4 - اينم ديگه خودكشي داره ؟
يه جايي خونده بودم كه يه بنده خدايي يه مدتي توي ژاپن كار مي كرد ، يه روز داشته مي رفته سر كارش كه مي بينه خيابون پر از پليسه و همه جا شلوغ پولوغه .
مي ره جلو مي بينه يكي خودكشي كرده . پرس و جو مي كنه ببينه قضيه چيه . مي فهمه طرف ، مهندس پيمانكار يه ساختمان بوده. قرار بود روز جمعه ساختمان رو طبق قرارداد تحويل صاحب اش بده. روز جمعه ساختمان كارش تموم نشده بود. مهندس پيمانكار از صاحب ساختمان دو روز مهلت مي خواد كه ساختمان رو ساعت هشت روز دوشنبه اول روز كاري بهش تحويل بده. تو اين ۴۸ ساعت مهندس و تيمش هر كاري مي كنند نمي تونند كارهاي نيمه تمام ساختمان رو تمام كنند . روز دوشنبه كه صاحب ساختمان براي تحويل خونه مياد با جسد حلق آويز شده مهندس پيمانكار مواجه مي شه. حالا نكته جالب اش اين بود كه اين ساختمان فقط نصب پريز و برق و نظافت اش مونده بود!
اين بنده ي خدا شگفتي اش مي گيره و به دوستاي ژاپني اش مي گه : «اين ديگه چه آدمي بود . خب چرا خودكشي كرده براي همچين موضوع كوچيكي. اين ديگه خودكشي نداره كه! »
ژاپنيها هم كه نمي تونستن چشاشونو از تعحب گشاد كنن (متوجه ي محدوديت امكانات و منابع هستين كه !) با دهان باز نيگاش كردن و گفتن : «خودكشي نداره؟ اين آينده شغلي اش به پايان رسيده بود. دو بار زير قولش زده . ديگه كسي بهش كار نميداد ...»
.•*..*•
.•*..*•
.•*..*•
.•*..*•
.•*..*•
.•*..*•![]()
آدم خيلي خوبي نبود . تقريباً كسي رو نمي شناختم كه با يه دلخوش ازش صحبت كنه . تا وقتي كه مدير بود ،با خلق الله بسان نوكران خانه زاد كه خداوند خلقشان كرده تا اريكه ي حكمراني اش را بر دوش بكشند و اصولاً يه همين اندازه مهمند ، نگاه مي كرد . و وقتي هم منتقل شده بود مقطع ، از هيچ كوششي جهت به نابودي كشاندن خلايق فروگذار نمي نمود.
اما مدتي بود كه خبري ازش نبود . ملت از خدا بي خبر شايعه ساز (!!) مي گفتند كه منتقلش كرده اند فلان اداره در تورقوزآبادتپه كه عبرتي گردد براي همه .
براي همين وقتي به طور اتفاقي توي حياط اداره ديدمش كه دارد با دم مبارك گردو هم مي شكند ، يك لحظه گمان فرموديم كه يا انفاس قدسي يافته ايم و به طرفه العيني از سري به ثريا مي رويم و لابد الان اينجا همان مدينه ي فاظله ي تبعيدي هاست ، يا اينكه باز پايمان گير كرده به اين چاله چوله هاي مترو و با مخ رفته ايم توي تونل زمان و الان سده ي پنجم هزاره ي قبل از ميلاد مسيح است و لابد دوران حكمراني ايشان !!
كه با كلام گهربار و مهربانانه شان به خود آمديم . و فهميدم كه اصولاً دربِ اين دنياي وامانده ي ما روي پاشنه ي ديگري مي چرخد و ايشان مي توانند بعد از آن افتضاح اخلاقي - مالي اي كه بار آورده اند ، باز هم در مقابل روئسا و عوام الناس ، به صورت علني در اداره ي مكرمه ، خود نمايي كنند.
اما با خودمان عهد بستيم كه تا گور مبارك را از جلوي ديدگان از حدقه بيرون زده ي ما ، گم نكرده ، به روي خود نياوريم كه تبعيد شده و دل خلق الله از اين اتفاق خجسته ،چقدر شادمان است . آخر انساني گفته اند و يك حس انسان دوستي اي . شايسته نبود از اسب افتاده را لگدي بيش از اين زنيم .
حرفهايش كه تمام شد ، موقع خداحافظي فرمود :هي فلاني ! گهگاهي يادي از ما بكن .
و اسباب آن ياد كردن را هم با دستان حويشتن فراهم نموده و شماره ي يكي از بخشهاي مهم سازمان را بر تكه كاغذي مرقوم نموده و به ما دادند .
و وقتي كه با قدمهاي مستحكمشان مسير خروج را در پيش گرفتند ، چشممان هنوز بر شماره و عنوان پست جديدشان بود !!!
دوست من ! گمونم آينده ي شغلي اين بنده خدا هم به پايان رسيده بود ، در اين پستهاي دون شأن شان . لازم بود ترقي كنند !