به نظرم ، شوک برای این ، یک قلب ازکار افتاده را احیا میکند که یک جریان متفاوت و ناگهانی است .

برای همین است  که یک وقت هایی  چیزای ساده ، ناگهان  آنقدر  باعث خنده ی آدم می شوند  که آدم از یادآوری هر باره اش قند توی دلش آب می شود  . شاید به خاطر اینکه خلاف انتظار آدم بوده است . خلاف مسیر آب .

شازده کوچولوی ما ، موجودی جامع الاضداد است . یعنی چه؟ یعنی یک عدد پلنگ ، در قالب یک عدد سنجاقک . باور بفرمایید .

ظاهرش ظریف و شیرین و مظلوم و نازنازی است. عاشق بچه ها و سازگار با محیط زیست است .  اما ... هیچ بنی بشری تصورش را نمی کند که این موجود زیبای مهربان دوست داشتی ، یک وقت هایی چه کارهای خطرناکی که نمی کند .

ما یک عدد دختر دایی داریم که ایشان هم یک عدد گل پسر دارند که یک هفته از مسافر اخترک ب ۶۱۲ ما بزرگتر است . و متاسفانه دختر دایی جان افتخارش به این است که پسرش بزن بهادری است و همه را می زند و می کشد و مابقی را هم به اسارت می برد ...  قیافه اش هم شبیه بچه های خبیث شده از بس مادر جانش این طوری ازش انتظاردارد.

امروز به خاطر ختم انعاممان ، مفتخر به رویت مجدد دختر دایی جان بودیم . که گل پسرشان برخلاف شازده کوچولوی ما که با لبخند همه را نگاه می کرد و آرام یک گوشه ای نشسته بود و داشت به خودش فرصت می داد که یخ هایش آب شود ، میدان را گرفته بود دستش و یکه تازی می کرد . شازده کوچولوی ما ، اما با ظرافت داشت خیار و سیبی را که توی دو تا دستهایش بود ،  به نوبت گازشان میزد و  میخورد . که گل پسر آمد و شروع کرد به زور گفتن به شازده کوچولو که : بیا اینجا بیشین .

شازه هم اخم کرده بود که : نه : خَ جا خوبه . ( یعنی همین جا خوبه )

که گل پسر از کوره در رفت و چند تا مشت حسابی  حواله ی سر و کله ی شازده کوچولو کرد .

ما را هم که بگویی ، دلمان که ریش شده بود ، نگاهی به دختر دایی جان انداختیم که ببینیم بچه جان را جمع می کنند یا نه ، که دیدیم لبخندی گوشه ی لبشان نشسته و دارند ، قند توی دل مبارک آب میکنند که : گل پسر جان موجود زور گویی است دیگر  .

و این واژه را معادل انسانیت ، کمال ، جمال ، عدل و انصاف و بلکه بالاتر تعبیر  نمودند  ، با آن لبخندی که به پهنای گوش تا گوش ، نشسته بود بر لبان مبارک .

نگاهمان به شازده بود که دیدیم گل پسر ، باز هم دارد شازده را می زند . و با خودمان گفتیم ، از بچه ی عتیقه ی خودمان چه انتظاری داریم ، خدا کند فقط نمیرد و بتوانیم زنده از اینجا بیرون ببریمش .

که دیدیم شازده کوچولو ، سبیش را که خورد ، آخرین تکه ی خیار را هم گذاشت دهنش و بلند شد و جلوی گل پسر ایستاد . بعد درحالی که حسابی دردش آمده بود ، با صدای بلند شروع کرد به جیغ زدن و با هر دو تا دستش حمله کرد سمت گل پسر .

چند دقیه ای فقط صدای جیغ می آمد .

شازده کوچولو که جیغ می کشید و می زد ( یعنی مــــــــــــــــــــــی زد ها ) و گل پسر که جیغ می کشید و گریه می کرد . آخر سر وقتی من و مادر گل پسر ، گل پسر را با بدبختی از چنگ شازده کوچولوی عصبانی نجات دادیم ، شازده کوچولو ، با یک ابهت خاصی رفت سر جایش نشست و در جواب زن عمو جان و مادر بزرگ گل پسر که کلی خنده شان گرفته بود از دیدن این همه زور این بچه ی به این ظریفی گفت : پیسَ لپی رو زدم . ( یعنی پسر لعنتی رو زدم )

پسر لپی ، تا آخر مراسم ، یک گوشه نشسته بود و با ترس به شازده کوچلو نگاه می کرد ، مادرش هم انگار غرورش جریحه دار شده باشد ، دور و بر فک و فامیل ظاهر نشد و شازده کوچولو با خیال راحت ، شروع به خوردن هلو کرد .

درسته که ما از این داستان نتیجه گرفتیم که همیشه باید قبل از خواب دندونامون رو مسواک کنیم ، اما تایید داداش کوچیکه که از جانمان هم برایمان عزیزترند ، مایه ی خرسندی مان شد که : آدم نباید ظالم باشه ، آما خوب نیست که مظلوم باشه . ( و این را در حالی می گفتند که با لبخندی حاکی از تایید ، دست نوازش بر سر شازده کوچولو می کشیدند )

و خوشحال شدیم که شازده کوچولو ، بدون اینکه یک قطره اشک بریزد و بدون اینکه قید خوردن میوه اش را بزند و یا از کتک های گل پسر بترسد ، حقش را قاطعانه گذاشت کف دستش .