خدایا ... ای کاش سر از حکمت کارهای تو در می آوردیم ...

توی راه برگشت ، یه سر رفتم دیدن باباو مامان ، ماجرا رو که براشون تعریف کردم ، خیلی متاسف شدن ، اما حتی دیدن باباو مامان هم نمی تونست حس بدی رو داشتم از بین ببره ،و هم دردی مامان که : « آدم مگه این همه سر به سر یه بچه می زاره ؟!! » وقتی اومدم خونه ، تمام مدت در حال جواب دادن به تلفن همکارا بودم . اعضای خانواده هم شرایط رو درک کی کردن ، مدیر جان حالش خیلی بد بود. اونقدر بد که نمی تونست حرف بزنه ، از من خواست با همکارا هماهنگ کنیم بریم خونه شون . خانم «ش» پای تلفن گریه کرد. اما هیشکی حالش به اندازه ی خانم «ق» بد نبود . آخه اون 12 ساعت در هفته با این بچه کلاس داشت . اونم در شرایطی که کلاساشون 20 نفره بود . مثل من کلاسای 40 نفره شون رو سه ساعت در هفته نداشت . برای همین باهاشون خیلی صمیمی بود . اونقدر حالش بد بود که تا بخوایم ساعت شش عصر ، بریم خونه شون ده بار دیگه بهم زنگ زد و گریه کرد .می گفت:« من این داغ رو سی سال کاری چطور به دوش بکشم ؟»و حق داشت .  

عصرکه رفتیم خونه شون ، مادرش بود . وقتی دسته گل هنرستان و پارچه نوشته رو دیدن ، فهمیدن ما شش نفر ، از معلماش هستیم ، چه حرفایی که مادرش در عزای بچه ها نمی گفت ، می گفت : « پاشو معلمات اومدن ، پاشین پذیرایی کنین معلمای دخترم اومدن ... » ما که دلمون خون بود ، با دیدن مادرش بدتر شدیم .

اون موقع تنها سوالی که توی ذهنم بود این بود که بچه ها موقع خودکشی ، حتی به این مادربدبخت فکر نکردن ؟ اونا که می دونستن رفتنشون ، مادرشون رو از پا در میاره . مادری که به خاطرشون حتی طلاق هم نگرفت . چقدرخوب مزد فداکاری یه مادر رو گذاشتن کف دستش.

و چرا این زن ، حاضر نشد ، انگشت نما شدن رو تحمل کنه و در عوض بچه هاش رو به دندون بگیره و از این ورطه ی هلاکت نجات بده ؟ کاش فرار می کردن . کاش می رفتن یه جایی که کسی نشونی ازشون نداشت . گور بابای رای دادگاه ، حرف مردم ، خط قرمز ها .

شاید چون فکر نمی کرد بچه ها همچین کاری بکنن . شاید چون منبع درآمدی نداشت و می ترسید با طلاق گرفتن ، دادگاهی که حضانت بچه های زیر 18 سال رو به مادری که درآمد نداره نمی ده ، بچه ها رو با همون پدری تنها بزاره که به خاطرش خودشونو کشتن .

این تنها کاری بود که از دست های خالی این مادر بر می اومد ... خدایا ... چرا خالی دستاش رو با همچین مزدی پر کردی ؟....مرگ حقه . اما این جوری ؟.... وقتی طهورا بچه ی خانم حیاتی ( همکارمون ) مرد ، گفتیم امتحان الهی بود  . وقتی خانم حیاتی چهار ماه بیشتر دوم نیاورد و رفت گفتیم امتحانش رو با صبر پس داد ، رفت که بره پیش دخترش توی بهشت .

اما حالا ، این مادرکه داغ مایوس شدن از رحمت الهی رو پیشونی دسته گلهاشه ، به چه امتحانی و به چه لبخندی از جانب خدا دلش رو خوش کنه ، به کدوم نگهداری از امانت ؟؟؟؟

خدایا ... با این داغ چطور می شه سر کرد ؟

می دونم . زمان می بره تا یکی مثل من راز حکمت های خدا رو بفهمه . اما اون چیزی که هست اینه که این روزا خیلی داغونم . اما اونقدر توی این یکی دو سال ، با انواع چیزها امتحان شدم که حالا ، محکم ترین عضو گروه منم . بدون اینکه اندازه ی بقیه فرو برزیم و بدون اینکه کمتر از اونها ، داغ دیده باشم و  دلم بسوزه .

وقتی ، مرگ ، یه فانتزی بچه گانه ، به نظر بیاد ...

صبح به ما خبر دادن ، که مبینا ، خواهر شهرزاد هم فوت کرد . با همکارا قرار گذاشته بودیم که ساعت 5 عصر بریم خونه شون . اما دلم طاقت نمی آورد . داشتم خفه می شدم ، آدرس و نشونی اش رو از زهرا ( دوست و هم کلاسی اش ) گرفتم و ساعت یازده رفتم خونه شون .

خاله اش روی پله ها نشسته بود . ماتم کده ای بود خونه شون ، همه ی عمه ها و خاله هاش و زن عموها و زن دایی ها و همه ی دخترای فامیل ، توی خونه بودن ...

مادر و پدرش رو برده بودن کلانتری . و از قرار جسد بچه ها رو هم منتقل کرده بودن پزشکی قانونی .

خاله اش برام تعریف کرد که پدر شهرزداد ، سه سالی می شد که به شیشه اعتیاد پیدا کرده بود و این اعتیاد ، باعث توهم زیادش شده بود و به خانواده گیر می داد . اونا بارها از مادر شهرزاد ( شراره ) خواسته بودن طلاق بگیره . اما اون گفته بودکه عاشق زندگی اش و فرامرز ( پدر شهرزاد ) و بچه هاشه .

حتی به خاطر رفتارای پدرش که بیش از حد شکاک بود ، افسردگی گرفته بود . برای اینکه بتونه تحمل کنه ، و کنار بچه هاش بمونه ، تحت نظر روانپزشک ، دارو مصرف می کرد. اما حواسش نبودکه بچه ها تحمل ندارن و اونا توی خلوت خودشون که کم کم افسرده شده بودن ، دست به همچین کاری زدن .

شهرزاد و مبینا که هفده و چهارده سالشون بود ، روز قبل ، می رن حموم ، وصیت شون رو می نویسن و بعد هر کدوم چهار تا و سه تا قرص برنج می خورن و ...

خاله اش می گفت : بیمارستان قائم رو خون برداشته بود بس که این بچه ها هر چی توی شکمشون بود رو بالا آوردن ... دکترها و پرستارها همه شون به حال این بچه ها زار زارگریه می کردن ...

اما قلبم از یادآوری آخرین حرف خاله ی شهرزاد ، به شدت به درد میاد ، وقتی گفت : شهرزاد ، توی راه پشیمون شده بود و به پدرش التماس می کردکه «بابا  ، کمکم کن .اشتباه کردم .  من نمی خوام بمیرم . »

حتم دارم ، شهرزاد واقعا نمی دونست داره چه کار می کنه . نمی دونست با مادرش و با امانتی که خدا بهش داده ، داره چه کار می کنه . برای اون خوردن قرص برنج ، فقط مثل تموم کردن تراژدیک یه رمان بود. با گلهایی که دور قبر عاشقانه و معصومانه ی شخصیت اصلی داستان ، فضایی رومانتیک به سیه پایان سوزناک می دن . پایانی که توی ذهن خواننده بمونه . غافل از اینکه زندگی و مرگ  ، جدی تر از اینی هستن که به یه بچه ، فرصت تکرار دوباره روبدن ...

 و این روزا ما موندیم و یه داغ بزرگ ... و حسرت یک ثانیه ای که اگه به عقب برمی گشت ... اگه به عقب برمی گشت ...

آدم  های بی غل و غش

برگشتنی ازمطب دکتر با اینکه سخت بود ، سعی کردم به روی خودم نیارم تا به نازنین بانو بد نگذره ، کتاب مورد علاقه اش رو براش خریدم و همه ی مانتو فروشی ها و موبایل فروشی های مسیر رو هم زیر و رو کردیم . دلم خون بود اما باید زورکی لبخند می زدم . دلم به حال شهرزادی که هم سن نازنین بانو بود ، می سوخت . و تمام مدت دائم به تلفن همکارا جواب می دادم که چه کار کنیم ، فردا رو ... دیدن خانواده ی این دختر ... وحشتناک ترین چیز عالمه ...خدایا ...

توی تاکسی برای برگشت بودیم که گوشی ام دوباره زنگ خورد ، گوشی رو که برداشتم یه صدایی از اون طرف گفت : خوبی عزیزم . من حرم امام رضا هستم . دارم برمی گردم . گفتم اگه دعایی چیزی داری بگی ...

نیلوفر بود .

همکار تربیت بدنی مون که انتقالی گرفته به شهرشون ملایر ...

سال اولی که توی این هنرستان پاره وقت بودم ، با هم همکار بودیم اما بعد از هفت ، هشت سال ، امسال دوباره با هم همکارشده بودیم . ازش خوشم می اومد. ازلبخندش. ازمهربونیش . از جک های بی مزه ی تکراری ای که می گفت . و از اینکه چقدر اصرار داشت برای من و رزا تعریف شون کنه . من که ایرادی نداشت . چون زورکی لبخند می زدم و سعی می کردم بگم اولین باره که شنیدم . اما رزا بدجنس ، هنوز طفلی شروع نکرده ، می گفت : شنیدم .اونم اخم می کرد و منو می کشید سمت خودش که : «این جنبه نداره . بیا برای تو بگم ». منم همیشه می گفتم : «رزا چرا می زنی توی ذوق بچه ! بزار بگه» . اما نیلوفر عین خیالش نبود و با اعتماد به نفس کامل جوک هایی رو تعریف می کردکه من و رزا همه اش رو توی اینترنت خونده بودیم .

