امتحان

«میسون» مثل اسمش که تک است ، قیافه ی تک و زیبایی دارد . یادم است اوایل خدمتم که هنوز  دهه ی دوم زندگی ام را پشت سر نگذاشته بودم ( شما بخوانید به بیست نرسیده بودم ) ؛ و شاید یک جورهایی نوجوان بودم و غرق دردنیای کودکی و ظاهرهای افسانه ای ، با دیدن میسون ، همیشه فکر می کردم چرا خدا همه ی کمالات را به یک نفر داده ؟ و همیشه از خودم می پرسیدم : آیا خدا میسون را خلق کرده که نشان دهد می توانسته همه را اینقدر زیبا و عروسک خلق کند اما نکرده ، چون دلش نمی خواسته ؟ P-:

و البته آن زمان از دید منِ نوجوان ، کمالات یعنی زیبایی وحشتناک میسون و اعتماد به نفس بیش از حد و توان فوق العاده اش در بیان مطالب . یعنی میسون به تمام ابزارهای سمعی و بصری مسلط بود . گذشته از این یکی از خدایگانها ( شما بخوانید الهه ها ) ی کامپیوتر و سرگروه این درس در اداره بود .

الان دیگر معیارهای من برای زیبا دیدن دیگران ، این چیزها نیستند. اما میسون همچنان یک بانوی زیبا و جذاب است که البته بیش ازآنچه تصور کنید به ظاهرش اهمیت می دهد و انواع ملاحت های رفتاری را بلد است .

میسون سال گذشته کارشناس مقطع ما در اداره بود . بنابراین ، از تمام اتفاقاتی که بین ما و آموزشگاه «ا» گذشته با خبر است .

توی جلسه که کنار من نشسته بود با همون لهجه ی فوق العاده زیبا و خاص خودش که گمانم برای دلنشین تر شدن از قصد آن طور حرف می زند و من تا به حال نظیرش را در کسی ندیده ام ، گفت : سارا !تا به حال کلاس کنکور داشتی ؟

درست است که ده سالی ازمن بزرگتر است اما واقعا چهره اش این را نشان نمی دهد . با این همه ، همیشه طوری با من حرف می زند که انگار می خواهد چیزی را یاد من بدهد و البته آن سالی که توی گروهها بودم خیلی چیزها را از او یاد گرفته ام .

وقتی جواب منفی من را شنید ، گفت : یادت می دم چطور کلاس کنکور بزاری و چی کار کنی که برات بصرفه .

البته آنقدر برای میسون احترام قائلم که ترجیح دادم چیزی در مورد ایدئولوژی خاص خودم در مورد کلاس های کنکور نگویم . و میسون ادامه داد : بچه ها رو تشویق کن که بیان کلاسای کنکور . ده نفر هم که بشن خوبه دیگه . برای هر درس دویست تومن ازشون بگیر . می بریشون آموزشگاه «م» .اونجا درصد آموزشگاه رو هم ازت نمی گیره . چون اونا شاگردای خودشونو هم دارن . می زارن کلاست . به جاش پول شاگردای اونا مال خوشونه . چند تا از درسا رو تو بگیر . برای بقیه هم خودت معلم پیدا کن ، درصدی باهاشون حساب کن . پولها رو هم خودت جمع کن . سهم معلم رو بده بهش . مابقی میشه مال خودت .

آخر حرفش هم چشمکی زد و گفت : بیا رات می اندازم .

و آن چشمکی که آخر حرفهایش می زند ، حکم "تمام " گفتن را برای بیسیم چی های زمان جنگ دارد . یک جورهایی آخر حرفهایش را با همان چشمک می بندد . (-:

به نظرم میسون اطلاعاتی را به من داد که معمولا ، رایگان به کسی نمی دهند . اما من ... اهل این کار نیستم . نمی دانم چرا هیچ جوره توی کت م نمی رود که بچه ها را به هیچ دلیلی بکشانم کلاس های کنکور .

من واقعا داشتن درآمد خارج از سیستم آ.پ را دوست دارم . اما نه این طوری . درآمد خارجی یعنی درآمد ناشی از تولید . نه سوء استفاده از اعتماد  .

