موج مثبت
ما یه همکار داریم که یه زمانی مدیر جان سابق ما توی همین مدرسه بود . من خیلی دوستش دارم . اون هم گمونم از من بدش نمیاد . یه بار توی جمع همکارای گروهمون ، در مورد مدیریتش گفتم : خانم «ظ» مدیر خوبی بود اما وقتی مدیر بود من به زندگی ام نمی رسیدم .
یهو سرخ شد و یه نگاه زیر چشمی به من انداخت . که گفتم ک آخه آدم اینقدر دوستش داشت که تقریبا راضی نمی شد بره خونه . من حتی روزای بی کاری ام هم می اومدم مدرسه .
که یه لبخند رضایت نشست روی لبهاش و تو دلش گمونم دو تا فحش آبدار هم بهم داد .
ولی من واقعا حقیقت رو گفته بودم . اونقدر مدیریتش خوب بود که من عاشق کارم بودم . امروز اومده بود که بنری رو که چاپ شده بود بگیره ، زنگ زد به من که : اگه می ری مدرسه بیام دنبالت .
توی راه ، درست مثل زمان مدیریتش ، اونقدر از کار و توانایی های نداشته ام تعریف کرد که یه لحظه یاد اون روزایی افتادم که حاضر بودم به خاطرش حتی توی شیفت مخالف معاونتم بمونم توی مدرسه و کمکش باشم ... بایت هر موقعیت خوب و پیشرفتی هم منو معرفی می کرد .
بر خلاف مدیر جان فعلی که توی تعریفاش زهر تلخ نفرت هست ، توی تعریف های مدیر جان سابق ( همکار جان هم گروهی فعلی ) یه دنیا محبته .
و من برخلاف اینکه نمی تونم به مدیر جان فعلی ، حتی یه کلمه ی تملق آمیز بگم ، بهش گفتم که چقدر سال تحصیلی گذشته ، با حضورش و حضور چهار تا همکار دیگه مون ( که جانشین قبلیها شدن )، احساس آرامش داشتم . گمونم توی سالی که گذشت ، من همه ی کلمات مثبت و تعریف های عالی رو، از توانمندی کاری گرفته تا هوش و خلاقیت ( ی که توی خودم اصلا سراغ نداشتم و ندارم ) از زبان همین همکار جان که می شه مدیر جان سابق مون ، توی برخوردهای روزانه مون شنیدم . و ... امروز هم .