78- خداحافظ دوست من (-:

مجلس عروسی یکی از بزرگان بود و ملا نصرالدین را نیز دعوت کرده بودند . وقتی می خواست وارد شود،در مقابل او دو درب وجود داشت با اعلانی بدین مضنون: از این درب عروس و داماد وارد می شوند و از درب دیگر دعوت شدگان. ملا از درب دعوت شدگان وارد شد. در انجا هم دو درب وجود داشت و اعلانی دیگر : از این درب دعوت شدگانی وارد می شوند که هدیه آورده اند و از درب دیگر دعوت شدگانی که هدیه نیاورده اند. ملا طبعا از درب دومی وارد شد. ناگهان خود را در کوچه دید ، همان جایی که وارد شده بود .

.•*..*•.•*..*•.•*..*•.•*..*•.•*..*•.•*..*•  

این داستان حکایت زندگی ماست.کسایی رو به زندگی مون دعوت می کنیم(رابطه هایی رو آغاز می کنیم) اما وقتی متوجه می شیم از اونها چیزی عایدمون نمی شه ، رابطه رو قطع و افراد رو به حال خودشون رها می کنیم .

روابط عاطفی ما چیزی بیشتر از الگوی حاکم بر مناسبات تجاری و اقتصادی نیست .عشق بر مبنای ترس و ضعف  و محاسبه گر ی.

اگه محبتی می کنیم توقع جبران داریم .  دوست داشتن های ما قید و شرط و تبصره دارن.حساب و کتاب دارن . اگه کسی رو دوست داریم به خاطر اینه که لیوان نیازمون پر بشه  .اگه رابطه ای سود آور نباشه اونو  ادامه نمی دیم .

چه ستمگر ه ، کسی که از جیبش به تو می بخشه تا از قلب تو چیزی بگیره .

 

دوست من ! چه تلخه ، روابطمون این روزا ، که چیزی نیست جز حسابگری .

77 - حسنی

حسنی چیست و در کجا یافت می شود ؟

حسنی موجودی است که وقتی ،  همه به مکتب می روند ، ایشان دارند جورابهایشان را در پستوی خانه پس دوزی می فرمایند . و وقتی همه ، کپه ی مرگشان را گذاشته اند  و خوابیده اند ، وجود گرانقدرشان ، عازم مکتب خانه است.

زیستگاه این موجود ، گرین گیلبرز است .  

نخواستیم ریا شود اشاره ی مستقیم نفرمودیم  ، سمت خودمان .

.•*..*•.•*..*•.•*..*•.•*..*•.•*..*•.•*..*•  

یعنی ، آی حال می دهد ، وقتی همه ی همکاران ، به بچه ها نیم ساعت الی چهل و پنج دقیقه وقت میدهند تا بنشینند و از مسافرتهایی که نرفتند و عیدی هایی که نگرفتند ، کلی دروغ ببافند ، تو ، بروی سر کلاس و بعد از فراخواندن جمعیت به سکوت ، یک نطق غرایی بفرمایی مبنی بر اینکه این یک ماه ، تمام آینده ی این نونهالان را خواهد ساخت و یک ثانیه اش را هم نباید هدر بدهند و بدبخت می شوند اگر  امتحانات نهایی را پاس نفرمایند و یک عمر حسرت خواهند خورد اگر کنکور هم قبول بشوند و نتوانند بروند، و دور نمایی از سرکوفت یک عالم ،  شوهر و  مادرشوهر و خواهر شوهر نداشته را برایشان ترسیم نمایی .

 و  همچنان لبخند بزنی ، وقتی می بینی  همنوا با فشرده شدن  دندانهای مبارکشان ، از ترس بر روی هم ، زل زده اند به تخته ،  که تو ، تمرینهای جا مانده ی فصلهای قبل را حل کنی  . در حالی که قبل از عید ، کتاب را هم تمام کرده ای .

و   آی ،  بیشتر حال می دهد وقتی ببینی ، پیامد آن سخنرانی تکان دهنده و آن ژست کذایی ،  وقتی برای هفته ی بعدشان ، امتحان هم می گذاری ، چیزی که نمی گویند ، هیچ ، تازه ، زنگ هم که می خورد ، هنوز دارند تند تند تمرینات پای تخته را رو نویسی می کنند .

و تو بنشینی همان گوشه و این شکلی :  نگاهشان کنی و به تلافی اینکه از بیست و سوم اسفند  مدرسه را تعطیل کرده بودند ،  حالش را ببری . و از دماغشان در بیاوری هر چه را که نوش جان کرده بودند .  ها ها ها ها ها

دوست من !