وقتی آدم کارش گیر کسایی باشه که زمان و قول و قرار ، براشون بی ارزش ترین چیزه
دیروز بهش زنگ زده بودم و خواسته بودم اگه مشکلی نباشه ، برم پیشش تا لیست های تایپ شده ی کارورزی رو مهر کنه که گفت ، فردا صبح ساعت نه می تونم برم پیشش . صبح قبل از رفتن ، یه زنگ بهش زدم که دیدم با یه لحن خیلی خونسرد ، در حالیکه معلوم بود توی یه کنفرانسی ، همایشی ، چیزی هست ( از صدای سخنرانی که از بلند گو پخش می شد ) گفت : شرمنده من امروز نمی تونم بیام .
به همین راحتی .
گفتم :خانم ... ! پس تکلیف لیست های من چی می شه ، من امروز باید تحویلشون بدم ...
و وقتی اصرارم رو برای اینکه بیام هر جایی که هست مهرشون کنه ، یا اگه کسی از طرفش به مهر دسترسی داره ، این کار رو برام بکنه ، دید ، گفت که به حسین پور زنگ می زنه تا مهرش رو که پیشش داره برداره و برام از طرف مهرکنه .
و من موندم با کاری که به راحتی میتونست انجام بده اما داشت یه هفته میانداختش عقب .