39- مرخصی اجباری

دو مدير در رابطه با چگونگي مقابله با مشكلات كاري خود با هم صحبت مي كردند.

اولي: من روش جديدي را از سال قبل شروع كرده ام و اصرار دارم هر كدام از كارمندانم هر سه ماه يكبار دست كم يك هفته به مرخصي اجباري برود.

دومي: دليل اين كار چيست؟

اولي: براي اينكه به اين ترتيب تشخيص بدهم بدون وجود كداميك از آنان مي توان كارها را سر و سامان داد!

.•*..*•.•*..*•.•*..*•.•*..*•.•*..*•.•*..*•

امروز بیست و پنجم مهره . يعني بیست و پنج  روزه كه بايد كارها روي روال و نظم خاصشون پيش رفته باشن . اما در حال حاضر هيچي رو درب و داغون تر از برنامه ي كاري و سازماندهي همكاران توي سيستم كوچولوي ما نخواهيد يافت .

مدير جان ، هر روز با يك عدد برگه كه از بس نوشته هاي مدادي اش را پاك كرده و دوباره رويش نوشته ، حالا ديگر شبيه يك عدد نسخه ي قديمي زير خاكي مربوط به ۲۵۰۰ سال پيش شده ، مي آيد دفتر و  يكي از همكاران را مقرب درگاه خويش نموده و باگفتن اين جمله كه : فلاني عزيزتر از جان ! با عرض شرمندگي برنامه ات يه كم تغيير كرده ، موردي كه نداره ؟

و چه موردي مي تواند داشته باشد ؟

اصولاً اين برنامه ،  آبي است كه از سر گذشته . تصورش را بفرماييد كه يك عدد همكار درس عمومي ( يك چيزي توي مايه هاي زبان ) بابت ۱۰ ساعت كمبود ساعتش ، اسير اين سيستم كوچكمان شده باشد و بابت همين ۱۰ساعت ، قرار باشد ، سه روز بيايد اينجا و ملقب به دريافت لقب استاد پروازي شود ! حالا اين سه روز را مي خواهد بكند ۵ روز ،ديگر . غير از اين است ؟

و اما همه چيز به قدرت مادرزادي مدير جان براي ريختن برنامه ها و سازماندهي سالانه كه عموماً به طور طبيعي اش ، هر سال تا آبان ماه كش مي آمد  مربوط نمي شود ، كلاً سيستم مان قشنگ تر از اين حرفهاست ؛

امسال آمده اند همه ي حق التدريس ها را شرمنده ي مرام وزارتي خويش نموده اند ، وزير جان  .و همه را كلهم اجمعين  استخدام فرموده اند . و اين وسط عشقشان كشيده كه يك كم حالي شان كنند كه استخدام بدون درد مثل واكسن كزاز بدون درد است كه مي توان حمل بر بي اثر  بودنش گذاشت . و اين شد كه طي يك عدد عمليات آكروباتيك ( يك چيزي فراتر از اين ) همه ي دبيران رياضي را با هفت سال سابقه ي كار ، فرستاده اند مقطع ابتدايي تا بشوند آموزگار آن مقطع .

و چراغ  اين سوال را در ذهن ما  ، همواره روشن نگه داشته اند با این اعمال محیر العقولشان  كه : خيلي اعصاب دارند اين دوست جانهاي رياضي مان ( قابل توجه دبيراي رياضي ! با چوب و چماق تشريف نياوريد عيادتمان ؛ نداريد ديگر ، غير از اين است ؟ ) و اصلاً چه سنخيتي بين تدريس رياضي دبيرستان كه ديسيپرين و قاعده ي خودش را در نوع برخورد با نوجوانان دارد ، و آموزگاري ابتدايي با آن همه لطافت كودكان ( يك آيكون كه دلش مي خواهد خودش و اين لطافت را خفه كند ) يافته اند ، تصورش را بكنيد ، معلمي كه هميشه تا دست دانش آموز را بالا ديده ، اين را شنيده كه : اجازه ، خانم ! لازم نيست از اين تابع مشتق دوم بگيريم ؟

حالا چشمانش چقدر گرد خواهد شد اگر در پس همان انگشتان بالا آمده ، يك صداي ظريف تري بگويد : اجازه ، خانم ! اين پشت سري ، منو مي زنه !

