76 - فقط برف ... همین .

 نگاهم گره می خورد به فضای آن طرف پنجره . فکرش را بکنید ، درست وسط درس دادن . 

 رقص نرم و آهسته ی برف آنچنان هوش از سرم می برد که بی اختیار ، وسط توزیع شرطی متغیرها ، می گویم : بچه ها ! نگاه کنید ببینین چه برفی میاد !...

 حالا مگر می شد جمع اش کرد ؟ هوش و هواس بر باد رفته ی بچه ها را . گمانم این ایجاد انگیزه برای گوش کردن به درس و روشهای ممانعت از حواس پرتی که در موردش قصه ها گفته اند و ناله ها سر داده اند، یک چیزهایی توی مایه های رفتار من باشد .

 حالا هی من زیگمای فراوانی ها را بدست بیاور ، هی برف قر و غمزه بیاید . آخرش ، تیر خلاص را می زنم و می گویم : جهنم ضرر. اگه قول بدین دخترای خوبی باشین و تا آخر مطلب رو گوش کنین ، اجازه می دم ، آخر کلاس ، بیاین از پنجره برف رو تماشا کنین . ( اوج از خود گذشتگی رو دارین ؟ فقط یه سمرقند و بخارا را نبخشیدم که اونم دیدم در شأن بزرگواری چون حافظه) .

خلاصه بچه های شرطی شده ی بیگناه من ، با خوشحالی گفتن : راست می گین خانوم ؟!

و دل دادن به درس .

درس که تموم شد ، برف هم تموم شده بود .

دوست من ! این آخر صادق هدایتی قصه ربطی به من نداشت . طبیعته که بی رحمه  .

ادامه نوشته

75 - دنیای این روزای من ...

نشسته ام دارم سوال طرح می کنم و برای اینکه شازده کوچولو ، لای همه ی خطهای نوشتاریم حضور نداشته باشد ، می فرستمش پی نخود سیاه .  و ابزار این کار هم همان سیستم بیچاره ی مان است که یک روزی روزگاری لای کلمات کیبوردش چادر زده بودم و حالا از دور دست هم نمی توانم ملاقاتش نمایم . و فیلم دوران نوزادی اش را می گذارم که ببیند .

آخر این موجود ، مقابل تنها چیزی که میخ می شود و تکان نمی خورد ، همین تصاویر ملوکانه ی خودش است .

کارم که تمام می شود ، می روم سیستم را خاموش کنم که می بینم با علاقه ، خودش را نشانم می دهد و میگوید : نانا ... نانا ...

و من که می بینیم چطور دارد به نانا (شما بخوانید نی نی ) یی که در آغوش مادر جانشان است نگاه می کنند ، برای ممانعت از برانگیختن حس حسادت در وجود گرانقدرشان به عرض می رسانم : اون نانا نیست که عزیزم . اون تویی ...

و ایشان یک لبخند زیبا بر لبانشان نقش می بندد و سکوت اختیار می کنند  و می فهمم که کاملا توجیه شده اند .

چشمان مبارکتان روز بد نبیند ، از آن روز تا به حال ، این شازده کوچولوی ما ،هر جا نوزاد کوچکی را می بیند که در آغوش بزرگان ، بر اریکه ی پادشاهی خویش لم داده است و بر اطراف نظر دارد ، غریوی از سر شادمانی سرداده  می فرماید  : تویی!! ... تویی!!  .... تویی!! ...

.•*..*•.•*..*•.•*..*•.•*..*•.•*..*•.•*..*•  

وبلاگ نویسانی که سکوت اختیار نموده و نمی نویسند ، سه دسته اند :

دسته ی اول  کسانی اند که امکانات ندارند .  ( یا کلهم اجمعین اوقاتشان در غار سپری می شود یا علی الحساب تشریف مبارک را برده اند به غار تا به یک سری کشفهای شهودی نائل شوند) ، پس نمی نویسند .

دسته ی دوم ، امکانات دارن ، اما دوست ندارند که بنویسند ، (دنیای اونترنت به نظرشان خیلی جذاب تر از دنیای اینترنت می آید ؛ آدم است  دیگر گاهی اوقات باید یک مدت به حال خودش باشد) زین رو ،  نمی نویسند .

دسته سوم کسانی هستند که هم امکانات دارند ، هم علاقه به نوشتن دارند ،هم ملتی دور و برشان را احاطه فرموده اند که هی راه به راه سوژه می دهند دستشان و  هم ، خلایق  ، نشانِ کلی بزرگوار بزرگ اندیش را در شعاع چند کیلومتری شان داده اند که  با پرتاب لنگه کفش به سویشان هی موج مثبت می دهند که بنویس ، اما نمی نویسند که  .

چرا ؟

 چون یک عدد « تویی!! » زمام امورشان را در دست گرفته و دارد خفن اداره شان می فرماید .

دوست من ! حکایتی داریم ما .

داریم کم کم شاعر می شویم P -: