آدم یاد خر شیر شکار می افته ، اونم درست زمانی که هنوز فکر پناهندگی به جنگل ، به سرش نزده بود . وقتی می بینه این روزا حتی فرصت سر خواروندن نداره . و شبها از شدت کار ، خوابش هم نمی بره .

همه ی  این روزای من خلاصه شده توی : کلاسای تقویتی ، دنبال خرید وسایل خونه بودن ، تمیز کردن خونه ی رویایی ، پی گیری کارورزی اونایی که جا موندن ،درست کردن اسلاید معرفی رشته و طراحی پوستر . کارهای روز مره ی خونه هم که تفریحات قابل اغماضند .

اما خدا می دونه  ، با وجودی که وقت کم میارم ، اصلا از شرایط موجود ناراضی نیستم . خدا رو شکر می کنم که امسال تابستون هم مثل یکی دو سال گذشته ، اونقدر کار داشتم که اوقات فراغت برام معنی نداشته باشه .