امسال موقع خرداد پدرش در حالی که خیلی جوون بود ، یهو مرد . من وقتی شنیدم بهش زنگ زدم و تسلیت گفتم و ظاهرا تنها همکاری که این کار رو کرد من بودم ، اخه مدرسه مون طوریه که همکارای جدید ، باید سه چهار سالی توی نوبت باشن ، تا همه باهاشون دوست بشن .

وقتی هم که برای مراقبت هاش به مشکل برخورد ، من حاضر شدم جاش برم . البته این کار خیلی کوچیکی بود و من این کار رو قبلا برای خیلی ها کرده بودم . اما نیلوفر آنچنان بعدها تشکر کرد و هی می گفت انشاء الله توی شادی ها تلافی کنم که من واقعا شرمنده شدم . بعد از اینکه انتقالی گرفت ، اونم برای اینکه بره پیش مادرش که از داغ پدرش بی تابی می کرد ، بارها بهم زنگ زد که با خانواده ( حتی پدرو مادر ) بریم ملایر ، خونه شون .

اینو هم اصلا درحد تعارف نمی گفت . واقعا از ته دل و با یه محبت بیش از حد . چند بار هم زنگ زد و طوری قول گرفت برم دیدنش که انگار تا روز و تاریخ رو مشخص نمی کردم ول کن نبود .

 و حالا ، اونی که توی مشهد اونقدر زیارتش قبول امام الرئوف بود که موقع یاد کردن من ، خواب زیارت کردن رو ببینم ، همین نیلوفر بود . باورتون نمی شه اگه بگم ، آبیِ آسمون ، از قلب این آدم پیداست .

و باز هم پای تلفن قول گرفت که برم ملایر دیدنش . و من ، اونقدر شهرزاد ، فکرم رو مشغول کرده بودکه نتونستم اون طورکه باید ،  محبتش رو جوابگو باشم . یکی از همین روزا بهش زنگ می زنم و بهتر از امروز ، از لطفش تشکر می کنم .

توی این همه تضاد بین خوبی و بدی ، امروزم رو به آخر رسوندم . امروزی که تقریبا هیچ دغدغه ای بیشتر از روزای دیگه نداشت . روزایی که بیشتر اوقات ازخودمون می پرسیم، مگه چی کار داریم که به بقیه ی کارا نمی رسیم ...

یعنی داغونم . داغون .

 داشتم بانازنین بانو که به بهونه ی خستگی ، کلاس موسیقی اش رو کنسل کرده بود ، می رفتیم مطب دکتر تغذیه که هم ببینم تونستم توی این یه هفته وزن کم کنم یا نه ، و بعدش بریم یه دوری توی خیابونا بزنیم و طبق معمول مانتو ببینه و کتاب بخریم و یه گوشی مدل جدید پیدا کنیم .و خلاصه اون کارایی رو بکنیم که نازنین بانو دوست داره .

که وسط راه ، بعد از اینکه مسافر جلویی پیاده شد ، یه نگاه به کیفم انداختم دیدم ؛ بله !! کیف پولم رو جا گذاشتم . اینو که به نازنین بانو گفتم ، رنگش پرید .

نه پول داشتم و نه کارتم همراهم بودکه حداقل یه جا نگه دارم از عابر بانک پول بگیرم . مونده بودم که به راننده چی بگم که برداشت بد نکنه ، که دیدم تا مسافر سوار نکرده بهترین زمان برای گفتن این مطلبه که : آقا ، براتون امکان داره دربست برین ؟

راننده ازخداش بود .

ما هم دور زدیم و اومدیم خونه و کیف پولم رو برداشتم و دوباره با همون تاکسی رفتیم سمت مطب دکتر . توی راه بودم که گوشی ام زنگ خورد . خانم «ق» بود . همون همکار مشهدی حسابداری مون .

با حالتی زارو پریشون یه چیزی گفت که من یک ساعت بعد تازه به عمق فاجعه پی بردم .

حالا هم که دارم اینو می نویسم اینقده داغونم که حد نداره ...

دو روز پیش ، بعد از نماز صبح خواب دیده بودم که دارم با شازده کوچولو و خانم «ظ» ؛ همون مدیر جان سابقمون ، می ریم مدرسه ، دم مدرسه داره برف خفیفی میاد . من یه راست رفتم کلاس دوم حسابداری ب  که برف داشت با شدت از پشت پنجره هاش می بارید . خواستم به شازده کوچولو نشونش بدم که برف تموم شد .

از خواب که پا شدم یه صدقه دادم و گفتم خدایا خودت به خیر کن . برف همیشه برای من معنی یه سختی و یه مشکل بغرنج رو داشت . هر چند که کم بود . امروز که با شازده کوچولو و خانم «ظ» که تقریبا هیچ وقت با هم نمی رفتیم ، رفتم مدرسه ( یعنی شرایط طوری شد که من مجبور شدم به اصرار خانم «ظ» باهاش برم مدرسه و وقت نشد شازده کوچولو رو بزارم خونه ی مادرم ) فکر کردم اون برف تعبیرش بحث و دعوا با مدیر جان خواهد بود . و داشتم فکر می کردم ممکنه به چه چیز ما گیر بده و دعا می کردم  که همه چی ختم به خیر بشه .

اماوقتی امروز توی تاکسی ، خانم «ق» زنگ زد و گفت که شهرزداد ، دانش آموز کلاس دوم حسابداری ب دیشب  همراه خواهرکوچکترش ، با خوردن قرص برنج ، خودکشی کرد و خواهرش توی کما ست و خودش رو قراره فردا دفن کنند ، تمام بدنم یخ کرد .

کاش تعبیر اون برف یه درگیری کاری بود .

به خاطر سخت گیری های یه پدر بی فکر که به هر چیزش کار داشت ، و به قول خودش برای پنج دقیقه دیر کردن از مدرسه ، باید پنج ساعت جواب پس می داد ، کسی که در رو به روی خانواده قفل می کرد عرصه رو برای همه شون تنگ کرده بود و دائم با زدن تهمت هایی درمورد ارتباط داشتن با جنس مخالف ، موجب آزار و اذیت شون می شد ، خودش رو کشته بود . و قبل از این کار زنگ زده بود به نزدیک ترین دوستش که : به نظرت آدم چند تا قرص برنج بخوره میمیره ؟اگه من بمیرم تو چی کار می کنی ؟ کاشکی منو توی امامزاده محمد دفن کنند . دور قبر من گل بزارن ...

و دوستش فکر کرده بود این حرفا جدی نیست ...

خدای من .

چرا این دختر با خودش و خانواده اش ، با دنیا و آخرتش این کار رو کرد ؟

چرا پدرش با خودش و خانواده اش و با دنیا و آخرت خودشون این کار رو کرد ؟

چه طور می شه ، آدم یه همچین جهنمی برای خودش یا خانواده اش درست کنه ؟؟؟؟؟

خدایا ! مگه نگفتی لایکلف الله نفس الا وسعها ؟ پس چرا وسع تحمل این بچه کمتر از باری بود که بر دوشش گذاشته شد ؟ مگه بلا همیشه اندازه ی صبر آدم نازل نمی شه ؟

خدایا !!!!با کوتاهی هامون چه کار کنیم ؟

با دستهای بسته مون که به هیچ کجا بند نیست ؟؟؟؟؟

با خانواده ای که به حرف هیچ کدوممون گوش نمی دن . با قوانینی که خارج از اجازه ی پدر ، حقی برای اعضای خانواده قائل نمی شن . 

یه چیزی مثل یه تلنگر توی ذهنم ، نشست . حمزه پور. دانش آموزی که همه ی همکارا می خوان سر به تنش نباشه و می گن باید برای سال سوم اخراج بشه . و فقط من می دونم که اون چه مشکلی داره ، وقتی پای درد دلش نشستم . خدایا ، فرصت کمک کردن به این یه دونه بچه رو ازمن نگیر .   

یک زنگ تفریح کوچک

داشتیم می اومدم خونه که صدای مریم که داشت منو صدا می کرد ، منو کشوند سمتش. با پسرش که چهارماه از شازده کوچولو بزرگتره اومده بود مدرسه که کلید سوالا رو تحویل بده ، کلی از دیدنش خوشحال شدم . بعد از دیدن خوابهای خوب ، و البته بعد از دیدن داداش کوچیکه ، هیچی نمی تونه منو بیشتر از دیدن همین مریم عتیقه و البته لیلا و رزای عتیقه تر از همه ی اینا ، خوشحالم کنه .

توی راه ماجرای مدیر جان و خانم «قـ » رو براش تعریف کردم . گفت : از مدیر جان چه انتظاری داره . اون همین طوریه دیگه .

البته گمونم منظورش این بود که از شعورش چه انتظاری داری ؟!!

که رسیدیم به یه مغازه که توی راه مدرسه است و همیشه توی جوجه گردانش چند تا مرغ برشته در حال سرخ شدنند . و همیشه شازده کوچولو با دیدنش داد می زنه که : کا می خوام . کا قابایی !! ( یعنی کباب می خوام . کباب قهوه ای ؛ که البته منظورش از قهوه ای یعنی مطلوب و خواستنی !! )

 تو دلم گفتم کنه الان جلوی مریم و پسرش از این الم شنگه ها به پا نکنه ، که دیدم شازده بی خیال از جلوی کباب قهوه ای گذشت و ... پسر عسلی مریم شروع کرد به غر زدن که :  کباب مرغ می خوام !!!