می دانید ، تازگیها احساس می کنم پشت پرده ی کلاس های کنکوری که بچه های در حال تحصیل را جذب می کنند ،نه کلاس های کنکوری که برای فارغ التحصیلان است ،  دارد بد جوری برایم به نمایش درمی آید . و از همه بدتر ، هی راه به راه ، پیشنهاد های این طوری به من می شود که درجه ی استقامت خودم را بسنجم . دردسرهای ایجاد شده توسط آقای «ن» را که فاکتور بگیریم ، پیشنهاد میسون و چند روز در میان زنگ زدن خانم «م» ؛ همینی که میسون درموردش حرف زد از یک طرف ، این وسط ساز ناکوک زدن مدیر جان از طرف دیگر که تا من را می بیند می گوید : کلاسای کنکور چی شد ؟!

نه اینکه خیال کنید نگران کلاسهای کنکوری است که بچه ها می رفتند و مانع از بازدهی مدرسه می شد ها . نه . خودش هم این وسط یادش افتاده که می تواند از آب گل آلود ماهی بگیرد و انتظار دارد من به بچه ها بگویم فلان قدر بیاوید تا مدرسه در شیفت مقابل برای شما کلاس کنکور بگذارد و معلمهای شما همان چیزهایی را که می توانند سرکلاس  ، به رایگان ، به شما بگویند ، پول بگیرند و پنج شنبه ، جمعه ها به شما بگویند .

چند بار پیچانده باشم این مدیر جان را خوب است ؟ اصلا من را شکل کلاس کنکور می بیند . راستش دارم کم می آورم .

می خواهم بروم امروز یک تفاهم نامه با خدا امضا کنم . حالا ما یک حرفی زده ایم ، دلیل می شود هی راه به راه امتحانمان کند ؟ آمدیم و یک جا جواب یک سوال را اشتباه دادیم ، دلش می آید نمره ی بد را بگذارد توی کارنامه مان ؟

خدایا کمکم کن ! تا  اجازه ندهم یک چیزهایی آنقدر برایم تکراری شوند که بهشان عادت کنم .

جلسه شورای دبیران

مدیر جان داشت توی جلسه از روشهای صحیح تربیت حرف می زد . اینکه یک معلم باید آراسته به صفاتی باشد در حد لالیگا . شما بخوانید : فلان و بهمان ... و مثال زد که : مثلا من خودم به خاطر روشهای اشتباه تربیتی ، هنوز هم که هنوز است ، از یک پروانه ی ساده هم می ترسم ...

داشت کاملا جدی جدی می گفت و چند تا چای شیرین لعنتی که مستحق مرگ بودند و هی راه به راه با ایما و اشاره تهدید به مرگ می کردند من را ( چرایش بماند ) هی سرشان را به تایید حرفهای مدیرجان تکان می دادند و بله و درست است و از این حرفها می گفتند که فرزانه ، دبیر کامپیوترمان ، بسیار مارموزانه و با لحنی عادی با اشاره به ترس مدیر جان گفت : چـــــرا ؟!!شما که خودتون پروانه هستید .

یعنی داشتم از این تلمیح و کنیه و استعاره ی نهفته در حرفش می ترکیدم . آخر اسم کوچک مدیر جان ، پروانه است . و مدیر جان ، بدون اینکه به گوینده نگاه کند گفت : مثال عرض کردم .

و آن موقع من واقعا  داشتم از خنده ای که حبسش کرده بودم ، می ترکیدم . لعنتی ، فرزانه ، اصلا به روی خودش نیاورد که چه کار کرده . تازه بعدش زیر لب گفت : والا!!

این همکاره ما داریم ؟!

و اما علت خط و نشون کشیدن دسته ای از چای شیرینهای همیشه در حال تایید مدرسه برای من این بود که مدیر جان هی راه به راه ، پیامد سیاستی که از پارسال در پیش گرفته ، هر مثالی که می زند ، اسم ما را می چسباند تهش . آخرش هم گفت برای یافتن علت همه ی بدبختی های مدرسه یک کمیته ی اقدام پژوهی تنشکیل دهم با مسئولیت خانم «س» . حالا نیست از من بزرگتر ، کله گنده تر و خفن تر در مدرسه حضور ندارد ؟ از آن جهت .

