5 - مرگ گربه
يك عدد حكيم ، روزي از سه راه گوهردشت مي گذشت . كودكي را ديدكه در جوي آبي كه به علت آثار به جا مانده از دوران حفر مترو ، بر زمين همي نقش گرديده و شهر داري محترم گوئيا قرار است آنها را جزء آثار ملي اعلام نموده و هرگز آن را پر نگرداند ، گربه اي را مي شويد . (توضيح مترجم : احتمالا اين چاله به علت تركيدن لوله ي انتقال آب طالقان بر اثر هواگيري مجدد ! مسئولان مكرم ٬ پر گرديده است .)
حكيم جان فرمودند : مغز خر ميل نموده اي آيا كه گربه را مي شويي ؟ اين كار را مكن كه گربه ، همي خواهد مرد !
بعد از ساعتي ٬ حكيم باز از آن مسير گذشت و گربه را ديد كه مرده و پسرك را كه به عزاي او نشسته . پس همي خواست كه اداي دين نموده و بسي ايشان را سرزنش نمايد . ( توضيح مترجم : گوئيا براي اين كار ثوابي بس عظيم درنظر گرفته اند ، همانجا كه حورالعين خيرات مي كنند. ) پس لب به سخن گشود و گفت : فلان فلان شده ! نگفتم گربه را نشور ، ميميرد ؟؟؟؟؟
پسرك نگاه عاقل اندر سفيهي به حكيم انداخت و گفت : از شستن كه نمرد . موقع چلاندن مرد!
.•*..*•
.•*..*•
.•*..*•
.•*..*•
.•*..*•
.•*..*•![]()
پرده ي اول :
مثل دزدا ، يواشكي از در مياد تو و داره پشت سرش رو نگاه مي كنه كه كسي نبيندش . و در حالي كه نفس نفس زنان سلام مي كنه ، كاغذ مچاله شده اي رو مي گيره جلوم و مي گه : يه جا توي فرهنگسرا پيدا كردم . گفته حاضره دو نفرمون رو قبول كنه . ولي گفتن فقط در شرايطي ما رو مي پذيرن كه شما باهاشون صحبت كنين .
و بعد براي اينكه خيالش راحت شه مي گه : مواظب باشين بقيه نفهمن . وگرنه مي رن اونجا رومي گيرن و ما بدبخت مي شيم ها !!!
مي خندم و مي گم : باشه !!
و نگاه به كاغذ مي كنم و شماره آقاي ...
هنوز چايي مو نخوردم كه يهو در باز مي شه و شونصد نفر مثل راهزنها مي ريزن تو و دورم حلقه درست مي كنن كه : كو ؟ كو ؟ كجاست ؟ خانم ... ! ما شنيديم دو تا جا پيدا شده !!!
از شدت خنده دارم روده بر مي شم و مي گم : كه چي ؟
يكي شون چشاشو مي كنه عينهو گربه ي شرك و زانو مي زنه و مي گه : چون هر كي دوست دارين بزارين من برم !!
پيامدش بقيه مي ريزن سرش و مي گن : خانم .... ما !!
نگاهي بهشون مي اندازم و به جمع همكارا كه دارن از تعجب شاخ درميارن و مي گم : اولاً كي گفته جا پيدا شده ؟ دوماً خودتون مي گين دو تا . شما الان چند نفرين ؟ سوماً كي گفته اونجا مورد تاييد منه ؟ چهارماً اونايي كه اون جا رو پيدا كردن خودشون دو نفرن . به شماها كه نمي رسه !
و با انگشتم بيرون رو اشاره مي كنم و اونا در حاليكه مي دونن ديگه نبايد پاشونو از آستانه ي در اين ورتر بزارن ، همون جا پشت در شروع مي كنن به چش و ابرو اومدن كه معني تحت الفظي اش اين مي شه كه توي اين يه ماه احتمالاً به هر دري زدن بسته بوده و اونا واقعاً براي كارورزي شون جايي ندارن .
طفلي ها .
پرده ي دوم :
با خوشحالي مياد مي گه : مانتو فروشي پريسا مي شه ؟ مسئولش بهم گفته كه يه فروشنده مي خواد ولي قول داده برگه مو تحت عنوان امور مالي امضا كنه .
