بعضي از آدمها مثل خوشبختي اند؛ هر چي بهشون نزديكتر بشيم ، بهتره . 

بعضي ها هم مثل  آتش هستند؛ بايد فاصله مناسب رو باهاشون حفظ كنيم تا نه بسوزيم و نه يخ بزنيم.

بعضي هاي ديگه هم  عين خودِ بدبختي اند؛ هر چي از اونها دورتر بشيم ،  به نفع خودمونه !!

.•*..*•.•*..*•.•*..*•.•*..*•.•*..*•.•*..*•

فلاش بك : مادر جان در گوشه اي از خاطرات كودكي شان تعريف كرده اند كه : كودك كه بودند به همراه چهار برادرخود ، به شدت عاشق تمشك جنگلي بودند . و چون اين محصول كم ياب نمي توانست در نگاه عابران ، از خورده شدن محفوظ بماند ، اصولا به سختي گير مي آمد و همچون دستيابي به سايت آمار ايران براي اصلاح خوشه بندي ها ، ناياب بود . 

بنابراين وقتي بر حسب اتفاق دست مبارك مادر جان به يك دانه ي ناقابل از تمشك هاي وحشي مي رسيد ، به جاي خوردن و نوش جان نمودن آن ، دست به اقدامات بشر دوستانه زده و از اين فرصت اندك ، بهينه ترين استفاده را براي آب كردن دل برادران عزيزتر از جانشان مي كردند .

و آن هم اينكه آن را در دست فشرده و مي گذاشتند تا خوب هر دو دست را رنگي نمايد . آن وقت بود كه با دستاني نيلي و يك دنيا خاطره  از خوردن بي نهايت تمشك وحشي ، خدمت برادران شرفياب مي شدند. حالا  چه اهميت داشت كه وجود داشته باشند آن خاطره ها  يا در ذهن شكل گرفته باشند ؟ گير داده ايد به جزئيات ها !!

بي شك ديدن حسرت جا ماندن از خوردن آن ميوه هاي خوش مزه - كه در نگاه آن موجودات خبيث ( شما بخوانيد برادر ) موج مي زد - مي ارزيد به بلعيدن يك دانه تمشكِ شايد كال و نرسيده  . حتماً . ( يك عدد آيكون كه دارد به خباثت اجداد آنتاگونیستش افتخار مي كند .)

فرم روايي : همكار جاني داريم كه كلهم اجمعين ما را ياد منشي فيفيل جان مي اندازد .  بس كه حد و حدودش را نمي شناسد . و بس كه بيانيه صادر مي فرمايد و با دم شوراي حكام  بازي ميكند . درس كه مي خواني ، با يك لحن عاقل اندر سفيهي به اين بشر خطا كار گوشزد مي فرمايد كه كلاف رسيدن به لقاء  الله را گم كرده اي و داري در پيمودن راه كمال ، اشتباه مي روي  . دو روز بعد ، سر نماز كه مي بيندت ، ترجيح مي دهد از تو استفاده ي بهينه كند و مي فرمايد : دعا كن ، كنكور قبول شوم !!

چشمهاي خسته ات را كه مي بيند مي نشيند كنارت و با لحني كه تمام وجودت را بسوزاند مي گويد :تو كه نياز مادي نداري . چرا با كار خودت را خفــــــــــــــــه مي كني ؟ 

و با وجودی که خودش هم نیازمادی ندارد ، تو را  در لحظه اي كه -  با سر ، حمله مي كند جهت به يغما بردن كوچكترين موقعيت هاي شغلي - مي گذارد در چند و چون صفا كردن با انواع علامت هاي سوال !!

نامه ي فدايت شوم بچه ها را كه دستت مي بيند ، رسماً بالا مي آورد . و اعلام انزجار مي كند از هر چه پاچه خواري  . و يك روز مي بيني اش كه چسبيده روي كلاهك يك عدد آپولوي  هوا شده -   از اينكه يك نفر ، دورش گرديده -  و تو مي ماني  و تحسين قرص هاي اكس !!