حالا چای شیرینها فکر می کنند من کاری کرده ام که مدیر جان عاشق من شده . آخر نمی دانند من و مدیر جان ، از سالکان و شیفتگان ساست فرار به جلو هستیم .

بعد برایم پیغام پسغام می فرستند که : بالاخره جلسه تموم می شه و ما تو رو می بینیم دیگه !

پایم را روی پایم می گذارم و با یک ژست انتخاباتی ، نگاهی که بگوید "عددی نیستید" بهشان می اندازم که کفرشان در می آید .

نه .  واقعاً اینا همکارن من دارم ؟!

دختری که پدرش را گم کرده ...

قرار بود جلسه ساعت یازده شروع شود ولی از آنجایی که مدیر جانمان را به خوبی می شناسم ، می دانستم زودتر از دوازده و نیم نمی آید برای شروع جلسه . و طبق همین پیش گویی نوستراداموسانه ، به بچه ها گفتم که یک ماشین حساب و یک عدد خودکار بردارند بیایند کارگاه نقشه کشیِ رو به روی دفتر تا امتحان شرکتها را بدهند و من درحالی که پایم توی کلاسشان است ، گوشم به دفتر باشد ببینم کی مدیر جان نزول اجلاس می فرمایند  .

مریم ، دختری که مشکل قلبی دارد ، باز هم دستهایش یخ کرده بود و چیزی نمی نوشت . به او گفتم که می تواند از کلاس برود بیرون و یک دور مطالعه کند و بعد امتحان بدهد . قراربود امروز مادرش بیاید مدرسه . البته خودش اصرار داشت پدرش بیاید اما من بهتر می دیدم اول با مادرش صحبت کنم .

برگه ها را که گرفتم ، توی جلسه ، همزمان با صحبت های مدیر جان مبنی بر هنرهای معلمی و اهمیت نماز !!! تصحیح شان کردم . گمانم مدیر جان یک طورهایی اش شده بود. آخر دو ساعت تمام یک چیزهایی گفت که به عمرمان از ایشان نشنیده بودیم . غلط نکنم ،رفتارها و حرفهای  خانم زیرآب زن ، گماردن یک عدد جاسوس  را از طرف حراست یا ارزیابی عملکرد ، واجب کرده بود و بوهایش به مدیر جان هم رسیده بود . آخر چهار ساعت شورای معلمانمان در آنچنان بطالتی مبنی بر شنیدن سخنرانی یک عدد انسان که بر آنچه می گوید هیچ گونه اشرافی ندارد گذشت که بی برو برگرد معلوم بود مدیر جان قصد بهره برداری سیاسی از این موضوع را دارد .

به هر حال برای من که بد نشد ، برگه هایم را تصحیح کردم .

وسط های جلسه ، دم در به من اشاره کردند که کسی بامن کار دارد . بیرون که رفتم مادر مریم بود که آمده بود مدرسه و برایم ، حرفهای مریم را دوباره تکرار کرد .

 اینکه همسرش ، با وجود داشتن یک دخترهفده ساله و یک پسر متاهل بیست و پنج ساله ، رفته یک خانم سی و پنج ساله را صیغه کرده و خرجشان را که نمی دهد ، هیچ . هر روز بازو در بازوی خانم ،عاشقانه ،  از جلویشان رد می شوند و خانم فوق الذکر ،چند باری آمده در خانه ی این زن بدبخت و تا جا داشته کتکش زده و همسر محترم هم با اینکه جانش برای مریم درمی رود ، نه تنها به دیدن اینها نمی آید که خرجی شان را هم نمی دهد .

مادر مریم می گفت ما ماه رمضان حتی خرما هم نداشتیم و با نمک افطار می کردیم .