بعد هم که دید کسی اهمیتی به خواسته های بزرگ و کوچک یه مسافر اخترک نداره ، رفت جلو و دست شازده رو گرفت و گفت : موافقی با هم بریم ، کباب مرغ بخوریم ؟!!!

خنده مان گرفته بود . مریم که پشت سرش بود گفت : اونوقت تو حساب می کنی دیگه ؟!!!

کلی خندیدیم به حرفهای گنده تر از دهان ابن مسافر اخترک ها !!!و پر بودن جیب هایشان (-:

یعنی دلیل دارم برای این همه علاقه !! ام دیگه .

اومدیم برگه ی ارزشیابی رو پر کنیم ، که دیدیم ، برگه عوض شده ، دو تا از همکارا برگه ی جدید رو داشتن ، اما پرش کرده بودن نشد که کپی بگیریم . خانم «ق» که پارسال از مشهد اومده و همکار جدیدمونه و خیلی هم خانم و مظلومه ، رفت که بره از مدیر یه برگه بگیره و بیاد . یعنی اونم خواست یه سرِ کار رو بگیره ، چون یکی رفته بود برای همه ،  دفتر گروهها رو کپی بگیره ، یکی رفته بود فرم ارائه ی پیشنهاد رو بده ، یکی هم دنبال پرسیدن آیتم های امتیاز بود و ... که اونم گفت می ره فرم رو برای بقیه ی اعضا که ندارن بگیره ، منم بابت یه کاری رفتم دفتر مدیر که دیدم اون طفلک جلوی میز مدیر وایساده و مدیر با یه عصبانیت توام با خستگی داره بهش می گه : من الان فرم رو از کجا بیارم ؟!!! برو از همکارا بگیر . من که نمی تونم هر دقیقه کارم رو تعطیل کنم ، براتون دنبال فرم بگردم .

که طفلک دست از پا درازتر برگشت و به همکارا گفت : خانم فرم رو نداشتن که بدن .

که لیلا ، یکی از همکارامون و یکی از دو نفری که مدیر جان دوستش داره ، گفت : می رم الان فرم خودمو لاک می گیرم براتون کپی می کنم .

چند دقیقه بعد برگشت و ما درحال انجام کارامون بودیم که دیدیم ، مدیر جان با یه لبخند که اصلا هم توش خستگی جایی نداشت ، در حالی که سه تا از فرم کپی کرده و منگنه شون هم کرده ، فرمها رو گرفته توی دستش و خودش شخصا زحمت کشیده ، اومده دفتر معلمها و دو دستی داده دست همکار جانی که دوستش داره . و پیامدش : عزیزم ! همینا رو فقط می خواستی دیگه !!!

و لابد اصلا براش مهم نبودکه الان من چه فکری در موردش خواهم کرد وقتی  برخوردش با آن همکار مون رو دیده بودم . خدا را هم که ناظر نمی بینند ایشان ، حتی لای قلبهایی که با جزئیات ، راحت تر و ساده تر می شکنند .

امیدواریم همکار جانمان ناراحت نشده باشند . ما که مدیر جان را هیچ وقت عددی حساب نمی کنیم که ازشان چیزی بخواهیم ، کما اینکه همیشه  ، همه کار هم برای همین مدیر جان نابغه ی مان ، در حیطه ی انجام وظایف سازمانی ، انجام داده ایم !!!

یه همچین علاقه ی وافری ، ما به هم داریم ! بعله !!

همکارا همه شون اومده بودن . بنر رو بردم بدم به مدیر جان که توی دفترش بود . با دیدن بنر ، که پایینش ، عکس مدرسه رو گذاشته بودیم و حاشیه ی سمت چپش کادر بیضی چند  رنگی بود سمت راست هم تمام کتابای درسی رشته ی حسابداری ،با بک گراندی از ماشین حساب  دفتر کل و اون بالا چند تا تصویر از بورس و یه متن کوتاه ،  چشاش برقی زد و با رضایت لبخندی بر لبان مبارک آورد و گفت : کار گروهتونه ؟ یا فقط کار خودته ؟!

گفتم : کار همه ی اعضای گروهه .

پوزخندی زد و گفت : من که می دونم این فقط کار تو هستش . خدا وکیلی بقیه هیچ نقشی داشتن ؟ فقط خودت تنهایی انجام دادی می خوای به اسم همه ی گروه تموم بشه دیگه . مگه نه ؟

فکر کرد الان تیریپ آدمایی که با یه تعریف خام می شن و می رن توی زمین حریف و بعد پشت خودی ها صفحه می زارن میام و می گم : خوب دیگه . چی کار کنم اونا که چیزی بلد نیستن !!!

یعنی دقیقا منتظر همین جمله بود که با شنیدن این حرف، اونم کاملا قاطعانه ،  که : « نه ! همه ی اعضا ،  تک تک کار کردن . و من ، همون اندازه توی ارائه ی کار نقش داشتم که بقیه داشتن »، اخماش توی هم رفت و یه کمی سر سنگین شد .حتما یه « آره !! خودتی !!! » هم گفت . اما من حقیقت رو گفتم . واقعا همه توی ارائه ی کار نقش داشتن . می خوای باور کن  ، می خوای نکن . مدیر جان  !!

موج مثبت

ما یه همکار داریم که یه زمانی مدیر جان سابق ما توی همین مدرسه بود . من خیلی دوستش دارم . اون هم گمونم از من بدش نمیاد . یه بار توی جمع همکارای گروهمون ، در مورد مدیریتش گفتم : خانم «ظ» مدیر خوبی بود اما وقتی مدیر بود من به زندگی ام نمی رسیدم .

یهو سرخ شد و یه نگاه زیر چشمی به من انداخت . که گفتم ک آخه آدم اینقدر دوستش داشت که تقریبا راضی نمی شد بره خونه . من حتی روزای بی کاری ام هم می اومدم مدرسه .

که یه لبخند رضایت نشست روی لبهاش  و تو دلش گمونم دو تا فحش آبدار هم بهم داد .

ولی من واقعا حقیقت رو گفته بودم . اونقدر مدیریتش خوب بود که من عاشق کارم بودم . امروز اومده بود که بنری رو که چاپ شده بود بگیره ، زنگ زد به من که : اگه می ری مدرسه بیام دنبالت .

توی راه ، درست مثل زمان مدیریتش ، اونقدر از کار و توانایی های نداشته ام تعریف کرد که یه لحظه یاد اون روزایی افتادم که حاضر بودم به خاطرش حتی توی شیفت مخالف معاونتم بمونم توی مدرسه و کمکش باشم ... بایت هر موقعیت خوب و پیشرفتی هم منو معرفی می کرد .

بر خلاف مدیر جان فعلی که توی تعریفاش زهر تلخ نفرت هست ، توی تعریف های مدیر جان سابق ( همکار جان هم گروهی فعلی ) یه دنیا محبته .

و من برخلاف اینکه نمی تونم به مدیر جان فعلی ، حتی یه کلمه ی تملق آمیز بگم ، بهش گفتم که چقدر سال تحصیلی گذشته ، با حضورش و حضور چهار تا همکار دیگه مون ( که جانشین قبلیها شدن )، احساس آرامش داشتم . گمونم توی سالی که گذشت ، من همه ی کلمات مثبت و تعریف های عالی رو، از توانمندی کاری گرفته تا هوش و خلاقیت ( ی که توی خودم اصلا سراغ نداشتم و ندارم )  از زبان همین همکار جان که می شه مدیر جان سابق مون ، توی برخوردهای روزانه مون شنیدم  . و ... امروز هم .

خدایا شکرت

امروز با همکارا قرار داشتیم ، ساعت ده ، یازده بریم برای تحویل دادن ارزشیابی ها ، و من تا اون موقع کار خاصی نداشتم . اونقدر پاهام درد می کردند که تصمیم گرفتم بعد از نماز صبح  ، تا ساعت نه ، ده بخوابم . دلم می خواست وقتی پا می شم ، تمام درد پاهام خوب شده باشه ، بس که این چند روز ، فشرده از ساعت هفت و نیم سر پا بودم تا ده یازده شب . از کلاس شرکتهای صبح بچه های غیر انتفاعی گرفته تا کلاسای عصر بچه های مدرسه ی خودمون توی آموزشگاه و اون وسط  بین کلاسا هم شازده کوچولو رو بر می داشتم می بردم خونه رویایی تا کف و شیشه هاشو بسابم .

وقتی پا شدم ، رفتم حیاط ، هنوز چند تا خوشه انگور رسیده ی قرمز توی حیاط بود ، دستم رو بردم برای چیدن یه دونه اش که یاد خوابی افتادم که امروز صبح دیدم . خواب همین خوشه ها بود . اونقدر بزرگ و قشنگ و شیرین بودن که آدم از دیدنشون هم لذت می برد چه برسه به خوردنشون . انگار با خودم می گفتم : توی این چند روز که نبودیم و کسی انگورا رو نچیده ، چه بزرگ شدن !!! و انگار تازه همین الان از زیارت امام رضا برگشته بودم .

