55 - مستجاب الدعوه

مادري  در حق فرزند ، دعا همي نمودي كه : اي فرزند ! خدا تو را به جايي رساند  و آنقدر داشته باشي كه در زندگي ، پول پارو كني .

دعاي مادر مستجاب گرديد و پسر ، كارمند قسمتي از بانك شد كه پولهاي كهنه و از رده خارج  ، را پارو مي كردند .

.•*..*•.•*..*•.•*..*•.•*..*•.•*..*•.•*..*•

مدتي بودكه درگير فروش خانه بوديم . و توي اين گير و دار ، از يك در مشتري مي  آمد و از در ديگر تشريف مبارك را مي برد . كم آورده بوديم و در اوج حسرت داشتن خانه ي رويايي ، دلمان به شدددددت براي روزهاي خلاص بودن از شر كاروانسراوار زندگي كردن ، تنگ شده بود . 

اين وسط دوست جاني به داد ما رسيد و فرمود : « فلاني ! چه كاريه، نكند خداي نكرده اعتقاداتت سست شده و لرزه بر ستون باورهايت افتاده ؟ مگر نمي داني اگر فلان دعا را بخواني و فلان كار را بكني ، خانه ات كه فروش مي رود ، هيچ . كاخي باشكوه نيز خواهي خريد!!»  و ما كه با شنيدن توصيفات دوست جان ، نهصد و پنجاه گرم قند در دلمان آب شده بود ، همچين زديم پس كله ي  آن قسمت از ذهن پويايمان كه داشت با شونصد عدد علامت سوال دنبال چنين دعايي در پستوي باورها مي گشت و دائماً تكرار مي فرمود«Error: The page you requested was not found»   كه بدبخت به كل  فاتحه اش خوانده شد  . و  ما  ، با خيالي آسوده ، رواني پاك  و ضميري آماده ، كمر همت بستيم بر اجراي فرامين دوست جان . 

هنوز چهار  دقيقه از اجراي مو به موي تعاليم دوست جان نگذشته بود كه سر و كله ي يك عدد مشتري پيدا شد . مشتري نگو  ، عاشق . هر گوشه ي خانه را كه مي ديد انگار كاخ آمالش را ديده باشد . خودش كه اين طور بود ، بچه هايش اصلا انگار وارد بهشت شده باشند ، آنچنان خود را از دست و پاي والدين محترم مي آويختند كه : «تو رو خدا اين را بخريم . تو رو خدا اين را بخريم ... »

يعني نه ايرادات خانه را مي ديدند ، نه از اينكه چرا مي خواهيم برويم سوال پرسيدند و نه از احوال همسايه ها و محل جويا شدند . و برعكس قبلي هاكه ميليمتر ميميليمتر طول و عرض كوچه و خيابان برايشان مهم بود و اگر يادشان مي رفت كه از جنوبي بودن خانه ايراد بگيرند ، حداقل انتظار يك سونا و جكوزي ناقابل !! را داشتند با يك عدد ويوي رو به دريا !!!!  اينها انگار نه انگار . فقط روي قيمت يك كمي مكث كردند و پدر خانواده در حالي كه چشمانش از خوشحالي مي درخشيد فرمود : «ما يك مقداري كم داريم كه اگر مهلت بدهيد دو سه روزه جورش مي كنيم . » 

 و ما كه گمان فرموده بوديم با اين تعاليم ،   بلفيساي عابدي ، چيزي شده ايم ، با اطمينان پرسيديم ، «چقدر كم داريد ؟ » ( لابد مي خواستيم براي جور شدن پول ايشان هم دعايي ، چيزي ، بنماييم )

مشتري جان فرمودند : «يكي دو تومني !»

و ما كه  تقريباً  جاي خود را بر چنان مقامي ، قرص و محكم مي ديديم، و در آن واحد ، داشتيم از ديدن چنين مشتري دست به نقدي ، در پوست خود نمي گنجيديم ، عرض كرديم : «مگر شما چقدر داريد؟»

و به خيال خودمان مي خواستيم از اين يكي دو تومن صرف نظر كنيم . كه با شنيدن مقدار پول آنها كه يك سوم قيمت خانه هم نبود ، رسماً ايمان آورديم به آغاز فصل سرد !!!

