صبح که دارد می رود مدرسه با غصه می گوید : مامان می شه من که از مدرسه اومدم  ، بزاری یه ساعت بخوابم ؟

دلم برایش می سوزد . می گویم : تو که آمدی ،  می زارم ده ساعت بخوابی .

لبخد می زند و می رود که تا ساعت دو مدرسه باشد . در حالی که می دانم امروز هم مثل دیروز خواهدد بود ، اگر ظهر کمی بخوابد ، باید تا ساعت یک بیدار باشد و آن طرف ساعتش را زنگ بگذارد برای ساعت سه که بیدار شود و درسهایش را بخواند .