با یادآوری خوابم ، یه حس شادمانی آمیخته به آرامش توی قلبم ساکن شد . دلم میخواست خستگی جسمی ام با خوابیدن از بین بره . اما یه آرامش روحی اونم تا این حد ، واقعا فراتر از انتظارم بود .

بالا که اومدم ، یه نگاه به گوشی ام انداختم .  پیامک باز نشده  . بازش کردم .یه شماره ی ایرانسل بود که شماره اش رو ذخیره نداشتم ،  بود . اینو نوشته بود : سلام. خوبین ؟امروز حرم امام رضا براتون دعا کردم . دو رکعت نماز حاجت هم به نیابت شما خوندم .

خشکم زده بود . یکی که نمی دونستم کیه ، توی حرم امام رضا یاد من بود ،ودرست همون موقع ،  من خواب دیده بودم که رفتم زیارت .

همه ی خستگی های این چند وقت از تنم در رفت . حتی بحث هایی که با مولف کتاب شرکتها داشتیم .

 تموم خستگی های دنیا از تن آدم به در می ره  ، وقتی  یه فرشته ، توی بهشت خدا ، یاد آدم باشه .

یه چیزی توی دلم میگه این پیامک اشتباهی ارسال نشده .

باز کار و کار خستگی ...

آدم یاد خر شیر شکار می افته ، اونم درست زمانی که هنوز فکر پناهندگی به جنگل ، به سرش نزده بود . وقتی می بینه این روزا حتی فرصت سر خواروندن نداره . و شبها از شدت کار ، خوابش هم نمی بره .

همه ی  این روزای من خلاصه شده توی : کلاسای تقویتی ، دنبال خرید وسایل خونه بودن ، تمیز کردن خونه ی رویایی ، پی گیری کارورزی اونایی که جا موندن ،درست کردن اسلاید معرفی رشته و طراحی پوستر . کارهای روز مره ی خونه هم که تفریحات قابل اغماضند .

اما خدا می دونه  ، با وجودی که وقت کم میارم ، اصلا از شرایط موجود ناراضی نیستم . خدا رو شکر می کنم که امسال تابستون هم مثل یکی دو سال گذشته ، اونقدر کار داشتم که اوقات فراغت برام معنی نداشته باشه .

گمشده !!

یه هفته است دارم خودم رو به در و دیوار و ( حتی شما بخونین سقف و کف ) می زنم که یکی بهم بگه کیف سی دی منو دیده یا نه ؟

یه کیف سی دی فلزی بزرگ ، به اندازه و شکل کیف های لوازم آرایش که از اولین سالی که سیستمم رو خریدم ، اونو هم گرفتم . و همه ی سی دی های برنامه و سخت افزاری ام توش بود . اما انگار آب شده رفته توی زمین . جاش همیشه توی کمد بالای جاکفشی ، کنار جعبه ی ابزارمدیر عامل بود . یعنی جای خالی اش... هعــــــی !!

کلی نشونی اش رو به مدیر عامل دادم ، براش اصلا آشنا نبود که بخواد بگه دیده یا ندیده . ( یعنی این جور مواقع همه ترجیح میدن که آشنایی ندن ) نازنین بانو هم معتقد بود مدتهاست ندیدتش ( و این مدتها یه بازه ای شامل همون یه هفته پیش بود که داشت سی دی زبانش رو از توش بر می داشت ؛ حالا مگه می شد اثبات کرد ؟!!! ) به نصب فوتوشاپ برای ساخت بنر احتیاج داشتم و نداشتن برنامه داشت کلافه ام می کرد .

امشب که اومدیم بخوایبم ، با خودمون  یه مرور کردیم که آیا گوشی مبارک را  سایلنت کردیم  که از شر پیامک های نیمه شب بچه ها در امان باشیم ، ما هم که خوش خواب تا بیاییم بخوابیم شصت تا پیامک و تک زنگ ، آرامشمون رو بر باد می ده . که یادم اومد این کار رو کردم و گذاشتمش روی کیف سی دی جلوی آینه روی دراور .

بعد به سبک هاردی یه لبخند زدیم و خواستیم چشمامون رو ببندیم که درست مثل گربه ی توی تام و جری که با دیدن موش ، چشماش شیش متر جلوتر ازخودش دنیبال قضیه می ره ، با خودمون فکر کردیم : روی چی گذاشتم موبایل رو ؟!!!!!

و اینجا بود که فهمیدیم ، چقدر اوضاع مون رو به راهه !!!  کلا اگه قراره ما چیزی رو نبینیم ، درست بزاریدش جلوی چشمامون . بی برو برگرد نمی بینیمش . بعله . ما یه همچین خانواده ی با دقتی هستیم .

حالا نیمه شبی ذوق مرگ شدم که اومدم  فوتوشاپ نصب کنم .

وقتی همه چی با هم تداخل پیدا می کنه

همیشه از تدریس غیر از چارچوب کلاس و مدرسه ی دولتی متنفر بودم . اما توی رودر بایستی با یکی از همکارا ، مجبور شدم برای یکی از بچه های یه مدرسه ی غیر انتفاعی کلاس خصوصی بزارم . که برای امتحانات شهریور آماده اش کنم .  و چون از اومدن دانش آموز به خونه ام متنفرم و از رفتن به خونه ی دانش آموز متنفر تر ، باید زنگ می زدم آموزشگاهی که صد سال پیش کلاسای ریاضی ام رو اونجا دایر می کردم ، تا برای برگزاری کلاس ، هماهنگی های لازم رو انجام بدم .

خدا می دونه که توی این روزا که اینقدر درگیر خونه هستم  ، تحویل کارورزی ها و درست کردن بنر همکارایی که فقط چشم امیدشون برای گرفتن اون نممره ی ارزشیابی به کار آدم هست از یه طرف ، هماهنگی برای برگزاری کلاس و از همه بدتر ، یه دور دیگه درگیر درس به اون مشکلی شدن ، چه دغدغه ای برام درست کرده .

از طرفی بچه های مدرسه ی خودمون هم هستن . اونایی که افتادن و می خوان براشون کلاس بزارم . و من همه اش از برگزاری کلاس طفره رفتم . اما این دختره خودش دست بردار نبود . اونقدر زنگ زد و اونقدر التماس کرد که مجبور شدم قبول کنم براش کلاس بزارم .

 و وقتی مجبورم به خاطر یه نفر این درس رو که پارسال اولین سال تدریسم بود ، بردارم ، دیدم غیر عاقلانه است که برای بچه های مدرسه ی خودمون کلاس نزارم . برای همین بهشون خبر دادم که بعد از ظهر فردا می تونن بیان آموزشگاه که همه شون هم موافقت کردند .

دیدم من که صبح باید سه ساعت به این یه نفر درس بدم ، همونو بعد از ظهر به  بقیه ی بچه ها هم می گم دیگه . این طوری چند تا حالت داره . اولا از خجالت همکارم در میام . دوما یه دور دیگه این درس رو توی تابستون تدریس می کنم و برای سال جدید به جای یه سال سابقه ی تدریس این درس ، عملا دو سال سابقه پیدا می کنم . سوما تدریس به بچه هایی رو که بدون دغدغه ی کنکور ، فقط به درس گوش می دن رو تجربه می کنم . آخه امروز ( جمعه ) کنکورشون برگزار شد.

من حس خوبی ندارم . چون واقعا خسته ام .

آقای نقاش هم امروز اومد واحدمون که پول قرار داد کابینت رو که خودش پرداخته بود رو بهش بدم . بعد از سه چهار روزی که کلید دست خودمون بود برای اینکه آقای برقکار که همکار بازنشسته مونه و از دوستای بابا ست ، کارای برق خونه رو انجام بده ، اومد و کلی از نورپردازی خونه تعریف کرد و یه مقدار از کلیه دردش گفت و بعد وقتی لوستر چوبی اتاق نازنین بانو رو دید ، با گفتن اینکه خیلی قشنگ شده باز کلید کرد روی سایه ای که روی سقف اتاق نازنین بانو می افته و دکوراسیون خ درستش کرده بود . بعد هم بی اجازه رفت روی چارپایه و با دستش اونقدر محکم زد روی سقف که رنگش ریخت .

ما هم مثل آیکون دوم ردیف پنجم  پست های بلاگفا ، اونم از سمت چپش ، زل زدیم بهش که گفت : مشکل برق لوستر چوبیه رو که هیچ برقکاری نتونسته حل کنه ، حل می کنه و سقف رو هم درست می کنه . تازه برای نورپردازی بالای پوستر هم یه راه حل جالب داشت که قرار شد بعد از کابینت بیاد ردیفش کنه .

البته از ریختن رنگ سقف دلخور نشسدم . چون واقعا راست می گفت . کار دکوراسیون خ اصلا خوب نبود . فردا اگه از شدت کار  نمردم  ، به دکوراسیونش زنگ می زنم و اعتراض خودمو بهشون منتقل می کنم ، تا با دیگران این کار رو نکنن . فقط اینکه احتمالا تا قیام قیامت خونه مون کار داره دیگه .

و این وسط ، مادر عزیزتر از جان اصرار داره که فردا با هم بریم که مبل بخریم . اونم به عنوان هدیه ی خونه جدید .  یه دست مبل شیک هم دیده اما... آدما سلیقه هاشون فرق داره . مگه نه بلاگفا ؟!!!

یه پروژه ی زمان بر تر از تهیه بنر برای رشته ی بدون تصویر حسابداریه ، منصرف کردن مامان ، بدون دلخور شدنش . منم که اگه سرم بره  ، بالای حرف پدر و مادرم حرف نمی زنم .

