یعنی موج منفی رو از تک تک واژه هاش می گیرم ، حتی وقتی ، در جواب من که بهش می گم ، ما برای حسابداری هیچ تصویر به درد بخوری نمی تونیم پیدا کنیم ، معماری و گرافیک که نیست ، می گه : تو چرا این حرف رو می زنی ؟ تو  با این همه خلاقیتت ، ما همه ی چشم امیدمون به تو هه  ...

یک ساعته اومدیم با همکارا توی اتاقش ، که قبول کنه به جای بنر ، بسته ی آموزشی درست کنیم ، اونوقت شونصد تا کار کامپیوتری از رایت سی دی گرفته تا تایپ برنامه هاش و ویرایش دو سه تا عکس رو سپرده به من که : قربون دستت ، زحمت اینا رو میکشی ؟

تایپیست گیرآورده دیگه . و همین طور که دارم تند تند برنامه ی شهریور رو تایپ می کنم که بتونیم وقت اضافه داشته باشیم که با همکارا به نتیجه برسیم ، زل می زنه به انگشتای من موقع تایپ و از خاطرات  آزمون استخدامی بانکش میگه که : من یه سرعتی توی تایپ داشتم که نگو !!!!

و ادامه می ده ، بانک هم قبول شدم و نرفتم . ما یه لبخند کجکی توی دلمون می زنیم و گوش می دیم که با اشاره به ما می گه : با یه دست هم تایپ می کنه . ( مثلا داره تعریف می کنه )

خواستم بگم : مثل شما دوره ی تایپ ندیدیم که دوست جان ! ما رو جبر روزگار این شکلی کرد . ولی سکوت می کنیم .

خودم می دونم  که ازم خوشش نمیاد . هر وقت که منو می بینه ، در حال تعریف کردن ازتوانایی های منه . اما من توی تعریفاش جز نفرت چیزی نمی بینم . انگار همه ی امتیازات منو یه سدی می دونه برای اینکه نمی زاره اون بهونه ای برای حذف من داشته باشه . لابد توی دلش یه( لعنتی ، این کار هم که بلده )، هم می گه . حالا یه سال دیگه رو هم داریم . یه سالی که تا مجبور نشم ، دور و بر دفترش پیدام نمی شه . و معمولا هم مجبور نمی شم .

بعله . یه همچین رئیس و مرئوسی هستیم ما .