اشک توی چشمهای زن مظلوم حلقه بسته بود . آنقدر بی زبان و بی پناه بود که به قول خودش کارش فقط گریه بود . آن هم به خاطر دخترش که التماس می کرد پدرش بیاید خانه و پدرش می گفت تا دو سال صیغه ی آن زن سر نیاید نمی تواند طلاقش بدهد و ان زن اجازه نمی دهد او بیاید خانه !!!( از آن حرفها بود ) با مادر مریم کلی صحبت کردم تا به او بفهمانم اگر همسرش خانه نمی آیبد فقط مشکل از همسرش نیست . شاید لازم است او هم کمی سیاستمدارانه تر رفتار کند . چه عیبی دارد یک زن ، زبان چرب و نرمی برای همسرش داشته باشد . قربان صدقه اش برود و وقتی بعد از یک ماه می آید خانه ،او را به باد حرفهای ناخوشایند نگیرد ؟!

اما زن بیچاره آنقدر ناتوان و دلشکسته بود که حتی نمی توانست نقش بازی کند. وقتی به او قول دادم که مشکلش را پیگیری خواهم کرد ، آنچنان به دعا کردن و تشکر پرداخت که دلم به شدت سوخت .

صحبت کردن با مشاور و در صورت لزوم دعوت از همسرش برای حضور در مدرسه  و مشورت با آقای پدر که توی شورای حل اختلاف است و با زبانش مار را هم از لانه اش می کشد بیرون و کشته مرده ی انجام دادن کار برای دیگران است ، گمانم کارهایی باشد که از دست من بر می آید .

مریم داشت با دمش گردو می شکست وقتی فهمید قرار است مشاور از پدرش بخواهد که بیاید مدرسه . دلش برای پدرش تنگ شده بود .

دلم داشت پاره پاره می شد از این همه عشق این بچه به پدرش. و داشتم فکر می کردم ، آن مرد ارزش این همه عشق را دارد ؟

جای پای آقای «ن» در همایش های بین المللی !

زنگ تفریح که خورد زنگ گوشی ام دوباره به صدا درآمد . خانم «ی» بود . همکار حسابداری مان در ناحیه ی فلان ( شما بخوانید ناحیه ای غیر از ناحیه ی ما و ناحیه ی سرگروه جانمان )همیشه برای گرفتن بارم بندی ها و بخشنامه های اداری زنگ می زد . من برایش یک سیم رابط بودم بین او و سایت دبیرخانه .اما این بار گفت که برای سه شنبه یک همایش استانی در هنرستان آنها تشکیل خواهد شد برای درس شرکتها ، با حضور مولف کتاب ، آقای «ا»؛ همان که با کمک آقای «ن» خون ما را کرده بود توی شیشه . و به طرز بسیار احمقانه ای که تحکم از سر تا پایش می بارید گفت : حضور همه ی همکاران حسابداری الزامی است . و مدیران موظفند به همه اجازه بدهند ، آن ساعت توی جلسه باشند .

و وقتی شنید که گفتم آقای «ا» سال گذشته در هنرستان فلان ( محل کار سرگروه اداره کل ) با همکاران جلسه داشته و حضورش جز ضایع کردن همکاران فایده ی دیگری نداشته ، در مقام توجیه مثل یک بچه که به یک بچه ی کوچکتر ازخودش نوید قاقا لی لی را بدهد گفت : حتی اگر جلسه مفید  نباشد ، به خاطر برگه ی حضور در جلسه اش که امتیاز زیادی( این زیادی را به کشیده ترین حالت ممکن بخوانید )دارد همه باید شرکت کنند .

و من که با یاد آوری گرفتن چند تا برگه ی حضور در جلسه برای همه ی همکارانم ، از اداره ، بدون اینکه جلسه ای داشته باشیم ، خنده ام گرفته بود از کوچک بودن و بی ارزش بودن آیتم تشویقی اش  و از طرفی مانده بودم در ربط دادن یک همایش استانی به یک همکار معمولی ، پرسیدم : شما مگه سرگروه هستید ؟!!

که گفت : نه . ولی همایش را ما داریم برگزار می کنیم .

و جالب این بود که شماره ی سرگروه اداره کل را ازمن می خواست تا به به او هم زنگ بزند و برای همایش دعوتش کند .

