مجلس خیلی شلوغی بود . مسجد تقریبا راه نداشت برای اینکه خودمو به خانم دهقان برسونم . چقدر دوستش دارم ... معاون خوبی بود . پارسال به خاطر مادرش معاونت رو ترک کرد . می گفت : معاونت وقت زیادی ازش می گیره و می خواست بیشتر در خدمت مادرش باشه ... 

به قول مژده : چه خوب کرد که این کار رو کرد. وگرنه ، حالا که مادرش از دنیا رفته ، خیلی احساس پشمیانی می کرد .

از ته دل ، وقتی بغلش کردم و موقع آروم کردن گریه هاش ، براش آرزوی صبر کردم . و بیشتر به پدر و مادرمرحومش احسنت می گفتم که چه دختر نجیبی رو پرورش دادن .

مدیر جان هم امده بود ، آخر مجلس روی یه صندلی نشسته بود . مژده هم پیشش نشسته بود . من و مژده با هم دوستای صمیمی هستیم . مدیر و مژده دوستای صمیمی تر و من و مدیر ، فقط با هم همکاریم .

گمونم یه پازل منطقی راه انداختیم (-؛

مدیر جان که بال بال زدن مژده رو برای حفظ هر دو تا سنگر دید ، رو بهش کرد و گفت : تو رو خدا به خاطر من معذب نشی ها . برو پیش همکارا .

ما هم که مدتیه با مدیر جان خوب شدیم ( ما که خوب بودیم ، مدیر جان بهتر شده ) دیدیم درست نیست ایشان را زیر فشار اون همه معذب بودن له نماییم ، پیش دستی نموده با جفت شان به بهانه ی اینکه نازنین بانو بیرون مسجد است خداحافظی کردیم و گذاشتیم فرصت بار گذاشتن کله و پاچه ی ملت از کف این دوستان صمیمی نرود .

یک همچین آدم خیری هستیم ما .