نشستم ،  می خوام چیزی بنویسم . در حالی که روی میزم ، یه سیب نیمه خورده شده ، یه شلیل گاز زده شده و یه دونه خیار نصفه است ...

برگه های کارورزی بچه ها ولو شده توی اتاق و اگه آدم دقت کنه که پاش روی لوگو های پخش شده توی خونه ، نره و با مغز شیرجه نزنه توی قابلمه هایی که ردیف شده وسط اتاق ، می تونه بره و نجاتشون بده .

صدای ضجه زدن گوشی تلفن همراهم هم از اون دورا میاد که یکی داره با برنامه هاش ور می ره ...

هنوز این دو تا خط رو ننوشتم که همون یکی که شاهکار خط اول رو رقم زده تا بزاره ، من سیستم رو روشن کنم  و دمار از روزگار موبایل بیچاره درآورده ، داره لباسم رو می کشه که : آبابا می خوام . آبابا پُتایی ... ( یعنی آب میوه ی پرتقالی می خواد )

دادم بهش . اما هر چی توی ذهنم بود پرید .  هنوز چند ثانیه نگذشته که یه صدایی داره با نزدیک شدن صاحبش به گوش می رسه که : لیوا می خوام . لیوا ... پاشو لیوا بیدی . لیوا قابایی ... ( لیوان می خواد . لیوان قهوه ای . به هر چی که دوست داشته باشدش می گه قهوه ای ) 

حالا که رسیده به من  یادش  افتاده که دلش می خواد بغل من بخوابه . گذاشتمش زمین که این پست رو کامل کنم که می گه : خوما میخوام . خوما . خوما دایی؟؟؟  (خرما می خواد  و می پرسه که خرما داریم عایا ؟!!)

می رم که بهش خرما بدم ،می بینم چای ساز و مخلوط کن ، هر دو تاشون وسط اتاقند . تا خرما رو بدم دستش ، به سرعت نشسته روی صندلی من و داره با کیبورد ور می ره . خرما رو می دم دستش و با بدبختی سعی می کنم ، از صندلی جداش کنم . آخرش هم با این جمله که :  ماما اون پَ بیشین ؛ (مامان اون ورتر بشین ) توافق می کنیم که کنار هم روی صندلی بشبنیم  ... و تا شازده کوچولوی عزیز خرماشو بخوره ، دگمه ی ثبت رو می زنم .