چند هفته بعد وقتي توي مراسم مولودي مادر جان ،  به صورت اتفاقي خانم آن مشتري را ديدم  ، گوش فرا داديم به   توصيف يكي از بانوان حاضر در وصفشان كه : « بنده ي خدا هم خودش هم شوهرش يه خورده شيرين مي زنن . گمونم هوش و حواسشان هم كمي مختل هست ، طفلي ها ... براي سلامتي اينها هم دعا كنيد ... »

 ما هم كه دست به دعايمان خوب ، رويمان را برگردانيدم طرف دوربين مخفي خدا  و در حالي كه حسابي لجمان درآمده بود ، زوركي لبخند زديم و دست تكان داديم .

دوست من !  به شدددددت مستعد ساختن يك عدد طنز فاخر از سر و ريخت اعتقاداتمان هستيم .

54 - عیار عاشقی

اولی: ببخشید با حرف های تكراري و خسته كننده ام سر شما را درد آوردم.
دومی: نه اختیار دارید، من حواسم جای دیگری بود!

.•*..*•.•*..*•.•*..*•.•*..*•.•*..*•.•*..*•

پدر و مادر عزیزتر از جان ، هر سال نيمه ي شعبان جشن تولد مي گيرند براي مولا . و هر سال هم تعداد مهمانها بيشتر از سال قبل مي شود . آنقدر كه چندروز مانده به جشن ميلاد ، از در و همسايه گرفته تا همه ي كساني كه سلام -عليكي با خانواده دارند ، سراغ جشن را مي گيرند .

بساط پخت غذاي نذري و خريد ميوه و شيريني و نقل و شكلات و شربت هم از چند روز قبلش به پاست . مادر جان حتي از تزئين خانه نمي گذرند . و هيچ چيز بيشتر از دادن طرح هاي جديد براي تزئين در و ديوارو سقف خوشحالشان نمي كند . حتي سعي مي كنند غذاي هر سال هم با سال قبل فرق كند .

اينكه اين وسط بچه هاي فاميل ( از نازنين بانو گرفته تا شازده كوچولو و برادرزاده و خواهر زاده ها )چه كيفي مي كنند ، خودش بماند . و البته اصلا مهم نيست كه وقتي مهر The END را می زنند ته مراسم ، دست و پا و كمر براي مادرجان نمي ماند . من كي از خودم حرف زدم ؟ [يك آيكون فروتن، كم توقع و خالص !!]D-:

 و البته يك جزء ثابت اين مراسم ، حضور مداح و سخنران عزيزي است كه اگر مادر جان هم يادش برود ايشان را خبر كند ،خودشان چند روز قبل يادآوري مي كنند كه : «فلاني بانو ! من برنامه هاي آن روزم را به خاطر شما كنسل نموده ام ها ! »

و ماجراها داريم ما با اين مداح جان . الان دوازده سالي مي شود كه ايشان عضو ثابت اين مجلسند . و تمام اين دوازده سال ، نه تنها همان ابياتي را مي خوانند كه هر ساله مي خوانده اند و نه تنها همان جملاتي را مي فرمايند در باب مزمت بي حجابي و خطرات شبيخون فرهنگي  ، كه تمام همين دوازده سال هميشه از خطراتي صحبت كرده اند كه لامذهب ، يك قدم هم اين خطرات نه به جلو برداشته اند ، نه به عقب . روي كتابهاي درسي رشته ي حسابداري را هم سفيد نموده اين بانو در جم نخوردن از مواضع تعليم و تربيتي خودشان . و ملت بي برو برگرد همه مي دانند كه ايشان بعد از« ای گل نرگس خوش آمدی » ، « آقاجون چشاتو قربون »  را خواهند خواند .

 و هر كس كه اولين بارش باشد و آمده باشد به اين مجلس ، بعد از شنيدن اين جمله كه : « امسال چه تونه ؟ چرا خسته این ؟ شور پارسالی کجا رفته ؟!!» از کجا باید حدس بزنند که این جمله هم جزئی از مداحی از پیش ضبط شده ی ایشان است ؟ بی شک شور وصف ناشدنی جمعیت را در سال گذشته ، در ذهن مبارک خویش مجسم خواهد نمود !

 آخر مراسم وقتی مداح عزیزتر از جان به خاطر دیر آمدن آژانس و پنج دقیقه معطل شدن ، با اخم فرمودند : «اين چه وضعيه صاحب خانه جان ؟!! باشد كه سال بعد ما هم با دير آمدنمان تلافي خواهيم نمود .»