آي حال مي دهد ديدن  صحنه ي تغيير رنگ دادن اين همكار جانها وقتي مي خواهند يقه ي پيراهنشان را كمي سفت تر كنند و  يك هاراگيري حرفه اي راه بياندازند .

و خوشحالم كه مقطع ابتدايي نبوده ام تا حالا با نوشتن درد ،  از آن دريچه ،  پستم بشود شونصد صفحه . كه آن هم لابد ماجراي درخوري دارد . ( اجازه ! اينها نمي بايست دوره مي ديدند خير سر مبارك وزير جان ؟‌)‌

حالا اگر بدبختي هاي بشريت به همين ختم مي شد كه خوب بود . امسال يكي از همكارجانهاي ما كه دبير رياضي هم هستند قرار است همراه همسر جانشان براي مدتي از اين شهر بروند ، و اداره جانمان مانند يك عدد يابوي چموش مانده در گل .  كه جايگزين برايش از كجا بياورد . فاتحه ي همه ي همكار جانهاي رياضي را كه قبلا در مقطع ابتدايي خوانده . بدين جهت  ؛ رو آورده اند به همكارجانهايي كه ديوارشان ظاهراً كوتاه تر يا گلي تر مي زند و تهديدشان نموده اند يا با ليسانس ادبيات ( حالا ديگر نه در اين حد ) مي آيي رياضي تدريس ميكني ، يا مي دهيم پدرت را در بياورند پدر ... ( جو گرفت رفتيم توي سريال قهوه ي تلخ ، شرمنده ) خوشمان مي آيد كه خود به خود سانسور مي شود اين نوشته ها .

و همه ي اين تراژدي ها را اگر بگذاريم كنار يك عدد طنز زيبا هم اين وسط خودنمايي مي كندكه آدم مي ماند بنشيند تحسينش كند ، يا دنبال دمپايي بگردد و بزند توي سرش  و مادرِ اين جاي خاليِ فلان فلان شده را را به عزايش بنشاند !!

و آن هم اينكه اداره جان ، اجازه داده بعضي از هنرستانها ، چند تا از رشته هايشان را حذف كنند ، البته خيلي كه نبوده . مثلا يكي از هنرستانها كه تا پارسال ۱۲ تا رشته داشته ، حالا شده تعداد رشته هايش۸ تا !!!و احتمالا مي خواهد با معلمهاي مازاد ، اجلاس سران كشورهاي عضو و غير متعهد را بازسازي نمايد . چون همه را فرستاده توي سه چهار تا هنرستان باقي مانده  و همراهشان چند تا خورده فرمايش هم رديف كرده ( گمانم نديمه هايشان باشند اين خورده فرمايش ها ) كه : اولا برنامه را طوري بريزيد كه :

  ۱ - هيچ كدام از ليسانسه ها استادكار نباشند .استاد كار يعني دبير كمكي همراه دبير اصلي ( و از قضا همه ي نيرو هاي وارداتي ليسانسند ! ) كار خدا را مي بينيد ؟!!

۲ - پنج شنبه ها تا ۱۲ مدرسه باز باشد ، نه بيشتر . ( و رديف كردن برنامه ي هشت ساعته ي عمومي با دو ساعت تقليل كار ، يك چيزي در حد پرواز با تانك است ! )

۳ - ساعت تعطيلي مربوط به بچه هايي كه بيكاري دارند نبايد وسط هفته بيافتد . ( اينجا زدن يك لبخند مهربان ، كفايت مي كند ! )

و اين درست مثل اين است كه ۳ تا مهره  كه رويشان اعداد ۸ و ۷ و ۵ نوشته شده باشد را بدهند به يكي و بگويند يك طوري مثلث بساز با  اينها كه هيچ وجهي ،  مجموع اعداش ،  بيشتر از ده نشود !