حسابدارهای گرافیست !!!

یعنی موج منفی رو از تک تک واژه هاش می گیرم ، حتی وقتی ، در جواب من که بهش می گم ، ما برای حسابداری هیچ تصویر به درد بخوری نمی تونیم پیدا کنیم ، معماری و گرافیک که نیست ، می گه : تو چرا این حرف رو می زنی ؟ تو  با این همه خلاقیتت ، ما همه ی چشم امیدمون به تو هه  ...

یک ساعته اومدیم با همکارا توی اتاقش ، که قبول کنه به جای بنر ، بسته ی آموزشی درست کنیم ، اونوقت شونصد تا کار کامپیوتری از رایت سی دی گرفته تا تایپ برنامه هاش و ویرایش دو سه تا عکس رو سپرده به من که : قربون دستت ، زحمت اینا رو میکشی ؟

تایپیست گیرآورده دیگه . و همین طور که دارم تند تند برنامه ی شهریور رو تایپ می کنم که بتونیم وقت اضافه داشته باشیم که با همکارا به نتیجه برسیم ، زل می زنه به انگشتای من موقع تایپ و از خاطرات  آزمون استخدامی بانکش میگه که : من یه سرعتی توی تایپ داشتم که نگو !!!!

و ادامه می ده ، بانک هم قبول شدم و نرفتم . ما یه لبخند کجکی توی دلمون می زنیم و گوش می دیم که با اشاره به ما می گه : با یه دست هم تایپ می کنه . ( مثلا داره تعریف می کنه )

خواستم بگم : مثل شما دوره ی تایپ ندیدیم که دوست جان ! ما رو جبر روزگار این شکلی کرد . ولی سکوت می کنیم .

خودم می دونم  که ازم خوشش نمیاد . هر وقت که منو می بینه ، در حال تعریف کردن ازتوانایی های منه . اما من توی تعریفاش جز نفرت چیزی نمی بینم . انگار همه ی امتیازات منو یه سدی می دونه برای اینکه نمی زاره اون بهونه ای برای حذف من داشته باشه . لابد توی دلش یه( لعنتی ، این کار هم که بلده )، هم می گه . حالا یه سال دیگه رو هم داریم . یه سالی که تا مجبور نشم ، دور و بر دفترش پیدام نمی شه . و معمولا هم مجبور نمی شم .

بعله . یه همچین رئیس و مرئوسی هستیم ما .

طفلک سمپادی ما

صبح که دارد می رود مدرسه با غصه می گوید : مامان می شه من که از مدرسه اومدم  ، بزاری یه ساعت بخوابم ؟

دلم برایش می سوزد . می گویم : تو که آمدی ،  می زارم ده ساعت بخوابی .

لبخد می زند و می رود که تا ساعت دو مدرسه باشد . در حالی که می دانم امروز هم مثل دیروز خواهدد بود ، اگر ظهر کمی بخوابد ، باید تا ساعت یک بیدار باشد و آن طرف ساعتش را زنگ بگذارد برای ساعت سه که بیدار شود و درسهایش را بخواند .

گمونم ما یک گروه باشیم .

امروز با همکاران قرار گذاشته  بودیم که برویم مدرسه . ساعت ده یک پیامک دادم همه شان که قرار ساعت ده و نیم یادتان نرود . اصلا این جلسه را من پیشنهاد نداده بودم . این پیشنهاد یکی از با سابقه ترین اعضای گروه بود برای اینکه چه گلی به سر مبارک بگیریم برای گرفتن امتیاز بند خلاقیت .

خوب ارزشیابی مدتهاست برای من ارزشی ندارد . اما دو تا همکار بالای بیست سال سابقه ی ما برای گرفتن  طبقه ی عالی ، ظاهرا به امتیاز بالای ۹۰ نیاز دارند .

برای گرفتن امتیاز بند خلاقیت ارزشیابی ، همکار جان با سابقه ی مان ، پیشنهاد داده یک بنر درست کنیم که تویش دور نمایی از آینده رشته به تصویر کشیده شود. ظاهرا دیدن بنر همکار معماری که آمده بود طرحهای دکوراسیونش را به تصویر کشیده بود ، برق شادمانی را در چشمهای همکار جان نشانده بود. اما من اصلا از این ایده خوشم نیامد . اینکه همه ی ما شش نفر همکار این رشته ، بیاییم یک بنر ۲ در ۱ متردرست کنیم ، آن هم با تصاویر مزخرفی از حسابداری ( که کل دنیای مجازی را هم که بگردی جز انواع ماشین حساب و دفتر روزنامه ، چیزی گیرت نمی آید ) اصلا ایده ی خلاقانه ای نیست . بعدش هم این به چه درد میخوزرد ؟ چرا مدئر جان حاضر شده در ازای یک همچین چیز مزخرفی به همه ی ما شش نفر امتیازخلاقیت را بدهد ؟ چون می خواهد آن را بگذارد توی نمایشگاه هفته ی مشاغل . و البته خودش را هم سهیم کند در امتیازش ( چون رشته اش حسابداری است ) و صد البته از خودش و از هیچ همکار حسابداری ای انتظار ندارد ایده ی خلاقانه تری داشته باشد .

آخر یکی نیست به مدیرجان و همکارجانها بگوید که این اولا : خللاقیت نیست . کپی برداری از کار همکار معماری است . دوما : حسابداری چند تا تصویر جذاب دارد ؟ سوما : هفته ی مشاغل توی آن نمایشگاه با آن همه رنگ و لعاب از رشته ی گرافیک و معماری و طراحی دوخت ، یک پوستر فکسنی ما کجا به چشم می آید ؟

در حالی که من فکر می کنم ،کاری که ارائه می دهیم باید باری از دوش مشکلات رشته بردارد .   . طراحی  آزمون های الکترونیک  واقعا چیز به درد بخوری است . ما درسهایی داریم که نصف کتاب را بچه باید بخواند برای چهار نمره تئوری . که آن هم  ، در امتحانات نهایی ، به صورت تستی می آید . خوب توی ذهن بچه ها  نمی ماند . با طراحی سوالات تستی  ازتمام جاههای ممکن کتاب و ایجاد فرصت تکرار و تمرین ، دانش آموزان راحت می توانند این مباحث را یاد بگیرند . آزمون هم طوری طراحی می شد که در آخر نمره را می دهد . و امکان تایید جواب درست یا اشتباه بودن جواب غلط را هم می دهد . طراحی آزمون هم با نگارا نیست که آخرش شصت ساعت تبلیغ آ پ بیاید و آبروی سازنده را ببرد . می توان با همین اکسل خودمان طراحی کرد .

اما همکار جانها می ترسند. از هر چیزی که پسوند الکترونیک داشته باشد می ترسند . از اینترنت هم فقط موتورجستجوی گوگل تصویری را می شناسند .

من ولی حاضر نیستم یک ریال هم هزینه ی آن پوستر مزخرف کنم که قرار است بدهند فوتوشاپش را هم بیرون انجام دهد و پول لمینتیت و طراحی اش را بدهند و بگویند ما شش نفری خلاقیت به خرج داده ایم . این هم مدرکش . یعنی خجالت آور است . ولی من اعضای گروهم را تنها نمیگذارم . اگر توانستم راضی شان کنم که درسهای خودشان را به صورت سوال تستی تایپ کنند و بدهند من برایشان آزمونش کنم ، که این کار را می کنیم . وگرنه برایشان بنر درست می کنم و خودم را از ارائه ی کار می کشم کنار . آخر آنها به امتیاز این ارزشیابی نیاز دارند . برای من همین قدر که تا این حد دوستم دارند کافی است . تا حدی که من  دوستشان دارم . تمام سال گذشته از  یادآوری اینکه امروزقرار است بروم مدرسه و هرکدامشان را ببینم ، قند توی دلم آب می شد .

حالا قرار است چهارشنبه برویم مدرسه . برای من داشتن و حفظ گروه آنقدر اهمیت دارد که اگر مجبور شوم با آنها در ارائه ی بنر شریک می شوم . چه اهمیت دارد که همکار با سابقه جانمان می گوید : اگر بقیه نیامدند خودمان دو تا کار را  ارائه می دهیم امتیازش فقط مال ما . او که نمی داند ، با وجود این طور حرف زدنهایش برای من عزیز است . همه ی اعضای این گروه که پارسال امتحانشان را پسداده اند برای من عزیزند . او نمی داند ، گرفتن امتیاز نیست که امروز من را به مدرسه کشاند ، تلاش برای حفظ انسجام گروه است که  نشاطی وصف ناشدنی را  در من ایجاد می کند . اگر بقیه نیایندی وجود ندارد . بقیه را هر طور شده در ارائه ی کار سهیم می کنم .

شوک

به نظرم ، شوک برای این ، یک قلب ازکار افتاده را احیا میکند که یک جریان متفاوت و ناگهانی است .

برای همین است  که یک وقت هایی  چیزای ساده ، ناگهان  آنقدر  باعث خنده ی آدم می شوند  که آدم از یادآوری هر باره اش قند توی دلش آب می شود  . شاید به خاطر اینکه خلاف انتظار آدم بوده است . خلاف مسیر آب .

شازده کوچولوی ما ، موجودی جامع الاضداد است . یعنی چه؟ یعنی یک عدد پلنگ ، در قالب یک عدد سنجاقک . باور بفرمایید .