و ما، در مروري بر گذشته ، اندرون بحر در و مرواريد كلامشان در حين مداحي ، همچنان غرق بوديم كه دائم خطاب به ميهمانان مي فرمودند : «چرا از كمبود جا شكايت مي كنيد ؟ حاضر نيستيد سه ساعت به خاطر امام زمان سختي تحمل كنيد ؟!!!»

و از اين داستان درس گرفتيم كه :

الف ) مرگ كلاً براي همسايه خوشاست .

ب ) ميهمانهاي ما كلهم اجمعين از نوع LED تشريف داشته و مصرف خستگي شان بسيار كمتر از هزينه شدن چند دقيقه وقت مداح جان است .

ج ) کی گفته نسخه ی همسایه را برای خودمان بپیچیم ؟!!!

د ) همينه كه هَ .. [سوال انحرافي و هر دو گزينه صحيح مي باشد  و خدا به دور و هیچ کدام و  از اين جور جلف بازي ها هم نداريم !!!]

دوست من ! گل بودند ایشان ،به سبزه نیز آراسته خواهند شد انشاءالله .

53 - چراغ خدا

 روز قسمت بود.خدا هستی را قسمت می کرد.خدا گفت: «چیزی از من بخواهید، هر چه که باشد، شما را خواهم داد. سهمتان را از هستی طلب کنید، زیرا خدا بسیار بخشنده است.»

و هر که آمد چیزی خواست.یکی بالی برای پریدن و دیگری پایی برای دویدن.یکی جثه ای بزرگ خواست و دیگری چشمانی تیز.یکی دریا را انتخاب کرد ودیگری آسمان را.در این میان کرمی کوچک جلو آمد و به خدا گفت: «خدایا من چیز زیادی از این هستی نمی خواهم. نه چشمانی تیز و نه جثه ای بزرگ، نه بالی نه پایی، نه آسمان نه دریا، تنها کمی از خودت تنها کمی از خودت به من بده

و خدا کمی نور به او داد. نام او کرم شب تاب شد.خدا گفت: «آن که نوری با خود دارد بزرگ است. حتی اگر به قدر ذره ای باشد. تو حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگی کوچک پنهان می شوی.»
و خطاب به دیگران گفت: «کاش می دانستید که این کرم کوچک، بهترین را خواست. زیرا که از خدا جز خدا نباید خواست.»

هزاران سال است که او می تابد. روی دامن هستی می تابد. وقتی ستاره ای نیست. چراغ کرم شب تاب روشن است و کسی نمی داند که این همان چراغی است که روزی خدا آنرا به کرمی کوچک بخشیده است.

.•*..*•.•*..*•.•*..*•.•*..*•.•*..*•.•*..*•

توی حیاتمان یک عالمه پله بود که تا به حال ندیده بودمشان .آدمهایی می آمدند و از این پله ها می رفتند پایین .  پله ها به جایی مثل صحن امامزاده ابراهیم کاشان وصل می شدند  .

با خودم گفتم بروم ببینم این پله ها به کجا می رسند . با سرعت پله ها را طی کردم  . هر چه که جلوتر می رفتم . آشنا تر می شد و روشنتر . دیگر چلچراغها بودند و آینه کاری های روی سقف و دیوار و بود وزمزمه هایی آرامش بخش که دل آدم را می کند از درون سینه اش و با خودش پرواز می داد . به خودم که آمدم توی صحن و سرای حرمت بودم .

با همان بوی خوش بهشتی اش .

همه نشسته بودند و قرآن می خواندند . بعضی ها هم به نماز ایستاده بودند و من با خودم می گفتم : چقدر از اینجا راحت می شود آمد به سوی تو .

و توی دلم می گفتم چرا من همیشه از همین راه نمی روم پابوسش . ( روحیه ی طنز را داری مولا ؟!) و انگار هزار کیلومتر بین ما هرگز فاصله نبود . دوری راه نبود . رزرو کردن بلیط و هتل و هماهنگی کارها نبود .  و من هی سینه ام را پرمی کردم از هوای کوی تو و هی خالی می شدم از همه ی غمهای عالم .

وقتی از خواب پا شدم هنوز آن حس پرواز را داشتم . آن حس خوش و نشاط آمیز حضورت را .

دوست من ! اگر خدا بخواهد چند ساعت دیگر می رویم به پابوس امام رضا .

نائب الزیاره ی همه تان هستم .