آخرش ما را به خدايي وا مي دارند اين مديران مافوق . باور بفرماييد .

و غايت كار اينكه  وقتي خودشان اين طنز تراكم همكار را يك دور ، آن هم  روي دور تند ، ملاحظه فرمودند ، آنقدر خنده شان گرفت كه تصميم گرفتند پست در خور توجهي براي دوست جانهاي مازاد رديف سازند و تنها ديوار كوتاه قابل چشم پوشي در پست ها ، سمت معاونت بود . و اين شد كه مدرسه ي كوچك ما ( يك چيزي توي مايه هاي مدرسه ي موشها ) با دو تا پايه و پنج تا رشته ، هفت تا معاون دارد . عناوين هم تحسين برانگيزند لامذهب ها ! معاون پرورشي به اضافه ي هميار معاون پرورشي . معاون جانهاي آموزشي به اضافه ي هميارهايشان و معاون فني و اجرايي كه آنها هم مگر چه از بقيه كمتر دارند كه هميار نداشته باشند ؟

و اين است كه وقتي زنگ تفريح تمام مي شود دفتر به همان اندازه شلوغ است كه موقع زنگ تفريح بود .

حالا مدير جان مانده وقتي مي خواهد جلسه ي خصوصي برگزار كند با معاون جانهايش ، سالن فردوس را اجاره كند يا تالار شهيدان فلاح نژاد را !!!

و خلاصه اينكه ، روئسا جان ، در جدول مندلیف زندگی مان ،  همیشه ستون آخر را اشغال می کنند و می توانید این را بگذارید به حساب اینکه چقدر فروتن و متواضع هستند . همان ستونی که اسم  نجیب و بی اثر را به خودش اختصاص داده و  یک پا هلیوم و نهايتاً گزنون تشريف دارند اين بزرگان برنامه ريز .

دوست من ! گمونم  بدون مرخصي يه هفته اي هم فهميد كه الان كدوم عنصر زيبا ، نبودش ، كمتر به چشم خواهد آمد .

آيكون آدمي كه قبلاً ، نعوذ بالله و استغفرالله اش را گفته . شما نگرانش نباشيد .  

38 - حساب حساب است  ،كاكا ؛ برادر !

 يه بنده خدايي ميره كولر بخره، یارو میگه كولر آبي ميخواي؟ ميگه: فرقي نميكنه، قرمز بده.

و كلاً ميان ماه ما و ماه گردون ، تفاوت از زمين تا آسمونه . وهمين تفاوته كه آدم رو مدهوش و شيفته ي  خودش مي كنه .

.•*..*•.•*..*•.•*..*•.•*..*•.•*..*•.•*..*•

قرنها طول مي كشد تا ما توي اين سيستم نخودي مان ،چنين جواهري ببينيم. آدم مي ماند در  كف كار خداوند كه : قربان آن قد و بالايت بروم ، همه ي خوبيها را بايد در وجود اين دختر خلاصه مي كردي ؟

از ادب و نزاكت و اخلاق گرفته ، تا دين و اعتقادات و ايمان ،همه ي اينها را كه بگذاري توي يك كفه ي ترازو ، برابري مي كند با   هوش سرشارش كه بعد از قرنها اميد اول شدن در المپيادهاي علمي را در مدرسه ي هميشه شكوفايمان!! زنده كرد !

دختر نازنين مدرسه مان ايستاده كنار دفتر و منتظر است تا من بروم پيشش تا با او صحبت كنم . معاون پرورشي مي رود پيشش و مي گويد : دخترم ! چقدر خوب شد ديدمت . به خاطر كاري كه تو انجام دادي،اداره كل براي من (؟) تقديرنامه فرستاده .

دخترك كه توي مسابقات اول شده بود ، لبخند مي زند . كسي نمي داند كارش حالا كجا گير است .

