یک زنگ تفریح کوچک
داشتیم می اومدم خونه که صدای مریم که داشت منو صدا می کرد ، منو کشوند سمتش. با پسرش که چهارماه از شازده کوچولو بزرگتره اومده بود مدرسه که کلید سوالا رو تحویل بده ، کلی از دیدنش خوشحال شدم . بعد از دیدن خوابهای خوب ، و البته بعد از دیدن داداش کوچیکه ، هیچی نمی تونه منو بیشتر از دیدن همین مریم عتیقه و البته لیلا و رزای عتیقه تر از همه ی اینا ، خوشحالم کنه .
توی راه ماجرای مدیر جان و خانم «قـ » رو براش تعریف کردم . گفت : از مدیر جان چه انتظاری داره . اون همین طوریه دیگه .
البته گمونم منظورش این بود که از شعورش چه انتظاری داری ؟!!
که رسیدیم به یه مغازه که توی راه مدرسه است و همیشه توی جوجه گردانش چند تا مرغ برشته در حال سرخ شدنند . و همیشه شازده کوچولو با دیدنش داد می زنه که : کا می خوام . کا قابایی !! ( یعنی کباب می خوام . کباب قهوه ای ؛ که البته منظورش از قهوه ای یعنی مطلوب و خواستنی !! )
تو دلم گفتم کنه الان جلوی مریم و پسرش از این الم شنگه ها به پا نکنه ، که دیدم شازده بی خیال از جلوی کباب قهوه ای گذشت و ... پسر عسلی مریم شروع کرد به غر زدن که : کباب مرغ می خوام !!!
بعد هم که دید کسی اهمیتی به خواسته های بزرگ و کوچک یه مسافر اخترک نداره ، رفت جلو و دست شازده رو گرفت و گفت : موافقی با هم بریم ، کباب مرغ بخوریم ؟!!!
خنده مان گرفته بود . مریم که پشت سرش بود گفت : اونوقت تو حساب می کنی دیگه ؟!!!
کلی خندیدیم به حرفهای گنده تر از دهان ابن مسافر اخترک ها !!!و پر بودن جیب هایشان (-: