حس دوران بچگی هام رودارم . حس لحظه های بد بعد از رفتن مهمونها . چقدر از سکوت و سوت و کوری اون موقع ها متنفر بودم . به خصوص اگه مهمونا پدربزرگ و مادربزرگ بودند .

بابا بزرگ همیشه با صدای بلند داستان تعریف میکرد ، شعر می خوند و کلی خاطره داشت برامون . و مادر بزرگ ...

وقتی می اومدن خونه مون ده روزی می موندن .

هر روز با یه اشتیاقی از مدرسه می اومدم خونه که حد نداشت ... و وقتی می رفتن ، یه راست از راه پله ی پشت بوم می رفتم بالا و اون گوشه ها بغض نشکفته ام رو فرو می خوردم .

دیگه نه صدای بلند حرف زدنها بود ، نه به هم خوردن ظرف و ظروف . نه داد و بیداد داداشا که لای دست و پای مهمونا  می چرخیدند ...

حالا که تموم شده ، حس همون لحظه ها رو دارم . دلم خلوت همون راه پله یشت بومی رو می خواد که حالا کابوس شبهای پر اضطرابمه  و یه دردی که توی گلو می شکنه ...  سکوت جمع شدن بساط مهمونی  عذابم می ده . حس می کنم هیچ لحظه ی اجابتی وجود نداره . پیامک های  تبریک عید همکارا و دوستا انگار  نمک اند روی یه زخم کهنه . نخونده پاکشون می کنم ...

و دلم نمیاد به هیشکی بگم عیدت مبارک ...

من در این تاریکی ، فکر یک بره ی روشن هستم ، که بیاید علف خستگی ام را بچرد ...