و من مانده بودم در کف ایبن بی حرمتی سازمانی که : قبل از اینکه با سرگروه اداره کل هماهنگ کند ، یا حداقل او را داخل آدم حساب نماید و فرمالیته هم که شده کسب اجازه ای نماید ، چطور به خودش اجازه داده یک همایش برگزار کند و اسمش را بگذارد همایش استانی و از دیگر نواحی هم دعوت کند که بیایند آنجا . و تازه دلخور باشدکه چرا بخشنامه اش را که او بخشنامه کرده ، نرسیده به نواحی .

بعد مثلا سرگروه اداره کل ، اینجا چه کاره است ؟ مگرمن الان می توانم راه بیافتم بروم یک چیزی را بخشنامه کنم ؟ مگر هر کی به هر کی است ؟

بعد ایشان چرا تصور کرده که ما ممکن است پشت سرگروهمان را خالی کنیم ؟!گذشته ازاینها  این همه بلا این آقای «ا» سر ما آوده و خبرش در کل گرین گیلبرز پیچیده وایشان از آن بی خبر بوده اند که درست باید بروند ایشان را دعوت کنند ؟!!و ما مغز خر میل نموده ایم که برویم درست همان جلسه ای که ایشان به عنوان مهمترین مهمان و ارزشی ترینش در آن جا حضور دارند و لابد چشم بدوزیم به ایشان و مثل منگول ها ، لبخند بزنیم و موج نگاهمان هی ندامت ارسال کند برایشان و اگر اجازه دهند  پایشان را ببوسیم ؟!!!

با همه ی این حرفهایی که توی دلم بود ، نمی توانستم خودسرانه و از طرف همه بگویم که ما نمی آییم  جلسه .

برای همین موضوع را به همکارانم توی دفتر مدرسه که منتظر برگزاری جلسه ی شورای دبیران این ماه بودند ، اطلاع دادم . و باید بگویم دلم می خواست یک ماچ گنده از صورت تپلی مانی بگیرم که گفت : به نظر من ، ما باید این همایش را به خاطر  حضور آقای «ا» تحریم کنیم .

و مانی اصلا با آقای «ا» درگیر نبود چون سال گذشته توی مدرسه ی ما چندساعت بیشتر حضورنداشت .

خودتان را بگذارید جای من . چقدر آدم احساس خوشبختی می کند وقتی اعضای گروهش این طور روی ایدئولوژی ها و راهکارهای اتخاذ شده ، تعصب به خرج می دهند . فریده و مینا و لیلا هم همین حرف را زدند .

قبل از اینکه به خانم «ی» زنگ بزنم که شماره سرگروه اداره کل را بدهم به او ، به خود سرگروه زنگ زدم که بگویم از ناحیه ی ما کسی در این همایش شرکت نخواهد کرد . سرگروه که تا به حال داشت تیریپ نجابت بر می داشت و می گفت که چند بار یکی به گوشی اش زنگ زده و او از روی شماره حدس زده از ناحیه ی فلان باشند و نشده که جواب بده ، در جواب سوالم که پرسیدم چطور اسم همایشی که برگزار می شود فلان جا ، همایش استانی است خانم «ی» دنبال شماره شما می گردد که به شما خبر دهد ؟ سلسله مراتب اداری تغییری کرده ؟ ( بیشتر توی ذهنم بود که ببینم واقعا نهاد جدیدید توی این سیستم سر براورده و ما خبر نداریم یا کلا هر کی به هر کی شده ایم شکر خدا ) که سرگروه جان داغ دلش تازه شد و شروع کرد به درد و دل کردن که : آفرین . دقیقا . حقیقتش من یک هفته پیش از برگزاری این همایش با خبر شدم . خانم «م» سرگروه کاردانش به من گفته که همکاران شما در ناحیه ی فلان دارند همچین همایشی برگزارمی کنند ، تو بیا و بزرگواری کن و در این همایش شرکت کن .

این حرف از نظرمن این معنی را می داد : فلانی ! همکاران شما در ناحیه ی فلان تو را اصلا داخل آدم حساب نکرده اند  ، به جای اینکه با تو هماهنگ کنند ، با من که سرگروه کاردانشم هماهنگ کرده اند ، حالا برای اینکه ضایع نشوند ، تو بیا و خودت را کوچک تر از اینی که آنها کرده اند، کن و برو توی همایششان نقش مترسک را بازی کن .