ظاهرش ظریف و شیرین و مظلوم و نازنازی است. عاشق بچه ها و سازگار با محیط زیست است .  اما ... هیچ بنی بشری تصورش را نمی کند که این موجود زیبای مهربان دوست داشتی ، یک وقت هایی چه کارهای خطرناکی که نمی کند .

ما یک عدد دختر دایی داریم که ایشان هم یک عدد گل پسر دارند که یک هفته از مسافر اخترک ب ۶۱۲ ما بزرگتر است . و متاسفانه دختر دایی جان افتخارش به این است که پسرش بزن بهادری است و همه را می زند و می کشد و مابقی را هم به اسارت می برد ...  قیافه اش هم شبیه بچه های خبیث شده از بس مادر جانش این طوری ازش انتظاردارد.

امروز به خاطر ختم انعاممان ، مفتخر به رویت مجدد دختر دایی جان بودیم . که گل پسرشان برخلاف شازده کوچولوی ما که با لبخند همه را نگاه می کرد و آرام یک گوشه ای نشسته بود و داشت به خودش فرصت می داد که یخ هایش آب شود ، میدان را گرفته بود دستش و یکه تازی می کرد . شازده کوچولوی ما ، اما با ظرافت داشت خیار و سیبی را که توی دو تا دستهایش بود ،  به نوبت گازشان میزد و  میخورد . که گل پسر آمد و شروع کرد به زور گفتن به شازده کوچولو که : بیا اینجا بیشین .

شازه هم اخم کرده بود که : نه : خَ جا خوبه . ( یعنی همین جا خوبه )

که گل پسر از کوره در رفت و چند تا مشت حسابی  حواله ی سر و کله ی شازده کوچولو کرد .

ما را هم که بگویی ، دلمان که ریش شده بود ، نگاهی به دختر دایی جان انداختیم که ببینیم بچه جان را جمع می کنند یا نه ، که دیدیم لبخندی گوشه ی لبشان نشسته و دارند ، قند توی دل مبارک آب میکنند که : گل پسر جان موجود زور گویی است دیگر  .

و این واژه را معادل انسانیت ، کمال ، جمال ، عدل و انصاف و بلکه بالاتر تعبیر  نمودند  ، با آن لبخندی که به پهنای گوش تا گوش ، نشسته بود بر لبان مبارک .

نگاهمان به شازده بود که دیدیم گل پسر ، باز هم دارد شازده را می زند . و با خودمان گفتیم ، از بچه ی عتیقه ی خودمان چه انتظاری داریم ، خدا کند فقط نمیرد و بتوانیم زنده از اینجا بیرون ببریمش .

که دیدیم شازده کوچولو ، سبیش را که خورد ، آخرین تکه ی خیار را هم گذاشت دهنش و بلند شد و جلوی گل پسر ایستاد . بعد درحالی که حسابی دردش آمده بود ، با صدای بلند شروع کرد به جیغ زدن و با هر دو تا دستش حمله کرد سمت گل پسر .

چند دقیه ای فقط صدای جیغ می آمد .

شازده کوچولو که جیغ می کشید و می زد ( یعنی مــــــــــــــــــــــی زد ها ) و گل پسر که جیغ می کشید و گریه می کرد . آخر سر وقتی من و مادر گل پسر ، گل پسر را با بدبختی از چنگ شازده کوچولوی عصبانی نجات دادیم ، شازده کوچولو ، با یک ابهت خاصی رفت سر جایش نشست و در جواب زن عمو جان و مادر بزرگ گل پسر که کلی خنده شان گرفته بود از دیدن این همه زور این بچه ی به این ظریفی گفت : پیسَ لپی رو زدم . ( یعنی پسر لعنتی رو زدم )

پسر لپی ، تا آخر مراسم ، یک گوشه نشسته بود و با ترس به شازده کوچلو نگاه می کرد ، مادرش هم انگار غرورش جریحه دار شده باشد ، دور و بر فک و فامیل ظاهر نشد و شازده کوچولو با خیال راحت ، شروع به خوردن هلو کرد .

درسته که ما از این داستان نتیجه گرفتیم که همیشه باید قبل از خواب دندونامون رو مسواک کنیم ، اما تایید داداش کوچیکه که از جانمان هم برایمان عزیزترند ، مایه ی خرسندی مان شد که : آدم نباید ظالم باشه ، آما خوب نیست که مظلوم باشه . ( و این را در حالی می گفتند که با لبخندی حاکی از تایید ، دست نوازش بر سر شازده کوچولو می کشیدند )

و خوشحال شدیم که شازده کوچولو ، بدون اینکه یک قطره اشک بریزد و بدون اینکه قید خوردن میوه اش را بزند و یا از کتک های گل پسر بترسد ، حقش را قاطعانه گذاشت کف دستش .

نارسیس

غلط نکنم این نقاش ساختمان ما عاشق شده . عاشق خودش و کارش . من را یاد نارسیس می اندازد . فکر می کند ، شاهکار خلقت را درست کرده .

یک هفته ی تمام کلید خانه دستش بود که بیاید و ریزه کاریهایش را انجام دهد.  می آمد . ولی ریزه کاری های ذکر شده ، فقط رنگ کردن قاب حفاظ آکاردئونی  درب ورودی بود  ، که انجام نمی شد .

ما هم دیگر نه پی گییر گرفتن کلید شدیم و نه از احوالات خانه جویا شدیم . گفتیم خودش خسته می شود و کلید را می آورد دیگر . که دیدیم امروز زنگ زد که : کارای من تموم شده ، اگه خواستید  ،  بیایید کلید را بگیرید . من الان ساختمان شما هستم .

و موقع دادن کلید فرمودند : من کلید رو به شما می دم ، شما بده برق کارتون بیاد پریزها و هالوژنها رو وصل کنه ، بعد من یه جا همین دورو برها  کارگرفتم ، زنگ بزنین من میام کلید رو می گیرم ...

ما رو فرمایید ، شکلمان شده بود شبیه  یک عدد گلابی که از بالای درخت جانمان تالاپی افتاده باشد زمین . یک نگاه به سرتاپای کلید ( D-: )  انداختیم و در سکوت منتظر ماندیم ، بروند از خانه بیرون .

به نظر طبیعی می آید که کلید برای نصب کابینت ، دوباره به شخص شخیص شان  عودت داده شود ، وقتی پای قرارداد کابینت را از طرف ما امضا نموده اند و چون ما عرض کرده بودیم ، تا روزی که کابینت را نیاورند ، پولش را پرداخت نمی کنیم ، از هزینه ی رنگ خودشان  پیش پرداخت کابینت را پرداخت نموده بودند .

و ظاهرا چیز غیر طبیعی این ماجرا ، وجود ، هوا و اکسیژن در جو کره ی زمین است .

ما البته این حرف را زده بودیم تا بی خیال نصب کابینت شوند و ما قرار دادمان را با جای دیگری ببندیم که ایشان زرنگتر از این حرفها بودند . و توجیه شان این بودکه با جناب کابینت ساز ، حساب کتاب دارند و  دوست جانشان به ایشان بدهکار است ، و حالا طرف قرار داد را خودش می نویسد ، تا موقع پرداخت ، حساب و کتاب خودشان را تصفیه نمایند . ( به جان خودم اینجا دیگر منظورم تصفیه است نه تسویه )    D-:

 بماند که ایشان قبل از رفتن هم کلی سفارش در مورد دیوارها کردند و در نهایت بزرگواری اجازه فرمودند که ما یک عدد تابلو ، بالای میز ال سی دی نصب کنیم و یک عدد لوستر دیواری ظریف بالای تابلو بکوبیم  که نمای پشت ال سی دی بیشتر به چشم بیباید . و پشت بندش فرمودند : اگه یه میخ کوچولو بزنید ، از نظر من اشکالی نداره .

به جان خودم ،من دقیقا شکل فرزاد حسنی شده بودم .

بعد از رفتنش ، ظاهرا باید نفس راحت می کشیدم اما ، احساس کردم خانه ی رویایی را به اندازه ی دو ماه پیش دوست ندارم . با اینکه نقاش جان هم مثل دیگران ، هر روز کلی از محیط و همسایه ها و ظاهر خوش ساخت واحد تعریف می کرد  .

شاید این حس از خستگی باشد . شاید ... نمی دانم . خدا کند که حسم بشود درست مثل روزهای قبل .

ماهی ها حوضشان بی اب است ...

حس دوران بچگی هام رودارم . حس لحظه های بد بعد از رفتن مهمونها . چقدر از سکوت و سوت و کوری اون موقع ها متنفر بودم . به خصوص اگه مهمونا پدربزرگ و مادربزرگ بودند .

بابا بزرگ همیشه با صدای بلند داستان تعریف میکرد ، شعر می خوند و کلی خاطره داشت برامون . و مادر بزرگ ...

وقتی می اومدن خونه مون ده روزی می موندن .

هر روز با یه اشتیاقی از مدرسه می اومدم خونه که حد نداشت ... و وقتی می رفتن ، یه راست از راه پله ی پشت بوم می رفتم بالا و اون گوشه ها بغض نشکفته ام رو فرو می خوردم .

دیگه نه صدای بلند حرف زدنها بود ، نه به هم خوردن ظرف و ظروف . نه داد و بیداد داداشا که لای دست و پای مهمونا  می چرخیدند ...

