این روزها هیچ کس دم دستمان نیست تا سوژه اش کنیم ، جزنازنین بانو . و نازنين بانو هميشه كه يك بانوي بي نقص نيست . گاهي بچه مي شود . گاهي حرفهايي مي زند كه نبايد بزند و گاهي چيزهايي رقم مي خورد كه نبايد بخورد .

داشتيم با هم در مورد يكي ازممنوعيت هايي كه خانوادگي ( شامل اعضايي كه در جمع صميمي خانواده ، حق وتو دارند ، يعني ؛ من و پدر گرامي ) برايش صادر نموده و به تصويب شوراي عالي وجدان خودشان هم رسانده ايم صحبت مي كرديم كه به سبك خبيثانه اي فرمودند :« نمي شه حالا يه كم زودتر ازگرفتن ديپلم من اين كار رو بكنم ؟ »

ما هم كه كلاً اعصاب مصابِ توجيه ، نداريم،  رك  و راست رفتيم سراغ حق وتو و عرض نموديم : «يه بار ديگه اصرار كني ، حتي اون موقع هم اجازه شو بهت نمي دم .»

و توي همين گير و دار  توجیه باید ها و نباید ها بودیم که نازنين بانو گفت : «شما كي چي هستين كه اجازه ندين ؟ اصلا شما چي كي هستين كه ... »

هنوز حرفش تموم نشده بود كه با ديدن رنگ پريده و چشماي از حدقه بيرون زده و دهان باز من ،  كه مونده بودم اين ديگه چه حرفيه و چطور جرات كرده از اين حرفها بزنه و ... ، خودش فهميد چيكار كرده و با رنگ چهره اي كه از خجالت به كبودي زده بود ، شروع كرد به عذر خواهي . حالا عذر خواهي نكن ، كي عذر خواهي كن .

من كه تصميم گرفته بودم به خاطر اين حرف نا به جا چند ساعتي باهاش سرسنگين باشم ، يهو با شنيدن اين جمله كه :« مامان ! مي خواستم يه جواب سي.اسي داده باشم» ، با یک دنیا شرمندگی ، گرفتم که از کجا خوردم !

دوست من ! سكان ترتبيت ، در دست ماست اما  نمي دانم چرا  در اين ميان ، فقط سايه ي دستهاي ماست كه بر ملا مي شود ، وقتي قرار است ديگران ، بي هيچ دغدغه اي ، دستي بر اين آتش داشته باشند .

امضاء : يكي از اعضاي مهجور  سيستم مرحوم مغفور ؛ آ . پ ( دامت ذله العالي)