد . نگاش که کردم ، دیدم همون جوونیه که دو سه ماه پیش اون طوری بهش گفته بودم . با نازنین بانو ، یه گوشه وایسادیم تا یه دل سیر شازده کوچولو رو بوس کنه . وقتی از جلوی پای شازده بلند شد ، ما هم دست شازده کوچولو رو گرفتیم و در حالی که من و نازنین بانو به روی هم می خندیدیم از اونجا رفتیم . و حرف یه آقایی که وقتی برای اولین بار آین جوون ، شازده رو می خواست بغل کنه ، توی ذهنم بود که : حاج اکبر آقا بچه ها رو دوست داره .

باید اعتراف کنم ، از اینکه دوباره حاج اکبر آقا رو دیدم از ته دل خوشحال شدم . از اینکه حاج اکبر آقا یادش رفته بود من بهش چی گفته بودم و شاید خدا ازش خواسته بود ، منو ببخشه .

خدایا ! هیچ وقت به من این امکان رو نده تا به کسی ظلم کنم که توان دفاع از خودش رو نداشته باشه .

گوشی من ، مرغ زیرکسار من ! ترجمان فکرت و اسرار من !!!!

نزدیکای ظهر  ، یه پیامک برام رسید که : سلام ، بعد از ظهر چه ساعتی میای ، بیام ؟!!!

منو بگی  چشام از حدقه زد بیرون . تنها کسی که امروز بعد از ظهر باهاش قرار داشتم ، بهاره بود اونم ساعت چهار و نیم ، توی آموزشگاه . قرار بود باهاش آمار کار کنم . و تصور اینکه اینقدر بی ادبانه از فعل اول شخص مفرد استفاده کرده بود ، باعث تعجبم شده بود .

و مطمئنا تدریس توی آموزشگاه برای من ارزش اینو نداشت که بخوام به یه نفر اجازه بدم بهم بی احترامی کنه . برای همین قبل از اینکه بخوام بی خیال شم و براش بنویسم : گفته بودم که ساعت چهار و نیم بیا .

گفتم یه زنگ بهش می زنم و می گم که کلاس رو کنسل کردم تا فرصت داشته باشه ، بره ادبیات یاد بگیره .

که وقتی طرف مقابل گوشی رو برداشت ، یه لحظه به ذهنم اومد که من شماره ی بچه های آموزشگاه رو به عنوان تنها شماره ها ، ذخیره کرده بودم .  و وقتی طرف مقابل که باید بهاره می بود ، گفت : عجب آدمی هستی ها ! یه ساعته منتظر جوابتم .

با خودم گفتم : چرا اینقدر پر رو شده ؟

و وقتی ازش پرسیدم که چرا با یه شماره ی دیگه پیامک داده و من شماره اش رو ذخیره کرده بودم بهم گفت : سارا !!!قاطی کردی ؟!!! شماره ی من از اول همین بوده . شماره ی کدوم ننه مرده ای رو جای من سیو کردی ؟

که تازه فهمیدم طرفم زهراست . دوست آرایشگرم که باهاش برای امروز عصر قرار داشتم ...

و از فکر اینکه اگه من براش پیامک می کردم چهار و نیم . اون موقع من آموزشگاه بودم . اونم آرایشگاه ، در حال فحش دادن به من ، کلی خنده ام گرفت .

خدا می دونه با چه بدبختی ای راضی اش کردم که هفته ی بعد برم دیدنش . با اینکه همه ی برنامه های کاری ام رو روی  تقویم دیواری اتاقم می نویسم ، اما باز یه چیزایی رو یادم می ره یادداشت کنم . این می شه که دو تا ازکارام می افتن روی هم .

توی همه ی این روزا ، باید دنبال یه جای خالی بگردم که بریم با نازنین بانو ، « هیس! دخترها فریاد نمی زنن» رو ببینیم .