یعنی داغونم . داغون .
داشتم بانازنین بانو که به بهونه ی خستگی ، کلاس موسیقی اش رو کنسل کرده بود ، می رفتیم مطب دکتر تغذیه که هم ببینم تونستم توی این یه هفته وزن کم کنم یا نه ، و بعدش بریم یه دوری توی خیابونا بزنیم و طبق معمول مانتو ببینه و کتاب بخریم و یه گوشی مدل جدید پیدا کنیم .و خلاصه اون کارایی رو بکنیم که نازنین بانو دوست داره .
که وسط راه ، بعد از اینکه مسافر جلویی پیاده شد ، یه نگاه به کیفم انداختم دیدم ؛ بله !! کیف پولم رو جا گذاشتم . اینو که به نازنین بانو گفتم ، رنگش پرید .
نه پول داشتم و نه کارتم همراهم بودکه حداقل یه جا نگه دارم از عابر بانک پول بگیرم . مونده بودم که به راننده چی بگم که برداشت بد نکنه ، که دیدم تا مسافر سوار نکرده بهترین زمان برای گفتن این مطلبه که : آقا ، براتون امکان داره دربست برین ؟
راننده ازخداش بود .
ما هم دور زدیم و اومدیم خونه و کیف پولم رو برداشتم و دوباره با همون تاکسی رفتیم سمت مطب دکتر . توی راه بودم که گوشی ام زنگ خورد . خانم «ق» بود . همون همکار مشهدی حسابداری مون .
با حالتی زارو پریشون یه چیزی گفت که من یک ساعت بعد تازه به عمق فاجعه پی بردم .
حالا هم که دارم اینو می نویسم اینقده داغونم که حد نداره ...
دو روز پیش ، بعد از نماز صبح خواب دیده بودم که دارم با شازده کوچولو و خانم «ظ» ؛ همون مدیر جان سابقمون ، می ریم مدرسه ، دم مدرسه داره برف خفیفی میاد . من یه راست رفتم کلاس دوم حسابداری ب که برف داشت با شدت از پشت پنجره هاش می بارید . خواستم به شازده کوچولو نشونش بدم که برف تموم شد .
از خواب که پا شدم یه صدقه دادم و گفتم خدایا خودت به خیر کن . برف همیشه برای من معنی یه سختی و یه مشکل بغرنج رو داشت . هر چند که کم بود . امروز که با شازده کوچولو و خانم «ظ» که تقریبا هیچ وقت با هم نمی رفتیم ، رفتم مدرسه ( یعنی شرایط طوری شد که من مجبور شدم به اصرار خانم «ظ» باهاش برم مدرسه و وقت نشد شازده کوچولو رو بزارم خونه ی مادرم ) فکر کردم اون برف تعبیرش بحث و دعوا با مدیر جان خواهد بود . و داشتم فکر می کردم ممکنه به چه چیز ما گیر بده و دعا می کردم که همه چی ختم به خیر بشه .
اماوقتی امروز توی تاکسی ، خانم «ق» زنگ زد و گفت که شهرزداد ، دانش آموز کلاس دوم حسابداری ب دیشب همراه خواهرکوچکترش ، با خوردن قرص برنج ، خودکشی کرد و خواهرش توی کما ست و خودش رو قراره فردا دفن کنند ، تمام بدنم یخ کرد .
کاش تعبیر اون برف یه درگیری کاری بود .
به خاطر سخت گیری های یه پدر بی فکر که به هر چیزش کار داشت ، و به قول خودش برای پنج دقیقه دیر کردن از مدرسه ، باید پنج ساعت جواب پس می داد ، کسی که در رو به روی خانواده قفل می کرد عرصه رو برای همه شون تنگ کرده بود و دائم با زدن تهمت هایی درمورد ارتباط داشتن با جنس مخالف ، موجب آزار و اذیت شون می شد ، خودش رو کشته بود . و قبل از این کار زنگ زده بود به نزدیک ترین دوستش که : به نظرت آدم چند تا قرص برنج بخوره میمیره ؟اگه من بمیرم تو چی کار می کنی ؟ کاشکی منو توی امامزاده محمد دفن کنند . دور قبر من گل بزارن ...
و دوستش فکر کرده بود این حرفا جدی نیست ...
خدای من .
چرا این دختر با خودش و خانواده اش ، با دنیا و آخرتش این کار رو کرد ؟
چرا پدرش با خودش و خانواده اش و با دنیا و آخرت خودشون این کار رو کرد ؟
چه طور می شه ، آدم یه همچین جهنمی برای خودش یا خانواده اش درست کنه ؟؟؟؟؟
خدایا ! مگه نگفتی لایکلف الله نفس الا وسعها ؟ پس چرا وسع تحمل این بچه کمتر از باری بود که بر دوشش گذاشته شد ؟ مگه بلا همیشه اندازه ی صبر آدم نازل نمی شه ؟
خدایا !!!!با کوتاهی هامون چه کار کنیم ؟
با دستهای بسته مون که به هیچ کجا بند نیست ؟؟؟؟؟
با خانواده ای که به حرف هیچ کدوممون گوش نمی دن . با قوانینی که خارج از اجازه ی پدر ، حقی برای اعضای خانواده قائل نمی شن .
یه چیزی مثل یه تلنگر توی ذهنم ، نشست . حمزه پور. دانش آموزی که همه ی همکارا می خوان سر به تنش نباشه و می گن باید برای سال سوم اخراج بشه . و فقط من می دونم که اون چه مشکلی داره ، وقتی پای درد دلش نشستم . خدایا ، فرصت کمک کردن به این یه دونه بچه رو ازمن نگیر .