حالا که تموم شده ، حس همون لحظه ها رو دارم . دلم خلوت همون راه پله یشت بومی رو می خواد که حالا کابوس شبهای پر اضطرابمه  و یه دردی که توی گلو می شکنه ...  سکوت جمع شدن بساط مهمونی  عذابم می ده . حس می کنم هیچ لحظه ی اجابتی وجود نداره . پیامک های  تبریک عید همکارا و دوستا انگار  نمک اند روی یه زخم کهنه . نخونده پاکشون می کنم ...

و دلم نمیاد به هیشکی بگم عیدت مبارک ...

من در این تاریکی ، فکر یک بره ی روشن هستم ، که بیاید علف خستگی ام را بچرد ...

یک چیزی توی دل آدم فشرده می شود وقتی ...

شده وقتی از یه جایی رد شی ، یه بوی آشنا ببردت به یه خاطره شیرین در گذشته ها ؟

شده یه وقت یه بویی ، یه صدایی ، یه حسی ، یهو دلتنگت کنه ؟

امروز ، یهو وقتی یادم اومد که ممکنه آخرین روز رمضان باشه ، همین حس بهم دست داد . حس از دست دادن چیزی که انگار اگه نباشه ، یه ترسی ، یه ناامنی ای  سایه به سایه آدمو دنبال می کنه .

حس پرنده ی کوچکی رو دارم که بندهای بالهای زخمی التیام یافته شو باز کردند و داره از آغوش نجات دهنده ی خودش پر می کشه به آسمونی که پر از عقاب و شاهینه ...

مجلس ترحیم

مجلس خیلی شلوغی بود . مسجد تقریبا راه نداشت برای اینکه خودمو به خانم دهقان برسونم . چقدر دوستش دارم ... معاون خوبی بود . پارسال به خاطر مادرش معاونت رو ترک کرد . می گفت : معاونت وقت زیادی ازش می گیره و می خواست بیشتر در خدمت مادرش باشه ... 

به قول مژده : چه خوب کرد که این کار رو کرد. وگرنه ، حالا که مادرش از دنیا رفته ، خیلی احساس پشمیانی می کرد .

از ته دل ، وقتی بغلش کردم و موقع آروم کردن گریه هاش ، براش آرزوی صبر کردم . و بیشتر به پدر و مادرمرحومش احسنت می گفتم که چه دختر نجیبی رو پرورش دادن .

مدیر جان هم امده بود ، آخر مجلس روی یه صندلی نشسته بود . مژده هم پیشش نشسته بود . من و مژده با هم دوستای صمیمی هستیم . مدیر و مژده دوستای صمیمی تر و من و مدیر ، فقط با هم همکاریم .

گمونم یه پازل منطقی راه انداختیم (-؛

مدیر جان که بال بال زدن مژده رو برای حفظ هر دو تا سنگر دید ، رو بهش کرد و گفت : تو رو خدا به خاطر من معذب نشی ها . برو پیش همکارا .

ما هم که مدتیه با مدیر جان خوب شدیم ( ما که خوب بودیم ، مدیر جان بهتر شده ) دیدیم درست نیست ایشان را زیر فشار اون همه معذب بودن له نماییم ، پیش دستی نموده با جفت شان به بهانه ی اینکه نازنین بانو بیرون مسجد است خداحافظی کردیم و گذاشتیم فرصت بار گذاشتن کله و پاچه ی ملت از کف این دوستان صمیمی نرود .

یک همچین آدم خیری هستیم ما .

سعی می کنم خونسرد باشم

زنگ زده می گه : من رفتم پیش کامران (؟!! به قول فرزاد حسنی ؛ تعجب  من رو  بگیرین ) گفتم طرف قرار داد کابینت تو من هستم .

من : |:

و ادامه داد : ولی خوب شما یه دو تا امضا باید پشت قرار داد بیاندازی .

با خودم گفتم : با دو تا امضا مشکل ندارم . اما طرف قرار داد چرا شمایی ؟؟؟؟؟؟

و بی خیال شدم . بعد می گه : من امروز یه جا  توی مهرشهر کار دارم ، عصری که کارم تموم می شه ، سر خیابون ... قرار می زاریم ، من پرینت طراحی کابینت ها رو می دم خدمتتون ، شما اگه موافق طرحها بودید و مشکلی نبود  ،کامران از فردا شروع به ساخت کنه دیگه .

گفتم : سر خیابون ؟!!!!!

بعد دیدم چه طوری باید جمله مو اصلاح کنم ، که به شان خودم لطمه نزنه ، و  گفتم : مزاحم شما نمی شم . من  خودم می رم دفتر همون جا قرار داد رو امضا می کنم . ( و به خیالم دفتر همون دفتر دکوراسیونشونه ) 

که گفت : مگه آدرس کارگاه رو دارین ؟

من که همین جوری هنگ بودم ، بعد از توجیه اینکه کابینتیه باهاشون طرف قرار داده اما توی دفتر خودشون شریک نیست ، ادامه داد : ادرس کارگاه ، بعد از اتوبان  ....  

 یعنی پرت تر از زندان قزلحصار ...

گوشی رو که قطع کردم دیدم یه چیزی مثل پتک انگار خورده توی سرم . با عجله  شماره اش رو گرفتم و گفتم : موردی نیست میرم کارگاه ( منظورم با پدرم بود )

که دیدم خیلی هل گفت : ولی قرارداد دست خودمه . من ازکامران گرفتم گفتم امضاشو می گیرم برات میارم .

بازم توی مغز نخودی من نرفت این حرف .که خوب مگه قحط قرارداده ، یه پرینت دیگه ازش می گیره . مگه چیه ؟

دوباره شماره شو گرفتم و گفتم : ببخشید اینو می گم ولی ... مگه خیابون جای صحبت های کاریه ؟ من اصلا توجیه نمی شم ... به نظر خودتون این اصلا ایرادی نداره ؟

خیلی خونسرد گفت : نه ! چه ایرادی داره .

با لکنت گفتم : خیابون ؟!!!!

( قبول دارم که با یارو ، باشعوررتر از اونی که هست برخورد کردم ،  اما واقعا لازمه من  حقیقت رو اون طور که بود  به زبون بیارم و بهش مستقیم بگم پاشو از گلیم خودش درازتر نکنه ، عایا ؟!!! )

یعنی متنفرم از آدمایی که آدم رو وادار می کنن ، واضح واضح یه چیزی رو بهشون بگه با ایما و اشاره نگیرن . و متنفر ترم از آدمایی که فکر می کنن آدم ایما و اشاره شونو نمی گیره و تیریپ خریت میان برای آدم .

وقتی آدم کارش گیر کسایی باشه که زمان و قول و قرار ،  براشون بی ارزش ترین چیزه

دیروز بهش زنگ زده بودم و خواسته بودم اگه مشکلی نباشه ، برم پیشش تا لیست های تایپ شده ی کارورزی رو مهر کنه که گفت ، فردا صبح ساعت نه می تونم برم پیشش . صبح قبل از رفتن ، یه زنگ بهش زدم که دیدم با یه لحن خیلی خونسرد ، در حالیکه معلوم بود توی یه کنفرانسی ، همایشی ، چیزی هست ( از صدای سخنرانی که از بلند گو پخش می شد ) گفت : شرمنده من امروز نمی تونم بیام .

به همین راحتی .

گفتم :خانم ... ! پس تکلیف لیست های من چی می شه ، من امروز باید تحویلشون بدم ...

و وقتی اصرارم رو برای اینکه بیام هر جایی که هست مهرشون کنه ، یا اگه کسی از طرفش به مهر دسترسی داره ، این کار رو برام بکنه ، دید ، گفت که به حسین پور زنگ می زنه تا  مهرش رو که پیشش داره برداره و برام از طرف مهرکنه .

و من موندم با کاری  که به راحتی میتونست انجام بده اما داشت یه هفته میانداختش عقب .

تموم شد ... تموم نشد ... به سبک اویلا ...

عصر  با نازنین بانو رفتیم سراغ خانه ی رویایی . اولین چیزی که با باز کردن در ، نگاهمان را به خودش جلب کرد ، کاغذ دیواری زرشکی با خط های طلایی باریکش بین سنگهای آنتیک آبشاری ( با رنگی تقریبا متناسب با کاغذ دیواری ) روی دیوار مقابل بود . و شومینه که کارش تمام شده بود .

باور کردنی نبود. بالاخره تموم شده بود . وقتی برق توی چشمامونو دید ،که با یه لحن پر از رضایت گفت : پوستر توی اتاق خواب رو هم ببینین .

خودمو مثل فنر پرت کردم توی اتاق . باورم نمی شد ، قشنگ تر از اونی شده بود که تصورش رو می کردم . رنگ سبز درختای توی پوستر افتاده بود روی کامپوزیت های سفید و نمای فوق العاه ای به اتاق داده بود . و بلکای ابریشمی سفیدی که رگه های سبز و زرد داشت ، بین دو تا ستون از بلوک های گلس ، واقعا محشر شده بود .

چقدر خودم رو کشته بودم تا راضی اش کنم ، کامپوزیت ها رو به جای قهوه ای سفید کنه . و چقدر یه دنده روی حرف خودش ایستاده بود که کامپوزیت فقط قهوه ای قشنگه و تازه کهنه کاری اش هم کرده بود و اتاق نازنینم رو کرده بود درست مثل غار . 

برای من خرچش یه هزینه ی اضافه ی تغییر رنگ بود و صد برابر گرونترش به خاطر شما گفتنها و مگه من مردمهای ی بی جاش .