حرفش كه تموم مي شه ، دلم يهو مي گيره . عجب نامردي ؟ داره از بچه رسماً سوء استفاده مي كنه و مي خواد جاي فروشنده ازش بهره كشي كنه و حقوق هم بهش نده . مي دونم كه پيدا كردن جا براي كارورزي شون به من هيچ ربطي نداره اما اين برخوردايي كه با اين بچه ها مي شه واقعاًدل آدم رو به درد مياره .
پرده سوم :
اشك توي چشماش جمع شده و مي گه : يكي از بچه ها باباش توي زامياد آشنا داره . با كلي التماس حاضر شده پارتي من هم بشه . اما خيلي دوره ... كیلومتر 15 جاده قدیم .
ديگه هيچي نمي گه . اما مي دونم مشكلش نامزدشه كه اجازه نمي ده بره اون شركت . از طرفي مدرك فارغ التحصيلي رو بهش نمي دن اگه اين دوره ي مسخره رو نگذرونه .
پرده چهارم :
به چشماي باد كرده اش كه نگاه كردم پرسيدم : گريه كردي ؟
با يه لبخند قشنگ گفت : نه . ديشب تا ساعت 12 سر كار بودم . ( كارورزي اش رو يه كم زودتر شروع كرده )
مي پرسم : چرا الان ؟ خسته نمي شي ؟
يه لبخند مسئولانه مي زنه و مي گه : راهي ندارم خانم ! 15 مرداد عروسيمه . بعد هم قراره بريم تبريز . اگه الان نرم ، بايد قيد درس خوندن رو بزنم .
پرده پنجم :
زن ، با چهره اي مظلوم ايستاده پشت در كه در مورد كارورزي دخترش صحبت كنه . داره برام از اين در و اون در زدنهاش حرف مي زنه . اينكه به چه جاهايي سر زده اما نشده . يا نخواستن ، يا محيطش مناسب نبوده . هنوز نگفته كه: شما رو به خدا ! يه جايي رو شما براش پيدا كنين ... كه يكي از بچه ها با لحن كودكانه اي مي پره وسط حرفامونو و دستاشو ميگيره جلوم و ميگه : خانم !! ببينين چه كارايي مي كنيم !!!
دستش زخمي شده .
مي پرسم : اين چه بلاييه سر خودت آوردي ؟
هنوز بچه تر از اونيه كه بفهمه نبايد از اين موضوع خوشحال باشه . بچه تر از اونيه كه بفهمه نبايد به خاطر مدركي كه ارزش انسانيت اونو نداره ، تن به هر كاري بده . براي همين مي گه : ديشب ساعت 10 كه كارمون تموم شد ، مسئول كارورزي بهمون گفت بايد زمين رو طي بكشيم و بريم .
داره با اشتياق از نحوه ي حمالي اش ( به قول خودش ) يه ماجراي طنز مي سازه . حواسش نيست كه تصميم دارم به مسئول كارورزي اش زنگ بزنم و پدر پدر جدش رو بيارم جلوي چشماش . آدم عوضي !!!
پرده آخر :
همه ي اونايي رو كه شرايط ناامني داشتن يا جا پيدا نكرده بودن ، جمع مي كنم توي سايت . با يه تلفن به همسر محترم ، قول يه جاي فوق العاده توي يه جاي امن ، بدون امكان سوءاستفاده ازشون رو براي همه شون گرفتم .
از خوشحالي مي پرن هوا . مكالمه ي دوستانه ي من و همسر جان با اين مضمون كه : «يا براي 20 تا از بچه هاي من به عنوان كارورز توي اداره كل ، جا پيدا مي كني ، يا تشريف نمياري خونه ! » جواب مي ده و چند دقيقه بعد ، يه پيامك افتخار آفرين از ايشون دريافت مي كنم كه : حله !
توضيح مترجم : به نظر شما چقدر احتمال داره اينايي كه در طي سال براثر شستشوهاي مكرر با انواع و اقسام وسايل شستشو ( شما بخونين امتحانات ، درساي سنگين و فرستاده شدن دنبال همه رقم نخود سياه ) نمردن ، از چلانده شدن در كارورزي هم جان سالم به در ببرن ؟
دوست من ! زياد فكرش رو نكن ! مادر صاحب گربه را به عزايش خواهند نشاند . اين موجوداتي كه من مي شناسم .