مهر ارتداد را مي كوباندبر پيشاني ات كه چرا  در يك وبلاگ فكسني ( كه بعدها لايق حذفش مي بيني تا دست از سرت بردارد )  جواب كامنت نامحرم را مي دهي . بعد يك روز صبح با چشمهاي باد كرده مي بيني اش كه از خستگي چت كردن تا صبحش با « مستر چرمنگ اف »  از روسيه  ، حرف مي زند و خدا را گواه مي گيرد كه هدف فقط تقويت زبان روسي اش بوده و لاغير . و تو خدا را شاكر مي شوي كه همه ي تحريم ها را فقط براي تو وضع كرده  و در ميان روس ها هيچ بانويي خلق ننموده است .

وقتي خوشحالي ات را در كسب يك مقام ، اول شدن يا شنيدن تأييد شغلي مي بيند ، همچون يك آلفکس ، هنگام نمايش فيلم صامتتان ، انواع هنرها را از خود بروز داده و كوچك بودن دنيايت را به رخت مي كشد . و درست همان موقع كه هنوز در بازه ي حقارت ،  داري خودت را به كروشه ها و پرانتزها مي زني ، يك تقدير نامه ي بي ارزش ، او را تا آسمان هفتم مي برد . 

و با يك فنجان چاي داغ مي آيد كنارت مي نشيند و مي پرسد : چرا به اردوي تفريحي دو روز پيش با همكارا ، نيامده بودي ؟( آخر وکیل دنیا و آخرت توست . ) و آماده است كه بفهماند به تو كه چقدر دنياي مزخرفي داري كه همه نوع تفريحي را به واسطه ي كار ، بر خودت حرام كرده اي . و آنجاست كه روي مي آوري به پدافند خبيثانه ي اجداد  آنتاگونیستت !!

مچ كات  : به خاطر اينكه به نازنين بانو خوش بگذرد ، با خانواده ، رفته اي يك پارك زيباي آبي . كه هيچ چيز براي خوش گذشتن به تو ندارد ، جز دنبال دوچرخه ي بانو دويدن و مواظبت كردن از او كه موقع اسكيت نيافتد توي استخرهاي بدون حفاظ و خدا خدا كردن از اينكه موقع هدايت قايق پدالي ، قايق با آن همه سرنشين برنگردد و گشتن دنبال بستني سفارشي مخصوص بانو و ... 

و توي آن آفتاب شديد ، دوربين را گرفته اي دستت و بدون اينكه بتواني صفحه اش را ببيني ، هي تند و تند از طبيعت عكس مي گيري . و وقتي مي آيي خانه ، با ديدن عكسها ، مي ماني توي كف آن همه منظره ي زيبا . كه كار مشتركي است ازمنظره يابي فوق العاده ي خودت و كيفيت فوق العاده تر دوربينت .

فاین کات : عكسهاي دوربين را رو مي كني ، درست همان موقع كه  همكار جان ،  تو را بابت نيامدن به اردو مورد  شماتت قرار داده و دلش مي خواهد حسرت ناشي از ، از دست دادن آن لحظه ها را در سيماي تو ببيند . 

 و خيلي خونسرد ، شانه بالا مي اندازي و مي گويي : تو كه انتظار نداشتي من  قيد رفتن به همچين بهشتي رو بزنم اون هم به خاطر اومدن به اون اردوي خسته كننده  .( و فرشته ي خبيث وجودت دستي به تاييد مي زند روي شانه ات و برايت آرزوي موفقيت مي كند D-: ) 

 فلاش فوروارد : حال همكار جان را خواهيم گرفت بيش از اينها . (در اين قسمت ، توضيح مترجم به شكل يك عدد آيكون اميدوار ، در حضور تعدادي آيكون كه دارند مي گويند : ما كه چشم مان آب نمي خورد ، متجلي شده )

دوست من !  چقدر خوبه كه خدا آگهي درخواست همكار نداده توي روزنامه ها . وگرنه ، پدر پدر جد ملت را مي آوردند جلوي چشمشان ، بعضي از اين خليفه هاي سرآمدِ خداوندگار  !!