46 - عدل عالم گستر
آورده اند بدبختِ مفلوكِ فلك زده اي از رعاياي حاكمي ظالم ، جهت تظلم نزد فرمانروايي رفت كه او را بدين سمت گماشته بود . پس چون شرح حال خويش با فرمانروا بازگفت ، فرمانروا از اين گفتار برآشفت و گفت : چگونه از حاكم شهر خود بد مي گويي كه او را فردي عادل يافته ام كه بر شما منصوب كرده ام .
شاكي مفلوك كه اين گفتار شنيد ، صدا آهسته كرد و گفت : حال كه امير او را بدين سان عادل و دادگستر مي داند ، چرا او را فقط بر ما گماشته ؟ بهتر نيست كه او را از قريه ما فراخوانده و بر همه ي جهان حاكم نمايد تا همه ي جهانيان از عدل عالم گستر او بهره مند شوند ؟!!
.•*..*•
.•*..*•
.•*..*•
.•*..*•
.•*..*•
.•*..*•![]()
براي بار شونصدم بهش مي گم : بي زحمت اون قندون رو هم وردار بيار . اما همه كاری می كنه ، جز كاري كه ازش خواستم . من كه حسابي از اين حرف گوش نكردن هاش خسته شدم ، مي گم : یعنی اگه این فنجون الان بهت می گفت برام قندون رو بیار می آودی ها .ولي مامانت بگه ، ببين چه بازي هايي در مياري ؟!!!
در حالي كه تا به حال ظاهراً حرفاي قبلي منو نشنيده بود ، اين يه مورد رو نه تنها مي شنوه ، بلكه تحليلش هم مي كنه كه : این فنجون اگه می گفت ، قندون آوردن که سهله ، بهش ایمان هم می آوردم .
در حالي كه داره قندون رو مياره ،متفكرانه مي گه :به حرف زدن يه فنجون ،مي شه معجزه گفت ديگه ؟!!
********************
مباد جلو و مي گه : مامان برام دعاکن که توی مسابقات باشگاهها اول بشم. اگه نشم یه ضربه ی روحی بزرگ می خورم .
و من كه مي دونم اون عاشق باشگاست بهش مي گم : من که دعايي با يه همچين قدرت و قابلیت اثر بخشی فوقالعاده ، بلد نیستم . اگه تا این حد ضعیفی ترجیح می دم نزارمت بری باشگاه .
در حالی که می دونه که جدی نمی گم ، با قیافه ی خبیثانه ای می گه : خوشحالم مامانی مثل تو دارم . با این کار از ضربه ی روحی خوردن من هم جلوگیری می کنی .
********************
داره تمام چيزهاي اشتباهي رو كه نوشته ، پاك مي كنه . بهش مي گم : آشغال پاك كن ها رو نريزي روي فرش . الان جارو كردم ها !
بدون اينكه اعتراضي كنه ، آشغالها رو جمع مي كنه كه ببره بريزه توي سطل آشغال .
و از اونجايي كه اين اطاعت بي چون و چرا يه كم مشكوك مي زد ، بهش مي گم : بريز توي سطل آشغال ها ! توي راه نريزي .
و يادم مياد كه قبلا ديده بودم كه يه چيزايي رو سمبل مي كرد و اينو بهش يادآوري مي كنم . در حالي كه اصلا از كارهاي غير مسئولانه اش شرمگين نيست ، مي گه : امنيت جاني نداريم توي اين خونه كه ! همه جا دوربين مدار بسته گذاشتن !!!
********************
مي خواد بره مدرسه كه يه چيزي يادش مياد و در حالي كه داره از خوشحالي بال درمياره ، مي گه : مامان ! ديروز خانوم مدير سر صف گفت كه اولها و سومها ، دومها رو « هو» كنند .
قابل توجه اينكه خودش دومه .
بهش مي گم : چرا ؟
مي گه : آخه دومها هيچ كدومشون شال نياورده بودن .
قرار بود به مناسبت اجراي سرودملي ، اولها شال قرمز ، دومها ، سفيد و سومها ، سبز بيارن .
بهش مي گم : اونوقت شما رو « هو» كردن ؟
با افتخار مي گه : آره.
چشاش داره از خوشحالي برق مي زنه . درست مثل آدمي كه دست به يه كار غرور آفرين در حد افتخارات ملي زده .
دوست من ! و مي فهميم كه همه ي جهانيان از الطاف حيات بخش اين موجودات خبيث ، بهره مند گرديده اند .