اومدیم برگه ی ارزشیابی رو پر کنیم ، که دیدیم ، برگه عوض شده ، دو تا از همکارا برگه ی جدید رو داشتن ، اما پرش کرده بودن نشد که کپی بگیریم . خانم «ق» که پارسال از مشهد اومده و همکار جدیدمونه و خیلی هم خانم و مظلومه ، رفت که بره از مدیر یه برگه بگیره و بیاد . یعنی اونم خواست یه سرِ کار رو بگیره ، چون یکی رفته بود برای همه ،  دفتر گروهها رو کپی بگیره ، یکی رفته بود فرم ارائه ی پیشنهاد رو بده ، یکی هم دنبال پرسیدن آیتم های امتیاز بود و ... که اونم گفت می ره فرم رو برای بقیه ی اعضا که ندارن بگیره ، منم بابت یه کاری رفتم دفتر مدیر که دیدم اون طفلک جلوی میز مدیر وایساده و مدیر با یه عصبانیت توام با خستگی داره بهش می گه : من الان فرم رو از کجا بیارم ؟!!! برو از همکارا بگیر . من که نمی تونم هر دقیقه کارم رو تعطیل کنم ، براتون دنبال فرم بگردم .

که طفلک دست از پا درازتر برگشت و به همکارا گفت : خانم فرم رو نداشتن که بدن .

که لیلا ، یکی از همکارامون و یکی از دو نفری که مدیر جان دوستش داره ، گفت : می رم الان فرم خودمو لاک می گیرم براتون کپی می کنم .

چند دقیقه بعد برگشت و ما درحال انجام کارامون بودیم که دیدیم ، مدیر جان با یه لبخند که اصلا هم توش خستگی جایی نداشت ، در حالی که سه تا از فرم کپی کرده و منگنه شون هم کرده ، فرمها رو گرفته توی دستش و خودش شخصا زحمت کشیده ، اومده دفتر معلمها و دو دستی داده دست همکار جانی که دوستش داره . و پیامدش : عزیزم ! همینا رو فقط می خواستی دیگه !!!

و لابد اصلا براش مهم نبودکه الان من چه فکری در موردش خواهم کرد وقتی  برخوردش با آن همکار مون رو دیده بودم . خدا را هم که ناظر نمی بینند ایشان ، حتی لای قلبهایی که با جزئیات ، راحت تر و ساده تر می شکنند .

امیدواریم همکار جانمان ناراحت نشده باشند . ما که مدیر جان را هیچ وقت عددی حساب نمی کنیم که ازشان چیزی بخواهیم ، کما اینکه همیشه  ، همه کار هم برای همین مدیر جان نابغه ی مان ، در حیطه ی انجام وظایف سازمانی ، انجام داده ایم !!!