از يارو مي پرسن : شما كه خير سرتون زندگي زناشويي موفقي دارين ، خوب ، خبر مرگتون به ما هم بگين رمز موفقيتتون چيه ؟

يارو ميگه : يازده ، دو صفر ، پنجاه و شش .

به يارو چپ چپ نيگاه مي كنن ، حساب كار مياد دستش و مي ره روي فركانس راستي و درستي و صداقت و اين حرفا و  مي گه : من و زنم از اول ازدواج قراری گذاشتیم که تا به امروز هم اونو انجام میدیم و اون اینه که هفته ای دو شب بریم به يك رستوران خوب با غذای خوب، رقص و موزیک عاشقانه. اون شب های دوشنبه میره و من شب های جمعه!!!

.•*..*•.•*..*•.•*..*•.•*..*•.•*..*•.•*..*•

 اين پست فقط يه نقل خاطره است .  یه حس کاملا متفاوت . یه چیزی توی مایه های بی خیالی محض . هیچ نتیجه ای هم نمی خوام ازش بگیرم . ولی شما که جای من نیستین که بدونین ، داشتن يه خيال راحت چقدر دلچسبه !! :

مدير جانِ محل کاری که قرار نیست دیگه از امسال باهاشون همکاری داشته باشم ، امروز همه ي خلايق را شرمنده فرمودند و جهت جلسه ي شروع به كار سال جديد ، با دعوت كردن دسته جمعي مان به رستوران زيتون !! (كه  البته ظاهراً سور زيارتشان هم بود ) و اجازه دادند تا من حس خيلي خوبي رو تجربه كنم امروز . حس قشنگ گلمراد بودن .

 دستمو گرفت توي دستاش و منو با خودش كشوند سمت يكي از ميزهايي كه خالي بود. ( همكار جان را عرض مي كنم )

نشستم درست رو به روش تا دوست جونش هم بياد كنارمون بشينه . خيلي برام مهم نبود كجا بشينم . چون با هيچ كدومشون آشنايي خاصي نداشتم . فقط مونده بودم كه من با اين قيافه ي مظلوم !! و ظاهر ساده چه سنخيتي با اين باربي قلمي دارم كه هفت قلم( به سبك يه مادربزرگ حرفه اي بخونين ) آرايش چشاشو همچين سنگين كرده كه به زور داره نيگام مي كنه ؟ S-:

نمي دونم چرا اينقدر استرس داشت . گوشي رو گرفته بود توي دستش و در حالي كه سعي مي كرد اداي جوونهايي رده ي سني خودم رو دربياره شروع كرد به پيدا كردن چند تا آهنگ جوون پسند توي گوشي . و رديف كردن عكسهاي مختلف خودش و دختر و پسرش در فرم هاي مختلف .

حنجره ي گوشي داشت پاره مي شد وقتي داشت دوپس دوپس مي كرد . و همكار جان با اون ناخنهاي محكم فوق العاده بلند مانيكور شده اش، ريتميك مي زد روي ميز و سرش رو هم خيلي هماهنگ به دو طرف تكون ميداد . و اون يكي هم دستامو گرفته بود توي دستش و با چشاي درشتش كه جلوي  اون سايه ي آبي رنگش  بدجوري خودنمايي مي كرد ،   و داشت  با همکار جان و موبايل جانش همسرايي مي كرد .و در آن واحد !! زل زده بود به من !

جل الخالق .

داشت با عجله دنبال آهنگ سوسن خانم مي گشت تا به اون خوشگل شهلاي بقل دستي اش نشون بده . زير چشمي نگاهي به من كرد و گفت : به نظرت قشنگه ؟

گفتم : چي ؟

- سوسن خانم ديگه .

فكر كرد الان تيريپ آدم همه چي دان خواهم اومد پيشش . ولي مثل يه خنگ حرفه اي گفتم : تا به حال نشنيدم .

فكر كرد اين آهنگشون رو نشنيدم و با تاكيد گفت : بر و بكس خوندنش .

توي دلم گفتم : اين بروبكس همون بر و بچ خودمونن ؟؟؟؟

و كلي خنديدم به اطلاعات فرامدرنيته ام . همين طوري داشتم با مسخره كردن خودم حال مي كردم كه نگاه معاون ارشدمدير جان از پشت يكي ديگه از ميزاي سالن منو مجذوب محبتش كرد كه داشت با چشم و ابرو اشاره مي اومدكه : تواونجا چه غلطي مي كني ؟

گل مراد بودن كه حسابي چسبيده بود ، خودمو زدم به اون راه و خيره شدم به موج مكزيكي دوستان !!