دو تا از همكارا  كه دارند وارد دفتر مي شوند ، مي زنند پشتش و مي گويند : امسال روي مقام اولت در كشور حساب كرده ايم ها ! المپيادي !!!

تقديرنامه هاي سازماني هم امتيازهايي در خور توجه دارند .

مي روم پيشش. با تواضع هميشگي و شرم و حياي خاصش مي گويد : خانم ! شما كتاب  حسابداري شركتها سراغ نداريد ؟

نصف مهر گذشته و اين بچه كتاب ندارد . مي دانستم كه نتوانسته شهريه ي كل كتابها را بدهد و كتابهايش را از بچه هاي پارسال تهيه كرده . اما حالا اين كتاب عوض شده .

مي روم سراغ معاون فني و موضوع را با او در ميان مي گذارم . و نشاني دو تا كتابي را كه توي انبار ديده ام به او مي دهم .

با مِن و مِن مي گويد : يكي كه مال يكي از بچه هاست . اون يكي رو هم يكي از همكارا سفارش داده . نمي تونم بدم بهش .

گفتم : من با اون همكار صحبت مي كنم . اين بچه الان ده روزه در به در دنبال كتابه . اونقدر استرس داره كه گمونم به همه ي عالم و آدم گفته .

معاون فني مي ماند توي شك . بعد خيلي يواش مي گويد : اين ،  پول كتابها را نداده .

نمي گذارد در مورد پول كتابها دهن باز كنم و مي گويد : حقيقتش  فلان معاون ( همان كه تقديرنامه ي اداره كلش را مديون اين بچه است ) گفته بهش كتاب نديم . آخه ...به نظر مياد داره زرنگ بازي در مياره و باگرفتن  كتاب از بچه هاي پارسال ، نمي خواد شهريه ي كتابها رو بده .

و يك حساب سرانگشتيِ قانون گرا ، مي گويد : هر كس از بچه ها بخواهد اين كار را بكند كه  واريزي مدرسه به حساب اداره صفر خواهد شد !

با تعجب گفتم : گرفتن كتابهاي كهنه ي بقيه ، زرنگ بازي محسوب مي شه ؟ اونم براي بچه اي كه خانواده اش ندارند سي و پنج تومن شهريه ي كتاب را واريز كنند ؟

همين جمله براي معاون فني كه تازه امسال آمده مدرسه و از سوابق درخشان اين بچه با خبر نيست ، كافي است تا كتاب را دو دستي بدهد به من و بگويد : فقط بهش بگين توش چيزي ننويسه . اگه همكار خواست بايد بده بهش .

و بعد ادامه مي دهد : چند تا كتاب ديگه هم كه اضافه اومده بود رو من دادم بهش، به دور از چشم بقيه ي معاون ها . آخه اونا تاكيد دارن كه بهش كتاب نديم تا عادت نكنه اينقدر ساز مخالف بزنه  . بهش بگين قيمت كتابها رو خودش حساب كنه ...

يكي از بچه ها را مي فرستم دنبالش .

بچه پرواز مي كند از روي پله ها وقتي كتاب شركتها را توي دست من مي بيند .

و من دنبال رگه هاي همان پررو بازي اي مي گردم كه معاون جان ، توانسته توي ظاهر فوق العاده ساده ي اين بچه ببيند و آنقدر پررنگ بوده كه نتوانسته تشخيص دهد ، يكي از بچه هاي اين مدرسه ، ندارد كه پول كتابها را بدهد .

دوست من ! بي شك خداوند ما را ،آفريده تا حال آنهايي را كه تشخيص داده ايم ، پررو بازي در مي آورند ، بگيريم . و اين فلسفه ي سه واحدي زندگي است !!

37 -  اين پيامك هاي بي نام و نشان

تنهایی یعنی اینکه وقتی برات اس ام اس میاد مطمئن باشی که از طرفه ایرانسله كه مي خواد بهت بگه ، هنوز پيش شماره ي 0939 شماره ي همراهت توي سايت ايرانسل به فروش نرفته ، بدو بيا بخرش !