که بدون بر زبان آوردن اینها ، شنیدم که سرگروه جانمان گفت : حقیقتش من شماره ی خانم «ی» رو که دیدم شناختم . از قصد و درست به همین دلیل که ایشون پاشون رو از حیطه ی خودشون فراتر گذاشتن ، جوابشون رو ندادم .

و خاطر نشان کرد که از ناحیه ی آنها هیچ همکاری در همایش شرکت نمی کند . و من هم مطمئنش کردم که از ناحیه ی ما هم کسی در این همایش شرکت نخواهد کرد.

و با هم به این نکته فکرکردیم که آیا از ناحیه ی باقی مانده ، ناحیه ایکه ناحیه ی خانم «ی» نیست اما قبلا ها سرگروه اداره کل از آن ناحیه بوده و به خاطر اینکه چشنم ندارد سرگروه جان ما را ببیند همه جور ساز ناکوکی را با او می زند ، همکاران شرکت خواهند کرد یا نه .

و جالب اینکه سرگروه جان به خاطر اینکه همکاران آن ناحیه توی آموزشگاه آقای «ن» همکاران آقای «ا» بودند و هستند ، جرات نمی کند به آنها زنگ بزندو از رفتنشان ممانعت به عمل آرورد .  و عجب قدرتی دارد این آقای «ن» .

غروب که به خانم «ی» زنگ زدم تا شماره سرگروه اداره کل را بدهم ، با تعجب گفت که این شماره را دارد و از صبح هی به آن زنگ می زند اما جواب نمی دهد .

من هم دیگر به او نگفتم که سرگروه از قصد جوابش را نمی دهد . اما باید می دیدید که چه به تقلا افتاده بودوقتی گفتیم ما( کل همکاران ناحیه مان که شامل هفت تا هنرستان است )  حاضرنیستیم در همایش شرکت کنیم .  از تشویق و تطمیع گرفته تا تهدید ( مبنی بر زیرپاگذاشتن یک  [خدایگان] بخشنامه ) همه را امتحان کرد که بگوید بیایید همایش . و وقتی دید حرفهایش انگار آبی هستندکه بر بال اردکی بنشینند و ما اصلا ککمان هم نمی گزد ، رو آورد به ابراز بیچارگی کردن که : به خدا من هبشکی رو برای دعوت در حضور در همایش نداشتم . آقای «ن» ، آقای «ا» را به من معرفی کرد .

و منظورش این بودکه بگوید اگر نیایید سکه ی یک پول می شوم .

این حرف را که زد دیگرمطمئن شدم نباید برویم . به هزارو یک دلیل.

اولا : پای آقای «ن»  در میان بود .

دوما : رسما حقیر و خرد می شدیم اگر آقای «ا» را با حضورمان به رسمیت علمی می شناختیم . آدمی را که بویی از اخلاق حرفه ای نبرده بود .

سوما : سرگروه اداره کل را که حداقل اطلاعت از او در سلسه مراتب اداری مان واجب بود ، ندید می گرفتیم .

 چهارما : اصلا چه لزومی داشت که خانم «ی» بیاید همایش برگزار کند . مثلا من هم اگر بخواهم می توانم توی انباری خانه مان همایش کشوری برگزارکنم ؟

پنجما : خانم «ی» به چه حقی به خودش اجازه داده سرگروه استانمان را پیش سرگروه کاردانش کوچک کند مثلا دارد خودش را بزرگ می کند ؟ بعد با کمال پررویی می گوید : هدف ما بررسی افت شدید شرکتها در سطح استان در سال گذشته است .

و وقتی می گویم : دلیل افت درس ما همین دخالتهای بی جای آقای «ا» بوده ، می گوید : شاید حالا سرش به سنگ خورده باشد و امسال برای ما ایجاد مشکل نکندکه وقتی فهمیدم از اول می دانسته ماچه مشکلاتی با این آدم داشتیم اما خودش را زده بود به کوچه ی نفهمی ،  جوابش را دادم و گفتم : امسال نمی تونه ایجاد مشکل کنه چون ما به شدت جلوی ایشون ایستادیم و می ایستیم .

