دير مي كند . ساعت دوازده است اما هنوز پيدايش نشده . لباس مي پوشم كه تا مدرسه اش بروم . هزار جور توجيه مي كنم خودم را كه : حتماً امتحانش طول كشيده .

توجيه در دهانم مي ماسد ، وقتي حس تحليل گرم مي زند پس كله ام و مي گويد : كوه مگر دارد مي كند ، امتحان فيزيك كوآنتوم هم اگر داشت ، دو ساعت طول نمي كشيد ، دو تا پشت سر مادها و پارس ها  نوشتن  و برديا را به جان كمبوجيه انداختن هم مگر وقت مي خواهد ؟‌

شماره ي مدرسه را مي گيرم . كسي جواب نمي دهد . لباس مي پوشم كه بروم دنبالش و توي ذهنم اندازه ي قطعاتي را كه بايد ازش بسازم ، ترسيم مي كنم . حياط مدرسه خلوت است . گروه سوم دارند امتحان مي دهند  . جرات نمي كنم بروم از معاون جان و مدير جانش كه از دوست جانهاي خودم هستند بپرسم كه كجا رفته ، درست است كه اگر پيدايش كنم خواهمش كشت اما آبرويش را كه نمي خواهم ببرم .

تمام خيابانها را مي گردم . قلبمم آمده توي دهانم . حالا وقت ساختن سكانسهاي مافيايي ، سيسيلي است ....

حتي نمي توانم بايستم . دست مي گذارم روي ديوار . و زل مي زنم به ساعت . شماره ي دوستانش هم يا اشغالند يا جواب نمي دهند . و ثانيه ها انگار دارند با ارابه ي جنگي ، از روي روح و روانم رد مي شوند (Tank Wallpaper ها هم كه جاده سرشان نمي شود !!! )  .

... دوباره ميروم خيابانها را بگردم . هنوز كفشم را نپوشيده ام كه كليد در قفل در حياط فرو مي رود و متعاقبش در باز مي شود ....

صداي نفس نفس زدنش را كه مي شنوم انگار كه همه ي مسيبر را دويده باشد ؛ خوشحال مي شوم و همه ي دعاهايي كه كرده ام  براي سلامتي اش ، يادم مي رود و فقط آن قسمت از مغزم فعال مي ماند كه تصميم تكه تكه نمودنش را در آن پردازش نموده بودم .....

با دسته گلي سفيد ،  كه با مهارت چسبانده شده به يك عدد كاوي ارغواني رنگ براق . مي پرد وسط دادگاه صحرايي مان . و بدون توجه به لحن مضطرب صدايم ، فقط دارد با هيجان تعريف مي كند كه گل فروشي چقدر شلوغ بوده و چقدر وايساده بالاي سر گلفروش ، كه آن طور كه خودش مي خواهد كادو را تزئين كند ....  و لابه لايش بريده بريده تبريك مي گويد  روز مادر را ....

دوست من ! روز مادر هم بهانه اي است براي چزاندن مادرها. باور كنيد .