.•*..*•.•*..*•.•*..*•.•*..*•.•*..*•.•*..*•

مايوسانه مي گويم : نو نهالان من ! پيامك كه مي دهيد ، نام مبارك خويش را هم زيرش مرقوم بفرماييد . شماره هايتان را سيو شده ندارم . حوصله ندارم نو ريسپاندتو پيجينگ بزنم .

خبيثانه مي گويند : خداوند امكان سيو شماره هاي ابناء  نوع بشر را براي همين درگوشي ها به وديعه نهاده ، سيوشان نماييد . پليز .

شانه بالا مي اندازم و مي گويم : ميل خودتان است . از من كه چيزي كم نمي شود . در اوج بي نام و نشاني تان ، مي خوانمشان و در كمال خونسردي ديليتشان مي كنم .

لبخند موزيانه اي مي زنند .  

 و من مي مانم و يك پرسش بزرگ كه با رسيدن هر پيامك ذهنم را قلقلك مي دهد : احتمالاً اين كدوم يكي از اون موجودات خبيث دوست داشتني مي تواند باشد ؟؟؟؟؟؟و چقدر هم قشنگ و تأثير گذار مي نويسند اين اعجوبه ها !!!

و می خوانم : « معلم پرسيد عشق چند بخشه ؟ زود دستم رو بالا گرفتم و گفتم :يك بخشه !

اما از وقتي شما را شناختم ، فهميدم عشق ؛ سه بخشه . عطش ديدن شما ... شوق با شما بودن...  و در آخر ، اندوه بي شما بودن ...   »

دوست من ! عشق فقط يك بخشه . همون بخشي كه نمي زاره هيچ رقمه اين زنجيرهاي مودت، پاره بشن ، حتي با فارغ التحصيلي .

فردا ، اولين روزكاري منه .

36 - خر شانس

موقع پرش از هواپيما ، فرمانده به چترباز مي گه : وقتي پريدي بيرون ، دگمه ي سبز رو مي زني ، چترت باز مي شه . اگه باز نشد ، دگمه ي قرمز رو مي زني ، حتماً ديگه چترت باز مي شه . بعد ، وقتي رسيدي پايين يه جيپ هست كه پايين منتظرته . سوارش مي شي ، مي بردت پادگان . حالا بپر !!

چتر باز بنده ي خدا ، مي پره . دگمه ي سبز رو مي زنه ، چتر باز نمي شه . دگمه ي قرمز رو مي زنه ، دوباره مي بينه ، باز نمي شه . مي گه :  اگه شانس ماست كه  تا برسم پايين ، جيپه هم رفته !

.•*..*•.•*..*•.•*..*•.•*..*•.•*..*•.•*..*•

خرشانس يعني به قصد دريا بري شمال ، در حالي كه مطمئني پات اونجا برسه ، دريا خشك مي شه و محض اعتياد و دور انديشي ذاتي ات !! يه آفتابه آب با خودت ببري . توي راه بر اثر يه اتفاق كه مي تونه گسترش موج  بحران اقتصادي ، ركود و بيكاري  در اروپا و آمريكا باشه !  ، يه شهاب سنگ از  آسمون سقوط كنه ودرست بخوره آفتابه هه رو سوراخ كنه  .

خوش شانس يعني طرف ،  نيت دريا كه مي كنه ، سيل مياد و دنيا رو ورمي داره !!!

 

خر شانس یعنی اینکه بري معاون فنی بشي ، از قضا اون سال حق معاونت  ، با همه ي مزاياش حذف شه .

خوش شانس يعني اينكه طرف مقابلت كه مازاد اعلام شده و   بهش حكم دفترداري دادن ، با دستور جناب وزير جان ، بشه  معاون اجرايي و حق مديريت دريافت كنه !

دوست من ! با يه حساب سرانگشتي ، خر شانس ها ، هرگز به بهشت نمي روند !