آدم باید خیلی احمق باشد که اولا یک کار نسنجیده بکند که درحد و اندازه ی خودش نیست. و بعد بخواهد برای حفظ آبرویی که اصلا در حدش نبوده با وجود آگاهی از همه ی آن مسائلی که وجود داشته ، باز اصرار کند که حالا شما بزرگواری کنید بیایید توی همایش ( که مثلاآنها پیش آقای«ا» خجالت زده نشوند و  آقای«ا» با پوزخند ، تک تک اسم های ما را با چهره هایمان تطابق بدهد و لیچار بارمان کند ، کاری که از او قبلا سراغ داشتیم . و با پیشنهاد شدن خودش توسط آقای «ن» اعتبار از دست رفته اش را دوباره به دست آورد ). من همه ی این برنامه را از چشم آقای «ن» می بینم . دارد از  خنگی بعضی از همکارها و تمایل شدیدشان در کسب امتیازهای حداقلی ، نهایت استفاده را می کند . عجب مغز متفکری است این آدم . نمی دانم کی می خواهد دست از سر ما بردارد . کارهایی می کند که به عقل جن هم نمی رسد. اول رابطه ی معلمی و دانش آموزیمان را ( با بچه های پارسال ) به هم زد و نابودکرد . بعد اتحاد مدیر جان و ما را کم رنگ کرد ، بعد آمد انسجام همکارانمان را نشانه گرفت  . حالا فکر می کند می تواند از روابط کم رنگ بین نواحی استفاده کند . آخرش ما را با وزیر آ.پ در نیاندازد خوب است .

ما همچنان پنجه در پنجه ی هم هستیم ...

سر کلاس بودم که گوشیم زنگ خورد ، داشتم تمرین حل می کردم و به بچه ها تاکید کرده بودم که تا تخته پرنشده ( شما بخونید شونصد تا سوال حل نشده ) حق ندارند ، از روی تمرینها کپی پیست کنند . که وقتی گوشیم زنگ خورد و من مجبور شدم به خاطر جواب دادنش ، چند لحظه دست از سر تخته ی مفلوک بردارم، بچه ها، مشتاقانه حمله کردند سمت نوشتن که ثابت کنند فقط برای همین کار خلق شده اند .

آقای «ن» بود . از کلاس رفتم بیرون و سعی کردم همه ی آن چیزهایی را که باید به او بگویم ، توی ذهنم مرورکنم . حرفهایم را که زدم و وقتی مطمئن شد موضع من در مورد تدریس در آموزشگاه تغییر نمی کند ، گفت : بابت انتشار کتابتون ، تماس گرفتم . و اگه مایل باشن خانمم که انتشارات به نامشه ، باهاتون صحبت کنه .

خانم «ص» صاحب انتشارات «ج» در مورد انتشار کتاب کار گفت که انتشارات آنها حاضر است کتاب را با هزینه ی خودش تایپ و در تیراژ دو هزار تا منتشرو پخش کند ، در ازای انتشار سری اول 5 درصد قیمت پشت جلدکتاب به مولف تعلق گرفته و مابقی متعلق به انتشارات خواهد بود . برای سال آینده هم در صورت انتشار بدون تغییر ، هشت درصدبه مولف تعلق خواهد گرفت و در صورت تغییر ، همان 5 درصد سال اول از آن مولف ، خواهد بود .

و البته ، من پیامد ماموریتی که سرگروه جان اداره کلمان به ما محول نموده اند ، می خواستیم فقط ببینیم همسر جان این آقای «ن» چه کسی هستند که هدف واصل گردید . ( یک آیکن خبیث ) 

ولی آنها دائم  اصرار داشتندکه کتاب را زودتر ببرم برایشان ، قبل از اینکه به خاطر اینکه در اختیار بچه ها قرارگرفته ، توسط دیگران مورد بهره برداری قرار بگیرد .

و من ماندم و یک "ای بابا" . که حالا شما چرا توی این وسطی هی راه به راه گل می گیرید ؟

به قول سرگروه اداره کل مان ، باید فقط تشکرمی کردم . آن هم با لحن او . یک تشکرکشیده ی فرانسوی !