همه ی وسایلاش توی خونه ولو بود ، برای همین قشنگی خونه خیلی به چشم نمی اومد . و من که انتظارداشتم کلید خونه رو با وجود تسویه حساب بهم بده ، دیدم ، انگار بعد از دیدن خونه اونی که باید اونجا رو ترک کنه ، من و نازنین بانو هستیم  اونم در صورتی که نخوام بهش اجازه بدم که بی خود خودشو یه هم صحبت حساب کنه و در مورد سیاست و تحصیل و کار و ... حرف بزنه ... . توجیه اش هم برای ندادن کلید این بود که  یه کمی اینجا ها می چرخم و یه کمی خورده کاری هایی که مونده رو انجام می دم ، خلاصه ی کلام اینکه دو روز دیگه اینجا کار دارم .

ولی واقعا کاری نداشت . اصلا به اون چه ربطی داره که دکوراسیون اتاقی که دکوراسیون خ اجراش کرده ، سقفش موقع روشن شدن مهتابی ، یه گوشه اش یه کمی سایه می افته ؟ بعد یعنی میخواد ایرادش رو رفع کنه ؟ اصلا اون اتاق ربطی به ایشون داره ؟ یا ؟   استغفر الله ...  نمی خوام هیچی رو حتی توی دنیای مجازی خودم هم به زبون بیارم اما ... من که تا آماده شدن کابینت ها کاری با اون ساختمون ندارم . بزار کلید دستش باشه ... فقط  آدم باید خیلی رو داشته باشه که بهونه ی بی خودی پیدا کنه برای ملاقات حضوری یا تلفن کردن چون دیگه کارای ساختمون تموم شده ...

در اوج آرامش

نشستم ،  می خوام چیزی بنویسم . در حالی که روی میزم ، یه سیب نیمه خورده شده ، یه شلیل گاز زده شده و یه دونه خیار نصفه است ...

برگه های کارورزی بچه ها ولو شده توی اتاق و اگه آدم دقت کنه که پاش روی لوگو های پخش شده توی خونه ، نره و با مغز شیرجه نزنه توی قابلمه هایی که ردیف شده وسط اتاق ، می تونه بره و نجاتشون بده .

صدای ضجه زدن گوشی تلفن همراهم هم از اون دورا میاد که یکی داره با برنامه هاش ور می ره ...

هنوز این دو تا خط رو ننوشتم که همون یکی که شاهکار خط اول رو رقم زده تا بزاره ، من سیستم رو روشن کنم  و دمار از روزگار موبایل بیچاره درآورده ، داره لباسم رو می کشه که : آبابا می خوام . آبابا پُتایی ... ( یعنی آب میوه ی پرتقالی می خواد )

دادم بهش . اما هر چی توی ذهنم بود پرید .  هنوز چند ثانیه نگذشته که یه صدایی داره با نزدیک شدن صاحبش به گوش می رسه که : لیوا می خوام . لیوا ... پاشو لیوا بیدی . لیوا قابایی ... ( لیوان می خواد . لیوان قهوه ای . به هر چی که دوست داشته باشدش می گه قهوه ای ) 

حالا که رسیده به من  یادش  افتاده که دلش می خواد بغل من بخوابه . گذاشتمش زمین که این پست رو کامل کنم که می گه : خوما میخوام . خوما . خوما دایی؟؟؟  (خرما می خواد  و می پرسه که خرما داریم عایا ؟!!)

می رم که بهش خرما بدم ،می بینم چای ساز و مخلوط کن ، هر دو تاشون وسط اتاقند . تا خرما رو بدم دستش ، به سرعت نشسته روی صندلی من و داره با کیبورد ور می ره . خرما رو می دم دستش و با بدبختی سعی می کنم ، از صندلی جداش کنم . آخرش هم با این جمله که :  ماما اون پَ بیشین ؛ (مامان اون ورتر بشین ) توافق می کنیم که کنار هم روی صندلی بشبنیم  ... و تا شازده کوچولوی عزیز خرماشو بخوره ، دگمه ی ثبت رو می زنم .

دیروز زنگ زده که کار خونه تموم شده ، بریم برای تحویل گرفتن کلید . اونم امروز صبح . هر چی با خودم کلنجار رفتم دیدم اصلا نمی تونم صبح برم کلید رو ازش بگیرم و تسویه حساب کنیم . چون نازنین بانو دیگه صبحها خونه نیست ( کلاسای سال تحصیلی جدیدشون از یکشنبه شروع شده و تا دو بعد از ظهر هر روز مدرسه است ) .

به قول خودش که : ما طرف مون رو با یه بار دیدن می شناسیم ( البته در مورد کار گفته بود ) من هم به یه همچین شناختی از آدما رسیدم ، شاید این ، به خاطر نوع کارمه که در ارتباط با آدمای زیادی هستیم . شاید هم ذاتیه . به هر حال حس خوبی نسبت بهش ندارم . به نظرم گستاخ تر از اونیه که باید باشه . برای همین بهش پیامک دادم که فردا یه کار اداری دارم ، اگه امکانش هست ، عصر میام برای تسویه حساب . دلم نمی خواد به هیچ عنوان بدون نازنین بانو که حالا دیگه خانمی شده برای خودش ، تنهایی ( شازده کوچولو که عددی نیست ) ببینمش . به خصوص که به جای اینکه قرار مدارای کاری رو توی دفتر دکوراسیونشون بزاره ، توی خونه میزاره که کسی جز خودش نیست . پیامدش هم گوشی ام رو گذاشتم روی انتقال تماس که هر چی زنگ می زنه ، در دسترس نباشم .

یعنی از ته دل آرزو می کنم که کارای خونه تموم بشه . و من دیگه کسایی رو که سنخیتی با من ندارن ، نبینم . از ته دل .

رو داری ها ... در حد ...

یعنی من موندم ساعت ده شب برای چی به من زنگ می زنی ، گزارش کار می دی ؟  حالا ساعت هشت صبحت توجیه علمی داره . کلا استارت کاره دیگه . ما هم که  بسم الله ایم .

پروژه ی عمرانی - ملی داریم می سازیم ؟ من مهندس ناظر پروژه ام ؟ شما کلا از من خط می گیری ؟ الان داری هسته ی اتم می شکافی نیاز به دقت و مشاوره ی هر لحظه داری ؟

آخه بشر !!!! خونه رو رنگ کن تحویل بده دیگه ...

 

باشگاه سلامت

خودم فکر می کردم بیبشتر از دوازده کیلو اضافه وزن داشته باشم ، اما وقتی خانم دکتر گفت که فقط ۵ کیلو اضافه وزن دارم ، به شدت احساس حماقت کردم از اینکه مجبور بودم برای طی کردن روند رسیدن به وزن ایده آل بروم پیش کارشناس ورزش .

یک آدم سیریشی هم بود که نگو . هر چه می خواستم بهانه بیاورم که بی خیال مزخرفاتش شود ، ول کن نبود . آخرش هم گفت که برای پی بردن به درصد چربی ( با یک عدد راسته ی آویزان طرف بود لابد ) باید ضخامت عظله در بعضی از جاهها ( مثلا دست ) را اندازه بگیرد . و در ادامه فرمود : اگه مایل باشین من این کار را انجام می دم ولی بعضی از خانمها که خیلی معذب اند و یه جورایی مذهبی خفن اند ، دوست ندارند یه آقا این کار رو بکنه ، در اون صورت خانم قهرمانی این کار رو می کنن و با همون نگاه مسخره اش که خنده توش موج می زد ( یعنی از همون اول که از توی برگه خوند که هم سنیم ، نمی تونست جلوی خنده شو بگیره ، البته من هم به زور داشتم خودمو کنترل می کردم ؛ نیست ما دهه ی پنجاهی ها خیلی نادریم ، از اون جهت  ) گفت : البته اگه من این کار رو بکنم خیلی دقیق تره .

من هم تیریپ ریلکس اومدم که : خوب چه معنی داره . مثل یه خون گرفتن یا اندازه گیری فشاره دیگه . (البته توی دلم این مزخرفات رو گفتم )

که یارو کارشناسه ادامه داد : جاهایی که باید اندازه گرفته بشه ، روی بازو ، ساق پا و پهلوهه ...

جانم ؟!!!( اینو هم توی دلم گفتم ) و زل زدم به یارو که داشت با یک اطمینان ۱۵۰ درصدی می گفت : خودم اندازه بگیرم ؟

و من که طی تست روانشناسی حاصل پی برده بودم که موجود خفن یعنی چی با لحن مسخره ی خودش گفتم : گمونم برم پیش همون خانم قهرمانی بهتره

یعنی من کشته مرده ی این یه کم کوتاه اومدنهام ...ها ...

بیا قول بدهیم اینجا سانسور نشویم .

بار همه چیز روی دوش خودم است . مدیر عامل اما هنوز از هیچ چیز خبر ندارد ...

خدا آخر این شاهنامه را به خیر کند .

لعنتی نمی رود که ...

من را یاد خدا بیامرز ناصر می اندازد ... قرار بود بیاید و فقط اتاقی را که کاغذ دیواری داشت ، رنگ کند . خدا رحمتش کند ، تا کل خانه مان را زیر و رو نکرد و فونداسیونش را کلا پایین نیاورد ودکوراسیون جدیدی به پا نکرد ، ول نکرد که . ولی خدایی کار کرد ...

حالا شده حکایت این آقای احمدی ...

نمی رود که .

دلم برای کلید خانه ی دوست داشتنی ام تنگ شده . خدا کند تا آخر هفته ی بعد کلیدش دست خودم باشد . بدون حضور هیچ کس دیگری .