يه کلاغ و يه خرس سوار هواپيما بودن کلاغه سفارش چايي ميده چايي رو که ميارن يه کمي شو ميخوره باقي شو مي پاشه به مهموندار . مهموندار ميگه : چرا اين کارو کردي؟
کلاغه ميگه : دلم خواست . پررو بازيه ديگه پررو بازي!

چند دقيقه ميگذره باز کلاغه سفارش نوشيدني ميده باز يه کمي شو مي خوره باقي شو مي پاشه به مهموندار .مهموندار ميگه : چرا اين کارو کردي؟
کلاغه ميگه  : دلم خواست . پررو بازيه ديگه پررو بازي !

بعد از چند دقيقه کلاغه چرتش ميگيره .خرسه که اينو مي بينه به سرش مي زنه که اونم يه خورده تفريح کنه ... مهموندارو صدا مي کنه و مي خواد كه  يه قهوه براش بيارن .  قهوه رو که ميارن  ، يه کمي شو مي خوره باقي شو مي پاشه به مهموندار . مهموندار ميگه چرا اين کارو کردي؟
خرسه ميگه : دلم خواست .  پررو بازيه ديگه پررو بازي .

اينو که ميگه يهو همه مهموندارا ميريزن سرش و کشون کشون تا دم در هواپيما مي برن که بندازنش بيرون . خرسه که اينو مي بينه ،  شروع مي كنه  به داد و فرياد. کلاغه که بيدار شده بوده بهش ميگه: آخه خرس گنده تو که بال نداري مگه مجبوري پررو بازي دربياري!!!!!!!!

.•*..*•.•*..*•.•*..*•.•*..*•.•*..*•.•*..*•

شده حكايت هزار باره ي ما .خنده ام مي گيرد وقتي مي خواهم از روزمرگي هايم بنويسم . خنده ام مي گيرد ، وقتي مي بينم ، يك روز بي هيچ دليلي نمي تواني وارد مديريت وبلاگت شوي و با سرچ بلاگفا ، اين عنوان قشنگ ، پا برهنه مي دود وسط همه ي خوش باوري هايت كه : بنا به دستور قضايي ...و تو مي نشيني با خودت دو دو تا چهار تا مي كني ببيني ، آن دستور ، جايي فراتر از نوك دماغ خود را هم ديده است ، در كل دوران زندگي اش ؟؟؟؟؟

و آيا اصلاً ... نه . بي خيالش . پرواز كه بلد نيستم ، چه فايده كه پررو بازي در بياورم ؟؟؟؟؟؟؟

وقتي مي گويم هزار باره ، نقش هزارينه ي چيزهايي توي فرش ذهنم ، بافته مي شود ، كه بارها با تبسمي ردشان كرده ام . مثل يك سكته ي خفيف ...

آي پي ايراني ات را كه مي بينند ، نمي گذارند وارد هيچ سايت علمي اي شوي ... آنها كه داعيه دار عدالت جهاني اند و حرف از حقوق بشر مي زنند ... و همين آي پي غرور انگيزت ، در آغوش گرم خانه ي خودت ، فقط چشمك مي زند براي رفتن زير فيل تر ها .... و تو مي ماني و لبخندي به وسعت دنيايي كه داري و داشتي و برايت ساخته اند .... و تو مي خواهي باز از روزمرگي هايت بنويسي ... لابد نتيجه ي اخلاقي بگيري و شايد كسي را بخنداني ! ....

طنز پيدا مي شود هميشه ... اما ... مسأله حل نمي شود ...

و من احساس حقارت نمي كنم اين لحظه ها ، از اينكه از روزمرگي هاي ساده ام بنويسم . درست مثل  كاج كوچولوي داستان هانس كريستين آندرسن ، كه خرگوشها هم مي توانستند از رويش بپرند ....

درست به همان اندازه ، احساس حقارت نمي كنم ...

دوست من ! داشتم به پرواز فكر مي كردم اما ... لبخند مسخره ي زمين، پايم را ...  زنجير كرده است...