و دوست جان  فرمود :  شماره ات رو بده سيوش كنم . راستي ! براي مهموني هفته ی بعد دعوتت كنم مياي ؟

جااااااان ؟؟!! من و شما الان چند ثانيه است با هم آشنا شديم ؟؟؟؟

در حالي كه تخليه ي اطلاعاتي شدنشان ، اصلا به من مربوط نمي شد ،همين طوري  با تيريپ سكوت آميخته  به لبخند ، كه داشتم كلي حال مي كردم از اين همه تفاوت در نگاه به زندگي ،   زل زدم بهش .

توي عالم خودم (از خدا كه پنهان نيست از شما چه پنهان ،توي نخ حركات موزون  دوستان !! ) بودم كه يك عدد  نيشگون آبدار ، همچون ريكاوري ما رو احيا نموده و متوجه ي معاون جان كرد كه غرغر كنان از پشت ميز ما ، به صورت كاملا اتفاقي ، رد شد و متعاقبش يه چند تا فحش آبدار رو هم مثل نقل و نبات پاشيده شد روي سر مباركمان كه از گوشهاي زيباي  دوست جانها ، پنهان ماند  . و اين يعني اينكه با يه عذر خواهي محترمانه بايد از جلوي اين دوست جانهاي سرخوش پاشي و به خيل بزرگان مجلس بپيوندي .

و مدير جان با آغوش باز ما رو پذيرفت : بيا دخترم . چرا رفتي اونجا ؟؟ ( و اين محترمانه ي چند تا حرف ... بود كه آدم رو وادار مي كرد فاصله ي بين شست و سبابه ي بي صاحابش را گازبگيرد )

و معاون جان خوش زبان دوست داشتني مان كه شهد و عسل است كه همين طور ، دريا دريا از كلامش فرو ميچكد در تاييد حرف مدير جان فرمودند : بميــــــــــــــري ! پيش اونا چه غلطي مي كردي ؟

اصولا معاون جان ، به اسلحه اي انفرادي شبيه است كه با ديدنمان خود به خود مسلح شده و تا نزند له و لورده مان نكند ، خنك نمي شود . و حتي خمپاره هاي ارسالي از گوشي عزيزمان كه گاهي شرح حالش را براي نامبرده ، پيامك مي نمايد( و خدا شاهد است كه نيت اينجانب هميشه در نوشتن آن بديهيات ، خير بوده و هست ) هم نمي تواند او را به عقب نشيني وادار نمايد  و كلا شرايط جوي ( حضور در محل كار يا يه همچين فضاي رمانتيكي ) به هيچ وجه در معاون جان  با قابليت ارسال  يك مليون فحش و ناسزا را در ثانيه ، اثر ندارد.

و ما هم كه  انسان جنگ زده اي هستيم ، لبخندي به پهناي گوش تا گوشمان زديم و كلا رفتيم توي كف اين همه محبت و خوش زباني معاون جان . و  از همان جا با انگشتان دست براي دوستان ناباب تازه آشنا شده مان دست تكان داديم . و آنچنان مسرور بوديم از سپري شدن اوقات گذشته  در غفلت و بي خبري كه يادمان رفت نبايد اينقدر  رك و راست جواب معاون جان را بدهيم كه وقتي فرمود : براي  فوق برنامه ها ي مهر روت حساب كنم ، ديگه ؟  ، وقتي كه در اوج شرمندگي عرض نموديم : خير . و ته دلمان گفتيم : ما غلط بنماييم ديگر خودمان را اينچنين با كار ، فتيله پيچ نماييم . هنوز داغ ارشد بر دلمان مانده ، دوست جان !

و يك دنيايي را در غم از دست دادن خويش نشانديم . ( آيكون اعتماد به نفس ، در حد تيم ملي ! و ازاين حرفها )

دوست من ! بهترين كار ممكن ، تعيين همين محدوده ي جمعه ها و دوشنبه ها بود ، براي اينكه روابط موفقيت آميزم با مدير جان و معاون جان ،  همچنان ، حفظ بشه  !!

اين اولين « نه » زندگی من بود که از ته دل خوشحالم کرد . از ته دل که می گم ، باید جای من باشین که بدونین چه حسي دارم ..و انتظار ندارم هيشكي از اين پست هيچ رقمه سر در بياره .