من را یاد خدا بیامرز ناصر می اندازد ... قرار بود بیاید و فقط اتاقی را که کاغذ دیواری داشت ، رنگ کند . خدا رحمتش کند ، تا کل خانه مان را زیر و رو نکرد و فونداسیونش را کلا پایین نیاورد ودکوراسیون جدیدی به پا نکرد ، ول نکرد که . ولی خدایی کار کرد ...

حالا شده حکایت این آقای احمدی ...

نمی رود که .

دلم برای کلید خانه ی دوست داشتنی ام تنگ شده . خدا کند تا آخر هفته ی بعد کلیدش دست خودم باشد . بدون حضور هیچ کس دیگری .