وقتی همه چی با هم تداخل پیدا می کنه
همیشه از تدریس غیر از چارچوب کلاس و مدرسه ی دولتی متنفر بودم . اما توی رودر بایستی با یکی از همکارا ، مجبور شدم برای یکی از بچه های یه مدرسه ی غیر انتفاعی کلاس خصوصی بزارم . که برای امتحانات شهریور آماده اش کنم . و چون از اومدن دانش آموز به خونه ام متنفرم و از رفتن به خونه ی دانش آموز متنفر تر ، باید زنگ می زدم آموزشگاهی که صد سال پیش کلاسای ریاضی ام رو اونجا دایر می کردم ، تا برای برگزاری کلاس ، هماهنگی های لازم رو انجام بدم .
خدا می دونه که توی این روزا که اینقدر درگیر خونه هستم ، تحویل کارورزی ها و درست کردن بنر همکارایی که فقط چشم امیدشون برای گرفتن اون نممره ی ارزشیابی به کار آدم هست از یه طرف ، هماهنگی برای برگزاری کلاس و از همه بدتر ، یه دور دیگه درگیر درس به اون مشکلی شدن ، چه دغدغه ای برام درست کرده .
از طرفی بچه های مدرسه ی خودمون هم هستن . اونایی که افتادن و می خوان براشون کلاس بزارم . و من همه اش از برگزاری کلاس طفره رفتم . اما این دختره خودش دست بردار نبود . اونقدر زنگ زد و اونقدر التماس کرد که مجبور شدم قبول کنم براش کلاس بزارم .
و وقتی مجبورم به خاطر یه نفر این درس رو که پارسال اولین سال تدریسم بود ، بردارم ، دیدم غیر عاقلانه است که برای بچه های مدرسه ی خودمون کلاس نزارم . برای همین بهشون خبر دادم که بعد از ظهر فردا می تونن بیان آموزشگاه که همه شون هم موافقت کردند .
دیدم من که صبح باید سه ساعت به این یه نفر درس بدم ، همونو بعد از ظهر به بقیه ی بچه ها هم می گم دیگه . این طوری چند تا حالت داره . اولا از خجالت همکارم در میام . دوما یه دور دیگه این درس رو توی تابستون تدریس می کنم و برای سال جدید به جای یه سال سابقه ی تدریس این درس ، عملا دو سال سابقه پیدا می کنم . سوما تدریس به بچه هایی رو که بدون دغدغه ی کنکور ، فقط به درس گوش می دن رو تجربه می کنم . آخه امروز ( جمعه ) کنکورشون برگزار شد.
من حس خوبی ندارم . چون واقعا خسته ام .
آقای نقاش هم امروز اومد واحدمون که پول قرار داد کابینت رو که خودش پرداخته بود رو بهش بدم . بعد از سه چهار روزی که کلید دست خودمون بود برای اینکه آقای برقکار که همکار بازنشسته مونه و از دوستای بابا ست ، کارای برق خونه رو انجام بده ، اومد و کلی از نورپردازی خونه تعریف کرد و یه مقدار از کلیه دردش گفت و بعد وقتی لوستر چوبی اتاق نازنین بانو رو دید ، با گفتن اینکه خیلی قشنگ شده باز کلید کرد روی سایه ای که روی سقف اتاق نازنین بانو می افته و دکوراسیون خ درستش کرده بود . بعد هم بی اجازه رفت روی چارپایه و با دستش اونقدر محکم زد روی سقف که رنگش ریخت .
ما هم مثل آیکون دوم ردیف پنجم پست های بلاگفا ، اونم از سمت چپش ، زل زدیم بهش که گفت : مشکل برق لوستر چوبیه رو که هیچ برقکاری نتونسته حل کنه ، حل می کنه و سقف رو هم درست می کنه . تازه برای نورپردازی بالای پوستر هم یه راه حل جالب داشت که قرار شد بعد از کابینت بیاد ردیفش کنه .
البته از ریختن رنگ سقف دلخور نشسدم . چون واقعا راست می گفت . کار دکوراسیون خ اصلا خوب نبود . فردا اگه از شدت کار نمردم ، به دکوراسیونش زنگ می زنم و اعتراض خودمو بهشون منتقل می کنم ، تا با دیگران این کار رو نکنن . فقط اینکه احتمالا تا قیام قیامت خونه مون کار داره دیگه .
و این وسط ، مادر عزیزتر از جان اصرار داره که فردا با هم بریم که مبل بخریم . اونم به عنوان هدیه ی خونه جدید . یه دست مبل شیک هم دیده اما... آدما سلیقه هاشون فرق داره . مگه نه بلاگفا ؟!!!
یه پروژه ی زمان بر تر از تهیه بنر برای رشته ی بدون تصویر حسابداریه ، منصرف کردن مامان ، بدون دلخور شدنش . منم که اگه سرم بره ، بالای حرف پدر و مادرم حرف نمی زنم .