آورده اند بدبختِ مفلوكِ فلك زده اي از رعاياي حاكمي ظالم ، جهت تظلم نزد فرمانروايي رفت كه او را بدين سمت گماشته بود . پس چون شرح حال خويش با فرمانروا بازگفت ، فرمانروا از اين گفتار برآشفت و گفت : چگونه از حاكم شهر خود بد مي گويي كه او را فردي عادل يافته ام كه بر شما منصوب كرده ام .

شاكي مفلوك كه اين گفتار شنيد ، صدا آهسته كرد و گفت : حال كه امير او را بدين سان عادل و دادگستر مي داند ، چرا او را فقط بر ما گماشته ؟  بهتر نيست كه او را از قريه ما فراخوانده و  بر همه ي جهان حاكم نمايد  تا همه ي جهانيان از عدل عالم گستر او بهره مند شوند ؟!!

.•*..*•.•*..*•.•*..*•.•*..*•.•*..*•.•*..*•

براي بار شونصدم بهش مي گم : بي زحمت اون قندون رو هم وردار بيار . اما همه كاری می كنه ، جز كاري كه ازش خواستم . من كه حسابي از اين حرف گوش نكردن هاش خسته شدم ، مي گم : یعنی اگه این فنجون  الان بهت می گفت برام قندون رو بیار می آودی ها .ولي مامانت بگه ، ببين چه بازي هايي در مياري ؟!!!

در حالي كه تا به حال ظاهراً حرفاي قبلي منو نشنيده بود ، اين يه مورد رو نه تنها مي شنوه ، بلكه تحليلش هم مي كنه كه : این فنجون اگه می گفت ، قندون آوردن که سهله  ،  بهش ایمان هم  می آوردم .

در حالي كه داره قندون رو مياره ،متفكرانه مي گه :به حرف زدن يه فنجون ،مي شه معجزه گفت ديگه ؟!!

******************** 

مباد جلو و مي گه : مامان برام دعاکن که توی مسابقات باشگاهها اول بشم. اگه نشم یه ضربه ی روحی بزرگ می خورم .

و من كه مي دونم اون عاشق باشگاست بهش مي گم : من که دعايي با يه  همچين قدرت و  قابلیت اثر بخشی فوقالعاده ، بلد نیستم  . اگه تا این حد ضعیفی ترجیح می دم نزارمت بری باشگاه .

 در حالی که می دونه که جدی نمی گم ، با قیافه ی خبیثانه ای می گه  : خوشحالم مامانی مثل تو دارم . با این کار از ضربه ی روحی خوردن من هم جلوگیری می کنی .

******************** 

داره تمام چيزهاي اشتباهي رو كه نوشته ، پاك مي كنه . بهش مي گم : آشغال پاك كن ها رو نريزي روي فرش . الان جارو كردم ها !

بدون اينكه اعتراضي كنه ، آشغالها رو جمع مي كنه كه ببره بريزه توي سطل آشغال .

و از اونجايي كه اين اطاعت بي چون و چرا يه كم مشكوك مي زد ، بهش مي گم : بريز توي سطل آشغال ها ! توي راه نريزي .

و يادم مياد كه قبلا ديده بودم كه يه چيزايي رو سمبل مي كرد و اينو بهش يادآوري مي كنم . در حالي كه اصلا از كارهاي  غير مسئولانه اش شرمگين نيست ، مي گه : امنيت جاني نداريم توي اين خونه كه ! همه جا دوربين مدار بسته گذاشتن !!!

******************** 

مي خواد بره  مدرسه كه يه چيزي يادش مياد و در حالي كه داره از خوشحالي بال درمياره ، مي گه : مامان ! ديروز خانوم مدير سر صف گفت كه اولها و سومها ، دومها  رو « هو» كنند .

قابل توجه اينكه خودش دومه .

بهش مي گم :  چرا ؟

مي گه : آخه دومها هيچ كدومشون شال نياورده بودن .

قرار بود به مناسبت اجراي سرودملي ، اولها شال قرمز ، دومها ، سفيد و سومها ، سبز بيارن .

بهش مي گم : اونوقت شما رو « هو» كردن ؟

با افتخار مي گه : آره.

چشاش داره از خوشحالي برق مي زنه . درست مثل آدمي كه دست به يه كار غرور آفرين در حد افتخارات ملي زده .

 دوست من ! و مي فهميم كه همه ي جهانيان از الطاف حيات بخش اين موجودات خبيث ، بهره مند گرديده اند .